<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/rss20.xsl" media="screen"?>
<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
    <channel>
        <title>طنین سکوت - روز_نوشت</title>
        <description>روزنوشت های حامد متقی</description>
        <link>http://hamedmottaghi.rsfblog.org/روز_نوشت/</link>
        <lastBuildDate>Mon, 15 Sep 2008 04:11:29 +0430</lastBuildDate>
        <generator>blogSpirit.com</generator>
        <copyright>All Rights Reserved</copyright>
                        <item>
                <guid isPermaLink="true">http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/09/15/یاد.html</guid>
                <title>یاد</title>
                <link>http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/09/15/یاد.html</link>
                <author>noreply@blogspirit.com (hamedmottaghi)</author>
                                                <category>روز نوشت</category>
                                                <pubDate>Mon, 15 Sep 2008 04:11:29 +0430</pubDate>
                <description>
                    از ابتدای سال تصمیم بر آن داشتم که نشانی از محمد صدیق کبودند و نیز در رابطه با اعدام نوجوانان زیر 18 سال بگذارم، اما طبق روال معمول پشت گوش انداختم یا چیزی نیافتم. تا چند روز پیش که این یادداشت ارزشمند محمدرضا نیکفر را خواندم: &quot;&lt;a href=&quot;http://radiozamaaneh.com/nikfar/2008/08/post_115.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;یاد آن تابستان&lt;/a&gt;&quot;.&lt;br /&gt;البته این یادداشت که سخنرانی اوست درباره اعدام های سال 67 نوشته شده اما اشاره اش به &quot;یاد&quot; و &quot;فراموشی&quot;، قابل تامل است. زود فراموش می کنیم چون مکانی برای یاد نداریم. دو بار آن را خواندم. تصمیم گرفتم برای مبارزه با فراموشی خودم ستون سمت چپ را مکانی کنم برای یادآوری. اسم آن را هم به &quot;یاد&quot; تغییر دادم.&lt;br /&gt;عکس کبودوند، رئیس سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان را هم اضافه کردم تا یادم باشد در این مدت چه رنج هایی که در زندان کشید و چگونه با بیماری دست و پنجه نرم کرد و سرانجام به خاطر فعالیت های حقوق بشری به 11 سال زندان محکوم شد. حکمی که می توانست شوکه کننده باشد، اما انگار در این زمان دیگر شوکه کننده نیست. مخصوصا با برخوردهایی که با فعالان کرد می شود. سایت این سازمان مدتی است از کار افتاده. تعدادی از زندانیان کرد اعتصاب غذا کرده اند و وضعشان معلوم نیست و اینها همه مایه نگرانی است. کردها، ترک ها، نومسیحیان، بهایی ها که مدتی است برخوردها با آنان فزونی گرفته، همه انسان اند و فارغ از مذهب و قومیت از حقوقی برخوردارند که نقض بی پروای این حقوق مایه تاسف و نگرانی است.
                </description>
                            </item>
                        <item>
                <guid isPermaLink="true">http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/08/19/زمان-دستیابی-به-حقوق-بشر.html</guid>
                <title>زمان دستیابی به حقوق بشر</title>
                <link>http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/08/19/زمان-دستیابی-به-حقوق-بشر.html</link>
                <author>noreply@blogspirit.com (hamedmottaghi)</author>
                                                <category>روز نوشت</category>
                                                <pubDate>Tue, 19 Aug 2008 04:59:15 +0430</pubDate>
                <description>
                    الان دو خبر را دیدم که به فکر فرو رفتم: اولی اش &lt;a href=&quot;http://freedomforbaghi.blogspot.com/2008/08/blog-post_6722.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;وضعیت عماد الدین باقی&lt;/a&gt; بود که به علت شرایط زندان و در حین بازجویی دچار حمله مجدد و بیهوشی شده و به بهداری منتقل شده و پزشکان بهداری وضعیت او را خطرناک اعلام کرده اند و دومی خبری که &lt;a href=&quot;http://freedomforbaghi.blogspot.com/2008/08/blog-post_6722.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;دبیر علمی همایش انجمن داروسازان ایران &lt;/a&gt;داده و اعلام کرده متوسط زمان دسترسی به مواد مخدر در کشور نیم ساعت است.&lt;br /&gt;خبر دومی البته افتخار آفرین است!!!! و در کنار اولی قرار بگیرد افتخار آفرین تر هم می شود.&lt;br /&gt;همه می دانیم مواد مخدر چه بلایی سر مصرف کننده می آورد، البته این را هم می دانیم که از این خیل مصرف کنندگان تعداد کمی برای تسکین درد و یا جلوگیری از شدت گرفتن بیماری خود استفاده می کنند. همه آنها هم که مصرف می کنند از مضرات آن آگاهند و هر کدام می توانند ساعت ها در این باره سخن سرایی کنند، اما با این وجود مصرف می کنند و جامعه نیز نه تنها هیچ حساسیتی نسبت به پیشگیری از مصرف آن ندارد بلکه در بعضی موارد با رفتارها و عملکرد خود این مصرف را تشویق می کند، مثلا کمتر کسی را دیده ام که آن را برای مواقع همبستری تجویز نکند، یا برای مواقعی که نیاز به بیدار ماندن است و... این از گفتاری و عملکرد و رفتاری نیز بماند برای بعد.&lt;br /&gt;یادم می آید قبل از بازداشت باقی در مهرماه سال گذشته و رفتن او به زندان جمله ای گفت به این مضمون که اگر بازداشت شدم، از آن فرصت استفاده می کنم برای تاکید بر رعایت حقوق بشر و حقوق زندانیان. الان ده ماهی از آن گفته می گذرد و رئیس انجمن دفاع از حقوق زندانیان که خود در بیرون از زندان به عنوان یک فعال حقوق بشر بر رعایت حقوق زندانیان تاکید می کرد، رفته رفته حقوقش را از دست می دهد تا این نکته تاکید شود که زندانی فی حد نفسه از حقوقی برخوردار نیست و نه فقط زندانی که یک انسان هم به عنوان شهروند این سرزمین.&lt;br /&gt;خوشبختانه در سطح جامعه هم جز عده ای اندک همه پذیرفته اند که از هیچ حقی برخوردار نیستند و اگر چیزی به آنان ارزانی شود از لطف حاکمان است. با این حساب می توان حدس زد که زمان دستیابی به حقوق بشر در سرزمینی به نام ایران که کسی تمایل چندانی به برخورداری از آن ندارد، نه ده ها و صدها و هزاران سال که به بی نهایت میل می کند این در حالی است که در برخورداری و رعایت حقوق بشر هیچ کس ضرر نمی کند نه مردم و نه مسئولان.&lt;br /&gt;اصولا ما ایرانی ها انگار یک خصیصه مثبت داریم: همیشه به چیزی که به ضررمان است بیشتر علاقه داریم تا آنچه به سودمان تمام می شود.
                </description>
                            </item>
                        <item>
                <guid isPermaLink="true">http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/08/15/نقش-گمشده-هنرمندان.html</guid>
                <title>نقش گمشده هنرمندان</title>
                <link>http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/08/15/نقش-گمشده-هنرمندان.html</link>
                <author>noreply@blogspirit.com (hamedmottaghi)</author>
                                                <category>روز نوشت</category>
                                                <pubDate>Fri, 15 Aug 2008 04:27:57 +0430</pubDate>
                <description>
                    پریروز که خبر &lt;a href=&quot;http://radiozamaaneh.com/news/2008/08/post_5935.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;پیشقدم شدن عزت الله انتظامی برای جلوگیری از اعدام نوجوانی زیر 18 سال&lt;/a&gt; را دیدم کمی جا خوردم، چرا که در زمانه ای چنین فعالیت هایی می شود که هیچ چیز جای خودش نیست؛ هنرمندی کار غیر متعارف انجام دادن است چرا که اغلب هنرمندانش جربزه هنرمند شدن را ندارند پس گاه کاری می کنند که به عقل جن هم نمی رسد و همین رمز ترقی شان می شود. ممکن است با فحش کشیدن هنرمندان بزرگ برای خود یارگیری کنند، با خرید برخی افراد تبلیغات به راه بیندازند و یا هر کاری بکنند که در میان مردم جو زده محبوبیت کسب کنند. خط شکن نامیده شوند. فلانی از آلن دولن خوش قیافه تر است، فلان نویسنده تحولی در داستان نویسی دنیا ایجاد کرده، فلان خواننده دستگاه موسیقی را متحول کرده و قس علیهذا!&lt;br /&gt;اما مقیاس و میزان خط شکن بودن در مردم هنر دوست!! ایران چیست؟ تخریب هنرمندان بزرگ، حرف های بی سر ته زدن چرا که حرف هایی که کسی نفهمد نشانه دانایی فوق العاده گوینده است، بی توجهی به روح هنر در ارائه اثر و... &lt;br /&gt;اما از سوی دیگر از قدیم گفته اند که هنر نزد ایرانیان است و بس، همه مردم هم هنر دارند و هم هنر شناسند؛ پر فروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران را یادتان نیست؟ فیلم همبستری آن بازیگر سینما که می گویند چهار میلیارد گردش مالی داشت. (بدون آنکه بخواهم بر او خرده ای بگیرم اعضای بدنش بوده اختیارش را داشته این از خصوصیات زشت ما ایرانی هاست که به خصوصی ترین لحظه های هم سرک بکشیم و همان را چماق کنیم و توی سر همدیگر بکوبیم). گاهی می بینیم که از مسخره ترین فیلم، موسیقی، داستان استقبال می شود آن هم به اسم نیاز نسل امروز؛ برخی کارها که ارتباط برقرار کردن با آنها واقعا سخت است و حتی مشتاقان آن هم نمی فهمند که چه می گوید و آن را از دیگران نقل قول می کنند که می گویند منظور این است.&lt;br /&gt;این هنرمندان البته الگو هم می شوند: مدل مویشان، نوع آرایششان، لباس پوشیدنشان، نوع حرف زدنشان یا تکیه کلام های بی معنی شان.&lt;br /&gt;در این زمانه ناجور، جای تعجب دارد که هنرمندی پا پیش می گذارد و کاری انسانی می کند در ملاء عام تا همه او را دیوانه خطاب کنند! نه که مستقیم بگویند؛ پشت سرش می گویند چرا که مردمی که از خشونت لذت می برند شاید حتی این حرکت او را غیر قابل بخشش بدانند و اصولا جان انسان (حتی خودشان) برایشان بی ارزش باشد. در زمانه ای که نه کسب مادیات، که کسب مادیات از راه های غیر انسانی و غیر اخلاقی تبدیل به ارزش شده، چنین حرکت هایی دیوانگی می نماید. اما وظیفه یک هنرمند در این میان چیست؟ آیا یک هنرمند که محبوبیت فراوانی نیز دارد چقدر می تواند به دور و اطراف خود بی تفاوت بماند؟ مگر همین هنرمند در این جامعه زندگی نمی کند؟ مگر همه لحظه های عمرش را می تواند بدور از دیگران زندگی کند؟ اگر کسی بتواند چنین تنها زندگی کند کار بسیار پسندیده ای کرده اما چون نمی تواند لازم است برای انسانی تر شدن جامعه اش تلاش کند. قرار نیست هنرمندان اسلحه به دست بگیرند و یا فعالیت های رادیکال سیاسی انجام دهند اما هر بار می توانند تلنگری بر وجود خفته جامعه بزنند. ممکن است کسی بگوید فلان هنرمند با این عملش دیوانه است اما همین شخص هم برای لحظاتی به آن عمل و چرایی آن فکر می کند.&lt;br /&gt;حرکت عزت الله انتظامی در سومین روز کنسرت شهرام ناظری قابل ستایش بود. این که &lt;a href=&quot;http://radiozamaaneh.com/news/2008/08/post_5961.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;به همراه کیومرث پور احمد و پرویز پرستویی برای نجات یک نوجوان از اعدام&lt;/a&gt; حرکت کرده اند و همینطور انتخاب کنسرت موسیقی که قرار است نوای صلح و زندگی را بنوازد و چراغ سبز شهرام ناظری نشان از این دارد که هنرمندانی هستند که برای انسان و انسانیت ارزش قائلند و البته مردمی که با تلنگری می تواند روحشان بیدار شود.&lt;br /&gt;افزایش خشونت و جرایم نشان از این دارد که اعدام حتی مسکن کوتاه مدت نیز نیست؛ &lt;a href=&quot;http://www.etemaad.com/Released/86-04-30/269.htm#36125&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;انجام قتل خانوادگی شش روز پس از اعدام قاتلان قتل خانوادگی قبلی در محله مارالان تبریز &lt;/a&gt;نشان داد که این مجازات هیچ تاثیری در پیشگیری از جرایم ندارد.&lt;br /&gt;اعدام کودکان به سبب نرسیدن آنان به بلوغ فکری، بی پناهی و عدم تجربه حداقلی در کنار سیستم آموزشی غلط در خانه و مدرسه و جامعه عملی غیر انسانی است.&lt;br /&gt;همیشه فکر می کردم اگر چنین مواردی اتفاق افتد، رسانه ها آن را در بوق و کرنا خواهند کرد که دیدید این حرکت انسان دوستانه هنرمندان ماست. آن را در بوق و کرنا می کردند تا دیگرانی هم که مرددند بر تردید خود غلبه کنند اما دریغ از یک اطلاع رسانی درست و حسابی. شاید عمل رسانه ها درست است و چنین مواردی ارزش خبری ندارد.&lt;br /&gt;اما من از این جا به عنوان یک شهروند می خواهم از همه این هنرمندان به خاطر حرکت بزرگشان سپاسگزاری کنم و از راه دور دستشان را ببوسم اظهار امیدواری کنم این حرکات با تاکید بر حق حیات ادامه یابد و البته وظیفه تک تک ماست که بر استمرار آن تاکید کنیم.
                </description>
                            </item>
                        <item>
                <guid isPermaLink="true">http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/08/10/بی-من-برون-ز-اندازه-شدست.html</guid>
                <title>&quot;بی&quot; من برون ز اندازه شدست!</title>
                <link>http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/08/10/بی-من-برون-ز-اندازه-شدست.html</link>
                <author>noreply@blogspirit.com (hamedmottaghi)</author>
                                                <category>روز نوشت</category>
                                                <pubDate>Sun, 10 Aug 2008 05:10:56 +0430</pubDate>
                <description>
                    اگر همه &quot;با&quot; شان برون ز اندازه شدست من &quot;بی&quot; ام چنین شدست؛ مثلا:&lt;br /&gt;بی برقی من برون ز اندازه شدست&lt;br /&gt;بی اینترنتی من برون ز اندازه شدست&lt;br /&gt;بی شانسی من برون ز اندازه شدست&lt;br /&gt;بی حالی من برون ز اندازه شدست&lt;br /&gt;بی حوصلگی من برون ز اندازه شدست و...&lt;br /&gt;بالاخره بعد از چند روز اینترنت وصل شد یکی نیست بگه آخه همه چیز دار، با همه کس، با ناموس چرا اینترنت را قطع می کنی. امروز تلافی چند روز را در آوردم چند تا آهنگ شاد از هایده آنلاین گوش کردم مثلا: &lt;a href=&quot;http://www.umahal.com/song/4619.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا...&lt;/a&gt; جگرم حال اومد بعد یک چرخ توی سایت های خبری زدم بعد همه شادی ها پرید؛ چون هی رفتم سراغ خبرهای غمگین اینجاست که شاعر میگه: بی عقلی من برون ز اندازه شدست&lt;br /&gt;بعدش هم یک چیزی می خواستم بنویسم یادم رفت. مثل همیشه که هر روز راجع به چیزی می خواهم بنویسم بعضی وقت ها هم قبلش زیاد فکر می کنم ولی یا یادم می ره یا بسکه اینترنت درپیته انقدر فحش می دم که اصلا یادم می ره چیزی می خواستم بنویسم.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;ساقي غم من بلند آوازه شدست&lt;br /&gt;سرمستي من برون ز اندازه شدست&lt;br /&gt;با موي سپيد سر خوشم كز خط نو&lt;br /&gt;پيرانه سرم بهار دل تازه شدست&lt;br /&gt;کاشکی منم جای خیام بودم.
                </description>
                            </item>
                        <item>
                <guid isPermaLink="true">http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/08/04/خوش-به-حال-دیوونه.html</guid>
                <title>خوش به حال دیوونه</title>
                <link>http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/08/04/خوش-به-حال-دیوونه.html</link>
                <author>noreply@blogspirit.com (hamedmottaghi)</author>
                                                <category>روز نوشت</category>
                                                <pubDate>Mon, 04 Aug 2008 05:07:53 +0430</pubDate>
                <description>
                    هر شب و روز که خبرها را می خوانی یا سر می گردانی و از دور و برت با خبر می شوی فقط می توانی یک آرزو کنی؛ &lt;a href=&quot;http://www.umahal.com/song/30668.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;خوش به حال دیوونه که همیشه خندونه&lt;/a&gt;...&lt;br /&gt;نمی دانم ترانه اش را چه کسی گفته؛ ترانه قشنگی است و سوسن هم قشنگ اجرا کرده. مخصوصا در این روزگار خیلی به دل می نشیند.&lt;br /&gt;نکته: قول بدهید در این آرزو و گوش دادن به آن افراط نکنید چون این جوری که هر روز در حال پیشرفتیم، دم به دم بر این آرزویمان افزوده می شود، یعنی باید امشب یک بار آرزو کنیم و گوش دهیم، فردا دوبار، پس فردا سه بار و...!
                </description>
                            </item>
                        <item>
                <guid isPermaLink="true">http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/07/27/خون-بس.html</guid>
                <title>خون بس</title>
                <link>http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/07/27/خون-بس.html</link>
                <author>noreply@blogspirit.com (hamedmottaghi)</author>
                                                <category>روز نوشت</category>
                                                <pubDate>Sun, 27 Jul 2008 04:34:26 +0430</pubDate>
                <description>
                    &quot;خون بس&quot; نام پرمعنایی است بر توقف اعدام به هر دست آویزی که باشد. اما این نام در مقابل همه کسانی که با اشتیاق به دیدن مراسم احتمالا لذت بخش مراسم اعدام می روند و قهقهه مستانه سر می دهند شاید بی معنا باشد. لبخندهای پرمعنای تماشاچیان را در عکس های اعدام ندیده اید؟ انگار لذتی که در آدم کشی هست در هیچ چیز دیگر نیست. در معنای لذت هم مانده ام.&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,3514854,00.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;گفتگو با محمد مصطفایی که از مراسم خون بس گفته&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://www.smojabi.blogfa.com/post-770.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;گزارشی از مراسم خون بس&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این هم شعری بند تنبانی در دفاع از خون نه بس!&lt;br /&gt;خون به خون شستن درست آید به کار&lt;br /&gt;تو بکش تا با صواب آیی کنار*&lt;br /&gt;تو بکش تا من کُشم از کشته ات یک کشته ای&lt;br /&gt;پشته ای از کُشتگان مُشته ای&lt;br /&gt;* به جای صواب، واژه ثواب هم می تواند به کار رود
                </description>
                            </item>
                        <item>
                <guid isPermaLink="true">http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/07/24/اگر-ماندلا-ایران-بود.html</guid>
                <title>اگر ماندلا ایران بود</title>
                <link>http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/07/24/اگر-ماندلا-ایران-بود.html</link>
                <author>noreply@blogspirit.com (hamedmottaghi)</author>
                                                <category>روز نوشت</category>
                                                <pubDate>Thu, 24 Jul 2008 04:45:00 +0430</pubDate>
                <description>
                    نمی شود نام ماندلا را آورد و با احترام از او یاد نکرد. انسان دوستی اش، پرهیز از نسل کشی، دوری از قدرت در اوج محبوبیت و استفاده از محبوبیتش در راه فعالیت های انسان دوستانه بزرگورای اش را بیشتر به رخ می کشد.&lt;br /&gt;دوست دارم ماندلا و رفتارهایش را از دید یک ناظر با روحیه ایرانی ببینم با این فرض که او تمام فعالیت هایش را در این کشور انجام می داده و هم بخشی از یک ماندلای ایرانی را به تصویر کشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;* ایرانی و ماندلا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اگر ماندلا شهروند ایران بود و مبارزات و تلاش هایش را در این کشور تقریبا شبیه آنچه در آفریقای جنوبی کرد، انجام می داد قضاوت های ما مردم هم جالب می شد. می خواهم در ابتدای این نگاه یک جمله اساسی که که بعد از اذان در گوش نوزاد می گویند تا موقع تلقین در قبر همچنان تکرار می شود را چون مطلب به درازا خواهد انجامید، فاکتور بگیرم و آن این جمله معروف &quot;کار کار انگلیسه و برنامه ریزی اش در انگلیس انجام شده&quot; اما خواننده می تواند برای هر جمله آن را اضافه کند.&lt;br /&gt;اگر ماندلا ایرانی بود به این مفتی ها نمی توانست به فعالیت سیاسی و درون احزاب راه پیدا کند چون بچه دماغو هیچ کدام از فامیل هایش فعال سیاسی نبوده اند که سفارشش را کنند، کولی هم که نمی داده پس حتما عامل نفوذی در حزب بوده، فعالیت ها و گفتارش خط گرفته از جای دیگری است. توی حزب هم تازه حرف های سیاسی می زده که می خواهد با دولت آپارتاید مبارزه کند پس یا جاسوس رژیم است یا نفوذی آن طرف آب تا حزب را بپاشاند. فعالیت های بعدی اش نشان می دهد که عروسک نفوذی رژیم آپارتاید بوده، بدون اجازه رفته به کشورهای خارجی، با کشورهای خارجی مذاکره در جهت حمایت از مبارزات کنگره کرده و آموزش چریکی دیده و پول و اسلحه گرفته و برگشته داخل کشور و شاخه نظامی کنگره را علم کرده. این یعنی طبق برنامه دولت پیش رفته وگرنه چرا زنده برگشته؟ تازه بعد از برگشت هم با مطبوعات مصاحبه می کرده و روزنامه ها نظراتش را چاپ می کردند، این هم یک سند زنده دیگر. وقتی صحبت از مبارزه مسلحانه می کرده، می خواسته مردم را به کشتن بدهد و وقتی صحبت از مبارزه عاری از خشونت می کرده می خواسته مخالفان دولت مشخص بشوند تا اینکه بعد سراغ تک تک شان بروند و حسابشان را کف دستشان بگذارند! وقتی درباره نافرمانی مدنی با دوستانش صحبت می کرده همه او را تشویق می کردند اما موقع حضور و نقض آگاهانه قوانین ظالمه پنج، شش نفر بیشتر نمی رفتند که از آن تعداد سه، چهار نفرشان توی رودربایستی گیر کرده بودند. تازه همان کسانی که تشویق کرده بودند، افرادی را که می خواستند شرکت کنند منع می کردند که مگر سرت درد می کنه بگذار ببینیم چه می شود اگر این حرکت تاثیر داشت ما هم از تاثیرش بهره مند می شویم و اگر نداشت بگذار آنها تاوانش را بدهند چرا ما بدهیم؟ (و قبل از آن اینقدر زیر گوش ماندلا چس ناله می کردیم و سعی می کردیم با ننه من غریبم بازی کاری کنیم که از شدت ناراحتی بمب به خودش ببندند برود در دولت تا آنجا را منفجر کند و ما زودتر راحت بشیم.) بعد وقتی او و بقیه را گرفتند یک خرده ناراحت می شویم ولی قضاوت را در این زمان نادرست می دانیم آخه ما که قانون شکن نیستیم او به وظیفه خود عمل کرده دلیل نمی شود که ما قانون را زیر پا بگذاریم! پس منتظر تشکیل دادگاه می شویم. اصلا همان دادگاه نشان می دهد که همه این ها یک بازی بوده برای فریب دادن مردم بینوا. آخه هیچ خری باور می کنه توی دادگاه یک متهم که این همه کار کرده راحت بیاید حرفش را بزند و از خودش دفاع کند و نه یک ساعت و دو ساعت بلکه چند جلسه و دادگاه هم علنی باشد و هر کس بتواند به عنوان تماشاچی بیاید و خبرنگاران هم باشند و رسانه ها هم جریان دادگاه و حکم را منعکس کنند. فکر کردن ما خریم. اگر ندیدی چهار ماه دیگه اومد بیرون... یک سال می گذرد و خبری نیست. بعضی از اخبار از وضعیت ماندلا در زندان منتشر می شود. کم کم بخشی از مردم باور می کنند که او یک عروسک خیمه شب بازی نبوده... همه جا بحث ماندلاست. از مظلومیت هایش می گویند از خباثت های رژیم آپارتاید. منتظرند که یا او در زندان سر به نیست شود و این باعث اتفاقی!! شود و یا آزاد شود و این هم باعث اتفاقی!! شود. هر به چند وقت وضعیت و خاطره او به یادها می آید و از یادها می رود. بیست و شش سال می گذرد. کم کم اخباری از زندان درز می کند: ماندلا با دولت آپارتاید وارد مذاکره شده. چند دقیقه بعد شرح جنایات ماندلا دهان به دهان می گردد. مردم از همدیگر می پرسند اگر او عامل رژیم آپارتاید نبوده پس چرا اعدامش نکردند؟ پس چرا با او مذاکره می کنند؟ چرا تا حالا در زندان سالم مانده و هزارتا چرای دیگر...&lt;br /&gt;موقع آزادی: چند نفر از اعضای خانواده و دو سه تا از دوستان به استقبال از او بعد از 27 سال جلوی زندان رفته اند. او را تا سر و کله کسی پیدا نشده سوار ماشین می کنند می برند. چون شنیدند یک گروهی جلسه ای گذاشته و شعار ماندلا اعدام باید گردد سر می دهند از ترس اینکه آنها بیایند جلوی زندان و ماندلا آنها را ببیند و روحیه اش را کاملا ببازد او را از کوچه پس کوچه ها به خانه اش می رسانند. &lt;br /&gt;دولت به آرامی و بدون اینکه یک قطره خون از دماغ کسی بیاید جابجا می شود، ماندلا مخالفان را برادر خود صدا می زند و به مردم تاکید می کند نباید از همدیگر انتقام بگیرند. فردا صبح در کشور حالت فوق العاده اعلام می شود ماندلا علت را می پرسد به او می گویند همان دیشب یک عده ریخته اند خونه همسایه هایشان ترتیب زن همسایه را داده اند و شوهران بعضی هایشان را کشته اند و بعضی های دیگر هم از ترس چیزی نگفته اند. به پسرها و دخترهای زشت هم دیگه رحم نمی کنند وای به حال قشنگ هایش کسی هم جرات حرف زدن نداره. خیلی ها مشغول تسویه حساب با یکدیگرند. طرف که دو هزار تومان از دیگری طلبکار بوده چاقو را گذاشته بیخ گلویش و بیخ تا بیخ سرش را از بدنش جدا کرده، تازه چاقوش را هم کند انتخاب کرده که بیشتر حال بده. گروه گروه از مردم هم مثل قوم تاتار به خانه ثروتمندان حمله می کنند و اموال آنها را به یغما می برند. تازه از صبح ریختند بر علیه ماندلا شعار که چه عرض کنم فحش خواهر و مادر می دهند که بی لیاقت چرا انتقام ما را نمی گیری چرا ما را از صحنه های زیبا و مشعوف کننده گردن زدن و شکنجه دادن محروم کردی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;* ماندلای ایرانی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;آنچه در بالا آمد با نگاه به آنچه از ایرانی امروز می شناسم نوشتم؛ نه با بدبینی که خوشبینانه. مدت هاست که از خودم می ترسم و از خودمان؛ یعنی ما تک تکِ سرنشینانِ این کشتیِ سوراخِ رونده بر رودی مملو از گنداب. که سوراخ فرهنگمان که چه عرض کنم، بی فرهنگیمان هر روز چون لایه اوزون گشادتر می شود!&lt;br /&gt;اگر با این نگاه که چندان دور از واقع هم نیست بخواهم ماندلای ایرانی که 27 سال در زندان بوده و پس از آزادی به قدرت رسیده را (با نگاه به جامعه امروز و نه دیروز و فردا) تصور کنم چنان موجود ترسناکی خواهد شد که جرات به تصویر کشیدنش را ندارم. اولین خصوصیتش اینکه نمی دانم عطش انتقامش کی سیری می پذیرد...
                </description>
                            </item>
                        <item>
                <guid isPermaLink="true">http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/07/21/کسی-می-دونه-چرا؟.html</guid>
                <title>کسی می دونه چرا؟</title>
                <link>http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/07/21/کسی-می-دونه-چرا؟.html</link>
                <author>noreply@blogspirit.com (hamedmottaghi)</author>
                                                <category>روز نوشت</category>
                                                <pubDate>Mon, 21 Jul 2008 04:57:52 +0430</pubDate>
                <description>
                    خبرگزاری &lt;a href=&quot;http://ilna.ir/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;ایلنا&lt;/a&gt; رفع توقیف شد و راه افتاده ولی هنوز فیلتره.&lt;br /&gt;بیش از بیست روزه که سایت &lt;a href=&quot;http://www.rsf-persan.org/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;گزارشگران بدون مرز&lt;/a&gt; رفته رو هوا و هیچ اثری ازش نیست.
                </description>
                            </item>
                        <item>
                <guid isPermaLink="true">http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/07/19/خونه-خدا.html</guid>
                <title>خونه خدا</title>
                <link>http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/07/19/خونه-خدا.html</link>
                <author>noreply@blogspirit.com (hamedmottaghi)</author>
                                                <category>روز نوشت</category>
                                                <pubDate>Sat, 19 Jul 2008 03:58:31 +0430</pubDate>
                <description>
                    انگار این &quot;قسمت&quot; هم الکی الکی داره درست در میاد!&lt;br /&gt;نرسیده به فصل الحاج، نیت کردیم با بعضی از دوستان که بزنیم بریم به عزم خونه خدا اما قسمت نشد. بعد از آن برای ایام اعتکاف برنامه ریزی کردیم که بریم اعتکاف کنیم اما تنبلی مانع شد برم دنبال پاسپورت و به همین علت قسمت نبود انگار. اصلا می دونی مشکل از امیده؛ از وقتی مورد تجاوز قرار گرفته و به جرم مورد تجاوز قرار گرفتن از کوه پرتش کردند پایین و تیکه تیکه شد؛ دیگه امیدی نبود که بهش تکیه کنیم! امید هم که نباشه ما را تکان بدهد، قسمت نمی شه که حرکت کنیم و به خونه خدا بریم.&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://www.umahal.com/song/1574.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;من میخوام به خونه خدا برم&lt;/a&gt; (اگه این ترانه را نشنیدید نصف عمرتون بر فناست، نصف دیگر را هم در طرح امنیت روانی و غیره بر فنا می کنند!)&lt;br /&gt;حالا با توجه به اینکه اینترنت معجزه هم میکنه و درباره سیما بینا این اتفاق بلافاصله افتاد حالا ما ملتمس معجزه ایم. فیلم این کنسرت را هر کی داشته به عنوان صدقه به من بینوا کمک کنه یک در دنیا دویست و بیست و پنج در آخرت عوض بگیرید.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;من از امروز اسمم را عوض کردم گذاشتم &quot;اسپم الله&quot;. اول به این دلیل که به بن لادن حسودیم شد که به جای اینکه اسمش را بگذارند &quot;تفنگ الله&quot; و &quot;موشک الله&quot; گذاشته اند &quot;سیف الله&quot; و دوم چون نافم را به اسپم بودن بریده اند. کلا نمی دانم که وقتی به دوستان ایمیل می زنم کدام می رسد و کدام نمی رسد چون معلوم نمی شود که چه موقع اسپم هستم چه موقع آدم! مثلا وقتی ایمیل می فرستی ولی جواب نمی رسد و دوستان سراغ می گیرند می فهمم که الان اسپمم نه آدم. نمونه اخیرش حاج رضاست که انگار ایمیل هایم به او نمی رسد. اینجا نوشتم که آخر:&lt;br /&gt;ما اسپمکانیم و فلک اسپم باز&lt;br /&gt;از روی حقیقتی نه از روی نیاز&lt;br /&gt;تا چند در این جهان ایمیل زدیم&lt;br /&gt;انگار که همچنان نمی رسد باز&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://www.4shared.com/file/50440412/87179076/51__Dar_Hame_Donya_Nadaram_Man_Kasi.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;این ترانه&lt;/a&gt; پوران از کشفیات امشبمه. انقذه خوبـــــــــه! سی، چهل بار گوش کردم، قشنگ است. منبعش هم &lt;a href=&quot;http://gol-ha.blogfa.com/post-52.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;اینجاست&lt;/a&gt;.
                </description>
                            </item>
                        <item>
                <guid isPermaLink="true">http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/07/05/آزمون-و-اصرار-بر-تکرار-خطا.html</guid>
                <title>آزمون و اصرار بر تکرار خطا</title>
                <link>http://hamedmottaghi.rsfblog.org/archive/2008/07/05/آزمون-و-اصرار-بر-تکرار-خطا.html</link>
                <author>noreply@blogspirit.com (hamedmottaghi)</author>
                                                <category>روز نوشت</category>
                                                <pubDate>Sat, 05 Jul 2008 04:54:51 +0430</pubDate>
                <description>
                    همین چند روز پیش بود که فرمانده نیروی انتظامی از واقعیتی پرده برداشت که بارها از سوی کارشناسان و فعالان حقوق بشر تکرار شده بود و آن بی نتیجه بودن صدور و اجرای حکم اعدام است. او البته موضوع سخنش در رابطه با مواد مخدر بود: &quot;&lt;a href=&quot;http://www.roozna.com/Images/Pdf/1_11_4_1387.Pdf&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;هزارها و صدها نفر را در سال های گذشته به زندان انداختیم و اعدام کردیم، اما موفقیت کاملی نداشتیم&lt;/a&gt;.&quot; نه فقط اعدام که هر گونه برخورد بدون توجه به علل موثر در پیدایش جرایم و پیشگیری از آن تاثیری بر کاهش جرایم ندارد. اما به فاصله چند روز نمایندگان مجلس بر آن شدند که آزمونی را که بارها آزموده شده بود و چند روز پیش از آن یکی از مسئولین به بی ثمر بودن آن اقرار کرده بود دوباره بیازمایند و آن تصویب قانونی با نام امنیت روانی بود که اعدام بدون بخشش و تعلیق را به ارمغان می آورد. در این که چطور در این زمان اندک از شروع به کار مجلس هشتم چنین طرحی که نیازها به ساعت ها کار حقوقدانان، جامعه شناسان، جرم شناسان، روانشناسان و... دارد تهیه شده بحثی نیست، اگر نمایندگان هم قصد آزمون و خطا داشته باشند نیز بر آنان خرده ای نیست چرا که انگار ما را از دست آزمون و خطا رهایی نیست، اما اینکه همواره &quot;آزمون و اصرار بر تکرار خطا&quot; داشته باشیم و باز همان که آزموده شده را دوباره از اول بخواهیم بیازماییم کار عاقلانه ای نیست. بنا بر یک ضرب المثل قدیمی: &quot;ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی / این ره که تو می روی به ترکستان است&quot;.
                </description>
                            </item>
                </channel>
</rss>