Sunday, 11 October 2009

اعدام؛ ریشه کنی جرم یا مجرم؟

edam_koodakan.jpgبه انگیزه دهم اکتبر روز جهانی مبارزه برای لغو اعدام

 

معمولا دیده می شود که پس از انتشار خبر دستگیری و یا حتی انتشار شایعه وقوع جرم، مردمی که معمولا هیچ اطلاعی از علم حقوق ندارند اقدام به صدور حکم اعدام می کنند و یا حتی از صدور چنین احکامی دفاع می کنند. این افراد بدون اینکه حتی اطلاع حداقلی راجع به مجرمان و جرم آنها داشته باشند چنان رگ گردن برآمده می کنند که گویی بر ریشه کنی جنایتکاران تاریخ چون هیتلر، استالین، مائو، تیمور لنگ، اسکندر، چنگیز، نادر شاه و... که میلیون ها نفر را به کام مرگ فرستاده اند حکم می رانند. گاه در مواجهه با این افراد که تعداد آنها زیاد است و به راحتی آب خوردن بر تنور قتل و انتقام می دمند به فکر می روی اینان که در کردار و رفتار و گفتارشان جای بسیار سوال است، اگر در مسند قضا قرار گیرند چه مصیبتی بر سرمان نازل می شود. همین ها که به راحتی خواستار شکنجه و اعدام دیگران می شوند، و آن را به چشم یک تفریح می نگرند، از خونریزترین جنایتکاران تاریخ به نیکی و بزرگی یاد می کنند اما در برابر نوجوانی مثلا 15 ساله چنان خونخوار می شوند که توصیفش رفت.

جرمی اتفاق می افتد؛ مثلا قتل یا تجاوز به عنف. فرد یا تعدادی دستگیر می شوند. از عفت عمومی تا عفت خصوصی جریحه دار می شود. ابر و باد و مه و خورشید و فلک به کار می افتند تا حکم اعدامی صادر و اجرا شود تا جرم و مجرم هر دو ریشه کن شوند. طبعا جامعه هم که هر روز خشن تر از دیروز می شود از صدور و اجرای آن استقبال می کند. اما سوال اینجاست مجرم تا چه حد به تنهایی مجرم است؟ ما که از صدور و اجرای این حکم استقبال می کنیم و مهمتر اینکه قبل از اینکه محکمه ای تشکیل دهند خواهان قتل متهم می شویم، چه مقدار در مجرم شدن او نقش و تاثیر داشته ایم و چرا به جای حل مسئله و تلاش برای جبران کوتاهی خود و سالم سازی جامعه می خواهیم آسان ترین راه را انتخاب کرده و مجرم را از سر راه برداریم و بدین ترتیب صورت مسئله را پاک کنیم تا باری دیگر ببینیم کدام صید در این دام می افتد؟

 

* دوران کودکی

اول بار که در این باره به فکر فرو رفتم، داشتم کتاب «حق حیات 2» جناب آقای عماد الدین باقی را می خواندم که به مسئله اعدام های زیر 18 سال پرداخته و با بررسی ریشه ها به دنبال راهکارهای فرهنگی و فقهی برای لغو اعدام کودکان زیر 18 سال نوشته شده است. خواندن آن همراه بود با بازگشت هایی (فلاش بک هایی) به دوران کودکی. اگر چه آن را به انتها نرساندم اما خواندن سطر سطر آن همراه شد با مرور دوران کودکی و نوجوانی و این بارها و بارها تکرار شد.

اگر چه بعید به نظر می رسد کسی بتواند زمان زاده شدن خويش را به خاطر آورد اما آنچه به اتفاق بر آن تاکید شده پاک بودن لوح ضمیر نوزاد است به طوری که هیچ نوزادی مجرم به دنیا نمی آید. ممکن است بهره هوشی متفاوتی داشته باشند اما هیچ کدامشان موقع تولد نه «ضامن دار» می شناسند نه «ششلول بند» هستند. این نوزاد، دوران کودکی را در کنار خانواده سپري می کند و ناخودآگاه از آنان می آموزد. از گفتار و کردار آنان تا مواجهه شان با دیگران را نيز شامل مي‌شود. این خردسالان عزیز کرده معمولا فحش جزو اولین کلماتی است که می آموزند و کتک زدن جزو اولین حرکات. و البته به خاطر آن از سوي حضار نيز تشویق می شوند. در چنين جامعه ای كودك عاقلانه ترین روش مواجهه با دیگران، يعني انتقام را از بزرگترها مي‌آموزد. به موازات همین رفتار، الگوهای خود از قانون شکنی را نيز می آموزد. تخلفات  در رانندگي، ‌مثلاً عبور از چراغ قرمز را از همان دوران فرا می گیرد. فریب دادن مامور اجرای قانون را یاد می گیرد. معنای دو رویی و دروغ گویی را درک می کند. تلویزیون به عنوان مهمترین سرگرمی در خانه مدام برنامه های مملو از خشونت پخش می کند. تفنگ و شمشیر اولین اسباب بازی بچه هایمان شده است و امروز که کامپیوتر در بیشتر خانه ها پیدا می شود بازی های خشن کامپیوتری و سراسر کشت و کشتار مونس تنهایی فرزندان شده است. ما بدون آنکه خودمان بدانیم سنگ بنای شخصیت کودک را کج کار گذاشته ایم.

وقتی صحبت از آموزش در خانواده می کنیم، آموختن قرآن و حدیث و نماز و رعایت حجاب در کودکان بخصوص تا قبل از سنین مدرسه گوی سبقت را در این زمینه از همه ربوده اند و آموزش و تربیت کودک را در این خلاصه می بینند. تقدیرگرایی افراطی، ما را بی اختیار در تعیین سرنوشت خود ساخته است و معتقد است سرنوشت همه چیز در آسمان رقم می خورد، پس نیاز به تلاش برای ساختن آینده ای نیکو نیست. به جای آموختن ارزش های اخلاقی و انسانی به کودکان، به جای آموختن رعایت قانون، اینکه قانون برای حفظ امنیت جامعه و بهبود شیوه زندگی افراد آن وضع شده، با رفتار و گفتار خود قانون گریزی را بدان می آموزیم و آینده ای بهتر او را در جام فال قهوه و پياله نخود می جوییم و برایش «سرکتاب» باز می کنیم.

 

* اهمیت آموزش

دوران تحصیل در مدرسه دوران سوادآموزی است نه تربیت. تربیت این نیست که بچه کلاس اولی را به زور به نماز جماعت برد و یا او را به حفظ کردن قرآن و حدیث آن هم به زبان عربی واداشت. آموزش مذهبی لازم است اما مدارس باید پایگاهی باشند برای آماده سازی و توانمند سازی ورود کودکان به جامعه. آموزش فعالیت جمعی، آموزش خوبی و بدی، آگاه سازی آنها از خطراتی که در جامعه آنها را تهدید می کند، آگاه سازی آنچه در اطرافشان می گذرد، مشارکت دادن آنها در فعالیت های اجتماعی و... مهم تر از همه نحوه به کار گیری آموزه های اخلاقی مذهب در زندگی اجتماعی از کارهای مهمی است که ما بر آن چشم می پوشیم.

شاید اگر نحوه آموزش در مدارس را در فیلم ها و سریال های خارجی دیده باشید بیشتر خلاء وجودی و نیاز به آن را درک می‌ کنید. یکی از این سریال های آموزنده سریال "معلم دهکده" بود که از تلویزیون پخش می شد. برای ما که چنین مسائلی را ندیده و عملا درک نکرده ایم در حکم فیلمی تخیلی دارد. این سریال به خوبی معلم را در جایگاه آموزنده راه و روش زندگی بهتر در جامعه می نشاند و نه فقط سواد آموز. از میان چند قسمتی که توانستم ببینم دو قسمتش برایم جالب بود. معلم بحث کلاس را به مهاجرت و تبعیض کشاند و از مضرات تبعیض بین انسان ها بخصوص تبعیض نژادی سخن گفت، البته با کمک دانش آموزان. یا قسمتی مربوط می شد به یک خانواده مهاجر غیر قانونی که فرزند آنها شاگرد همان کلاس بود. پدر مجروح می شود و دختر در کنار مادر هم به کار پدر مشغول است تا کارفرما از دست آنها ناراضی نشود و هم مراقب وضعیت پدر است. مراجعه به بیمارستان هم باعث اخراج آنها خواهد شد. پس از اطلاع معلم ، کلاس درس به بحث آزاد برای يافتن راه حلی برای برطرف كردن مشکل یک مهاجر غیر قانونی تبديل می شود. همکلاسی ها به تکاپو می افتند و از آنها که پدر و مادرشان مسئولیتی چون شهرداری دارند شخصا درخواست خود را از آنها طلب می کنند. رسانه های محلی با کمک معلم و دانش آموزان جلوی اخراج یک مهاجر غیر قانونی را می گیرند. به همین دلیل ساده که مهاجرین هم انسان اند. حال حکایت ماست و مهاجرین افغانی. این مهاجرین سخت ترین و پست ترین کارها در این کشور انجام می دهند، کارهایی که ما ایرانی ها آن را دون شان خود می دانیم. اما همیشه به آنان به چشم یک انگل نگریسته ایم. واژه افغانی تبدیل به یک فحش در این کشور شد و از بزرگ تا کوچک آنجا که لازم بود آنها را مسخره می کردیم، به آنها تهممت می زدیم و به چشم یک برده می نگریستیم و حتی خواستار محروم شدن آنها از آموزش بودیم که بحمدلله صورت گرفت. آنها را استثمار می کردیم. با آن‌ها چون یک برده رفتار می کردیم و می کنیم. چرا راه دور برویم، هر کدام از ما نگاهمان به اقوام و مذاهب دیگر چگونه است؟ ترک ها که فلان اند، لرها که بهمان اند، بلوچ ها که چنین اند، کردها که چنان اند، فارس ها که فلان اند. و ساکنان فلان شهر دزدند، ساکنان فلان شهر آدم فروش اند، ساکنان شهر دیگر خسیس اند و آنقدر همه همدیگر را مسخره کرده ایم و جوک برای هم ساخته ایم که نگاهمان راجع به بسیاری از قومیت ها و ساکنان مناطق مختلف تبدیل به بغض و کینه شده است و به طور سیتسماتیک این جریان از کودکی تا بزرگسالی ادامه می یابد و تخم کین هر روز ریشه اش قوی تر می گردد.

عدم آموزش کار جمعی در کودکی، بزرگسالانی خود رای و خودسر را به دنبال خواهد داشت. مشارکت ندادن آنها در فعالیت ها و رقم زدن سرنوشتشان، افرادی بی خاصیت خواهد آفرید که بود و نبودشان چندان تفاوتی برای خود و جامعه نخواهد داشت. نظرخواهی از آنان نیز به همان موضوعات کلیشه ای چون علم بهتر است یا ثروت که نسل اندر نسل به همین صورت تکرار شده محدود می گردد. سیستم آموزشی حتی قدرت و انعطاف این را ندارد که این کلیشه ها را تغییر دهد و توجه آنها را به موضوعاتی چون محیط زیست يا مثلاً رعایت قانون سوق دهد. مدارس ما دانش آموزان را باسواد می کند بدون آنکه این سواد به تنهایی تاثیر خاصی بر زندگی آینده آنها و ورودشان به جامعه داشته باشد. بهداشت جنسی و نحوه آگاه سازی دانش آموزان از شرایط و مسائل دوران بلوغ و شیوه رفتار جنسی از کوتاهی های غیر قابل بخشش سیستم آموزشی است. آپارات، ویدیو، سی دی، بلوتوث امکان تماشای فیلم هایی با موضوعات مسائل جنسی که در ایران مستهجن نامیده می شود برای زیر، در آستانه و بالای سن بلوغ را فراهم کرده و می کند. امروزه به مدد سهولت دراستفاده از سی دی و بلوتوث، معمولا دانش آموزان زیر سن بلوغ چنین فیلم هایی را دیده اند. بی آنکه از شیوه رفتار و بهداشت جنسی اطلاعی داشته باشند. معمولا صحبت هایی بین خودشان است که ارزش علمی ندارد و به صورت ذوقی و شایعه وار ساخته و گسترش می یابد. آن زمان که محدودیت بسیار بیش از امروز بود لواط در سنین بلوغ بیشتر بود تا امروزه که رابطه با جنس مخالف تسهیل شده است. ما بزرگ ترها با به کارگیری واژه بی معنی "قبح" خودمان را راحت کرده و می کنیم. برای اینکه قبح عملی نریزد چون کبک سرمان را زیر برف کرده ایم.

بلوغ یافتگی را هم به قضا و قدر سپرده ایم، معمولا خانواده ها و معلمان چشمان خود را به روی این واقعیت می بندند و با مراقبت در گوشه و کنار و نقاط خلوت مدارس مواظبند که اتفاقی آنجا نیفتد تا دردسر گریبانشان را نگیرد. نه برای جلوگیری از مورد تجاوز قرار گرفتن چیزی به کودکان آموخته ایم، نه برای جلوگیری از تجاوز کردن شیوه کنترل جنسی را به آنها آموخته ایم و نه جایی برای تخلیه جنسی آنها وجود دارد. پس هر که را در هر نقطه خلوتی یافتند بهترین گزینه است برای تجاوز! و البته برای اینکه شناسایی نشوند، قتل پس از تجاوز. از این که بگذریم چندی پیش در یکی از سایت های مشاوره پزشکی مطلبی خواندم بدین مضمون که تعدادی از افرادی که خودارضایی می کنند کشته می شوند چرا که آنها حین خود ارضایی و برای لذت بیشتر خود را دار می زنند و بسیاری مواقع قادر به باز کردن به موقع گره دار نیستند یا پلاستیکی به سر خود می کشند اما چون نمی توانند آن را باز کنند خفه می شوند. حالا نوجوانان ترکیب سه مولکول کربن با صد مولکول هیدروژن را هم بخوبی بدانند وقتی بهداشت و رفتار جنسی را نمی داند ممکن است هم به خود و هم به دیگران صدمه بزند بدون آنکه تقصيري داشته باشد.

 

* دستگاه خشونت پراکن

تلویزیون را که روشن می کنی دو گروه برنامه بیش از سایرین خودنمایی می كند. برنامه های مذهبی و برنامه های خشن. امروزه شاید کمتر فیلم و سریالی پخش شود که کارکرد آن ترویج خشونت نباشد. فیلم هایی که طیف گسترده ای از شمشیر بازی، کنگ فو و ورزش های رزمی تا فیلم های امروزی که تفنگ کشتن را آسان می کند. حتی در برنامه های کودک نیز چنین فیلم ها و کارتون هایی با این مضامین زیاد پخش می شود. البته علت آن هیجان انگیز بودن چنین فیلم ها و سریال هایی است که با مخاطبان گسترده روبرو می شود، اما آیا به قیمت بیننده بیشتر می توانیم به راحتی با سرنوشت جامعه ای بازی کنیم و آینده آن را به تباهی بکشیم؟ آیا در دنیا فیلمی که پر از صحنه های خشن نباشد، ساخته نمی شود؟

برای نمونه حدود 5 ماه پیش که این مطلب را می نوشتم، جمعه شب فیلمی ساخته آمریکای جنوبی پخش شد راجع به انتقام. نگهبان یک کودک ربوده شده وقتی می بیند پلیس و دستگاه قضایی کشور فاسد است و همدست ربایندگان، خود شخصا وارد می شود تا از تک تک ربایندگان انتقام بگیرد. چاقو می زند، انگشت می برد، بمب می گذارد و شلیک می کند. تعداد زیادی این میان از پلیس تا آدم ربا کشته می شوند و انتقام گیرنده نیز که مجروح شده با رضایت کامل، لبخندی بر لب و آرامش کامل می میرد. بیننده این فیلم محال است که نتیجه نگیرد که قانون قدرت مهار قانون شکنان را ندارد و باید راسا و با خشونت تمام برای گرفتن انتقام خونین اقدام کرد، بدون آنکه بخواهد اندکی بیننده را به فکر وادارد که باید برای جلوگیری از هرج و مرج با تقویت قانون و نظارت، فکری به حال دستگاه های فاسد کرد.

 

* چه کسی مقصر است؟

دو جرم قتل و تجاوز به عنف در کنار قاچاق مواد مخدر در ایران بیشترین میزان اعدامیان را تشکیل می دهد که قتل و پس از آن تجاوز به عنف بیشترین تعداد اعدامیان زیر 18 سال را تشکیل می دهد. قتل ها معمولا اتفاقی است تا حاصل برنامه ریزی اما آنان حین دعوا چقدر از احتمال امکان وقوع قتل اطلاع داشتند و مهمتر اینکه آیا تا پیش از آن کسی در مذمت قتل و آدمکشی برای آنها سخن گفته بود و آنها را از آن برحذر داشته بود؟ آیا مدیریت خشم را آموخته بود؟ با این سخن که آدم خودش همه چیز را می فهمد مخالفم چرا که وقتی چیزی را به کسی آموزش ندادیم چگونه از او توقع تحویل گرفتن پاسخ صحیح داشته باشیم. ادبیات خشن ما بزرگترها، فیلم ها و کارتون های خشن و سراسر قتل و آدمکشی تلویزیون، جدای از اینکه در مدارس نه تنها در ذم آدمکشی سخن گفته نمی شود، همواره تقدیس کشتن و کشته شدن بوده همانطور که در منابر همواره چنین سخن گفته می شود - برای شنونده های بزرگسال نظری نمی دهم ولی آیا شنیدن این مسائل برای کودکان صحیح است؟ - همین چند وقت پیش روزنامه ها از ممنوع شدن استفاده از خودکار قرمز در مدارس استرالیا خبر دادند چرا نتایج یک تحقیق نشان داد رنگ قرمز تاثیر منفی در روحیه افراد گذاشته و باعث افسردگی و خشونت در آنها می شود. [اعتماد 30/9/1387] تا این زمان تحقیقات نشان داده که رنگ قرمز که همرنگ خون است باعث رواج خشونت در کودکان و نوجوانان می شود و ما می مانیم و گوسفند، گاو و شتر بی زبان که باید در مقابل دیدگان بچه ها قربانی کنیم و خونش را هم در معرض دید عموم قرار دهیم. نمی دانم چرا هیچ کس نمی‌پذيرد که سر بریدن حیوان جلوی چشم بچه ها بد آموزی دارد و خشونت را در آنها بیدار می کند یا آموزش نوعی قتل است اما آیا نمی شود سر بریدن جلوی چشم بچه انجام نشود و خون های به جا مانده شسته شوند؟ ثوابش که فرق نمی کند. میل به سر بریدن حیوانات و بخصوص پرندگان هم در ایام کودکی احتمالا از دید برخی به این قضیه مربوط نیست.

سوال این است کسی که در یک جامعه خشن و قانون شکن رشد یافته که نه تنها آدمکشی را زشت معرفی نکرده‌اند او را مدام در معرض آن قرار می دهند چقدر می توان به تنهایی مقصر دانست؟

در بحث تجاوز به عنف همچون قتل، یا بحث بلوغ و غریزه جنسی انکار می شود و یا در مقابل آن خود را به کوری می زنیم بدون هدایت و کنترل صحیح آن، مرتکب تجاوز را به تنهایی مجرم و خبیث می دانیم ولی ما که تنها هنرمان چشم پوشی بر واقعیت و در معرض قرار دادن تکنولوژی های جدید برای بهره بردن از فیلم های جنسی است که خود باعث بلوغ زودرس چقدر مقصریم و آنها که تجاوز می کنند یا مورد تجاوز واقع می شوند چقدر؟ چطور می شود برای فردی که به بلوغ جنسی رسیده، خود ارضایی را ممنوع کنیم، ازدواج را نیز عقب بیندازیم، روسپی خانه ها را برچینیم و آنان را از روسپیان بترسانیم، لواط و زنا را بدترین جرایم بدانیم و کار را به جایی برسانیم که دوستی آنان را با جنس مخالف تحمل نکنیم، و به قول معروف او را از چهار طرف محصور کنیم و توقع نداشته باشیم او خود را با خشونت به در و دیوار بزند.

بی شک ما کمتر از مجرم، تقصیر نداریم. "ما"، افراد خانواده، دوستان و نزدیکان، کادر آموزشی مدارس، صدا و سیما، مطبوعات و رسانه ها، محققان و... و در دید کلان تر تک تک افراد جامعه را تشکیل می دهد. حال ما که خود در این فرآیند مقصریم، چگونه به راحتی حکم به اعدام و نابودی مجرم می دهیم تا نوبت به نفر بعدی برسد و با این کار آسان ترین راه را برای ریشه کنی یک مجرم بر می داریم نه ریشه کنی جرم. اعدام یک مجرم را از جامعه حذف می کند اما آیا جلوی رشد و گسترش جرم را می گیرد؟ وقتی همه مقدمات وقوع یک جرم فراهم است؟

به قول سعدی:

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت / عجب که رنگ گلی ماند و بوی یاسمنی

 

* راه چاره چیست؟

وقتی تک تک افراد جامعه در پیدایش زمینه های یک جرم دخیل اند، همگی باید دست به دست هم برای ریشه کنی این زمینه ها بدهند. رسانه ها در این زمینه می توانند تاثیر بزرگی داشته باشند اما با وجود انتقادات بسیاری که به صدا و سیما شده در زمینه کاهش نمایش صحنه های محرک خشونت و حاصلی در پی نداشته برای این امر نقش و اهمیت راه اندازی تلویزیون های خصوصی پر رنگ تر می شود تا با فراهم آوردن محیط شادتری در خانه ها قدری از خشونت را در افراد کاهش داده و با نمایش فیلم های آموزشی به خانواده و کودکان خلاء آموزش در خانواده، مدرسه و جامعه را جبران کرد.

تصحیح سیستم آموزشی و آموزش به معلمان و مربیان برای مشارکت دادن دانش آموزان و آموزش ارزش های انسانی و اخلاقی به آنها و تقبیح خشونت. همچنین آموزش صحیح مسائل جنسی به دانش آموزان در این راه می توان از تجربه سایر کشورها استفاده کرد. تولید محصولات فرهنگی آموزشی از سنین کودکی تا نوجوانی در مورد مسائل جنسی همچنان که در کشورهای خارجی در جریان است می تواند تاثیر بسزایی در سالم سازی جنسی جامعه داشته باشد.

مهمتر از همه فعال شدن سازمان های غیر دولتی (مردم نهاد) و فعالیت محلی، منطقه ای و کشوری آنها در آموزش به کودکان و مشارکت دادن آنها برای زندگی بهتر از مواردی است که نقش مهمی در ساختن جامعه ای سالم تر و پویاتر می تواند داشته باشد.

Saturday, 10 October 2009

چرا ساکتم؟

این سه چهارماهه، ماه ها و روزهای ارزشمندی برایم بود و درس های بزرگی از آن گرفتم مخصوصا درباره قضاوت هایی که در مورد گذشتگان داشتم، تاریخی که در مغزمان فرو کرده اند (هم حاکمیت هم مردم) نیاز به غربال کردن دارد و چنین بزنگاه هایی زمان خوبی است برای تصحیح قضاوت راجع به گذشتگان.

به جز این دو سه هفته اخیر اخبار را با دقت دنبال می کردم. هیچ علاقه ای به نوشتن نداشته و ندارم. ننوشتن را بیشتر به صلاح می دانم تا به کسی برنخورد و از جانب دوستان احیانا متهم به براندازی جنبش و اصلاحات و غیره نشوم.

فقط دو چیز برای نوشتن دارم:

اول اینکه باید تا حالا با پوست و خون و سایر اعضا و جوارج مان درک کرده باشیم که چرا بحث حقوق بشر و حقوق شهروندی (البته بدون خودی و نخودی بازی) بر هر چیزی در این کشور اولویت دارد. (از جمله خوشگلی، شیخ و سید بودن و خوش بیان بودن و چشم های بادامی داشتن و غیره) و مطمئنم که هنوز این را درک نکردیم.

دوم اینکه امروز روز جهانی مبارزه برای لغو اعدام است. همچون گذشته با اعدام مخالفم و از آنچه می ترسیدم دارد اتفاق می افتد. حال حکم اعدام یکی از متهمین دادگاه های پس از انتخابات صادر شد و وی به اعدام محکوم شد و طبق آنچه پیش بینی می شد واکنش زیادی برنینگیخت.  الان که داشتم می نوشتم جستجویی کردم تعداد اعدامی ها سه نفر شده. دیدم به جای اینکه با اعدام این افراد بدون دفاع از عقیده و اتهامشان مخالفت کنند، بعضی ها توجیه را شروع کرده اند. برای دوستانی که سوال برایشان ایجاد شده می گویم، حالا متوجه شدید چرا هیچ علاقه ای برای هزینه کردن و یا حتی همداستان شدن با و برای کسانی که حتی جان انسان هم برایشان خودی و غیر خودی بر می دارد ندارم. با اعدام مخالفم چه در مورد سیاه و سفید باشد، چه در مورد چپ و راست، چه در مورد دزد و قاتل، چه در مورد ارتداد و هر چیز دیگر.

کم و کوتاه نوشتم تا تو خود حدیث مفصل بخوانی از این مجمل.

Friday, 31 July 2009

اشک من خودتو نگهدار منو رسوا می کنی

گویی چهل روز گذشته، آهسته و سریع. مثل چهل سال و عین چهل ساعت. مثل خیلی های دیگر از روند پر شتاب اتفاقات هاج و واج می شوی، انگار که خوابی، کابوس می بینی. وقتی بیداری آرزو می کنی که کاش خواب بودی و این اتفاقات را نمی دیدی و وقتی می خوابی آرزو می کنی کاش بیدار بودی تا کابوس ها دست از سرت بردارند. به این می گویند زندگی پر از لذت توام با آرامش و غیره.

با چشمان باباقوری شده توی این سایت ها و وبلاگ ها، خبرها و یادداشت ها و گزارش ها به دنبال چیزی می گردی و نمی یابی، راهی که به امید، به سپیدی، به خوش روزی ختم شود اما جز ناامیدی و سیاهی و بدفرجامی نمی یابی. گاه عین پیرمردان و پیرزنان تنها امکانت ناله و نفرین کردن است و گاه فحش و فضیحت کشیدن به جان خود که چرا مثل خیلی از مردم بی خیال اطراف نمی شوی.

وقتی زورت به خزعبلات دیگران نمی رسد، با خودت کلنجار می روی، دهن به دهن می شوی و به نتیجه هم نمی رسد، نیروهای داخلی هم گهگیجه گرفته اند و در حین مشاجره جاده خاکی می روند و منطق بازی و مشاجره را رعایت نمی کنند و معلوم نیست کدام پیروز میدان شده، هیچ گونه قضاوت منطقی درباره این مشاجرات و درگیری های داخلی نمی توان کرد چون برای گتره ای بحث کردن تربیت شده اند!

داشتم می گفتم که مثل دیگران چهل روز بر این فجایع انسانی می نگرم، بر علت به وجود آمدن آن فکر می کنم و به دنبال راهکاری برای جلوگیری از تکرارش می گردم اما هیچ نمی یابم جز اصلاح قانون اساسی و سکولار شدن حکومت.

امروز که جریان عزاداری مادر ندا را دیدم جگرم آتش گرفت، یاد مادرانی افتادم که روزگاری نه چندان دور چنین بر جگر گوشه هایشان عزاداری می کردند. راستی چند تا دیگر از این مادران و برای چند سال دیگر باید ببینم به این شیوه عزاداری می کنند؟ کی می خواهیم قبول کنیم که انسان بودن به فقط حرف زدن نیست، به برخورداری از حقوق انسانی و رعایت آن است؟

اشک من خودتو نگه دار

نیا پایین منو رسوا می کنی

آخه غم تو میون جمعی

چرا تنها منو پیدا می کنی

 

Monday, 20 July 2009

اصلاح اعلامیه جهانی حقوق بشر

این جدی ترین مطلب طنزی است که تا کنون دیده ام. ملموس، منطقی و محشر.

از صدها کتاب و مقاله و گزارش بیشتر حرف در خودش دارد.

اصلاح اعلامیه جهانی حقوق بشر را از اینجا بخوانید

Thursday, 11 June 2009

انتخاب بین عقل و احساس

1281759220.jpgکمتر از دو روز تا انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری باقی مانده است. این دوره از انتخابات از ویژگی هایی برخوردار است که آن را از دوره های گذشته متمایز می کند. یکی از آنها جدال درونی شرکت یا تحریم در هر فرد دارای حق رای به نفع مشارکت است. بحث انتخاب بین مشارکت در انتخابات یا تحریم در هر دوره مطرح می شود و هر کدام طرفدارانی دارد. انتخاب هر یک از دو گزینه و عملکرد دولت پیشین و نحوه تعامل حاکمیت با مردم بستگی دارد. هر چه شکاف بین این دو بیشتر شود بر آمار تحریمیان افزوده می گردد اما این همه ماجرا نیست، احساس وجود یک گزینه نجات بخش که بتوان به آن امید بست و نیز پیدایش شرایط بحرانی می تواند میزان مشارکت ها را افزایش دهد.

 

* سقوطاندن رژیم به ته دره

آنچه در انتخابات گذشته و انتخابات پیش رو قابل تامل است، تلاش برای ساقط کردن حاکمیت از طریق رای دادن است! مبلغان این شیوه با انتخاب گزینه ای تندرو و ماجراجو و انتخاب آن به عنوان رئیس جمهور دست به دعا بر می دارند تا این حرکات زمینه سقوط رژیم را فراهم کند، گویی فراموش کرده اند که کشور یک ماشین نیست و رئیس جمهور هم راننده نیست و نه جهان و نه ما هیچ یک در سراشیبی سقوط قرار نداریم. طرفداران این روش، گویی واقع بینی را به کناری نهاده اند تا تخیلات شان ترکتازی کند. این تفکر نه تنها با رای خود به حاکمیت مشروعیت می دهد که با انتخاب بدترین گزینه، شرایط زیستن خود و دیگران به عنوان یک شهروند را نیز مشکل تر می کنند. این افراد خود و جامعه را در سراشیبی سقوط قرار می دهند نه نظام حاکم را.

 

* انتخابات برنامه محور

انتخابات که مردم - هر چند از میان تایید شده های نظارت استصوابی - امکان برگزیدن گزینه یا گزینه هایی برای نمایندگی خود داشته باشند از دستاوردهای مشروطه است. با دقت که می نگریم در صد سال گذشته، از همان انقلاب مشروطه تا کنون، هر چه روی داده از روی احساس بوده، نه عقل و برنامه، به همین خاطر هیچ گاه نتوانسته ایم مزه پیروزی را آن گونه که شایسته است بچشیم و دستاورد مهمی از حرکت و انتخاب خود بدست آوریم و آن را نهادینه کنیم. انقلاب مشروطه، یک حرکت احساسی بود که با دمیدن بر احساسات مردم شکل گرفت حتی پیشتازان آن نیز دقیقا نمی دانستند چه می خواهند. علاقه مردم به ماجراجویی و دست گذاشتن بر تعصبات مردم و تحریک احساسات مذهبی آنان، آنها را به میدانی فرستاد که نمی دانستند چیست.

همین بی برنامگی و بی اطلاعی بود که مشروطه را به استبداد سلطنتی رساند. انقلاب سال 57 در ایران نیز به اذعان افراد دخیل در آن از همین ویژگی برخوردار بود. نه مردم و نه مخالفان با رژیم گذشته واقعا نمی دانستند چه می خواهند و برنامه ای برای فردای پیروزی نداشتند، آن شد که از فردای پیروزی بحران بود که بوجود می آمد. رقابت های انتخاباتی نیز جدای از این وضع نبوده و کمابیش مخالفت با دولت حاکم و تحریک احساسات مردم، برگ برنده ای در دست کاندیداها بوده است. به کار بردن شعارهای کلی، مبهم و گـَل و گشاد، تاکید بر تدین، نماز اول وقت خواندن، سید بودن، آدم خوبی بودن و... همیشه معمول بوده و رای جمع کن خوبی است، اما هیچ کدام از اینها دلیلی بر کارآمد بودن فرد نمی تواند داشته باشد. این برنامه است که چشم انداز پیش رو را ترسیم می کند. فرض کنیم قرار است کارخانه ای که به دلیل سیاست های غلط از چرخه تولید خارج شده دوباره به راه بیفتد. با یک برنامه ریزی می توان با فراهم آوردن امکانات سرمایه گذاری خارجی یا داخلی، زمینه ورود مواد اولیه از خارج از کشور را فراهم کرد و به وسیله کارگر داخلی و با برنامه از پیش تعیین شده، شروع تولید را کلید زد، اما اگر به فرض کسی سید بود آیا با دست مالیدن به ماشین های کارخانه، معجزه ای اتفاق می افتد و مواد اولیه و سرمایه فراهم می آید و تولید شروع می شود؟ پس لازم است برای خلاص شدن از چرخه آزمون و تکرار خطا برنامه را محور انتخاب خود قرار دهیم، نه سید بودن یا شیخ یا آدم معمولی بودن را. البته برنامه هایی که کلی و بدون تعریف نباشد مثلا عزت ایرانی را به آن بر می گردانم، یک شعار مبهم و بی معنی است. شعارهایی چون توسعه سیاسی، توسعه اقتصادی، توسعه فرهنگی و... نیز به دلیل کلی و تفسیرهای متعددی که می شود، چنین است.

 

* ترس

در عین حال در انتخابات پیش رو گزینه ترس نیز همچنان به قوت خود باقی است. ترس از انتخاب گزینه ای که با توجه به استعداد جامعه، می تواند ایران را تبدیل به زیمباوه با تورم دو میلیون درصد و ناامنی گسترده و فساد دولتی و... کند و یا بازگشت به دوران دهه شصت، دوران ضایع شدن کرامت انسانی، دوران پر نقض حقوق بشر و دورانی که همه اش اضطراب بود، ترس و تحقیر. تحقیر در صف برای گرفتن حتی چند نخ سیگار.

به هر حال فکر می کنم شرایط حاضر نسبت به آن دوران بخصوص در نقض حقوق بشر اصلا قابل مقایسه نیست که به خود اجازه دهیم فکر بازگشت به آن دوران را بکنیم. آیا کسی پیدا می شود که بتواند ادعا کند از نظر رعایت حقوق بشر، دهه شصت وضعیت بهتری نسبت به الان داشت؟

 

* حفظ دستاوردهای مشروطه

در هشت سال گذشته هر چه به امروز نزدیک تر می شویم سوال بزرگی در مقابلمان خود نمایی می کند: دستاوردهای مشروطه به کجا می رود؟ تفکیک قوا، قانون، مجلس، شوراها، دادگستری، آموزش و پرورش و... نمی دانم اگر میرزا حسن خان رشدیه که اولین مدرسه را به شیوه امروزی پایه گذاری کرد می شنید که مدارس را چوب حراج زده اند و به نهادهای مذهبی واگذار می کنند چه می گفت؟ آیا نمی پرسید می خواهد دوباره مدارس را به مکتب خانه تبدیل کنید؟ یا حتی پا را فراتر نهاده و بر خود بلرزد و آرزو کند کاش می گذاشت همان مکتب خانه ها باقی می ماند. یکی از اهداف شرکت در انتخابات می تواند تلاش برای حفظ دستاوردهای مشروطه با چنگ و دندان باشد. بی توجهی به نظارت مجلس و ضعیف شدن این نهاد به عنوان نهاد قانونگذاری و نظارتی یعنی بازگشت استبداد.

 

* پرهیز از فضای مسموم

متاسفانه هر روز که می گذرد فضای تبلیغات انتخاباتی در برخی شهرها مسموم تر می شود. طرفداران برخی نامزدها با راه انداختن دسته (مشابه دسته های عزاداری) و شعار دادن بر علیه رقیب و برخی موارد دعوا و درگیری از یک سو فرارهای بی دلیل طرفداران برخی کاندیداها برای نشان دادن مظلومیت و جلب توجه عابران، بعضی خیابان های مرکزی شهرها را به مکان ناامنی تبدیل کرده که ویراژها و لایی کشی های مبلغان موتوری و ماشینی بر این فضای ناامن افزوده است. این در حالی است که اگر این طرفداران قدرت اقناع مردم را داشتند به جای این سیاه بازی ها و رنگ کردن مردم به میان آنها می رفتند و با آنها صحبت می کردند. نه اینکه کوچه و خیابان را به مکانی ناامن برای عبور و مرور و احیانا گپ و گفت با دیگران تبدیل کنند و فرصت تبادل نظر از دیگران را بگیرند. در صورتی که این لشکر کشی ها، تبدیل می شد به جشن و پایکوبی و شادی باید از آن استقبال می شد اما وقتی تنه زدن است و عربده کشی و آش آنقدر شور می شود که به حد تنفربرانگیزی می رسد، باید در علت آن اندیشید. به نظر می رسد عده ای تنها با احساساتی کردن فضا است که امکان جذب افراد را به دست می آورند.

 

* به چه کسی رای می دهم؟

با تمرین واقع بینی، مدتهاست به احساس لگام زده ام تا جلوی دید عقل را نگیرد. عقل می گوید برای رسیدن به هدفی باید برنامه ای را انتخاب کرد. برنامه ای که قوی تر است و به نظر و اعتقاد انتخاب کننده نزدیک تر. اولویت برایم در انتخاب، بحث حقوق بشر و حقوق شهروندی است و نظر کاندیداها راجع به اعدام از اهمیت فوق العاده ای برایم برخوردار است. توانایی فردی کاندیدای ریاست جمهوری در پایبندی به وعده های داده شده و توانایی عملیاتی کردن آن و اهمیت دادن به کار جمعی از خصوصیات دیگر است. سفر به تهران به همراه برخی دوستان و گفتگو با برخی افراد موثر و صادق در برنامه های نامزد مورد نظر و یکی از نزدیکان وی و حتی صحبت راجع به برنامه های تیم بعد از انتخابات در صورت پیروزی و یا برنامه راجع به فعالیت تیم برنامه ریزی و پشتیبانی در صورت شکست، تردیدهایم را پایان داد تا با توجه به ارزشی که برای رای خود قائل هستم و حاضر نیستم تحت هر شرایطی آن را به صندوق بیندازم به مهدی کروبی یا اگر دقیق تر بخواهید به برنامه ها و تیم وی رای دهم؛ به کسی که اولویتش بحث حقوق بشر و شهروندی است.

از نظر نویسنده این مطلب، کروبی به سبب برنامه های ارائه شده و قابلیت عملی شدن آنها و تاثیر آن روی برنامه سایرین چند گام جلوتر است از سایر کاندیداهاست. به طوری که حتی کپی برداری هایی از این برنامه از سوی دیگران می توان مشاهده کرد.

این نکته را هم اضافه کنم در رای دادن به این علت سخت گیرم که بعد از انتخاب نامزد احتمالی ام، به عنوان یکی از انتخاب کنندگان کنار نشستن و تماشا کردن و غر زدن را نمی پسندم. معتقدم برای دستیابی به اهداف مورد نظر همه باید با هم تلاش کنیم و البته بر عملکرد دولت نظارت داشته باشیم و آنجا که کوتاهی کرد به کج راهه رفت تذکر دهیم و انتقاد کنیم.

 

* دستاورد بزرگ کاروان تغییر

برای حقیر به عنوان یک رای دهنده تا اینجای کار که چند روز به انتخابات مانده کروبی و تیم تغییر پیروز شده است، خودش هم البته به این پیروزی آگاهی دارد. در حالی که هنوز در بعضی نقاط کشور و برخی قشرها سخن گفتن از حقوق بشر با حساسیت مواجه می شود و نوشتن از آن ممکن است با تبعاتی رسمی یا غیر رسمی مواجه شود. تا همین چند ماه پیش تصویر برخی افراد در یک وبلاگ ممکن بود تبعاتی را متوجه کسی کند، در حالی که همه توان فعالان حقوق بشر برای بیان اهمیت دفاع از آن به نشریات و رسانه هایی کم تیراژ نسبت به کل جمعیت و احیانا گفتگوهای چهره به چهره کم تاثیر معطوف می شد، کاروان تغییر با هوشمندی فضا را تغییر داد و خط قرمزهایی کاذب را فروشکست. بحث حقوق بشر و حقوق شهروندی به صورت گسترده و حتی در صدا و سیما مداوم تکرار شد. اعلامیه جهانی حقوق بشر که هنوز در تصور عده ای - عامل دشمن برای تصرف کشور است - همراه با عکس او به خانه های مردمی رفت که حتی شاید یک بار هم آن را نخوانده بودند. مسئله اعدام ها بویژه اعدام نوجوانان زیر 18 سال و بحث حق حیات به صورت گسترده تکرار شد و حتی در فیلم مستند تبلیغاتی دوم کروبی، گام عملی در راستای کاهش اعدام - که تلاش برای جلب رضایت اولیای دم در شرایطی که قانون هیچ تغییری نکرده - از تلویزیون به نمایش درآمد. چهره هایی که غیرخودی و تبدیل به خط قرمز بودند از تلویزیون نمایش داده شدند و اقلیت های مذهبی و قومیت ها اهمیتشان تاکید شد و از گسترده ترین رسانه ملی این کاندیدای کاروان تغییر بود که از زهرا کاظمی گفت، از زهرا بنی یعقوب، از دانشجویان ستاره دار و سایر مغضوبین که نه خودشان و نه خانواده شان و نه هیچ یک از مخاطبان صدا و سیما تصور نمی کردند هیچ گاه حتی بتوانند نام آنها را از تلویزیون بشنوند. و پر اهمیت تر از همه دیدار و حمایت از بهائیان برایم اهمیت داشت چون شاید بتوان گفت که مظلوم ترین اقلیت مذهبی در کشور می باشند و حقوقشان به شدت نقض می شود و در عین حال می بینیم که برخی دیگر از کاندیداها حتی حمایت آنان را نیز برنمی تابند و آن را توطئه می پندارند. نفس بیان چنین مسائلی در فضایی که هر روز تیغ سانسور و خودسانسوری بدان تیز می شد خودش پیروزی بزرگی است. پس عجالتا به همین پیروزی رای می دهم با امید به تغییر. برایم احتمال رای نیاوردن وی نیز نگران کننده نیست چون ظاهرا کاروان تغییر بنا دارد به راه خود ادامه دهد؛ پس در هر صورت یک رای هم می تواند پایه های عزم این کاروان را مستحکم تر کند. این را بپذیریم که چاره ای جز امید و حرکت نداریم.

 

 

1 2 3 4 5 6 7 8 Next