« بايد خون ريخت؛ چه با تفنگ چه با بيل | HomePage | علم غيب يا جاسوسي؟ »

Saturday, 19 May 2007

بايد خون ريخت؛ چه با تفنگ چه با بيل

medium_hammihan.2.jpg
هستند گروهي كه از شنيدن خبر زنده به گور شدن يك دختر توسط پدرش خوشحال مي‏شوند. قساوت و علاقه خون‏ريزي و كشت و كشتار هم حدي بايد داشته باشد. برخي از شنيدن چنين اخباري ارضاي روحي مي‏شوند و به آرامشي دست پيدا مي‏كنند. اينكه مقصر خودشانند يا خانواده و نوع آموزش نياز به بررسي دارد اما هر سه عامل را مي‏توان دخيل دانست. قرباني كردن يكي از رسوم نازيباي مرسوم بين ماست. آوردن يك گوسفند، چند روز نگه‏داشتن، خو گرفتن بچه‏ها با آن و سربريدن، تا اينجا عيبي چنداني ندارد، اما وقتي بچه نيز بايد تماشاگر باشند بحث تفاوت پيدا مي‏كند. فراموش نمي‏كنم چهار، پنج ساله بودم كه در خانه مادر بزرگ قرار بود گوسفندي قرباني كنند، از دو روز پيشش گوسفند را آورده بودند، مي‏رفتيم روزها به گوسفند سبزي و برگ مي‏داديم، نازش مي‏كرديم با او حرف مي‏زديم و بازي مي‏كرديم بدون آنكه بدانيم آورده‏اند تا سرش را ببرند. قصاب كه آمد مادرم گفت بيا تو نگاه نكن، ديگراني اعتراض كرد و گفتند اين بچه به هيچ جا نمي‏رسه (هيچ گهي نمي‏شه) اينقدر نازك نارنجي بارش مي‏آوريد. بگذاريد ببينه دلش سفت بشه، ساخته بشه. و آن موقع وقتي چاقو را گذاشت و سر گوسفند را شروع كرد به بريدن ديدم. وقتي خون مي‏آمد و گوسفند خر خر مي‏كرد و دست و پا مي‏زد. مخصوصا كه انگار چاقو كند بود و تيزش كرد و نصفه‏كاره دوباره مشغول شد بيشتر ببرد تا زبان بسته زودتر جان دهد. حالم بد شد رفتم تو. وقتي موقع پوست كندن شد گفتند برو پوست كندنش را ببين. رفتم و تكه كردنش را هم ديدم، هنوز حركت ماهيچه‏ها و دل و اعضاي بدن كه تكان مي‏خورد جلوي چشمم است. چند روزي مي‏رفتم يك گوشه كز مي‏كردم و فكر مي‏كردم چه دليلي داره كه گوسفندي كه باهاش دوست شده بوديم بايد آن طوري سر ببرند؟ اين سوال برايم پيش آمده بود كه بريدن سر ديگران كار خوبي است يا بد؟ فكر مي‏كردم چرا كشتن بعضي‏ها خوبه و همه خوشحال مي‏شوند و از كشتن بعضي‏ها ناراحت؟ فكر مي‏كردم آن دنيا، آن دنيا كه مي‏گويند، خدا نشسته هر كسي را كه بدي كند سرش را با چاقو مي‏برد... هنوز كه هنوز بحث قرباني كردن، سربريدن، كشتن مي‏آيد يك لحظه انگار به دوران كودكي مي‏روم و نفرت آن دوران وجودم را فرا مي‏گيرد كه آخه براي چي مي‏كشي؟ الان اما وقتي به سوال زمان كودكي فكر مي‏كنم خنده‏ام مي‏گيرد كه آدمي كه به هم‏نوع خود رحم نمي‏‏كند به حيوان زبان بسته رحم كند؟ اما از آن طرف بچه‏هايي را مي‏شناختم كه با همين ديدن به سر بريدن علاقمند شدند از سربريدن مورچه و مگس و زنبور و مارمولك تا گنجشك و كبوتر و ياكريم. و دوست قاتل نداشتم تا بپرسم از او آيا مشوق‏اش همان ديدن سربريدن حيوانات در كودكي است. به همين سبب شايد به مدافعان قرباني‏كردن مي‏پرم.
"بايد خون ريخت" جمله‏اي است كه شايد هزاران بار شنيده باشيد؛ راهكاري است براي حل تمامي مشكلات بشري اما به نظرم مي‏رسد بيش از هر چيز علاقه به خونريزي است كه گوينده آن تكرار مي‏كند تا گاه عمل فرا رسد. دليلي چون اعتقاد به چشم زخم بهانه‏اي است فقط براي ارضاي تمايلات روحي چرا كه معمولا به افرادي كه اعتقاد داشته و يا ندارند و خرافي باشند و يا نباشند و در پي قرباني كردن باشند اگر بگويي تو كه به فكر فقرا هستي چرا گوشت نمي‏خري از قصابي و بين آنها تقسيم كني، جواب مي‏دهد كه بايد خون ريخت، اگر بپرسي كه چرا در همان قصابي نمي‏كشي پاسخ مي‏دهد وقتي خون مي‏ريزي بايد همه ببينند و براي اينكه در اين عمليات موفقيت آميزشان به ديگران فخر بفروشند مقداري خونابه بايد جلوي خانه ريخته شود و يا به وسيله نقليه ماليده شود كه ديگراني بدانند خوني ريخته شده، اين رفتارها آيا ماليخوليايي نيست؟ چرا براي پيدا كردن و يا حفظ سلامت، حفظ مال و منال و جان و فلان و بهمان يك كار بايد كرد: "بايد فقط خون ريخت" مهم نيست چه جانوري باشد، مهم نيست شتر باشد يا گاو، گوساله باشد يا گوسفند، بره باشد يا مرغ، كبوتر باشد يا جوجه مرغ، مهم همان علاقه به خونريزي است.
بحث آموزش ما كه حكايتي است آشكار، بزرگ‏ترين رسانه كشور خشونت و آدمكشي از صفحه تلويزيونش چكه مي‏كند، با فيلم‏هايي كه روح و روان كودكان و نوجوانان را تسخير مي‏كنند. چه بچه‏هايي كه شب بدون تفنگ و شمشيرشان خوابشان نمي‏برد. يكي از دوستان چندي پيش مي‏گفت كه نمي‏دانم 70 ميليون جمعيت كشور و مخصوصا بچه‏ها قراره متخصص و كارشناس قتل بشوند يا جرم‏شناس و مامور آگاهي كه فيلم و سريال‏هاي تلويزيون بر محور اين موضوعات پخش مي‏شود.
بعضي از اهل منبر ما هم كه محض رضاي خدا مراعات كودكاني كه پاي منبرشان‏اند نمي‏كنند و گريز زدن به صحراي كربلا و سر بريده حسين را فراموش نمي‏كنند. چه خوب مي‏شد اگر روضه‏ها را هم تفكيك سني مي‏كردند و ورود و شنيدن آن را هم حداقل از ورود كودكان جلوگيري مي‏كردند، اما اگر بپذيريم كه به دليل استقبال مردم برگزار كنندگان چنين مراسمي احاطه كاملي به سن حاضرين ندارند بايد والدين را ملامت كرد كه چرا به فكر كودكان خود نيستند. هفت ساله يا كوچك‏تر بودم كه حضور ده روزه در يك حسينيه در محله‏مان براي هميشه قيد اين گونه مراسم را بزنم. ده روز شنيدن داستان سربريدن و كشتن و كشته شدن در آن سنين باعث شد آن موقع حس تنفري نسبت به روضه در من شكل بگيرد. اما از آن طرف كساني هم هستند تقدس كشتن و كشته‏شدن از همين‏سنين كودكي در ذهن‏شان شكل مي‏گيرد.
هيچ آموزش مستقيمي هم كه نباشد، گوش و چشم بچه‏ها از همان سنين كم با كشتن و سربريدن آشنا مي‏شود. آن مي‏شود كه اول راه براي هر كاري را كشتن يا اعدام چند نفر مي‏داند: كاش يكي بود مثل رضاخان دو تا نانوا را مي‏انداخت توي تنور زنده زنده بسوزند تا بقيه حساب كارشان را بكنند، كاش يكي بود مثل فلاني كه چند نفر را اعدام مي‏كرد تا مملكت درست شود، كاش‏هايي كه ريشه‏اش به همان ميل آدم‏كشي برمي‏گردد. رسانه‏ها، سخنان و واكنش‏هاي اطرافيان همه و همه از سنين كودكي شخصيت خونريز يا اهل مدارا و صلح‏طلب بچه را شكل مي‏دهد و اين شخصيت شكل يافته، در بزرگسالي است كه به بار مي‏نشيند. بمب به خودش مي‏بندد و به قول پاكستاني‏ها "خودكش حمله" مي‏كند، نه به خودش رحم مي‏كند نه به ديگري، يا به كوچك‏ترين بهانه راحت‏ترين كار را انجام مي‏دهد، ديگري را مي‏كشد بنا به استطاعت: چاقو مي‏زند، شليك مي‏كند يا بيل دست مي‏گيرد و ديگري را زنده به گور مي‏كند. مي‏داني چرا اين‏گونه مي‏كنند و برخي‏شان با تمام وجود از جنايت خود لذت مي‏برند؟ چون بيشترين كلمه‏اي كه شنيده‏اند مرگ و كشتن و سربريدن است و كمتر از زندگي كسي برايشان گفته، آنگاه برخي سريال‏ها يا فيلم‏هاي خارجي مانند پرستاران يا نيروهاي امداد و مشابه اين را كه همين تلويزيون مي‏گذارد از نظر مخاطب خنده‏دار مي‏آيد: فيلم است ديگر جدي نگيريد. آخر وقتي به راحتي مي‏شود آدم كشت مگر مريض‏اند عده‏اي كه وقت و جان خود را بگذارند كه ديگران را نجات دهند؟
نتيجه اين تربيت، آن مي‏شود كه نشانه مردانگي را در شورت و جيب شخص مي‏يابند نه در كردار و تفكرش. تا همين چند وقت پيش مي‏شنيديم كه طرف مرد است چون ده تا بچه پس انداخته (امروز شنيدم يكي خيلي مرده چون سي تا بچه پس انداخته) يا اينكه مرد است چون دو تا زن عقدي داره و چند تا صيغه‏اي! طرف مَرده از جلو چاقو مي‏زنه يا چاقوش به خطا نمي‏ره، طرف خيلي مَرده چند نفر را تا حالا كشته و هيچكي جرات نمي‏كنه بگيردش. دعواهاي عادي و معمولي بر سر چيزهاي كوچك را ببينيد، آدم‏هايي كه عين لاشخور دور دعوا كننده‏ها جمع مي‏شوند و آنها را تشويق مي‏كنند ببينيد، نمي‏دانم چند بار اين تشويق كننده‏ها را ديده‏ايد كه دعوا كننده‏ها را تشويق مي‏كنند: يه چاقو بزن توي شكمش؟ كساني كه براي تماشاي اعدام و سنگسار مي‏روند و چنان با آب و تاب و با تمام احساسات تعريف مي‏كنند كه تو فكر مي‏كني كه چه افراد مستعد جلادي دور و برت هستند و از آنان غافل بوده‏اي. و پس از اينها كساني كه فرزندانشان را هم براي تماشاي اعدام مي‏برند. راستي فكر مي‏كني شخصيت اين بچه‏ها چون گاندي شكل مي‏گيرد يا بن لادن؟
اين علاقه به خونريزي اما به عامل ديگري كه پيوند مي‏خورد معجون معركه‏اي پديدار مي‏شود: قتل‏هاي ناموسي حاصل پيوند غيرت و علاقه‏مندي به خونريزي است. وقتي زن از يك انسان تبديل شد به كالايي كه ساخته شده براي تحريك و سپس ارضاي غريزه جنسي مرد و خود زن نيز آن را پذيرفت و اين تبديل به فرهنگ شد در جامعه، آنگاه اين بكر بودن و دست نخورده بودن كالاست كه قيمت بالاي آن را تضمين مي‏كند، در بازار مكاره خريد و فروش زن غيرت آن است كه خريدار كالاي دست اول انتخاب كند، در حالي كه همين خريدار از دست دوم كردن كالاهاي ديگر ابايي نداشته يا ندارد، در جايي كه انگار قبح زناي با محارم هم كمابيش ريخته و دارد مي‏ريزد، آمار پرونده‏هاي ثبت شده در دادگستري تنها بخشي از واقعيت مي‏تواند باشد كه به خود اجازه داده‏اند شكايت كنند. ديگر اين كالا كه زن باشد نه عقلي دارد و نه اختياري و نه احساسي و نه حتي غريزه جنسي. غيرت اينجا عقل، احساس، اختيار و غريزه جنسي زنان را سركوب مي‏كند كه آخرش تيزي است و خونريزي. اين غيرت اما نه به قانون پاي‏بند است نه به يقين؛ شك و تصور و وهم و خيال هم ملاك متقني است براي خونريزي و حال كه اين‏مقدار جوي‏هاي مستعد پرخون شدن داريم! سنتي شوم و كهنه سر از خاك بلند كرده؛ ميراث تكان دهنده اعراب جاهلي: زنده به گور كردن دختران. نمي‏دانم آخرين بار چه زماني دختري در اين كشور زنده به گور شد اما اگر استثنا باشد هم نمي‏توان از كنار آن گذشت. بخصوص در مناطقي كه قتل‏هاي ناموسي رواج داشته و دارد و كوتاهي رسانه‏ها در نشان دادن زشتي اين سنت تبعات ناميموني را ممكن است به دنبال داشته باشد.
اما طبق معمول در ميان به جاي آن كه جلوي تكرار فاجعه‏اي گرفته‏شود چه از طريق تصحيح افكار و ديدگاه و واكنش آدمي، يا به عبارتي ديگر خودسازي و ديگرسازي (بيرون ريختن افكار نادرست از ذهن خودسازي است نه به تعبير برخي گرسنگي و تشنگي كشيدن). افرادي هستند در اين مواقع كه ناله سر مي‏دهند براي از دست رفته و راهكار مي‏دهند براي بازمانده اما كمترند افرادي كه به ريشه‏يابي اين جنايات هولناك بپردازند تا سهمي در پيشگري از شيوع و يا كاهش آن داشته‏باشند به قولي براي مقتول سينه مي‏زنند به جاي آنكه براي جلوگيري از چنين قتل‏هايي تلاش كنند. ياد قربانيان بعدي مي‏افتم كه آماده نشسته‏ايم قرباني شوند تا برايشان مرثيه‏سرايي كنيم و اين شعر از مولانا از زبانشان:
چو بر گورم بخواهي بوسه دادن
رخم را بوسه ده كاكنون همانيم
* "بايد خون ريخت" را مي‏خواستم به عنوان تيتر انتخاب كنم اما اينقدر سنگين بود كه از خير آن گذشتم. فعلا هم كه بازار بهانه‏جويي داغ است ذكر اين نكته لازم است كه آنچه در بالا آمد هيچكدام به اساس اسلام مربوط نيست.

Comments

درود
با حواندن این حبر بسیار منقلب شدم ..

Posted by: مرد پیر | Saturday, 19 May 2007

واقعا کسی را می شناسی که از شنیدن این خبر خوشحال شده باشد؟ پدر خود من که شدیدا مذهبی است، وقتی این خبر را شنید آشفته شد...

Posted by: یحیی | Sunday, 20 May 2007

كثيف ترين و شنيع ترين و محمل ترين جمله مقاله در سطر آخر آمده بدين مضمون كه((( هيچكدام به اساس اسلام مربوط نيست)))اين بيشرمي براي چيست؟ اسلام سرچشمه تمام فجايع دلخراش است

Posted by: عبدالعظيم پويا | Sunday, 20 May 2007

سلام
خوب شاید هسته ی مفهومی خوبی رو برای شروع انتخاب کردید ولی در ادامه کمی عجولانه موضوع رو عوض کردید و تحریفش کردید زشتی زنده بگور کردن رو تقریبا همه از فرمایشات فطری قرآن بلدیم اما آشنایی با کربلا رو آشنایی با خونریزی معرفی فرمودید در حالی اگر با حداقل توجه به ذهنیات کذشته با یه نگاه ساده قضیه رو بررسی کنیم میبینیم امام حسین علیه السلام تمام سعیشون این بوده که طرف مقابل رو به خودش بیارن و بهش بفهمونن کارش اشتباه هست.
تو جریان شهادت حضرت علی اصر این قضیه رو میشه لمس کرد.
((اگه به من رحم نمیکنید به این کودک رحم کنید))...

ضمنا اسلام سرچشمه تمام فجايع دلخراش(برای افراد انسانیت کریز) است دوست من.

ممنون که وقت محترمتون رو به من دادید.

Posted by: مجتبی | Tuesday, 20 November 2007

Post a comment