Sunday, 27 April 2008
قانونی کردن قتل
میدان زنان: بحث کردن با بعضی آدم ها چنان دشوار است که جان را به لب می رساند، کسانی که جز آنچه خود می پندارند و به زبان می آورند نه تنها چیزی را قبول نمی کنند که حتی آن را انکار می کنند. مخاطب این سطور اگر جزو آن دسته از کسانی است که می پندارد چون حکومت اسلامی برپاست پس هیچ جرم و جنایتی هم در جامعه اتفاق نمی افتد، بحث زیر را بحثی انتزاعی تلقی کند که در برابر استدلال های پرقدرت آنها، حقیر که دربست تسلیم است و پیشاپیش مغلوب.
امکان ندارد به اولین شخصی که می رسی یاد گذشته های نه چندان دور نکند و از نامرادی ها نگوید؛ از بد شدن مردم، از دست رفتن راستی و درستی، کمرنگ شدن برادری و از حاکم شدن دروغ و دغل در مناسبات اجتماعی سخن به میان نیاورد و گلایه نکند از شرایطی که در آن برادر نه تنها به فکر برادر نیست که به او هم رحم نمی کند و اگر پای منافع مادی به میان آید که وضع صد چندان بدتر خواهد شد.
از او که بگذری و اندک حضوری که در جامعه داشتی باشی خودت اینها را می بینی و علاوه بر آن اختلاف و بدبینی و توهم داشتن افراد نسبت به یکدیگر را حس می کنی. همانطور که قدم برداری انسان هایی عصبی را می بینی که سر کوچکترین مسئله ای به هم می پرند. فشارهای روزمره زندگی در کنار آثار روانی شوم جنگ از آنها افرادی ساخته که خشونت را اولین و آخرین راه تلقی می کنند، این همه دعوا و زد و خورد که در کوچه و خیابان اتفاق می افتد و بعضی از آنها منجر به قتل می شود گواه این مسئله است که قتل به خاطر جای پارک، صدای زنگ موبایل و... در این هفته های اخیر از نمونه های آن است.
تا اینجا تبعیضی بین باسواد و بی سواد نبود همه می توانستند با چشم خود ببینند و با گوش خود بشنوند و یا با تمام وجود آن را درک کنند. اما اگر روزنامه خوان باشی و نگاهی هم به اخبار حوادث بیندازی جرائمی چون سرقت، کلاهبرداری، تجاوز به عنف، رابطه پنهانی بین افراد متاهل و قتل کم نیست. تعداد پرونده های ورودی به محاکم دادگستری چنان زیاد شده که صدای مسئولین قضایی را نیز درآورده؛ هشت میلیون پرونده که به جز اندکی که مدعی العموم طرف مقابل است، بقیه حداقل دو نفر شاکی و متهم دارد یعنی حداقل 16 میلیون نفر درگیر پرونده هستند. جدای از این طرفین ِ اختلاف زیادی هستند که برای اینکه کار به دادگستری نکشد اختلاف را در حالی که دل چرکین هستند تمام می کنند. حال فرض کنید از این تعداد که نزدیک به یک چهارم جمعیت کشور را در بر می گیرد چند نفر آدم آشنا به قانون پیدا شوند و ظرفیت های قانونی انتقام گرفتن را به سایرین هم یادآور شوند، به چه سرعتی می تواند ظرفیتی مثل "قتل قانونی" گسترش پیدا کند. کسانی که از طولانی بودن روند دادرسی و احیانا غیر عادلانه پنداشتن آن خسته شده اند و احیانا از طرف مقابل هم کینه به دل گرفته اند آسان ترین راه را انتخاب می کنند: طرف اختلاف را می کشند و آن را "خون هدر" معرفی می کنند و از مجازات می رهند. جدای از این به رسمیت شناختن قتل مهدور الدم راه تسویه حساب در جامعه را باز می کند. دیگر همین مقدار امنیت هم نخواهد بود. کسی که از قیافه ات خوشش نیاید تو را می کشد و می گوید سب النبی کردی، کسی که کوچکترین اختلافی با تو دارد و یا به تو حسادت می کند می تواند تو را بکشد و بگوید به خدا فحش داده یا دین را انکار کرده و مرتد شده بود. هر مردی می تواند زنش را بکشد و بگوید زانیه محصنه بوده و هر زنی نیز مردش را بکشد و بگوید زنا کار بوده و مهدور الدم است. پس از تجاوز به عنف به پسران و دختران به راحتی می توانند آنها را بکشند و بگویند آنها مهدور الدم بوده اند، به همین راحتی.
حتی اگر همه اینها خیالات و توهمات ذهنی باشد اما قانون باید چنان غیر قابل انعطاف باشد که جلوی هر گونه سوء استفاده را بگیرد و قرار دادن بحث ارتداد و مهدور الدم در لایحه قانون مجازات اسلامی چنین چیزی را نشان نمی دهد.
ماده 11-313 این لایحه چنین می گوید: "كشتن كسي به صرف اعتقاد به مهدور الدم بودن يا مستحق قصاص بودن وي بدون مجوز مراجع صالح قضايي ممنوع است و مرتكب مجرم شناخته ميشود و چنانچه طبق موازين در دادگاه ثابت شود كه قاتل بر اساس چنين اعتقادي، مرتكب قتل شده است، اگر مهدورالدم بودن مقتول ثابت نشود، قاتل به حبس تعزيري از سه تا پنج سال و پرداخت ديه محكوم ميشود و اگرمهدورالدم بودن مجنی علیه ثابت شود به مجازات مذکور در ماده 1-313 این قانون محکوم می شود . چنانچه ثابت نشود كه قاتل بر اساس چنين اعتقادي، مرتكب قتل شده ، محكوم به قصاص ميشود."
نویسندگان لایحه اگر چه خواسته اند به لحاظ حقوقی و شرعی به این موضوعات بپردازند اما نگاهشان محدود به همین زاویه دید بوده و از کنار فجایع و سوء استفاده هایی که در پس این قانون صورت می گیرد، به آسانی گذشته اند. اگر چه بحث ارتداد و قتل مهدور الدم از نظر شرع نیز چندان به رسمیت شناخته شده نیست به طوری که حداقل بعضی مراجع چون آیت الله منتظری و آیت الله صانعی تغییر دین و آیین را به خودی خود منجر به اجرای احکام ارتداد نمی دانند و شرایط بسیار سختی را برای اجرای این حکم تعیین نموده اند که اثبات آن را حتی برای محاکم قضایی عملا غیر ممکن می گرداند.
جدای از این در بحث مهدور الدم و به رسمیت نشناختن قابل قتل بودن انسان به دست دیگری آیت الله صانعی از نظر شرعی خون هیچ انسانی نزد انسان دیگر را هدر نمی داند و معتقد است جایی که قانون حاکم است و محکمه وجود دارد نباید اجازه داد هر کس خود تبدیل شود به قاضی و مجری حکم.
از تنظیم کنندگان لایحه قانون مجازات اسلامی از یک سو و نمایندگان مجلس به عنوان قانونگذار انتظار می رود در چنین مواردی تجدید نظر کنند چرا که سوء استفاده از آن می تواند چالشی در برابر امنیت موجود و نظام حاکم ایجاد کند و نظم حاکم بر کشور را با خطر جدی مواجه سازد و مهم تر از همه جان انسان های زیادی را به خطر اندازد.
04:09 Posted in حقوق بشر | Permalink | Comments (4) | Email this
Tuesday, 13 November 2007
من مي ترسم
ترس به جانم افتاده؛ جاده پيش رو يخ بندان است؛ لغزنده است و البته يخي نازک که با کوچکترين تلنگري مي شکند. آيا از اين ره نبايد ترسيد؟ راهي که بارها تکرار شده؟ عقربه ساعت مي چرخد، عده اي پرورش پيدا مي کنند، تلاش مي کنند و تجربه مي اندوزند؛ جاده يخي دهان باز مي کند و آنان را مي بلعد؛ عقربه ساعت به گردش خود ادامه مي دهد، عده اي پرورش پيدا مي کنند، تلاش مي کنند و تجربه مي اندوزند و بعضي هم ممکن است از دست همه ناملايمات عصيان کنند؛ جاده يخي دهان باز مي کند و آنان را مي بلعد؛ عقربه ساعت به گردش خود ادامه مي دهد، عده اي پرورش پيدا مي کنند، تلاش مي کنند و تجربه مي اندوزند؛ جاده يخي دهان باز مي کند و آنان را مي بلعد، گويي هر بار که عقربه به سر جاي اول خود باز مي گردد تکراري دردناک را بايد تجربه کند. هر بار که عقربه سر جاي اولش مي رسد مادراني را مي بيند که فرزندانشان را از ساک هايشان و لاي دستمال ها بيرون مي آورند، هر بار که عقربه سر جاي اولش مي رسد بايد دلمان بلرزد که چند فرزند ديگر بايد به درون ساک مادرانشان بروند؟
ترس به جانم افتاده؛ هر بار که خبر اعدامي را مي شنوم بر خود مي لرزم، نکند عقربه به سر جاي اولش رسيده باشد؟
خبر تاييد حکم اعدام عدنان حسن پور، روزنامه نگار کرد را که خواندم باز ترسيدم. نه اينکه حکم و يا اجراي آن باعث ترس باشد بلکه از اينکه آن حکم اجرا بشود ترسيدم. از اينکه ديگر کسي را ياراي آن نباشد که جلوي موتور اعدام (صدور حکم و يا اجرا چه سياسي و چه غير سياسي) که ترمز بريده و تخته گاز مي رود را بگيرد، نگرانم. ترسان از اينکه فرزندان ديگري در ساک مادرانشان منزل گزينند؛ چرا نبايد ترسيد وقتي به گفته وکيل عدنان طبق همين قوانين موجود اين مملکت (که حقير هم چون خيلي ها خواستار تغيير قوانيني که در آن اعدام به عنوان مجازات به رسميت شناخته شده هستم) حکمش نمي بايست اعدام باشد به اشد مجازات محکوم مي شود و حکم تاييد مي شود در حالي که اين حکم حساسيت نهادهاي حقوق بشري و بخشي از افکار عمومي در برخي کشورها را براي يک روزنامه نگار برانگيخته، آيا نبايد بر بي پناهي ديگراني که آنها هم جوانند و مادراني دارند که بر طبق همين قوانين حکمشان نمي بايست اعدام باشد، نگران بود؟ (مخصوصا واژه استحقاق را براي اعداميان به کار نبردم، چگونه مي توانم اينجا بنشينم و با کمترين اطلاعات ديگران را مستحق اعدام بدانم شايد کساني که به راحتي اعدام را حق کسي مي دانند علم غيب داشته باشند).
من با اعدام عدنان مخالفم، همان طور که با اجراي هر اعدامي مخالم و فکر مي کنم شايسته نيست هر بار که نوبت به يک همفکر، همکار يا حتي دوست برسد درست باشد که تنها از او دفاع کنيم و ديگران را از ياد ببريم. بد نيست به اينجا که رسيدم يادي کنم از عماد الدين باقي که با تاسيس انجمن پاسداران حق حيات براي پايان دادن به اجراي حکم اعدام (نه فقط براي افراد سياسي) در کشور تلاش مي کرد.
***
راستي من از بلدوزرها هم مي ترسم. بلدوزرهايي که با حسينيه دراويش شروع کردند؛ از قم شروع کردند و به بروجرد رسيدند. بيم آن دارم که حسينيه ها که همه صاف شدند، بلدوزرها تاب بيکاري نياورند و نوبت به خانه ها برسد!
اخبار لحظه به لحظه از تصرف و تخريب حسينيه دراويش در بروجرد را در وبلاگ اخبار سلسله نهمت الهي سلطانعليشاهي گنابادي ببينيد.
03:55 Posted in حقوق بشر | Permalink | Comments (2) | Email this
Tuesday, 09 October 2007
ايراني بدون اعدام ممکن است؟
تا ده اکتبر (چهارشنبه) چيزي نمانده، روزي که مثل همه روزها مي آيد و مي رود؛ مثل همه مناسبت ها. ما هم چيزي مي گوييم و رد مي شويم. مثل همه مناسبت هايي که هستند تا تنوعي باشند براي زندگي يکنواختمان. پارسال اين موقع شايد کسي با خود نمي انديشيد حجم اعدام ها در ايران به يکباره بالا رود؛ چيزي که هر زماني احتمالش بود. ما دلخوشيم که اگر قانون خشني هست باشد ولي کمتر استفاده شود بدون آنکه احتمال دهيم استفاده حداکثري نيز از آن ممکن است که اعدام و سنگسار از آن جمله اند. منتها از اين روي که مرگ خوبه ولي براي همسايه، هيچ کس خودش را جاي متهمي نمي گذارد که با درصد خطاي بالايي محاکمه و محکوم به اعدام مي شود که نقض حجم زيادي از احکام اعدام توسط ديوان عالي کشور اين ضريب خطاي بالا را به خوبي نشان مي دهد. مدافعان اجراي اعدام کدامشان حاضرند با اين ضريب خطاي بالا داوطلب شده و پا پيش بگذارند و آزمايشي هم که شده با يک اتهام ساختگي بخت خود را بيازمايند؟
در حالي که فشار بر روي نهادهاي مدافع حقوق بشر در داخل ايران دست آنها را در فعاليت روز به روز بيشتر مي بندد، فعاليت هاي نامستمر برخي نهادهاي حقوق بشري خارج از کشور گاه چنان نااميدي را بر انسان مستولي مي کند که گويي فريادرسي نيست؛ انگار کسي نيست. به قول ابتهاج فکر مي کني: در اين سراي بي کسي کسي به در نمي زند / به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند. فکر مي کني همه تماشاچيان خوبي اند؛ اما بعضي تحرکات انسان را هيجان زده مي کند؛ نمونه اش فراخوان هفت سازمان حقوق بشري براي تجمع براي لغو اعدام در ايران است؛ اقدامي ارزشمند و قابل تقدير. قرار است مخالفان مجازات اعدام با لباس سياه در مقابل اپراي باستيل (نکنه به جاي همان زندان باستيله؟) حاضر شوند. زياد اهل شرکت در تجمعات نيستم مگر ببينم اين تجمع هدف درستي دارد نه رنگ کردن خلق الله! اگر امکانش بود در اين تجمع شرکت مي کردم؛ اما خوب ما هم از سياهپوشانيم؛ گرچه تا ياد دارم سياهپوش بوده ام اما 10 اکتبر سياهپوش ترم و خود را در کنار برادرانم در پاريس احساس مي کنم؛ آيا آنجا کسي هست به جاي من هم فرياد بزند؟
اگر فرصت مي يافتم دست و پا شکسته طرحي بزنم از کنده اي تنومند که داري بر آن آويزان است و تبري که اين کنده را مي شکند اما کاش طراحي اين طرح را مي زد. اما هر چه فکر مي کنم حيف است اگر در آن روز طناب هاي دار را به طور نمادين پاره نکنند؛ بعيد مي دانم به ذهن برگزار کنندگان نرسيده باشد اما اگر نرسيد پيشنهادي است تحفه درويش.
حرکت سازمان عفو بين الملل هم مبني بر پيشنهاد به سازمان ملل براي تعليق قانوني بين المللي مجازات اعدام هم حرکت بزرگي است و ارزشمند باشد که به سرانجامي نيکو رسد.
اما از همه اينها بگذريم باز در حسرت و بيم و اميد با خود مي انديشم آيا ايراني بدون اعدام ممکن است؟
03:47 Posted in حقوق بشر | Permalink | Comments (2) | Email this
Wednesday, 11 July 2007
يعني ما از سگ کمتريم؟
يک ماه پيش خبري در مطبوعات درج شد از دادگاه يک سگ در آمريکا. اين شايد براي ما که نه تنها در مورد انسان که در مورد حيوان، خودمان هم قاضي هستيم و هم مجري حکم جالب باشد؛ اين که در کشوري مردم آن حيوان را آتش نمي زنند، لاي در نمي گذارند، با ماشين از روي آن رد نمي شوند، زنده زنده پوستش را نمي کنند يا مثله اش نمي کنند يا حتي اينکه چوب در ماتحت آن فرو نمي کنند انسان را به شک مي اندازد که آن کشور عجب مردمان بي بهره از هوش و استعداد شکنجه گري دارند. نکته اما جاي ديگري است، احترام دستگاه قضايي و قاضي يک کشور به موجود زنده؛ زماني انسان و زمان ديگري سگ.
يک قاضي که سگي را به اعدام محکوم کرده بود، راي خود را نقض کرده و حبس ابد را براي آن حيوان کافي دانسته يا به عبارت بهتر از حکم اوليه پشيمان شده و آن را سنگين پنداشته. و اين شاهکارش کابوس شب و روزم شده: يعني ما از سگ هم کمتريم؟
"خونهای خشکیده بر گودال جعفر هنوز تازه اند" اين آخرين اطلاعي است که از سنگسار يک مرد در آقچه کند تاکستان داريم و يک زن ديگر هم در نوبت و خبرها باز هم افزايش اعدام ها را اطلاع مي دهند: 20 نفر در اين چند روزه اعدام مي شوند و مشخص نيست آيا مي توان اين موتوري که روشن شده را خاموش کرد؟
باز هم تناقضاتي که هر روز بيشتر گريبان آدمي را مي فشارد به سراغت مي آيد. يک لحظه خودت را به جاي آنکه در انتظار اعدام است مي گذاري؛ يک روز، يک ماه، يک سال، ده سال و... هر روز و هر ساعت و هر دقيقه کابوس بر دار شدن. اين کابوس از اجراي حکم دردناک تر است. شکنجه اي هر روزه است. يک لحظه خودت را جاي آن اعدامي که اين خبر را شنيده مي گذاري، با حسرت به فکر فرو مي روي: در دنيايي که براي جان موجودات زنده ارزش قائلند يعني ما از سگ کمتريم؟ دنيايي که به سمتي مي رود که بپذيرد نه تنها انسان به واسطه انسان بودن که موجودات زنده نيز به سبب داشتن حيات و احساس درد شايسته برخوداري از زندگي، آن هم بدون شکنجه هستند.
آن خبر را يک بار ديگر مرور کنيم: "سگ آلماني که به دليل حمله به يک کودک به اعدام محکوم شده بود، از مجازات اعدام تبرئه و به حبس ابد محکوم شد. به گزارش آسوشيتدپرس اين سگ 7 ساله نگهبان که در ماه آوريل سال جاري در نيوجرسي امريکا به يک کودک حمله کرده بود، به دليل برهم زدن امنيت عمومي به پناهگاه حيوانات فرستاده شد. سپس قاضي دادگاه اين سگ را به اعدام محکوم کرد اما چندي بعد از حکم خود بازگشت و حبس ابد در زندان انفرادي را براي اين حيوان کافي دانست. اين سگ بايد بقيه عمر خود را به تنهايي در پشت ميله هاي مرکز نگهداري از حيوانات بگذراند."
03:19 Posted in حقوق بشر | Permalink | Comments (1) | Email this
Sunday, 10 June 2007
دفاع فردي در غيبت نهادهاي صنفي
کم نيستند اخباري که هر روزه از جلوي چشمان خواب آلوده مان رد مي شوند يا گوشمان که يکي اش در مي شود و ديگري دروازه پذيراي اخباري مي شوند که هر يک از ديگري در نقض حقوق انساني پيشي گرفته؛ به زبان که مي رسد اما، به دو گونه غالب، جاري مي شود: چشمانشان کور شود، حق شان است، مي خواستند نکنند و گونه ديگر فحش است شايد از ته دل نثار مي شود و ابراز همدردي با افرادي که حقوق شان پايمال شده. پس از آن حافظه موقت شان پاک مي شود تا صرف انجام امور مهمتري چون خواندن يا فرستادن اس ام اس يا تعريف کردن جوک شود يا دست انداختن و صفحه گذاشتن و خنديدن به ريش اين و آن. اينان توقع دارند شبانه بي آنکه خوابشان آشفته گردد، سقف آسمان سوراخ شده و نجات گراني ظهور کنند و همه چيز را ديگرگون کنند و آنها را نيز بر سر خوان نعمت نشانند. گونه سومي هم هستند: گلائيون (جمع مکسرِ مربعِ مثلثِ مدورِ مفصلِ گلايه!) که بر خلاف قبلي با منطق با قضيه برخورد مي کنند اما تلاش براي کاهش تجاوز به حقوق انساني را وظيفه ديگران مي دانند و وقتي بر منبر سخن مي نشينند گويي از روزني تونلي ساخته اند اما وقتي دقيق مي شوي مي بيني از تونل به اندازه روزني نيز بهره نمي گيرند نه قدم به پيش مي گذارند و نه شان خود مي دانند که قدم هاي ديگران همراهي کنند. چون فرمانده اي مي مانند که تلاش مي کنند ديگراني به خط مقدم بفرستند که اگر خطري بود ديگراني هزينه بپردازند و گاه پيروزي خود جلو افتند. و آخرين گونه آنهايي که جلو مي افتند که البته اينان نيز با هر کميت و کيفيت کاري اما از هر طرف تيري از اتهام نصيب مي برند.
هزار باره شنيده ايم که ايراني ها توان و تحمل جمع شدن و کار گروهي ندارند آنها فرق بين دعواي گروهي با جلسه گروهي را درک نمي کنند و... اما هيچ گاه به اين فکر نکرده ايم که ما که اين مي گوييم شرح حال خودمان را به زبان مي آوريم. شرح حال کساني که حاضر نيستند زير يک سقف جمع شوند چون هدفي ندارند! برخي از آنها که از استبداد گلايه مي کنند خود مستبند و تحمل شنيدن انتقاد ندارند، آنها که دايي جان ناپلئون وار همه مشکلات را به گردن اين و آن مي اندازند خود معلوم نيست چقدر در اوج گرفتن آن دخيل باشند؟ آنها که بي ادبي ديگري را مي بينند معلوم نيست لقمان وار درس بگيرند مهم آن است کژي خود را ناديده مي گيرند و حصار تقدس به دور خود مي کشند؛ گويي در قابي مي نگرند از آينه تهي شده که قد و قامت ناظر را نمي نماياند: هر عيب که هست از ديگران است.
اما خود تو چه؟ تو که توقعي داري ديگران تو را پرستش کنند، تو که دوست داري در کوچکترين سختي ديگران غلام وار به نوکري ات صف ببندند. تو که توقع داري در حين روي دادن مشکلي برايت ابر و باد و مه و خورشيد و فلک از کار بايستد، تو خود در قبال هم نوعانت چه کرده اي؟
آن دسته که روش شان بر سياق عقل است و استدلال، نه احساس و فحش، از ضرورت تشکيل نهادهاي مدني ياد مي کنند اگر بخشي از اين نهادها نقش ماشين يدک کش را دارند و ديگران را بوکسل مي کنند تا آنها و جامعه اي را به سرمنزلي برسانند، نهادهاي صنفي به عنوان بازوي جامعه در مقابل قاليچه قدرت عمل مي کند که پا از حد خود درازتر نکند؛ حال اين قدرت صاحب يک کارگاه باشد يا بالاترين نهادها و مقامات مملکتي. عده اي از يک قشر و صنف و نه الزاما از يک ديدگاه جمع مي شوند تا گاهِ مشکل نه چون انگشت که مشتي باشند براي احقاق حقوق تضييع شده خود و ساير هم صنفان که حقوق شان پايمال شده. اگر اين نهادها باشند که فبه المراد، اما آيا وجودشان در راستاي همان اهدافي است که به اين نهادها شکل داده؟ دفاع صنفي آيا با چشم بستن بر آنها که نيازمند حمايت اند ممکن است؟ اگر نهادهاي صنفي شکل نگرفته و يا نهاد قبيله اي بودند به جاي صنفي تکليف کدام است؟ بايد همگي نظاره گر باشيم و گاه فحشي دهيم و جگرمان با آن خنک کنيم و ديگراني را مقصر قلمداد کنيم يا به قولي ديگر محکمه اي تشکيل دهيم و کساني به اشد مجازات محکوم کرده و بعد آن تخت بگيريم و بخوابيم تا روزي ديگر و سوژه اي ديگر؟ اگر نهادهايي نبودند و يا بودند و به تکليف خود عمل نکردند وظيفه ما به عنوان يک انسان چه مي شود؟ اگر بلد نيستيم يا نمي خواهيم و يا نمي گذارند کنار هم جمع شويم و فعاليت صنفي کنيم، به عنوان يک فرد؛ يک انسان آيا بايد چشم خود بر اين اخبار ببنديم و گوشمان را يکي در و ديگري دروازه کنيم يا به اندازه توانايي از حقوق آنان به عنوان يک انسان دفاع کنيم؟ يکي مي نويسد، يکي مي گويد، يکي فرياد مي زند، يکي مي شنود، يکي پيگيري مي کند هر کس به سهم خود. وقتي دم فرو بنديم نه کسي مي شنود نه پيگيري مي شود، تجربه نشان داده که بي نتيجه نيست حداقل اش آن است که ما که خود چنين مي خواهيم حقوق ديگران را ضايع نکنيم مايي که در موقع کوچکترين گرفتاري توقع داريم همگان برايمان بسيج شوند.
آن چه نوشتم فرقي نيست بين: علي فرحبخش به عنوان يک روزنامه نگار، زندانيان غير سياسي، کودکان محکوم به اعدام زير 18 سال، کودکان کار و خيابان، فعالان کارگري، فعالين دانشجويي، معلمان، محکومان به سنگسار، فعالان حقوق زنان و... چرا که همه آنها انسان اند. (اين لينک ها که آوردم براي يکي دو روزه اخير بود.)
03:41 Posted in حقوق بشر | Permalink | Comments (1) | Email this
Saturday, 19 May 2007
بايد خون ريخت؛ چه با تفنگ چه با بيل

هستند گروهي كه از شنيدن خبر زنده به گور شدن يك دختر توسط پدرش خوشحال ميشوند. قساوت و علاقه خونريزي و كشت و كشتار هم حدي بايد داشته باشد. برخي از شنيدن چنين اخباري ارضاي روحي ميشوند و به آرامشي دست پيدا ميكنند. اينكه مقصر خودشانند يا خانواده و نوع آموزش نياز به بررسي دارد اما هر سه عامل را ميتوان دخيل دانست. قرباني كردن يكي از رسوم نازيباي مرسوم بين ماست. آوردن يك گوسفند، چند روز نگهداشتن، خو گرفتن بچهها با آن و سربريدن، تا اينجا عيبي چنداني ندارد، اما وقتي بچه نيز بايد تماشاگر باشند بحث تفاوت پيدا ميكند. فراموش نميكنم چهار، پنج ساله بودم كه در خانه مادر بزرگ قرار بود گوسفندي قرباني كنند، از دو روز پيشش گوسفند را آورده بودند، ميرفتيم روزها به گوسفند سبزي و برگ ميداديم، نازش ميكرديم با او حرف ميزديم و بازي ميكرديم بدون آنكه بدانيم آوردهاند تا سرش را ببرند. قصاب كه آمد مادرم گفت بيا تو نگاه نكن، ديگراني اعتراض كرد و گفتند اين بچه به هيچ جا نميرسه (هيچ گهي نميشه) اينقدر نازك نارنجي بارش ميآوريد. بگذاريد ببينه دلش سفت بشه، ساخته بشه. و آن موقع وقتي چاقو را گذاشت و سر گوسفند را شروع كرد به بريدن ديدم. وقتي خون ميآمد و گوسفند خر خر ميكرد و دست و پا ميزد. مخصوصا كه انگار چاقو كند بود و تيزش كرد و نصفهكاره دوباره مشغول شد بيشتر ببرد تا زبان بسته زودتر جان دهد. حالم بد شد رفتم تو. وقتي موقع پوست كندن شد گفتند برو پوست كندنش را ببين. رفتم و تكه كردنش را هم ديدم، هنوز حركت ماهيچهها و دل و اعضاي بدن كه تكان ميخورد جلوي چشمم است. چند روزي ميرفتم يك گوشه كز ميكردم و فكر ميكردم چه دليلي داره كه گوسفندي كه باهاش دوست شده بوديم بايد آن طوري سر ببرند؟ اين سوال برايم پيش آمده بود كه بريدن سر ديگران كار خوبي است يا بد؟ فكر ميكردم چرا كشتن بعضيها خوبه و همه خوشحال ميشوند و از كشتن بعضيها ناراحت؟ فكر ميكردم آن دنيا، آن دنيا كه ميگويند، خدا نشسته هر كسي را كه بدي كند سرش را با چاقو ميبرد... هنوز كه هنوز بحث قرباني كردن، سربريدن، كشتن ميآيد يك لحظه انگار به دوران كودكي ميروم و نفرت آن دوران وجودم را فرا ميگيرد كه آخه براي چي ميكشي؟ الان اما وقتي به سوال زمان كودكي فكر ميكنم خندهام ميگيرد كه آدمي كه به همنوع خود رحم نميكند به حيوان زبان بسته رحم كند؟ اما از آن طرف بچههايي را ميشناختم كه با همين ديدن به سر بريدن علاقمند شدند از سربريدن مورچه و مگس و زنبور و مارمولك تا گنجشك و كبوتر و ياكريم. و دوست قاتل نداشتم تا بپرسم از او آيا مشوقاش همان ديدن سربريدن حيوانات در كودكي است. به همين سبب شايد به مدافعان قربانيكردن ميپرم.
"بايد خون ريخت" جملهاي است كه شايد هزاران بار شنيده باشيد؛ راهكاري است براي حل تمامي مشكلات بشري اما به نظرم ميرسد بيش از هر چيز علاقه به خونريزي است كه گوينده آن تكرار ميكند تا گاه عمل فرا رسد. دليلي چون اعتقاد به چشم زخم بهانهاي است فقط براي ارضاي تمايلات روحي چرا كه معمولا به افرادي كه اعتقاد داشته و يا ندارند و خرافي باشند و يا نباشند و در پي قرباني كردن باشند اگر بگويي تو كه به فكر فقرا هستي چرا گوشت نميخري از قصابي و بين آنها تقسيم كني، جواب ميدهد كه بايد خون ريخت، اگر بپرسي كه چرا در همان قصابي نميكشي پاسخ ميدهد وقتي خون ميريزي بايد همه ببينند و براي اينكه در اين عمليات موفقيت آميزشان به ديگران فخر بفروشند مقداري خونابه بايد جلوي خانه ريخته شود و يا به وسيله نقليه ماليده شود كه ديگراني بدانند خوني ريخته شده، اين رفتارها آيا ماليخوليايي نيست؟ چرا براي پيدا كردن و يا حفظ سلامت، حفظ مال و منال و جان و فلان و بهمان يك كار بايد كرد: "بايد فقط خون ريخت" مهم نيست چه جانوري باشد، مهم نيست شتر باشد يا گاو، گوساله باشد يا گوسفند، بره باشد يا مرغ، كبوتر باشد يا جوجه مرغ، مهم همان علاقه به خونريزي است.
بحث آموزش ما كه حكايتي است آشكار، بزرگترين رسانه كشور خشونت و آدمكشي از صفحه تلويزيونش چكه ميكند، با فيلمهايي كه روح و روان كودكان و نوجوانان را تسخير ميكنند. چه بچههايي كه شب بدون تفنگ و شمشيرشان خوابشان نميبرد. يكي از دوستان چندي پيش ميگفت كه نميدانم 70 ميليون جمعيت كشور و مخصوصا بچهها قراره متخصص و كارشناس قتل بشوند يا جرمشناس و مامور آگاهي كه فيلم و سريالهاي تلويزيون بر محور اين موضوعات پخش ميشود.
بعضي از اهل منبر ما هم كه محض رضاي خدا مراعات كودكاني كه پاي منبرشاناند نميكنند و گريز زدن به صحراي كربلا و سر بريده حسين را فراموش نميكنند. چه خوب ميشد اگر روضهها را هم تفكيك سني ميكردند و ورود و شنيدن آن را هم حداقل از ورود كودكان جلوگيري ميكردند، اما اگر بپذيريم كه به دليل استقبال مردم برگزار كنندگان چنين مراسمي احاطه كاملي به سن حاضرين ندارند بايد والدين را ملامت كرد كه چرا به فكر كودكان خود نيستند. هفت ساله يا كوچكتر بودم كه حضور ده روزه در يك حسينيه در محلهمان براي هميشه قيد اين گونه مراسم را بزنم. ده روز شنيدن داستان سربريدن و كشتن و كشته شدن در آن سنين باعث شد آن موقع حس تنفري نسبت به روضه در من شكل بگيرد. اما از آن طرف كساني هم هستند تقدس كشتن و كشتهشدن از همينسنين كودكي در ذهنشان شكل ميگيرد.
هيچ آموزش مستقيمي هم كه نباشد، گوش و چشم بچهها از همان سنين كم با كشتن و سربريدن آشنا ميشود. آن ميشود كه اول راه براي هر كاري را كشتن يا اعدام چند نفر ميداند: كاش يكي بود مثل رضاخان دو تا نانوا را ميانداخت توي تنور زنده زنده بسوزند تا بقيه حساب كارشان را بكنند، كاش يكي بود مثل فلاني كه چند نفر را اعدام ميكرد تا مملكت درست شود، كاشهايي كه ريشهاش به همان ميل آدمكشي برميگردد. رسانهها، سخنان و واكنشهاي اطرافيان همه و همه از سنين كودكي شخصيت خونريز يا اهل مدارا و صلحطلب بچه را شكل ميدهد و اين شخصيت شكل يافته، در بزرگسالي است كه به بار مينشيند. بمب به خودش ميبندد و به قول پاكستانيها "خودكش حمله" ميكند، نه به خودش رحم ميكند نه به ديگري، يا به كوچكترين بهانه راحتترين كار را انجام ميدهد، ديگري را ميكشد بنا به استطاعت: چاقو ميزند، شليك ميكند يا بيل دست ميگيرد و ديگري را زنده به گور ميكند. ميداني چرا اينگونه ميكنند و برخيشان با تمام وجود از جنايت خود لذت ميبرند؟ چون بيشترين كلمهاي كه شنيدهاند مرگ و كشتن و سربريدن است و كمتر از زندگي كسي برايشان گفته، آنگاه برخي سريالها يا فيلمهاي خارجي مانند پرستاران يا نيروهاي امداد و مشابه اين را كه همين تلويزيون ميگذارد از نظر مخاطب خندهدار ميآيد: فيلم است ديگر جدي نگيريد. آخر وقتي به راحتي ميشود آدم كشت مگر مريضاند عدهاي كه وقت و جان خود را بگذارند كه ديگران را نجات دهند؟
نتيجه اين تربيت، آن ميشود كه نشانه مردانگي را در شورت و جيب شخص مييابند نه در كردار و تفكرش. تا همين چند وقت پيش ميشنيديم كه طرف مرد است چون ده تا بچه پس انداخته (امروز شنيدم يكي خيلي مرده چون سي تا بچه پس انداخته) يا اينكه مرد است چون دو تا زن عقدي داره و چند تا صيغهاي! طرف مَرده از جلو چاقو ميزنه يا چاقوش به خطا نميره، طرف خيلي مَرده چند نفر را تا حالا كشته و هيچكي جرات نميكنه بگيردش. دعواهاي عادي و معمولي بر سر چيزهاي كوچك را ببينيد، آدمهايي كه عين لاشخور دور دعوا كنندهها جمع ميشوند و آنها را تشويق ميكنند ببينيد، نميدانم چند بار اين تشويق كنندهها را ديدهايد كه دعوا كنندهها را تشويق ميكنند: يه چاقو بزن توي شكمش؟ كساني كه براي تماشاي اعدام و سنگسار ميروند و چنان با آب و تاب و با تمام احساسات تعريف ميكنند كه تو فكر ميكني كه چه افراد مستعد جلادي دور و برت هستند و از آنان غافل بودهاي. و پس از اينها كساني كه فرزندانشان را هم براي تماشاي اعدام ميبرند. راستي فكر ميكني شخصيت اين بچهها چون گاندي شكل ميگيرد يا بن لادن؟
اين علاقه به خونريزي اما به عامل ديگري كه پيوند ميخورد معجون معركهاي پديدار ميشود: قتلهاي ناموسي حاصل پيوند غيرت و علاقهمندي به خونريزي است. وقتي زن از يك انسان تبديل شد به كالايي كه ساخته شده براي تحريك و سپس ارضاي غريزه جنسي مرد و خود زن نيز آن را پذيرفت و اين تبديل به فرهنگ شد در جامعه، آنگاه اين بكر بودن و دست نخورده بودن كالاست كه قيمت بالاي آن را تضمين ميكند، در بازار مكاره خريد و فروش زن غيرت آن است كه خريدار كالاي دست اول انتخاب كند، در حالي كه همين خريدار از دست دوم كردن كالاهاي ديگر ابايي نداشته يا ندارد، در جايي كه انگار قبح زناي با محارم هم كمابيش ريخته و دارد ميريزد، آمار پروندههاي ثبت شده در دادگستري تنها بخشي از واقعيت ميتواند باشد كه به خود اجازه دادهاند شكايت كنند. ديگر اين كالا كه زن باشد نه عقلي دارد و نه اختياري و نه احساسي و نه حتي غريزه جنسي. غيرت اينجا عقل، احساس، اختيار و غريزه جنسي زنان را سركوب ميكند كه آخرش تيزي است و خونريزي. اين غيرت اما نه به قانون پايبند است نه به يقين؛ شك و تصور و وهم و خيال هم ملاك متقني است براي خونريزي و حال كه اينمقدار جويهاي مستعد پرخون شدن داريم! سنتي شوم و كهنه سر از خاك بلند كرده؛ ميراث تكان دهنده اعراب جاهلي: زنده به گور كردن دختران. نميدانم آخرين بار چه زماني دختري در اين كشور زنده به گور شد اما اگر استثنا باشد هم نميتوان از كنار آن گذشت. بخصوص در مناطقي كه قتلهاي ناموسي رواج داشته و دارد و كوتاهي رسانهها در نشان دادن زشتي اين سنت تبعات ناميموني را ممكن است به دنبال داشته باشد.
اما طبق معمول در ميان به جاي آن كه جلوي تكرار فاجعهاي گرفتهشود چه از طريق تصحيح افكار و ديدگاه و واكنش آدمي، يا به عبارتي ديگر خودسازي و ديگرسازي (بيرون ريختن افكار نادرست از ذهن خودسازي است نه به تعبير برخي گرسنگي و تشنگي كشيدن). افرادي هستند در اين مواقع كه ناله سر ميدهند براي از دست رفته و راهكار ميدهند براي بازمانده اما كمترند افرادي كه به ريشهيابي اين جنايات هولناك بپردازند تا سهمي در پيشگري از شيوع و يا كاهش آن داشتهباشند به قولي براي مقتول سينه ميزنند به جاي آنكه براي جلوگيري از چنين قتلهايي تلاش كنند. ياد قربانيان بعدي ميافتم كه آماده نشستهايم قرباني شوند تا برايشان مرثيهسرايي كنيم و اين شعر از مولانا از زبانشان:
چو بر گورم بخواهي بوسه دادن
رخم را بوسه ده كاكنون همانيم
* "بايد خون ريخت" را ميخواستم به عنوان تيتر انتخاب كنم اما اينقدر سنگين بود كه از خير آن گذشتم. فعلا هم كه بازار بهانهجويي داغ است ذكر اين نكته لازم است كه آنچه در بالا آمد هيچكدام به اساس اسلام مربوط نيست.
03:15 Posted in حقوق بشر | Permalink | Comments (4) | Email this
Thursday, 08 March 2007
تجاوز كن و نكش
هشتم مارس زنان ايران نيز روز خود را جشن ميگيرند و به دنبال به دست آوردن كرامت و حقوق انساني براي خود هستند. در روزهاي منتهي به 8 مارس زنان دريچه آرزوهاي خود را ميگشايند و نيز از نيازهاي خود براي يك زندگي برابر با مردان سخن ميگويند. اما آيا آنچه از خواستهها و تمايلات اين زنان به گوش ميرسد همه آن چيزي است كه بانوان جامعه ما بدان نياز دارند؟ بايد بپذيريم در حالي كه بسياري از اين صداها از پايتخت به گوش ميرسد و تحركات زنان در آنجا جريان دارد، فرهنگ حاكم بر پايتخت با ديگر نقاط كشور گاه تفاوتهاي فاحشي دارد، به سبب اين تفاوت فرهنگي، نيازهاي زنان نيز متفاوت خواهد بود، به خصوص كه در بسياري از نقاط كشور و البته هر چه از پايتخت دور ميشويم به سبب حاكم بودن تفكرات سنتي دغدغههاي زنان متفاوت است. زن در ايران امروز به تمام معنا "ضعيفه" يا جنس ضعيف است چرا كه در جامعهاي ناامن براي زنان (و نيز جامعهاي كه احساس ناامني ميكند) زندگي ميكنند.
سركوب نيازهاي جنسي جامعه خارج از چارچوب ازدواج از يك سو و رواج تفكري كه زن را خلق شده براي ارضاي نيازهاي جنسي مردان به عنوان آفريدههاي برتر ميداند سبب شده دختران و زنان در سرزمين ما روز به روز آسيبپذيرتر شوند. زندگي زنان را ميتوان بر اساس همين تفكرات جنسي دستهبندي كرد: دختران تا پيش از ازدواج همواره در معرض آسيب جنسي چه در جامعه و خانواده و زنان پس از ازدواج در معرض و همواره مورد شك به برقراري رابطه خارج از چارچوب ازدواج قرار دارند. بدترين موقعيت از آن زناني است كه خارج از چارچوب ازدواج رابطه جنسي داشتهاند اينان يا مستحق مرگند از سوي خانواده يا در مواردي از سوي قانون حاكم و يا از سوي خانواده و جامعه طرد ميشوند. دردناكي اين مسئله زماني خود را نشان ميدهد كه زني يا دختري به زور مورد تجاوز قرار بگيرد؛ در بسياري از نقاط كشور قبل از آنكه بخواهد به قول خودشان چنين ننگي فاش شود لكه ننگ (زن) را پاك ميكنند. بحث شكايت و توان اثبات به زور بودن آن كه در صورت ناتواني از اثبات مجازاتهايي براي زن در پي خواهد داشت و معمولا بسياري براي ترس از رفتن آبرو چنين نميكنند و مهمتر از همه به قتل رسيدن پس از مورد تجاوز قرار گرفتن است. پاك كردن لكه ننگ به خصوص در ساليان اخير از فرط تكرار برايمان عادي شده اما مورد آخر كه قتل پس از تجاوز است انعكاس وسيعي در رسانهها ندارد شايد علت مهم آن باشد كه چنين موردي بيشتر در شهرهاي كوچك بوقوع ميپيوندند كه در صورت عدم قتل، به راحتي ميتوان متجاوز را پيدا كرد يا شناخت در حالي اخبار حوادث رويداده در پايتخت بيشتر در رسانهها منعكس ميشود. به دليل نبود آمار مشخص نميتوان راجع به بحراني بودن يا نبودن آن نظر داد اما گه گاه به صورت خبر يا خاطراتي توسط افراد ممكن است نقل شود كه نشان از وجود آن دارد. براي قتلهاي ناموسي مانند آنچه در خوزستان در ساليان گذشته خود را به صورت بحران نشان داد و براي مجازات سنگسار زنان تحركاتي در ساليان اخير صورت گرفته است اما درباره قتل پس از تجاوز كه بسيار دردناك است هنوز احساس نيازي نشده ظاهرا؛ گويي تا انعكاس وسيع رسانهاي به موضوعي داده نشود، اهميتي نخواهد داشت. وقوع چنين رويدادهايي گرچه علل مختلفي ميتواند داشتهباشد اما آنچه مسلم است عقدههاي رواني و جنسي در آن بسيار دخيلاند. براي نجات جان اين زنان از مرگ چارهاي نميماند جز آنكه با تغيير و اصلاح قوانين مجازات متجاوز را كمتر كرد و براي قتل پس از تجاوز تشديد مجازات كه اعدام نباشد (چون اعدام الزاما مجازات شديدي نيست اما غير انساني است) چون حبسهاي طويل المدت در نظر گرفت.
بحث سوء استفاده جنسي از زنان در جامعه از موارد مهم ديگري است كه نبايد به آساني از كنار آن گذشت كه فقر و نبود امنيت براي زنان را از علل مهم آن ميتوان نام برد.
آنچه مسلم است نگاه امنيتي به خواستههاي زنان مانند آنچه در تجمعات اخير زنان شاهد بوديم نه تنها مشكلي را حل نميكند كه به بحرانيتر شدن وضعيت جامعه و به تبع آن بحرانهاي امنيتي خواهد انجاميد. براي نگاه انسانيتر به زن و برخورداري از حقوق همپاي مردان نياز به فرهنگسازي در اين زمينه بيش از هر اقدام ديگري احساس ميشود، چه بهتر كه حاكميت با كمك گرفتن از تشكلهاي زنان با فرهنگسازي در اين زمينه جلوي بحرانهاي آتي كه نه تنها زنان كه كل جامعه را تهديد ميكند بگيرد.
راستي ميخواستم الان به دنبال قانون مجازات تجاوز به عنف بگردم ديدم كلمه "تجاوز" هم در اينترنت فيلتر شده است، شايد واقعا متصديان فيلترينگ تصور ميكنند با فيلترينگ كلمه تجاوز بتوان از تجاوزات صورت گرفته در فضاي حقيقي كاست!
04:19 Posted in حقوق بشر | Permalink | Comments (0) | Email this



