Thursday, 29 March 2007
نتيجه افراط در اتهام جاسوسي
اصولا نفس عمل جاسوسي درست نيست چه با حكومتي موافق باشيم يا مخالف و آن را نميتوان عمل شرافتمندانهاي دانست؛ پول حاصل از آن نيز به همين شكل. هر اطلاعرساني نيز جاسوسي به حساب نميآيد، همان طور كه بسياري از مطبوعات و خبرگزاريها گاه خبرهايي را اطلاعرساني كرده و ميكنند كه زماني و يا حتي در جايگاهي غير از رسانهها ميتوانست اتهام جاسوسي در پي داشته باشد.
افراط در برخورد با فعالان سياسي، مدني، دانشجويان و روزنامهنگاران قبح چنين محكوميتهايي را در بين مردم ريخت. چنين محكوميتهايي از آنجا كه در دسته جرايم شرافتمندانه قرار ميگيرد البته براي فعالان سياسي – مدني نه تنها زشت نبوده بلكه همواره بدان افتخار ميكردند اما در ميان مردم هميشه اينچنين نبوده. نميدانم برخورد داشتهايد با مجرمين مواد مخدر، متجاوز به ناموس مردم و يا دزد كه گذرشان به زندان افتاده براي كسب وجهه در بين ديگران جرم خود را سياسي و يا حتي مطبوعاتي عنوان ميكنند آنگاه احترام ديگران را بر ميانگيزند. خودم حتي يك نمونه از آن را باور كرده بودم تا وقتي تحقيق كردم و ديدم برخي مجرمين دارند سر ما را هم كلاه ميگذارند! اين ريخته شدن قبح محكوميت قضايي و زندان است كه باعث ميشود برخي براي كسب وجهه از دوران زندان خود به دروغ متوسل شوند.
حال مدتي است كه اتهام جاسوسي و دريافت پول از بيگانگان به طور مكرر تكرار ميشود و اين اتهام در مورد عدهاي از روزنامهنگاران و فعالان مدني مطرح شده. عيدي روزنامهنگاران هم كه اعلام حكم فرحبخش بود، جاسوسي و دريافت 2300 دلار از بيگانگان. اما همهاش 2300 دلار؟ فكر ميكرديم با تداوم بازداشت رقمي ميليوني مطرح ميشود، اما اين چه اطلاعاتي بوده كه اينقدر ارزان؟ حالا بالاخره يكي نيست تكليف ما را روشن كند كه اگر چنين بوده اطلاعاتش بيارزش بوده يا نرخ جاسوسي با پذيرش خطرات آن اينقدر پايين است؟ بگذريم...
ولي آيا فكر كردهايم اين افراط در اتهام جاسوسي زدن و دريافت پول از بيگانگان حاصلي جز آنچه در مورد جرايم سياسي گفته شد، نخواهد داشت؟ قبح آن در بين مردم خواهد ريخت. وقتي جاسوسي يك اتهام عادي شد ديگر كسي توان برخورد با آن را نخواهد داشت. شايد هم به جايي برسيم كه شاهد باشيم برخي مجرمين براي كسب وجهه دوران محكوميت خود، جرمشان را جاسوسي و دريافت پول از بيگانگان بيان كنند.
04:53 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (2) | Email this
Tuesday, 27 March 2007
در ايام عيد چگونه ديگران را سر كار بگذاريد
عيد امسال هم بد نشد، از روز قبل از عيد تا امروز خيليها را سركار گذاشتيم؛ خدا قبول كند انشاء الله! حيف كه وقت نداشتم و داشتم در اين ايام همهاش كارهاي عقب افتاده را انجام ميدادم وگرنه اين نهضت را ادامه ميدادم. يكي از ويژگيهاي مثبت من اينه كه اول قول ميدهم بعد روي يك كاري فكر ميكنم ببينم چقدر طول ميكشه اينه كه هميشه و بلا استثنا بد قولي ميكنم. جالب اينه كه هر كسي هم كه به تور ما ميخوره عجله داره و عجله باعث ميشه كارهاي بيشتر از زمان معمولي طول بكشه. مثلا همين قبل عيد ميخواستم كار طرف را تحويل بدهم تقريبا كارش تمام بود يك ساعت شايد كار داشت، چكار كردم؟ هيچي به علت تشابه اسمي و شايد هم عجله زدم ديتابيساش را پاك كردم، بعد شروع كردم به زمين و زمان بد و بيراه گفتن چون نشد برگردونم اين شد كه نشستم ساختارش را از توي برنامه درآوردم و ساختم و روز از نو روزي از نو. اين باعث شد هم كارش عقب بيفته هم چند تا كار ديگه كه برنامهريزي كردهبودم انجام بدم دوباره عقب افتاد اين هم از مواهب برنامهريزي. دو سه تا كار نيمه كاره هم مونده بود كه بايد تمام ميكردم آنها هم عقب افتاد و حالا هم يادم رفته چي بود. خوبي اين تاخيرها اينه كه طرف مقابلت هم يادش ميره چي گفته. دنبال يك اتاق گفتگوي خوش دست بودم كه وقتي همه چي به هم ور شد، نشد دنبالش بگردم، پالتاك هم كه به كل از اينجا وصل نميشه، كسي ميدونه چرا؟ حالا تا آخر تعطيلات همينجوري بايد ماله كشي كنم به بهم ور كاريها! آنقدر حالم گرفته كه نگو. قبل عيد رفتم حدود بيست تا كتاب گرفتم بخونم با ويژهنامههاي نوروزي نشريات با يك دسته مجلات و كتابهاي عقب افتاده كه همه را توي تعطيلات بخونم! توي اين مدت رسيدم فقط مطلب باقي در ويژه شهروند را بخوانم. امسال هم حس و حال عيد ديدني رفتن دوستان نبود. يحتمل بايد بيندازمش به تابستان مثل سال پيش!
ولي هر سركار بودني سركار گذاشتني هم داره ديگه مخصوصا ما كه با يك مشت آدم موفق سر و كار داريم. امسال انقلابي كردم و به اتفاق يكي از دوستان كلي آدم را سركار گذاشتيم، خدا قبول كنه، كلي حال داد. چه كرديم؟ هيچي فقط اسمم از شب عيد شده حميد و به كساني كه حوصله سركار گذاشتنشان را داريم ميگويم كه من برادر دوقلوي حامدم، اون رفته مسافرت تا بياد من جايش هستم. بعضيها باور ميكنند بعضيها هم توي شك ميمانند. ولي كيف داره. ثواب هم داره سركار گذاشتن خلق الله نه؟ امتحان كنيد. اين هم توصيههاي نوروزي ما.
راستي يك خرابكاري كردم، آمدم يوزرنيم و پسورد بلاگرولينگ را عوض كردم با يوزر و پسورد جديد داخل نميشود، كسي از اين دستهگلها به آب نداده بگه چه خاكي به سرش كنم؟ يعني بايد يك اكانت ديگه بسازم و از اول لينكها را توش وارد كنم؟
05:10 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this
Friday, 23 March 2007
همه را برق ميگيره ما را ننه و باباي اديسون!
قبل از هر چيز بگويم كه وبلاگ قبليام در بلاگر فيلتر نشده بود بلكه در چندين روز گذشته امكان ورود به مديريت بلاگر وجود نداشت و چون از همه راههايي كه فكرش را ميكردم نتوانستم دورش بزنم اينه كه از خيرش گذشتم فعلا اين را نوشتم چون بعضي دوستان ظاهرا فكر كردهبودند خود وبلاگ فيلتر شده.
اما برم سر اصل مطلب. به اين نتيجه رسيدم كه همين روزها اسمم را عوض كنم و بگذارم شانس الله از بسكه شانسم خوبه در خواب و بيداري؛ قبول نداري دو نمونه از خواب و بيدارياش را ميگويم.
شب عيد خوابي ديدم حكايتي؛ خواب دختري كه سال 78 يا 79 در يكي از نشريات درپيتي همكارمان بود. دختر خوب و فهميده و صاف و سادهاي بود اما در عوض شاد و فعال بود. سالهاي بعدش تا الان نه ديده بودمش نه خبري از او داشتم تا يك باره شب عيد خواب ديدم جايي بودم كه يك زن شكسته و درب و داغون آن روبرو نشسته بود. چارقدش تا نيمه عقب رفته بود و كف سرش معلوم بود، يك دانه مو هم نداشت. كچل كچل بود. ابروهايش هم ريخته بود. فرم صورتش شكسته شده بود و مشخص بود پير شده. غم و اندوه صورتش با آدم حرف ميزد. فرم صورتش آشنا به نظر رسيد. پرسيدم فلاني نيستي؟ شروع كرد به درد دل. اين كه درسش را تمام كرده بود. ازدواج كرده بود و به دنبال خوشبختي ميگشت اما سرطان گرفت. موهايش هم همه بر اثر شيمي درماني ريخته بود. معلوم بود به دنبال يك خرده محبت ميگشت فكر كردم بغلاش كنم (توضيح ضروري: توي خواب و در شرايط اينچنيني ميگن اشكال نداره) يك خرده گريه كنه سبك بشه فكر كردم شوهر دارد و درست نيست! تعريف كرد و كرد تا رسيد به اينجا كه شوهرش از وقتي سرطان گرفته طلاقش داده و مهريهاش را هم بهش نداده هيچ كسي را هم توي دنيا نداره. يحتمل مشاوره هم ميكرد كه آيا مهريهاش را ميتواند زندهكند خرج دوا و درمان كند. ميگفت صبح تا شب جون ميكند و اينجا و آنجا كار ميكند تا خرج دوا و دكتر كند. ميگفت به آخر خط رسيده. آخرش هم بغضش تركيد و آمد توي بغلم شروع كرد به گريه كردن. يكهو از خواب پريدم و توي حالت خواب و بيداري داشتم فكر ميكردم كه اين چه شانسي است كه در خواب و بيداري هر چه لشكر شكست خوردهاست به تور ما ميخورد؟ از آن طرف هر وقت يك خواب خوب ميبينم ممكنه در عرض سال يك يا دو تا باشه يك ميليارد نفر آن روز به آدم زنگ ميزنند و يا ميآيند با مشت و لگد به جان در ميافتند به طوري كه چند بار نيت كردم خط تلفن را اصل بفروشم خلاص بشم. خيلي از اين تلفن خير ديديم آن وقت يك عده اصرار ميكنند كه موبايل هم بگير.
اين قضيه خواب، قضيه بيداري هم يك نمونهاش كه در اين روزها اتفاق افتاده بد نيست. فاميل يكي از دوستان عروسي در پيش داره ما را هم دعوت كرده به طور ويژه. دوباره به دوستمان تاكيد كرده حقير هم بايد باشم. چه كسي را هم دعوت كرده، مني كه سالهاست مراسم عقد و عروسي فاميل نزديك هم نميروم. مراسم برادرم را پنج تا ده دقيقه بيشتر نبودم. ما را چه به شادي؟ اصلا انگار نسبت به شادي حساسيت پيدا كردهايم! (به قول بهروز وثوقي توي فيلم سوتهدلان علي حاتمي كه وقتي حسرت روضه را خورد به خودش ميگفت روضه؛ تو خودت روضهاي، تو خودت مصيبتي) تا اينجايش عيبي نداره. قضيه خوشمزه اينجاست كه مراسم اين شاه داماد كه ما را دعوت كرده تو مايههاي مختلطه ظاهرا. يك اتاق هم در نظر گرفته براي يك سري مهمانانش كه يا از علمايند و يا آخوند مسلكاند. ما را هم به طور ويژه دعوت كرده كه بنشاند تنگ دل علما! به دوستمان گفتم شانس ما را ميبيني توي دريا بريم دريا خشك ميشه. از اينجا پاشيم بريم يك شهره ديگه عروسي بنشينيم آخوند ببينيم. خب همينجا اينهمه داريم ميبينيم. تازه ميترسم توقع داشتهباشه ملت كه مشغول رقص هستند ما هم روضه بخوانيم سر علما گرم بشه! نه خداييش من آخر شانس نيستم؟ روي پيشونيام نوشته كه ما دل نداريم؟
05:20 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (6) | Email this
Wednesday, 21 March 2007
بهار دلكش بند تنباني
سال نو بر همه دوستان مبارك. سالي شاد و نيكو داشته باشيد.
اين را امروز بند تنباني كردم. اگر عارف قزويني بفهمد كه اين گونه با شعرش كردم هيچگاه آن را نميسرود:
بهار دلكش رسيد و دل به جا نباشد
از اينكه هسته دمي به فكر ما نباشد
در اين بهار اي صنم بيا و آشتي كن
كه رنج و كين با اين ملت حزين روا نباشد
صبحدم بلبل بر درخت گل جانم به خنده مي گفت
هستهايها را چرنوبيليان را جانم وفا نباشد
اگر كه با اين ملت غمگين تو عهد بستي
عزيز من، چرا با اتم زدي فكشان شكستي؟
اينهم شعر بهار غم انگيز هوشنگ ابتهاج كه بس زيباست:
بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزم آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار
04:15 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (3) | Email this
Sunday, 18 March 2007
گوگل را آزاد كنيد!
شب عيده مثلا. دو سه روز ديگه انگار عيده اگه عقب جلو نشه؛ اگه ماه در بياد عين هميشه.
شب عيد است و اين روزها براي آنها كه زنداني دارند چه دير و سنگين ميگذرد. براي خانواده زندانيان سياسي، عقيدتي، مطبوعاتي و فعالين اجتماعي بسي سنگينتر. آنان كه عضوي از پيكره خانوادهشان در راه سعادت و احقاق حقوق تضييع شده جامعه دربندند، روزهايي توام با نااميدي و نفرت را ميگذرانند؛ نفرت از بيعدالتي، نفرتي كه ممكن است به كينه تبديل شود.
گويي بازداشت و يا زنداني كردن فعالان مدني سرعت گرفته در امسال، در اين آخر سال مخصوصا. اگر بخشي از فعالان مطبوعاتي، فعالان سياسي، دانشجويان طبق معمول راهشان از دادگاه و زندان ميگذشت و اين آخر سال زندان آغوش خود را براي فعالان زن باز كرده اما چندان قابل باور نبود كه معلمان اين ديار به همين راحتي از كلاس به زندان روند. ميداني اين آخري از همه دردناكتر است، يادت ميآيد از بچگي هي بغل گوش ما خواندند كه "من علمني حرفا فقد سيرني عبدا" كه هر كس به من كلمهاي آموخت مرا بنده خود كردهاست. اما نميدانستيم اين حديث هم كاربردش فقط براي شهروندان درجه 2 است و براي از ما بهتران كاربرد ندارد چرا كه آنها ميتوانند معلمان ما را در بند كنند. البته ميداني كه به زندان رفتن آنها چندان نگران كننده نيست، اين بيارج بودن شان معلم است كه نگراني دارد؛ اين بياهميتي به آموزش و تربيت فرزندانمان است و چقدر نسل آينده بدبختند كه چيزي كه اهميت ندارد آموزش آنهاست.
اينكه زرافشان آزاد شد و احمد باطبي به مرخصي آمد اميدوار كننده است؛ از اينكه همه فعالان سياسي آزاد شوند شاد خواهم شد. از اينكه همه دوستان مطبوعاتي از بند رها شوند خوشحال ميشوم؛ از اينكه فعالان زن و معلمان آزاد شوند نيز شاد ميشوم اما درخواستم آزادي آنان نيست؛ ميگويند آنها همه بد هستند (همان بدها و خوبها كه مبصر روي تخته سياه مينوشت!) ميگويند همه آنها امنيت ملي را به خطر مياندازند، شايد حق داشته باشند آنها را نگهدارند؛ درخواستم آزادي يك موجود بيجان است يك موجود خنثي؛ او كه تجمع نكرده، او كه امنيت كشور را به هم نزده، او كه اصلا نفس هم نميكشد يك لحظه فكر ميكنم اصلا شايد آستانهاي براي تحمل نمانده باشد. توي هفته گذشته با احتساب امشب پنج روز برخي سرويس دهندهها گوگل را به بند كشيده بودند و جي ميل را. گوگل به هيچ عنوان باز نميشود مگر با فيلترشكن. و جي ميل حتي با فيلترشكن نيز باز نميشود. قضيه جي ميل اول بار نيست اما گوگل كاملا مشكوك است. اگر بدبينانه نگاه كنيم ممكن است قصد بستن جي ميل در كشور باشد يا سانسور كردن محتويات آن مثل همان مجلههاي خارجي كه پست ميشود و پس از مشاهده و بازخواني با ماژيك سانسور ميشود، اما گوگل اين وسط چه تقصيري دارد نميدانم. (به خاطر باز نشدن صفحه مديريت بلاگر هم نتوانستم آنجا را به روز كنم. زنگ زدم بهشون ميگفتم عيد ما را هم با اين دسته گلتان به گند زديد.)
اين هم شعر بند تنباني شدهاي براي "سانسور" كه تقاضا ميشود آن را با سوز و گداز يا به قول معروف معينوار! بخوانيد:
تا تو هستي گوگلم براي ما ناز ميكنه
جي ميل هم غصه و ناله آغاز ميكنه
تا تو هستي همه چي خر تو خره
فيلترينگ نگو كه مشت آخره
آره اين مشت هر روزه توي دهانمان ميخوره؛ مشت دشمن شكن فيلترينگ. گاهي كه آدم فكر ميكنه ميبينه به چه چيز بايد توي اين مملكت دل خوش كرد با اين حركت پشتكوار كه هر گام به جلويي با يك پشتك به عقب همراه است! ولي انگار مهم آن جاپايي است كه باقي ميماند!
و من باز با خودم فكر ميكنم معلميني كه امنيت ملي را به خطر مياندازند چگونه راحت ميتوانند در كلاس به همه درس به خطر انداختن امنيت را ملي را بدهند؛ آنگاه اين سوال برايم پيش ميآيد با اين اوصاف آيا كلاسهاي درس و مدارس از سال جاري براي هميشه تعطيل خواهد شد؟
صداي معلم را اينجا ببينيد
نامه خانواده های معلمان زندانی به احمدی نژاد:آقای رییس جمهورعده ای به خود اجازه دادند که بر دستان گچی معلمان خود دستبند بزنند !
03:50 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (9) | Email this
Thursday, 15 March 2007
آقاي كيهان ما هم هستيم!
ديدم اين اواخر خيليها شاكي شده بودند از دست كيهان به خاطر افشاگريهايي كه راجع به جواسيس و جواسيسه و غيره كرده. بعضيها قهر كردند بعضيها شاكي شدند و...
بيهوا امشب ياد يك خاطره افتادم آي خنديدم. 3 يا 4 سال پيش يكي از خبرنگاران يكي از نشرياتي كه مسئولينش حقير را "نجس" ميدانند و جاسوس و نماينده تام الاختيار استكبار جهاني و سلطنت طلب و عضو نهضت آزادي و غيره، آخه اينجا هنوز عدهاي نهضت آزادي را فحش ميدانند! جوش آورده بود، ميگفت: آنجا (دفتر ما) دفتر راديو فرداست. وقتي بهش گفتم عزيز من دفتر راديو فردا توي پراگه، اگر اينجا بود كه چوب نيمسوخته كه چه عرض كنيم كنده درخت تقديممان كرده بودند تا حالا! گفت ولي ما خبر داريم كه تو به راديو فردا خط ميدهي و آنها را از اينجا كنترل ميكني. تازه اينكه چيزي نيست، ميگفت سايت امروز را هم شماها اداره ميكنيد (منظورش حقير و دوستان بوده). ميگفت شماها رفتيد يك سايت زديد كه پشت آن قايم بشيد و امور هدايتي راديو فردا و سايت امروز را با خيال راحت انجام دهيد تا كسي به شماها شك نكند و چنين حرفهايي. بهش گفتم برو به بزرگترت بگو مرد باش و اينها را چاپ كن تا بر افتخارات ما افزده شود (البته متاسفانه اين را چاپ نكرد). تازه بگو تابلوي راديو فردا را هم داريم ميسازيم هفته ديگه نصب ميكنيم بيايد ببيند. البته فكر كنم به يك ماه نكشيد كه پروندهاي علم شد! با خودم فكر ميكردم وقتي ارشاد (كه من نام طويله را روي آن گذاشتهبودم البته با عرض معذرت از بعضي از دوستاني كه آنجا داشتيم) نگاههاي امنيتي و خرابكارانه و اجير شده از آن طرف مرزها به آدم داشته باشه نوچههاي اينها و يك مشت نون به نرخ روز خور هم بايد با اين جور حرفها يك دكان تو اين مملكت براي خودشان باز كنند. دكاني كه كالاهايش هميشه خريدار داره. كالاهاي آراسته شده با نفرين و لعن و فحش و مرگ بر.
خلاصه شاكي شدم كه كيهان براي خبرنگار راديو فردا چوب خط انداخته براي ما كه هم خط ميداديم هم هدايت ميكرديم هم وغيره آخه اين "وغيره" خيلي مهمه! هيچ ارزشي قائل نشده شاكي شدم ديگر. ضمنا كمي از خطوط بنجل و باقي مانده از جمله خطوط مستقيم، شكسته، منحني، بسته و... دم دلمان باد كرده شب عيدي حراج ميشود.
03:30 Posted in خاطره | Permalink | Comments (0) | Email this
Tuesday, 13 March 2007
كشوري كه هسته داره فقير نداره
بحمدالله با نطق وزير رفاه مشخص شد كه در سال جاري هيچ فردي در كشور زير خط مطلق فقر نبود. هزار مرتبه شكر. خط فقر را كه پاك كني يك خرده آن طرفتر بكشي فقر هم كم كم ريشهكن ميشه به همين راحتي، خرجش يك پاك كنه!
فقر شاخ و دم دارد مگر؟ نميدانم. ولي آن كارگران ثروتمندي كه يك سال و بيشتر حقوق نگرفتهاند، آن معلمان ثروتمندي كه با حقوق كارمندي دولت كارشان به جايي رسيده كه آموزش و پرورش 10 كيلو ميوه را به آنها قسطي ميدهد، آن ثروتمنداني كه در آسايش كامل حتي توان خريد ميوه را ندارند(مثل لينك زير)، اينها همه از سوي شيطان كوچك، متوسط و بزرگ تحريك ميشوند تا چهره كشور را بد جلوه دهند پس اعدام بايد گردد وگرنه كوروش بخواب كه شهر در امن و امان است، همه از زور خوشي و رفاه جفتك چاركش(به ضم كاف) ميزنند و با هسته دگدگه (به فتح هر دو دال) بازي ميكنند سر نيم سير اورانيم بوداده.
راستي، راسته كه امسال قراره سال هسته بشه؟
بيت اول شعرش هم اومد: اي هسته بو داده بيا بريم به خانه
اين دو گزارش را هم ببينيد:
زير خط فقر!
تصویری از فقر ؛ زهرای 10 ساله 3 ماه است که میوه نخورده
04:17 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (2) | Email this
Friday, 09 March 2007
به كجا چنين شتابان؟
خبر تجمعات پياپي و اعتراضات مداوم فرهنگيان به پايين بودن حقوق خود و برخورداري از يك زندگي انساني و يا حتي خبر راديو فردا كه به خشونت كشيده شدن تجمع امروزشان را داده بود اگر نشنيدهايد مهم نيست؛ اين خبر را بخوانيد: "ميوه قسطي براي معلمان"
اگر خبر از دستگيري بيش از 30 فعال زن در مقابل دادگاه انقلاب در دو سه روز پيش نداريد مهم نيست و اگر امروز هم خبرها را مبني بر ضرب و شتم تجمع كنندگان به مناسبت 8 مارس نشنيدهايد هيچ هراسي به خود ندهيد چون قرار است از سال ديگر دولتيان براي بررسي وضعيت زنان جهان و براي كمك به دستيابي به مطالباتشان همه تلاش خود را بكند كه از تبعيض نجات پيدا كنند.
اگر ميبينيد كه ديگه صداي اعتراضي چنداني نسبت به كمبود فضاي آموزشي نميشنويد و در عوض بوهاي رقيق هستهاي در كوچه شما به مشام ميرسد احساس شادي نكنيد؛ 400 هزار دانش آموز ترك تحصيلكرده رفتهاند از بازار هر كدام يك سير هسته قيصي و زردآلو خريدهاند و دارند در خانهشان تنده بوداده درست ميكنند. باشد كه آنها هم دانشمند هستهاي با سن زير 14 سال شوند. آمين يا رب العالمين.
از مشكلات معيشتي معلمان كه بگذريم به نظر ميرسد حركتي چون فروش ميوه قسطي به معلمان نه تنها لطف به اين قشر نيست كه مصداق بارز تحقير، توهين و زير سوال بردن كرامت انساني آنان است. جامعهاي را به تصوير ميكشد كه آموزگاران و فرهنگسازان آن موجوداتي مفلوكاند كه مصداق هر ترحمي هستند، تصور كنيد از اين پس دانشآموزان كم سني كه براي معلمشان دلسوزي ميكنند كه به چنان وضعي افتادهاند كه قدرت خريد ميوه هم ندارند و روز معلمي را در نظر بگيريد كه دانش آموزي براي او يك كيلو سيب يا پرتقال هديه بياورد؛ عكس العمل در برابر چنين خرد شدني چه ميتواند باشد؟
برخوردهاي صورت گرفته با فعالان زن از جهت ديگري قابل انتقاد است. زنان در جامعه ما انسانهاي بيپناهي هستند. همه اميد آنها براي برخورداري از حداقل حقوقشان به پشتوانه قدرت نهادهاي مجري قانون است، اگر آنها نيز با زنان چنين برخورد كنند از اين پس به كجا ميتوانند اميد داشتهباشند كه براي مظالمي كه بر آنها رفته شكايت كنند؟ از طرف ديگر وقتي ديگراني در جامعه زنان را اينچنين بدون پناه ميبينند آيا آن را مجوزي براي ظلم بيشتر به زنان و دختران تصور نميكنند؟
و به نظر شما اگر سالي 400 هزار دانش آموز آن هم در مقطع ابتدايي و راهنمايي ترك تحصيل كنند به حال چنين مملكتي چه بايد كرد؟ مسلما همه اين افراد كند ذهن نبودهاند و اصولا بيشتر ترك تحصيلها هم بايد در مقطع دبيرستان با توجه به سختي دروس و يا جذب شدن در بازار كار صورت بگيرد اما واقعا چنين محروميت گستردهاي از تحصيل چه ميتواند باشد؟ فقر قطعا يكي از علل عمده آن ميتواند باشد اما چه علل ديگري ميتواند داشتهباشد؟ اين خبر به حد كافي دردناك هست كه رسانهها به راحتي از كنار آن نگذرند.
04:00 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (1) | Email this
Thursday, 08 March 2007
تجاوز كن و نكش
هشتم مارس زنان ايران نيز روز خود را جشن ميگيرند و به دنبال به دست آوردن كرامت و حقوق انساني براي خود هستند. در روزهاي منتهي به 8 مارس زنان دريچه آرزوهاي خود را ميگشايند و نيز از نيازهاي خود براي يك زندگي برابر با مردان سخن ميگويند. اما آيا آنچه از خواستهها و تمايلات اين زنان به گوش ميرسد همه آن چيزي است كه بانوان جامعه ما بدان نياز دارند؟ بايد بپذيريم در حالي كه بسياري از اين صداها از پايتخت به گوش ميرسد و تحركات زنان در آنجا جريان دارد، فرهنگ حاكم بر پايتخت با ديگر نقاط كشور گاه تفاوتهاي فاحشي دارد، به سبب اين تفاوت فرهنگي، نيازهاي زنان نيز متفاوت خواهد بود، به خصوص كه در بسياري از نقاط كشور و البته هر چه از پايتخت دور ميشويم به سبب حاكم بودن تفكرات سنتي دغدغههاي زنان متفاوت است. زن در ايران امروز به تمام معنا "ضعيفه" يا جنس ضعيف است چرا كه در جامعهاي ناامن براي زنان (و نيز جامعهاي كه احساس ناامني ميكند) زندگي ميكنند.
سركوب نيازهاي جنسي جامعه خارج از چارچوب ازدواج از يك سو و رواج تفكري كه زن را خلق شده براي ارضاي نيازهاي جنسي مردان به عنوان آفريدههاي برتر ميداند سبب شده دختران و زنان در سرزمين ما روز به روز آسيبپذيرتر شوند. زندگي زنان را ميتوان بر اساس همين تفكرات جنسي دستهبندي كرد: دختران تا پيش از ازدواج همواره در معرض آسيب جنسي چه در جامعه و خانواده و زنان پس از ازدواج در معرض و همواره مورد شك به برقراري رابطه خارج از چارچوب ازدواج قرار دارند. بدترين موقعيت از آن زناني است كه خارج از چارچوب ازدواج رابطه جنسي داشتهاند اينان يا مستحق مرگند از سوي خانواده يا در مواردي از سوي قانون حاكم و يا از سوي خانواده و جامعه طرد ميشوند. دردناكي اين مسئله زماني خود را نشان ميدهد كه زني يا دختري به زور مورد تجاوز قرار بگيرد؛ در بسياري از نقاط كشور قبل از آنكه بخواهد به قول خودشان چنين ننگي فاش شود لكه ننگ (زن) را پاك ميكنند. بحث شكايت و توان اثبات به زور بودن آن كه در صورت ناتواني از اثبات مجازاتهايي براي زن در پي خواهد داشت و معمولا بسياري براي ترس از رفتن آبرو چنين نميكنند و مهمتر از همه به قتل رسيدن پس از مورد تجاوز قرار گرفتن است. پاك كردن لكه ننگ به خصوص در ساليان اخير از فرط تكرار برايمان عادي شده اما مورد آخر كه قتل پس از تجاوز است انعكاس وسيعي در رسانهها ندارد شايد علت مهم آن باشد كه چنين موردي بيشتر در شهرهاي كوچك بوقوع ميپيوندند كه در صورت عدم قتل، به راحتي ميتوان متجاوز را پيدا كرد يا شناخت در حالي اخبار حوادث رويداده در پايتخت بيشتر در رسانهها منعكس ميشود. به دليل نبود آمار مشخص نميتوان راجع به بحراني بودن يا نبودن آن نظر داد اما گه گاه به صورت خبر يا خاطراتي توسط افراد ممكن است نقل شود كه نشان از وجود آن دارد. براي قتلهاي ناموسي مانند آنچه در خوزستان در ساليان گذشته خود را به صورت بحران نشان داد و براي مجازات سنگسار زنان تحركاتي در ساليان اخير صورت گرفته است اما درباره قتل پس از تجاوز كه بسيار دردناك است هنوز احساس نيازي نشده ظاهرا؛ گويي تا انعكاس وسيع رسانهاي به موضوعي داده نشود، اهميتي نخواهد داشت. وقوع چنين رويدادهايي گرچه علل مختلفي ميتواند داشتهباشد اما آنچه مسلم است عقدههاي رواني و جنسي در آن بسيار دخيلاند. براي نجات جان اين زنان از مرگ چارهاي نميماند جز آنكه با تغيير و اصلاح قوانين مجازات متجاوز را كمتر كرد و براي قتل پس از تجاوز تشديد مجازات كه اعدام نباشد (چون اعدام الزاما مجازات شديدي نيست اما غير انساني است) چون حبسهاي طويل المدت در نظر گرفت.
بحث سوء استفاده جنسي از زنان در جامعه از موارد مهم ديگري است كه نبايد به آساني از كنار آن گذشت كه فقر و نبود امنيت براي زنان را از علل مهم آن ميتوان نام برد.
آنچه مسلم است نگاه امنيتي به خواستههاي زنان مانند آنچه در تجمعات اخير زنان شاهد بوديم نه تنها مشكلي را حل نميكند كه به بحرانيتر شدن وضعيت جامعه و به تبع آن بحرانهاي امنيتي خواهد انجاميد. براي نگاه انسانيتر به زن و برخورداري از حقوق همپاي مردان نياز به فرهنگسازي در اين زمينه بيش از هر اقدام ديگري احساس ميشود، چه بهتر كه حاكميت با كمك گرفتن از تشكلهاي زنان با فرهنگسازي در اين زمينه جلوي بحرانهاي آتي كه نه تنها زنان كه كل جامعه را تهديد ميكند بگيرد.
راستي ميخواستم الان به دنبال قانون مجازات تجاوز به عنف بگردم ديدم كلمه "تجاوز" هم در اينترنت فيلتر شده است، شايد واقعا متصديان فيلترينگ تصور ميكنند با فيلترينگ كلمه تجاوز بتوان از تجاوزات صورت گرفته در فضاي حقيقي كاست!
04:19 Posted in حقوق بشر | Permalink | Comments (0) | Email this
Tuesday, 06 March 2007
خداي را از چوبه دار پايين ميآوريم
دوباري خواندم يادداشت ارزشمند جلال توكليان را در شماره جديد نشريه مدرسه. حيف كه آن يادداشت در سايتهاي اينترنتي و به صورت گسترده منتشر نشد. تيترش اين بود: آشويتس و خدايي بر چوبهدار و در آخرين بندش آنجا كه از نسلكشي و ترويج نفرت از ديگري و جنايت عليه بشريت در هولوكاست سخن ميراند و تاثير آن را بر سست شدن ايمان مردم به خدا و سخن الي ويزل برنده جايزه نوبل در اردوگاه مرگ را به شاهد گرفته بود، زماني كه جواني را براي اعدام به پاي چوبه دار ميبردند. كسي آنجا به آرامي سوال ميكند خدا كجاست؟ چرا كاري نميكند؟ و وقتي آن جوان اعدام شد، ويزل پاسخ ميدهد: خدا همينجاست، بر بالاي چوبه دار و اعدام ميشود.
اين كه در بالا آوردم نه ارتباط مستقيمي با آنچه ميخواهم بنويسم دارد و نه بيربط است.
در روزگار ما با اين گستردگي ارتباط و ابزارش خواستهاي همهگير شده: برخورداري از حرمت و ارزش انساني حتي ساكنان كشورهاي عقبمانده نياز نيست حتي سوادي داشتهباشند؛ همينكه مقايسه ميكنند ارزشي كه براي حيوانات و جان آنها در برخي كشورهاي متمدن قائلند و اين بيارزشي انسان و جان و آبرويش در كشورهاي حقوق بشر ستيز؛ وقتي ميبيند به اندازه حيواني نيز ارزش ندارد.
وقتي به آزادي ميرسد (نه خيابان يا ميدان آزادي!) خود را با كشورهاي آزاد مقايسه ميكند، چشم خود از شرم به زمين ميدوزد. او ميبيند كه در كشورهاي آزاد چگونه مخالفان بالاترين مقامات مخالفت و اعتراض خود را با تندترين تعابير بيان ميكنند بدون اينكه با مشكل يا گزندي مواجه شوند، بزرگترين تجمعات بر ضد سياستهاي دولتي شكل ميگيرد اما اخباري از تعرض به معترضان نيست. او ميبيند و زماني كه در تاكسي نشسته لبان خود را ميگزد تا مبادا سخني بگويد كه برايش دردسر شود.
او فهميدهاست كه خيلي از كشورها قانون دارند و آن را اجرا ميكنند. او برايش سوال است كه چرا انسانها طوري تربيت نشدهاند كه به ديگري احترام بگذارند؛ چرا خود، خويش را به چشم انسان نمينگرند؟ مگر از كودكي اصول انساني را آموزش نميبينند؟ او سوالهايي را ديده كه به كل او را نااميد كرده است.
او جامعهاي را ديده كه مردان آزادهاش از دامن زن به زندان ميروند؛ جامعهاي كه كف سلول زير پاي مادران بيحق است.
او انسان را بر چوبه دار ديده؛ آزادي را هم، ديده آن بالا گاه تكانكي ميخورد عين آنها كه يكباره روح به تنشان حلول ميكند اما فكر كرده اشتباه ميكند ميپندارد اين تكان اثر باد باشد نه چيز ديگر. او انسانيت، درستي، صداقت و پاكدامني را هم بر دار ديده. او فقط خداي را بر چوبه دار آويزان نديده، علاوه بر خداي، خدايان ديگري هم هستند: چون خداي حقيقت.
او ميبيند خدايگان انسانيت نيمچه جاني دارد آن بالا. دوست دارد او هم با تلاش خود جان خدايگان انسانيت را نجات دهد و به بشريت خدمت كند. او ميخواهد خدايگان خود را از چوبه دار پايين بياورد اما ميداند ممكن است هيچگاه نتواند. او ميداند ممكن است در شلوغي نظارهگران هورا كش اعدام خدايان، زير دست و پا له شود يا آنكه در خارزار گير بيفتد يا گرگان بدرندش يا موقع بالا رفتن از چوبه دار سقوط كند يا به شمشير نگهبانان گرفتار آيد و هزار مصيبت و بلاي ديگر اما او هم از اعدام پياپي خدايان به تنگ آمدهاست. او ديوانه شده است چرا كه ديگران او را ديوانه ميپندارند و او هم ديگران را. او ميخواهد خداي خود را نجات دهد اما نميداند چه كند؛ بخندد؟ گريه كند؟ بخواند؟ بنويسد؟ قدم در راه بيبرگشت بگذارد؟... او به اين فكر ميكند كه نبايد همه توان را در موارد مقطعي و به طور احساسي گذاشت؛ او فكر ميكند براي اين كه از دردهايش كاسته شود بايد فراتر را هم ببيند و كوششاش به گونهاي باشد كه نجات خدايگان انسانيت به فرهنگ تبديل شود. او در روياهاي خود افرادي را ميبيند كه چنين تلاشي ميكنند و وقتي در بيداري مينگرد همانها را ميبيند. او ميداند كه جمعي شايد دور از هم و با ديدگاههاي مختلف دارند فرهنگ نسل آينده را ميسازند. او خوشحال ميشود وقتي كه ميبيند "آنها" بهتر ميتوانند خدايگان انسانيت را نجات دهند.
****
ميخواستم چيزي بنويسم كه براي اولين پستي كه در اين وبلاگ جديد ميگذارم نميدانم خوب شده يا نه. اين وبلاگ جديد را دوست دارم؛ نه تنها به عنوان يك هديه يا اين كه خوش دست است، از اين جهت كه تذكار دهنده است و چيزي هر باره خود را نشان ميدهد و آن تلاش دوستان وبلاگنويسي است كه هر يك در خاك كشور خود در اين كره پهناور در تلاش براي تحقق آزادي به زندان افتادهاند. اينجا خود را بين آنها احساس ميكنم؛ آنهايي كه خواستهاند خدايگان خود را از چوبه دار پايين بياورند. حداقل ميتواني در فراموش نشدن آنها سهيم باشي.
گاه ميمانم حيران و سرگردان و با خود درگير ميشوم كه اين چه ديوانگي است كه ميكني و چه ثمر از وجودت و نوشتهات. بعد به خودم جواب ميدهم مگر الزاما هر كاري بايد ثمرهاي داشتهباشد؟ انسان مگر به آرامش نياز ندارد؟ احساس ميكنم اينجا آرامشگاهي است برايم، بخشي از نوشتهها را هم براي خودم مينويسم براي آرام شدن و عمل كردن! شايد هم يك موضوع اضافه كردن اسمش مثلا "نور سياه" باشد. گزارشي از دعواها و درگيريهاي دروني مثل بند بالا؛ عصياني؛ هم سياه است و هم ميتواند نوري باشد! اما نوشتنش سخت است كه گزك دست كسي ندهي!
از زندهياد مصدق كه سالگردش امروز بود نصيحت مادرش همواره در گوشم است كه ميگفت به اين مضمون كه كاري را كه شروع كردي نبايد خستهشوي و تمام تلاشت را بايد بكني. و البته يك نكتهاي كه ظاهرا خود مصدق هم به گوش گرفت تا آخر عمر اينكه اگر قرار باشد انسان از زخم زبانها و اتهامات ديگران بهراسد و نااميد شود همان بهتر كه دست به كاري نزند. اين را همواره سعي ميكنم در زندگي بهكار گيرم.
بعضي دوستان گلايه كردهبودند كه اينجا در بلاگر كامنت گذاشتن برايش مشكل است اما در rsfblog راحته؛ خواندش براي خودم هم راحتتره. از ما گفتن بود.
04:16 Permalink | Comments (2) | Email this




