Wednesday, 06 February 2008

بد مستی در محرم

خبر مسرت بخش یک اعدام دیگر رسید. یکی می گفت تازگی ها این تصور به او دست داده که به هر طریقی می خواهند یقه آدم را بگیرند و آویزانش کنند. خوشبختانه این کابوس دارد همه گیر می شود. طرف نشسته دو پک عرق زده گرفتندش می خواهند دارش بزنند، به چه جرمی؟ اینکه عرق خورده؟ نه که هیچکس تو این مملکت عرق خور نیست و مست نمی کند. با این آماری که منتشر می شود از کشف مشروبات الکلی و حتی میزان بالای فروش الکل قطعا مصرف کنندگان مشروبات الکلی تعداد فراوانی را در بر می گیرند و مهمتر از همه اینکه تعداد زیادی از هموطنان ما تا سی سال پیش عرق خور بوده اند، آماری نمی توان داد اما قطعا دایره وسیعی از مردم را در بر می گیرد. این یعنی همه اینها را هم می شود اعدام کرد. بد هم نیست سر هر کوچه ای یک چوبه دار علم بشه.
***
فکر کنم پارسال بود، دوازده یک شب. یکی از دوستان زنگ زد بپوش بریم بیرون یک دوری بزنیم. توی محرم بود، نمی دانم کی بود، دهه اول بود، دوم بود، سوم بود، عاشورا یا تاسوعا. گفتم بی خیال، گفت می خواهیم بریم بد مستی باید بیایی. خلاصه از من انکار و از او اصرار. به اتفاق یکی دیگر از دوستان با ماشین آمدند. یک پیکان قراضه بود به نظرم. تو خیابون که افتاد سر یک قوطی را نشان داد: "که امشب شب عشقه همین امشبو داریم..." مثل قوطی آبجو بود ولی خوب طرف اینکاره نبود زیر صفر درصد احتمال داشت که چنین چیزی رو کند؛ گفتم من این آشغال ها را نمی خورم رفتی پپسی خریدی می خواهی جای آبجو غالب کنی؟ حالا درسته آی کیوی من از آی کیوی یک صندلی بالاتره ولی ما را هم می خواهی سیاه کنی؟ دوباره تو ماشین تیلو تیلو خورد و یک خرده چرت و پرت گفت: نخوری از جیبت میره ها، قلابی نیست. از این قلابی ها نیست الکل داره ها. سه تا بود، ترتیب یکی را داده بودند. دومی را هم باز کرد گرفت جلوی دماغ من. بوی خاصی می داد شاید یک ته رگ بوی الکل هم توش بود (بعدا فهمیدم بوی اسانس بود). زدم کنار گفتم مردی اصلش را رو کن؛ گفت ببین امشب نرین تو حالمون. بعد گرفت اون پایین قوطی را نشان داد زده بود 05/0 الکل، گفت ببین الکل داره از مغازه خریدیم. امشب می خواهیم کم ظرفیت بازی در بیاریم مست کنیم! ضد حال نزن. خلاصه نه جامی بود نه چیزی، ماشین نیروی انتظامی هم داشت از آن طرف می آمد، آن قوطی را هم باز کردیم، به سلامتی جمع [...] غم گفتم و در همانجا در حالی که نور چراغ گردون ماشین پلیس تو چشمان می خورد قوطی ها را به هم زدیم و رفتیم بالا! نگو یحتمل یک جرعه بهشتی فرو دادیم. همان اپسیلون درصد گرفت؛ سیگاری گیراندیم. حمیرا داشت می خواند، همانی که در مورد قناعت خوانده: شاهان همه رفتند.... یک حال اساسی با آهنگ حمیرا کردیم و در حالی که همانطور نشسته روی صندلی تیلو تیلو می خوردم با این صدای انکر الاصواتم زدم زیر آواز:
ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه / دست غم کوتاهه از دل کنج میخونه / آنقدر مستم بکن تا من ببینم باز / هر چه عاقل مثل خود دیوونه می مونه / ساقی از گوشه میخونه نرونم / خونه امیدمه بذار بمونم / چلچراغ میخونه ات روشن بمونه / زنده باشی من زیر سایه ات بمونم / بقیه اش را یادم نیست الان آن موقع را نمی دانم.
خلاصه برای اینکه روی دوستان را زمین نیندازیم "مست نما" شدیم و قرار شد بریم یک کافه را به هم بریزیم. پیشنهادهای بقیه پیشنهاد نبود، خودم پیشنهاد کردم بریم مدرسه فیضیه را به هم بریزیم؛ ملت یکهو فیوزشون پرید. گفتم بهترین جا همون جاست چون تعطیله و هیچ راه نفوذی نداره پس اون موقع شب به هیچ عنوان نمی شه رفت داخلش که بخواهی به هم بریزیش (تدبیر و دور اندیشی را می بینی؟ ما نیت کردیم وقتی نمیشه عذرمان خواسته است دیگه) خلاصه دوری زدیم و کمی بدمستی کردیم و بعد دو سه ساعت برگشتیم.
حالا تازه دردسر شروع شده بود، چون برای اینکه مزه آبجو بدهد (ما که البته نمی دونیم چه مزه ایه) و سر خلق الله را شیره بمالند اینقدر اسانس بهش زده بودند که تا یک هفته گلوی من درد می کرد و توش می سوخت که بعضی وقت ها نمی توانستم حتی حرف بزنم. با خودم گفتم می بینی بی انصاف ها درهای میخونه را بستند و این آشغال ها را ریختند توی دست و بال مردم به اسم آبجو حلال وارداتی که صد تا مرض بگیرند. حالا درسته نه به نوشته های اینها اطمینانیه نه این اپسیلن الکل روی کسی اثر می گذارد ولی به مصداق انماالاعمال بالنیات، نیت مستی هم همان ثواب مستی را دارد پس آن هم مستوجب اعدام است، نوشتم اگر کسی خواست اعدامم کند بفرماید در خدمتیم.
می بینی بی انصاف ها درهای خونه امید ما را بستند و به این روزمان انداختند وگرنه الان به جای اینکه بنشینیم این اراجیف را بنویسیم می رفتیم لبی تر می کردیم و همه با هم می خوندیم: من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه / صد بار به تو گفتم کم خور دو سه پیمانه

Monday, 07 January 2008

افتادم توی توالت رسما

یک هفته است دارم رسما بد میارم آخری امروز ظهر بود که افتادم توی مستراح. ای استکبار جهانی ملعون تقصیر ماست که هی تعریفت را می کنیم که از وقتی اومدی توی منطقه بارندگی زیاد شده و هوا خوب شده و درهای رحمت باز شده، این رسمش؟ اینجوری مزد ما را دادی؟ اگر من دیگه تعریفت را کردم. خیلی بی معرفتی.
امروز برف همشهری های ما را شوکه کرد. سال هاست که برف ندیده شده بودیم. اگر هم در سال یکی دو بار می آمد در حد یک پوشه برف بود نه بیشتر. من که چنین برفی را یاد ندارم، زمان بچگی مان برف زیاد می آمد نه اینقدر. احتمالا این ملائکه خیلی دلشون شکسته بوده مثلا به عشقشون خیانت کرده نشسته اند زار زار گریه کردند؛ صبح تا شب. زمان بچگی برف و بارون که می آمد می گفتند ملائکه و حوریه های بهشتی دارند گریه می کنند. البته وقتی هم که می رفتیم زیر بارون و برف دهان را باز می کردیم که از گریه هاشون بخوریم، گوشمان را می پیچاندند و می گفتند الان دارند ادرار می کنند نباید خورد!
خلاصه برف عجیبی اومد و ظهر جای شما خالی توی برف داشتم می رفتم توالت که چشمت روز بد نبینه، کف پایم برف چسبیده بود روی سرامیک (خاک بر سر این پدیده های دنیای مدرن کنند آجر و خشت خودمان چه اش بود؟) لیز خوردم یک دور دور خودم گشتم، دستم را گرفتم به دستشویی، پای راستم سر خورد و پای چپم به دنبالش رفت تا توی کاسه توالت. تا بیام بفهمم چطور شده کف توالت پهن شده بودم. و زانوی چپم هم خورد به روی آج های نشستنگاه توالت. شانس آوردم دستم به دستشویی بود وگرنه سرم چنان می خورد به لبه دستشویی که نیاز به یک پارتیشن بندی جدید پیدا می کرد. خلاصه پا و زانو و کمر و دستم یک درد حسابی گرفت که نگو.
حالا این هیچی شهر عین طاعون زده ها. بعد از غروب رفتم برم بیرون ببینم راسته میگن شهر عین شهر مرده ها شده یا نه. برف ها یخ زده بود و کشان کشان خودم را به سر خیابان رساندم. دیدم راستی راستی خر در خیابان ها پرواز نمی کنه. تک و توک آدم و ماشین آهسته آهسته می آیند و رد می شوند ماشین ها مثلا با دنده نیم (5/0) و سرعت (5/1) کیلومتر بر ساعت حرکت می کردند. بیست دقیقه ای که در پناه یک سطل آشغال ایستاده بوده فکر نکنم کلا بیست نفر آدم و ماشین رد شده باشند. اینجا که مرکز شهر حساب میشه و راه رفتن توی پیاده روهایش سخته و خیابانش همیشه ترافیکه این جوریه وای به حال حاشیه شهر. خلاصه به علت یخ زدگی نشد دوری در شهر بزنم و توفیق چند بار زمین خوردن را داشته باشم. راستش کسی هم نبود بریم باهاش برف بازی کنیم و آدم برفی بسازیم. حیف شد. البته چند تا جوان رد شدند معلوم بود کله را داغ کردند زدند بیرون، هیچ جای حسرت خوردن هم نداره این آخه به جای اینکه عرقی بخورند و داغ بشن بزنن بیرون با نشئه جات خودشون را گرم می کنند، این هم که جای تاسف خوردن داره به جای حسرت خوردن؛ آخه بی معرفت چرا عرق سمی به ملت می فروشی که بچه های مردم بروند هروئین و کراک و شیشه بکشند. خلاصه امروز از زور بی حوصله گی به چند تا از دوستان زنگ زدم ببینم آنها چه می کنند، کمابیش آنها هم زمین گیر شده بودند. به یکی از دوستان که تهران رفته زنگ زدم، گفت از صبح بیچاره اش کردند ملت برف ندیده بس که به او زنگ زدند و خبر برف آمدن را با ذوق و شوق تعریف کردند.
این از دسته گل امروز یک هفته است که دارم پی در پی دسته گل به آب. چنان بلایی به سر کامپیوتر و هارد آوردم که به جفتک زدن افتاد. الکی الکی اینقدر اطلاعاتم پرید که نگو، کم مانده بود گریه کنم. چند تا ویندوز عوض کردم حالا هم هر برنامه ای نصب می کنم بازی در میاره. تصمیم گرفتم خاطرات این دسته گل هایم را بنویسم تا آیندگان بفهمند نسل گذشته شان چه موجودات موفقی بودند.

Saturday, 26 May 2007

بد كتابي، بد حجابي، بد كوفت و زهرماري

بعد از آغاز طرح گير دادن به پوشش زنان تحت عنوان برخورد با بدحجابي، مي‏خواستم چيزي بنويسم اتفاقا روز دوم طرح كتابي دستم بود و داشتم مي‏آمدم ديدم يك ماشين نيروي انتظامي ايستاده و ماموران كنار ماشين هستند همين كه رد مي‏شدم نگاه يكي‏شان به كتاب افتاد يا من حس كردم كه نگاهش به كتاب افتاد و خاطره‏اي يادم آمد، آن لحظه كه نگاه او به كتاب افتاد، اما، منتظر بودم كه به جاي مقصد سر از كلانتري در بياورم به جرم عمل شنيع كتابخواني از هزار بار لواط هم بدتر است. همان شب مي‏خواستم بنويسم خاطره‏اي را و شب‏هاي بعد كه فرصت دست نداد اما در همان ايام دوستي را ديدم و صحبتي شد راجع به اين قضايا و انتقاد و گلايه‏اي كردم اين كه خيلي‏ها از سركوب‏ها ياد مي‏كنند، از بگير و ببندها، از برخوردهاي غيرقانوني و فراقانوني آن هم در حد كلياتي كه همه از فرط تكرار آن را از حفظ شده‏ايم. اين صرفا مختص بحث برخورد با پوشش نيست بحث به هر جا كه بكشد همين است. گويي فحش دادن يا غر زدن از هر كاري راحت‏تر است اما خاطره نويسي كه روايت‏هايي مستند خواهد بود از يك واقعه از منظرهاي مختلف و به روش‏هاي مختلف كه جمع‏بندي آن مي‏تواند نه تنها به قضاوت نهايي ديگران كمك كند كه تجربه‏هاي بزرگي را در اختيار ديگران قرار مي‏دهد، ديگراني كه ممكن است همين وقايع بر سر آنان بيايد. اين روايت‏ها گاه مي‏تواند نحوه تفكر و عملكرد مجرياني را مشخص كند كه ملوك الطوايفي و خودمختار عمل مي‏كنند يا به تعبيري ديگر، عشقي. اينكه اجرا كنندگان تا چه حد با قانون آشنايند و آن را در افعال خود ملاك قرار مي‏دهند. اينكه از مجموع خاطرات بيان شده در يك موضوع مشخص شود قانونگزار تا چد مجريان آن قانون را شناخته و آن دو تا چه حد مردمي كه قرار است آن قانون درباره آنها اجرا شود. گل و گشاد بودن برخي قوانين يا سوء استفاده از آن يا اصلا غيرقانوني عمل كردن در لابلاي اين خاطرات است كه خود را نمايان مي‏كند. اين خاطرات مي‏توان در حكم نظرسنجي باشد درباره موفقيت يا شكست چنين قوانيني. اگر هم هيچ خاصيتي نداشته‏باشد و تغييري در رفتار مجريان و ناظران اجرا ايجاد نكند، حداقل يك خاصيت خواهد داشت و اينكه به قول دوستي در پرونده نويسنده آن ثبت مي‏شود و پرونده او را براي زماني كه به جريان بيفتد سنگين‏تر خواهد كرد.
باز هم تعلل كردم در نوشتن تا دو شب (اين دو شب الان كه دارم كاملش مي‏كنم شايد دو هفته يا بيشتر باشد) پيش كه اين مطلب نبوي را مي‏خواندم كه در پايانش فيلمي از بازداشت يك دختر را گذاشته‏بود كه فرياد مي‏زد نمي‏خواهد سوار ماشين نيروي انتظامي شود و با آنها برود... چند باري ديدم و هر بار حس تنفر از اين برخوردها بيش از گذشته بوجود آمد، آن يكي فيلم را هم ديدم، عكس‏ها را هم. اول مي‏خواستم يك خاطره بنويسم اما پس از ديدن اين فيلم شد سه خاطره؛ خاطراتي از زندگي در طويله! البته آنچه به نظرم مهم مي‏آمد گفتارهايي كه رد و بدل شده بود و از ميان گفتارها آنچه قابل نوشتن بود نوشتم و بقيه را به تيغ مقدس سانسور سپردم (البته الان هم كه دارم كاملش مي‏كنم دوباره جهت استحباب وجبي سانسور مي‏كنم).
سال 75 بود؛ شايد تابستان. آن موقع جوان‏تر بودم و حتما فكر مي‏كردم قراره يك گهي بشوم، كلاسي و كتابي و مچل بودن و... (اين ديدگاه خيلي‏هاست به مطالعه كه گاهي در خود آدم هم تاثير مي‏گذارد) بعد از ظهر يك روز آفتابي بود شايد ساعت 4 يا 5. اينجا يك پارك مسخره داره كه در شهر قرار داره و آن هم خانوادگي بود كلا آن موقع، مجرد را راه نمي‏دادند. روبروي پارك اين طرف خيابان يك آب‏نماست كه دور آن را صندلي گذاشته‏اند. با يكي از دوستان آنجا نشسته بوديم كتابي در دست و مطالعه مي‏كرديم و بحث، اشتباه نكن بحث شيخي نبود، يا كامپيوتر بود يا الكترونيك. غرق مطالعه و بحث بوديم كه ديديم يكي توهين كرد. فكر مي‏كنيم اين بود: هوي [...] چرا اينجا نسشتي. سربلند كرديم ديديم يك سربازه. محل نگذاشتيم. اومد جلو گفت: حاليتون نيست، با اجازه كي اينجا نشستيد؟ جواب داديم آقا مودب باش، مگر نشستن در يك محيط عمومي هم نياز به مجوز داره؟ گفت آره اينجاها را مال شما اراذل و اوباش نساختند، فقط بازنشسته‏ها مجازند اينجا بنشينند، بريد گم‏شيد. گفتيم: آقا مودب باش نمي‏بيني نشستيم كتاب مي‏خونيم. يك نگاه به كتاب (يا كتاب‏ها) كرد و به من گفت: تو قيافه‏ات به منافق‏ها (منظورش همون اعضاي مجاهدين خلق بود) مي‏خورد، اومديد حرم حضرت معصومه را بمب‏گذاري كنيد. امثال شما كثافت‏ها بودند كه حرم امام رضا را بمب‏گذاري كردند. گفتم مگر بمب‏گذار هم قيافه خاصي داره، گفت: آره منافق‏ها هم اولش كتاب مي‏خواندند كه آخرش بمب‏گذار شدند. شما هم براي رد گم كردن كتاب دست‏تان گرفته‏ايد و تحت پوشش كتاب خواندن مي‏خواهيد بمب‏گذاري كنيد و از اين خزعبلات. دستبند را درآورد كه دستبند بزند و پياده ما را توي خيابان تا كلانتري چهار راه بيمارستان كه حدود ده دقيقه راه است ببرد. گفتم ما نمي‏آييم جايمان هم خوبه خيلي علاقه داري ما را ببري بي‏سيم بزن ماشين بفرستند. يك پيكان لكنته كلانتري را فرستادند باهاش رفتيم.
گفت گوشه حياط بنشينيد تا تكليف‏تون را روشن كنم. ظاهرا بازداشت‏گاه‏شان پر بود، چند نفر ديگر هم گوشه، گوشه حياط كلانتري نشسته‏بودند. يكي دو ساعتي گذشت، يك جواني را بزن بزن آوردند تو، يكي آنجا بود نفهميديم بازجو بود چي بود يك مشت گذاشت توي پيشوني طرف، آن هم مشتي كه يك انگشتر عقيق هم بهش بود، طرف نقش زمين شد، بعد معلوم شد موقع دزدي گرفتندش. گفتيم نفر بعدي ماييم كه مشت مي‏خوريم و مشغول بحث بوديم كه اين انگشتر توي پيشوني‏مان بخوره پيشوني را سوراخ مي‏كنه يا نه ولي خبري نشد. يك مدت بعد رئيس كلانتري بود يا جانشينش نمي‏دانم آمد سر تا پاي ما را برانداز كرد و گفت: مال چي اومديد اينجا؟ شماها كه به قيافه‏هاتون نمي‏خوره خلافكار باشيد؟ گفتيم به جرم كتاب خواندن. يعني بمب‏گذاري از طريق كتاب‏خواندن، سرباز بعد كلي توهين به ما كه توي آب‏نماي روبروي پارك واقع در فلكه صفائيه نشستيم ميگه داريد در حرم بمب‏گذاري مي‏كنيد. خوب بگوييد بيايد اثبات كنه، مگر نمي‏گه وابسته به مجاهدين خلق هستيم، مدركش كو؟ هر كس كتاب توي خيابون دستش بود يا داشت كتاب مي‏خواند بايد به جرم اينكه در آينده بمب‏گذار مي‏شود بازداشت كنيد، آن هم با كلي توهين؟ سرباز را صدا زد و گفت كه اينها چي مي‏گويند؟ اينها به قيافه‏شان مي‏آيد بمب‏گذار باشند؟ تو يك اتهامي مي‏زني به طرفت نگاه نمي‏كني بهش مي‏خوره يا نه؟
سرباز كه از اين حرف جاخورد بي‏مقدمه گفت: اينها با من درگير شدند و مرا ضرب و شتم كردند. همان لحظه گفتيم كو آثارش؟ گفت: من قصد امر به معروف داشتم و دو زن كه بستني دستشان بود داشتند و خط سينه‏شان هم پيدا بود آن طرف خيابان رد مي‏شدند و اين دو به بهانه كتاب‏خواندن قصد ارتباط نامشروع با آنها داشتند. (الان كه فكر مي‏كنم مي‏بينم اون موقع تكنولوژي پيشرفته‏تر بود و از راه دور هم مي‏شد ارتباط نامشروع برقرار كرد، يك چيزي تو مايه‏هاي بلوتوث فرستادن الان!) خلاصه طرف گير داده بود كه از ما كتك خورده و تهديد مي‏كرد كه پدرتان را در مي‏آورم، دوباره آن كه مسئوليتي داشت بعد يكي دو ساعت آمد. ساعت حدود يازده و نيم شب بود. گفت اين سرباز پايش را توي يك كفش كرده كه از شماها شكايت مي‏كنه. باهاش صحبت كردم به امضا كردن تعهدنامه راضي شده. گفتم: ما از دست او شكايت داريم، هم توهين كرده هم اتهام غير واقع زده، گفت من از شما عذرخواهي مي‏كنم به جاي او، ولي توصيه مي‏كنم آن تعهدنامه را امضا كنيد. فكر مي‏كنيد كسي او را ول مي‏كند حرف شماها را بشنود. بعضي سربازها اينجوري هستند ديگه. حالا هم تا به همين تعهدنامه راضي شده امضا كنيد بريد و مال خودتان شر درست نكنيد. آن سرباز روي يك تيكه كاغذ كه حتي موقع بريدن تا هم زده نشده بود دور تا دورش به بدترين شكل با دست بريده شده بود چهار تا جمله خرچنگ قورباغه و چند بار خط خطي شده نوشته بود كه متعهد مي‏شوم ديگر در خيابان توقف بيجا نكنم و با سربازها درگير نشوم و يك چيزهايي توي همين مايه ها. موقع امضا كردن حتي اسم كوچك‏مان را هم نپرسيدند.
***
سه سال بعد فكر مي‏كنم 78 بود، شايد هم 79. يك گزارش درباره دختران در يكي از نشريات محلي قرار بود كار بشه. دو تا دختر گزارشگر هم قرار شد با هم اين گزارش را تهيه كنند. به همراه يك عكاس. منم قرار شد به عنوان بپّا دنبال‏شان باشم كه مشكلي برايشان پيش نياورند. يك دوري توي خيابان صفائيه زديم، خيابان خلوت بود با دو سه نفر صحبت كردند. ساعت شايد پنج، پنج و نيم بود، فكر مي‏كنم اواخر تابستان يا پاييز. گفتيم يك سري توي پارك بزنيم با چند نفر صحبت كنند. پارك هم نسبتا خلوت بود. انتهاي پارك يك خانمي بود رفتند با او صحبت كنند. كمي باد مي‏آمد. مصاحبه تمام شد و آن زن كه رفت. يك جوانك آمد جلو: شماها بازداشتيد. دست من يا عكاس را هم كشيد ببرد. آشيخ هم اومد و گفت از [...] هست و گفت بازداشتيد و برد ما را در ساختمان پارك كه دفتر آشيخ هم آنجا بود. آن جوانك شروع كرد با يك حالتي كه انگار يكي سفينه فضايي كه از كره مريخ آمده ديده كه حاج آقا اينها با واكمن داشتند ضبط مي‏كردند. با يك زن بدحجاب داشتند صحبت مي‏كردند، قصد برقراري رابطه نامشروع با او داشتند. گفتم چي چي مال خودت مي‏بافي ميري اگه بدحجابي بده و طرف بدحجاب بود پس چرا به اون كاري نداشتي و به ما گير دادي تازه من كه چند متري با آنها فاصله داشتم. مگر تو بودي و شنيدي ما چي گفتيم. ثانيا مگه نديدي باد مي‏آمد خوب باد زده چند تار مويش هم بيرون افتاده آدم كه نكشته. ضمن اينكه ما خبرنگاريم و در حال تهيه گزارش بوديم. به چه حقي حين تهيه گزارش اخلال در كار ما مي‏كنيد؟ گفت: شما حق نداشتيد اينجا گزارش تهيه كنيد. گفتم تشخيص اينكه كجا گزارش تهيه كنيم با ماست. اينجا هم يك محيط عمومي است. مدير پارك هم كنار ميز آشيخ ايستاده بود و البته آشيخ با خيال راحت نشسته بود. مدير پارك گفت: نخير اينجا محيط عمومي نيست، اينجا ملك شخصي حضرت معصومه است، شماها بدون اجازه وارد شديد حالا پر رو گري هم مي‏كنيد. گفتم پس مي‏گوييد حضرت معصومه مالداري مي‏كنه تو اين شهر، هنوز بعد 1400 سال ملك خصوصي داره، مگر نمرده؟ ديد بد سوتي‏اي داده گفت: يعني منظورم اين بود كه از اموال آستانه حضرت معصومه است و ملك خصوصي به حساب مي‏آيد. گفتم: مگر ملك خصوصي است كه درش را گل بگيريد خيال همه را راحت كنيد يا بنويسيد جلوي در ورودي كه اينجا ملك خصوصي است و تهيه گزارش در آن ممنوع است. ضمن اينكه ما هم اگر اطلاع داشتيم ملك خصوصي است نمي‏آمديم. دعوا كه با كسي نداريم، اينجا هم كه آش دهن‏سوزي نيست كه كسي براي آمدن به آن سر و دست بشكنه. خيلي هم عرضه داريد بريد آنهايي كه مزاحم دخترهاي مردم مي‏شوند يا آنها كه راحت مواد مخدر در پارك مي‏فروشند جمع كنيد. آشيخ گفت: از كجا معلوم شما گزارشگر باشيد. دوستان معرفي‏نامه‏هايشان را دادند، من هم گفتم مي‏تواني زنگ بزني دفتر تاييديه بگيري. زنگ زد تاييديه گرفت و چند كلامي صحبت كرد. پشت سرش زنگ زدم دفتر يكي از مسئولين آن نشريه گفت صحبت كردم گفت آشيخ گفته مشكلي نيست و تا چند دقيقه ديگر ول‏شان مي‏كنم. گفتم خوب خوبه. آشيخ گفت شماها با بدحجاب صحبت كرديد و مي‏خواهيد چهره اسلام را بد جلوه دهيد و ترويج بي‏حجابي كنيد و از اين چرنديات، پايش را توي يك كفش كرد كه تا نوار را گوش ندهيم ببينيم چي ضبط كرديد نمي‏گذاريم از اينجا بيرون برويد. ضبط دست يكي از دخترها بود و نمي‏داد. فكر كردم حالا مرا نگهدارند عيبي ندارد، دختران هم هستند و فردا بايد جواب خانواده آنها را بدهم. گفتم عيبي نداره ضبط را بهشان بده ولي اگر قرار باشه نوار را گوش بدهيد آن نوار ديگه به درد ما نمي‏خوره. نيم ساعت سه ربعي نشستند و نوار را گوش دادند و به قول خودشان آنجايي را كه صلاح دانستند پاك كردند. گفتم اين كه دست شماها بهش خورده و گوش‏تان محتوياتش را شنيده ديگه به درد گزارش ما نمي‏خوره، باشه رويش چيزي ضبط مي‏كنيم. وسط كار اينها زنگ زدم دفتر كه هنوز اسيريم يك زنگ بزن ببين اين چه مسخره بازيه كه اينها راه انداختند، گفت صحبت كردم قضيه حله، تلفن را قطع كردم. آشيخ دوباره شروع كرد كه شماها ترويج بدحجابي مي‏كنيد و گزارشگر خوشگل مي‏فرستيد نظر جوان‏ها را جلب كنيد، گفتم توي اين خراب شده خوشگلي هم جرم شد؟ (البته الان كه فكر مي‏كنم مي‏بينم كه خوشگل‏اش را كه تحمل نمي‏كنند، زشتش را هم كه تحمل نمي‏كنند به چه ساز اينها بايد رقصيد؟) گفت اينها مجردند يا متاهل، گفتم به شما مربوط نيست. گفت تو خودت مجردي يا متاهل؟ گفتم متاهل، گفت بايد اثبات كني كه نيت برقراري ارتباط نامشروع با اينها را نداري، گفتم اگر هدف آن بود كه نمي‏آمديم در ملاء عام، مي‏گفت شماها مي‏رويد توي اين نشريات دختر و پسر جمع شويد و با هم رابطه داشته‏باشيد. گفتم شماها كه خود را نايب خدا روي زمين مي‏دانيد به خود اجازه مي‏دهيد اينطور كيلويي قضاوت كنيد و تهمت بزنيد؟ ولي نظر شما برايمان مهم نيست، مي‏خواهم يك زنگ بزنم. زنگ زدم دفتر فحش و فضيحت را بكشم به جانشان كه مسخره شماها كه نيستم مي‏گي صحبت كردم، خوب بگو به من ربطي نداره من تكليف خودم را بفهمم كه به كسي اميد نداشته باشم، ديدم گوشي را بر نمي‏دارند، شصتم خبردار شد كه رفتند كه اگر چيزي شد از خود سلب مسئوليت كنند. بدون اينكه حتي مثلا يك تلفن بزنند به ستاد مركزي [...] يا يك پيگيري كه چه شده. آن وقت يك عده مسخره گزارش ميداني، گزارش ميداني مي‏كنند فكر كردند اين خراب شده هم اروپاست.
نمازشان را خواندند برگشتند. دوباره همان بحث‏هاي گذشته درباره بدحجابي و رابطه نامشروع و... هوا تاريك شده بود. گيردادند به لباس دخترها كفشش مناسب نيست، شلوارش جينه و ... سه نقطه را به زينت سانسور مي‏آرايم چون هم آنها تند مي‏رفتند هم من زيپ دهنم باز شده بود. توي همين اثنا آن جوانك گفت: اين دخترها شب زير زمين پيش ما مي‏مانند بايد بررسي كنيم راست مي‏گوييد رابطه نامشروع نداشته‏ايد. به آن شيخ گفتم ببين شماها كه احترام خودتان را دين‏تان و سازمان‏تان را كه نگه‏نداريد يك مشت لجن مثل اين اينجا را با فاحشه‏خانه اشتباه مي‏گيرند و گه زيادي مي‏خورند. همين را مي‏خواستي كه دهانش را باز كند هر چي مي‏خواهد بگويد؟ تو خودت خواهر و مادر يا دخترت را مي‏اندازي زير دست اين شب كه معاينه‏اش بكنه ببينه دختره يا نه؟ و شروع كردم بيشتر فرياد زدن و فحش دادن فقط حواسم را متمركز كردم فحش خواهر و مادر به كسي ندهم كار خراب بشه. يك شكم سير عربده زدم. خوب هر چي دلم مي‏خواست گفتم، آنها هم چيزي نداشتند بگويند، احساس كردم خودش آشيخ هم از حرف جوانك خجالت كشيد و سرخ و سفيد شد. گفتم تا يك ربع ديگه اتوبوس‏ها هم كارشان تمام مي‏شود اگر اين دختران رفتند كه رفتند وگرنه.... گفتم مگر اينكه بكشيدم وگرنه هر وقت از اينجا رفتم با راديوها صحبت مي‏كنم و همه اين حرف‏هايي را كه زديد مي‏زنم تا همه بدونن اينجا چه خبره...
ديدم آشيخ درآمد گفت كه ما با اينها كاري نداريم. مي‏توانند بروند ولي تو بايد باشي تا تكليفت روشن بشه. به جوانك هم اشاره كرد و گفت اين منظورش از حرف اين نبوده ولي حالا اينها بروند تا تكليف تو را روشن كنيم. حالا دخترها گير داده بودند كه ما نمي‏رويم تا تكليف من روشن نشه، مي‏گفتند با هم آمديم با هم هم مي‏رويم. منم كه عصباني داد زدم ميگه بريد، بريد ديگه. آنها رفتند و من ماندم تا ساعت يازده و نيم. همان حول و حوش از منطقه‏اي كه مافوق اينها بود درجه‏داري آمد و پرسيد چه خبره و گفت خوب خبرنگارند داشتند گزارش‏شان را تهيه مي‏كردند، طوري نشده كه... مشكلي نيست آقا اشتباه شده، بفرماييد. البته به آن درجه‏دار گفتم حداقل كساني را كه انتخاب مي‏كنيد كساني باشند كه اگر اتهام به كسي مي‏زنند جراتش را داشته‏باشند كه خودشان را معرفي كنند.
اين را نوشتم چرا كه وقتي با وجود خشونت‏هايي كه عكس‏ها و فيلم‏هايش به رسانه‏ها و اينترنت راه پيدا مي‏كند، اما باز حداقل كساني كه اين رفتارها را مي‏كنند حداقل اسمي دارند كه شناخته شوند و امكان شكايت از آنها باشد. اين بهتر از بي‏نامي و بي‏نشاني است.
دو سه سال بعد براي تاسيس يك NGO جلسه‏اي داشتيم. اسمش هم كمابيش تعيين شده بود. يك انجمن حمايتي براي روزنامه‏نگاران كه قرار بود ابتدا استاني فعاليت كند و بعد فعاليت را گسترش دهيم. چون ايده كار از دو تا از همكاران خانم بود و پيگير كار بودند و چون من با يك سري نشريات اينجا و شايد هم بالعكس آنها با من مشكل داشتند اين بود كه جايي براي جلسه نداشتيم، گفتيم ديگه از پارك جاي علني‏تر نيست كه حرفي تويش در نيايد. داشتيم بررسي مي‏كرديم هيئت موسس را مي‏چيديم، اساسنامه را بررسي مي‏كرديم. آن موقع يكي از آنها يكي از دخترهاي فاميل‏شان را كه سه چهارساله بود و با من هم رفيق بود بهم مي‏گفت "آگا متگي" آورده بود و داشت همون دور و برها بازي مي‏كرد. گرم صحبت يكهو نگاهم به جلو خشك شد. يك سرباز فاصله ده، پانزده متري ايستاده بود و لوله تفنگ به طرف ما و انگشت روي ماشه. حواسم نبود كه بدانم مسلح كرده يا نه ولي اين جوري كه او تفنگ را گرفته بود گفتم گذاشته روي رگبار. يك لحظه دنيا روي سرم گشت، گفتم ماها مجرميم كه توي اين مملكت بدنيا آمديم و بزرگ شديم، اين بچه چي، اگه يك تير بزنه توي سينه بچه چه خاكي به سرمان كنيم، جواب پدر و مادرش را چي بدهيم. گفتم اگر تير به خانم‏ها بخورد، حرف مفت زدن هم كه راحته، هزارتا اتهام مي‏تراشند كه موقع فرار بوده يا حين فعل حرام و... آن لحظه توي ذهنم به هر كه به ذهنم مي‏رسيد بد و بيراه مي‏گفتم و بيشتر به خودم، اينكه اين دفعه اول و آخرمه كه كاري مي‏كنم كه در نهايت به نفع حاكميت تمام شود، چون هم مطبوعات و هم سازمان‏هاي غير دولتي در نهايت به نفع حاكميت است، آن موقع رئيس پارك هم رسيد و مرا صدا زد و گفت: اينجا جاي كثافت‏كاري نيست سريع بريد بيرون وگرنه هر چي پيش آمد مقصر خودتان‏ايد. ما رفتيم بيرون، بد و بيراه مي‏گفتم و مي‏رفتيم و وقتي از در خارج شديم لوله تفنگ آن سرباز هنوز به طرف ما بود. آن انجمن هم تشكيل نشد، چندين جلسه تشكيل شد، اما در آخرين مراحل تشكيل نشد. از آن پس وقتي بحث فعاليت جمعي ميشه ياد آن لوله تفنگ و انگشت روي ماشه مي‏افتم و سعي مي‏كنم كمتر پيشقدم بشوم در اين امور.

Thursday, 15 March 2007

آقاي كيهان ما هم هستيم!

ديدم اين اواخر خيلي‏ها شاكي شده بودند از دست كيهان به خاطر افشاگري‏هايي كه راجع به جواسيس و جواسيسه و غيره كرده. بعضي‏ها قهر كردند بعضي‏ها شاكي شدند و...
بي‏هوا امشب ياد يك خاطره افتادم آي خنديدم. 3 يا 4 سال پيش يكي از خبرنگاران يكي از نشرياتي كه مسئولينش حقير را "نجس" مي‏دانند و جاسوس و نماينده تام الاختيار استكبار جهاني و سلطنت طلب و عضو نهضت آزادي و غيره، آخه اينجا هنوز عده‏اي نهضت آزادي را فحش مي‏دانند! جوش آورده بود، مي‏گفت: آنجا (دفتر ما) دفتر راديو فرداست. وقتي بهش گفتم عزيز من دفتر راديو فردا توي پراگه، اگر اينجا بود كه چوب نيم‏سوخته كه چه عرض كنيم كنده درخت تقديم‏مان كرده بودند تا حالا! گفت ولي ما خبر داريم كه تو به راديو فردا خط مي‏دهي و آنها را از اينجا كنترل مي‏كني. تازه اينكه چيزي نيست، مي‏گفت سايت امروز را هم شماها اداره مي‏كنيد (منظورش حقير و دوستان بوده). مي‏گفت شماها رفتيد يك سايت زديد كه پشت آن قايم بشيد و امور هدايتي راديو فردا و سايت امروز را با خيال راحت انجام دهيد تا كسي به شماها شك نكند و چنين حرف‏هايي. بهش گفتم برو به بزرگ‏ترت بگو مرد باش و اينها را چاپ كن تا بر افتخارات ما افزده شود (البته متاسفانه اين را چاپ نكرد). تازه بگو تابلوي راديو فردا را هم داريم مي‏سازيم هفته ديگه نصب مي‏كنيم بيايد ببيند. البته فكر كنم به يك ماه نكشيد كه پرونده‏اي علم شد! با خودم فكر مي‏كردم وقتي ارشاد (كه من نام طويله را روي آن گذاشته‏بودم البته با عرض معذرت از بعضي از دوستاني كه آنجا داشتيم) نگاه‏هاي امنيتي و خرابكارانه و اجير شده از آن طرف مرزها به آدم داشته باشه نوچه‏هاي اينها و يك مشت نون به نرخ روز خور هم بايد با اين جور حرف‏ها يك دكان تو اين مملكت براي خودشان باز كنند. دكاني كه كالاهايش هميشه خريدار داره. كالاهاي آراسته شده با نفرين و لعن و فحش و مرگ بر.
خلاصه شاكي شدم كه كيهان براي خبرنگار راديو فردا چوب خط انداخته براي ما كه هم خط مي‏داديم هم هدايت مي‏كرديم هم وغيره آخه اين "وغيره" خيلي مهمه! هيچ ارزشي قائل نشده شاكي شدم ديگر. ضمنا كمي از خطوط بنجل و باقي مانده از جمله خطوط مستقيم، شكسته، منحني، بسته و... دم دلمان باد كرده شب عيدي حراج مي‏شود.