« منم ميخوام چادر سر كنم | HomePage | القهرمان »
Friday, 27 April 2007
منم ميخوام چادر سر كنم
اين طايفه نسوان خوب مال خودشون بازي راه مياندازن و زير آب چادر را ميزنند و همديگر را دعوت به بازي ميكنند و به ديگران هم محل نميگذارند. من باب استحباب خروس بيمحل بودن در اين مواقع من هم پابرهنه وارد بازيشان ميشوم ولي ترمز و فرمان بريده از روبرو، آن هم به اين دليل كه يك فرغون هم ندارم، چه رسد به قطار و ماشين و موتور و دوچرخه كه با آنها تصادف كنم!
ولي فكر ميكنم قدر ناشناسي است كه برخي اين نسوان از زوري چادر سر كردن مينالند آن وقت يك فلكزدهاي مثل من اين گوشه دنيا بعضيوقتها آرزوي سر كردن چادر را ميكند. ميدوني هيچ لذتي تو زندگي مثل محدود بودن ارتباطات آدم نيست. وقتي اين ارتباطات زياد ميشه بعد از مدتي چنان خسته كننده ميشه كه آدم ازش فرار ميكنه. منم براي فرار مدتي ارتباطات را كم كردم تا خودم را مدتي منزوي كنم. البته علل ديگري هم موثر بود كه بماند. يكباره از همه دوستان بريدم به جز دو سه نفر و كارها و اينها را محدود كردم به دو سه نفر. ولي چشمت روز بد نبينه بعد مدتي نيروي تازه نفس جايگزين قديميها شدند به طوري كه كار ما از آدم به دسته افتاد! بعضي وقتها محل كار تا خانه كه مسيري هم نيست ده دوازده نفر را ملاقات ميكردم بعضيها هم كه آدم را با مدعيالعموم و داروغه اشتباه ميگيرند و بعضي هم كه تحليلهاي يك ماه، شش ماه، يك سالشان را در اسرع وقت ميخواهند توي مخ تو به سرعت فرو كنند، خلاصه اين سلام و عليكها هر كدام از يكي دو دقيقه تا دو سه ساعت در نوسان است، البته همه افرادي كه باهاشون سر و كار داريم انسانهاي محترمياند ولي ميداني درك كني كه در يك يا دو ساعت از دين بيايد برود در سينما برود در اقتصاد بعد فلسفه بعد سياست بين الملل بعد وارد بحث كارگري بشه بزنه بعدش به تاريخ بعد احزاب، بعضي وقتها قوميتها مغز آدم سوت ميكشه. آدم رسما كم مياره. به يكي از دوستان كه به حقير لطف داره و ارجيف اينجا را ميخواند هم قبلا گفتهام، بعضي وقتها آرزو ميكنم يا بهتره بگم به سرم زده براي شناخته نشدن چادر سر كنم. خب چرا گدا بازي در مياري مگه چادري سيبيلو نميشه؟ بعضي وقتها فكر ميكنم اين چادر و چارقد و برقع و روبنده چه چيزهاي خوبيه زنها قدرش را نميدانند.
***
حالا كه بگير بگيره اينجا هم پيادهروها خلوت شده، خيلي هم خلوت شده. ولي فكر ميكنم اين دخترها را چرا گير بهشان ميدهند، اگر آدم بخواهد انصاف داشته باشد يك سري از اين پسران ديگه شورش را درآوردند يك قيافههايي براي خودشان درست ميكنند كه واقعا چندش آوره. حالا اگر چهارتا زن و دختر يك آرايشي ميكنند يك خرده خوشگلي دارند يا ميخواهند خوشگل شوند، بعضي از اين پسران كه ميآيند توي خيابانها با اين تيپ و قيافهها دختربازي كنند بعضي وقتها با خودم ميگويم اي خاك بر سر اين دخترها كنند كه ريخت و قيافه اينها را ميپسندند. اصلا انگار زيبايي و زيبايي دوستي و زيبايي شناسي از اين مملكت رخت بر بسته.
ضمنا ما كه نفهميديم بعضي از اين چادرها لولا داره؟ آخه وقتي هم كه باد نميآيد هر مردي كه از جلويشان رد ميشود باز و بسته ميشوند!
ولي ما نفهميديم آخر حكمت اين چادر و چاقچور سر كردن چيه. ولي خوب فهميدم شماها كه اعتراض ميكنيد نفهميديد. يكي از محسناتش مثلا بالا رفتن قدرت توهم و تخيل آدمهاست، يكهو ميدوني بنشيني ساعتها فكر كني راجع به دو چشم و يك دماغ و يك دهن كه ديدي، راجع به سنش، وزنش، رنگ مويش... ميدونم آخرش اينجا را هم ميگن توهم توطئه دارم.
03:44 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (1) | Email this





Comments
سلام حامد خان
اتفاقا شاید بهت بیاد
البته ما جمال کبریای شما را یکبار بیشتر ندیدیم
زلف بر باد مده تا مدهی بر بادم
Posted by: اسرار ازل | Saturday, 28 April 2007
Post a comment