« 2007-04 | HomePage
| 2007-06 »
Tuesday, 29 May 2007
به يك دختر قسطي نيازمنديم!
توجه توجه. مزايده، مناقصه. خونهدار و بچهدار زنبيل رو بردار و بيا.
به يك دختر با پوست سالم، چشمهاي قوي، دماغ سربالا، دندانهاي كرم نخورده، و غيره تمام قسط نيازمنديم.
قابل توجه فروشندگان دختر، در صورتي كه قيمت پيشنهادي بالا باشد و از توان خارج، مجبوريم با چند نفر ديگر ائتلاف كرده و شريكي اين دختر را بخريم.
اگه فكر كردي ديوانه شدهام اشتباه ميكني، اگر هم فكر ميكني سالمام اشتباه ميكني، در اين مملكت رفت و برگشتي ديدني بين سلامت و ديوانگي همواره برقرار است. ديوانه ميشوي، سلامتت را باز مييابي و بالفور ديوانه ميشوي.
امروز شنيدم شخصي دختري خريده و آن را به عقد خود درآورده، اينكه در كدام نقطه از كشور است او، نميدانم. يعني اهميتي ندارد، اما بعيد ميدانم استثنايي بوده باشد. مهم آن نيست كه فروش دختر در فرهنگ عدهاي است يا فقر و فلاكت به اين روزشان انداخته، مهم آن است كه بدون آنكه بخواهم مته به خشخاش بگذارم و در پي سوژه باشم قدم به بازار برده فروشان گذاشتم. پيش چشمم خريداراني آمد كه كنيزكان را لمس ميكردند (لاس ميزدند) هر جايشان را كه ميخواستند بررسي ميكردند و اگر براي هوسراني آنجا نرفته بودند او را ميخريدند و هر كاري ميخواستند با او ميكردند. به عنوان يك كالا. و چقدر عدهاي آرزوي چنين روزهايي را ميكنند، مخصوصا تنوعطلبان!
شاعر ميگه: روزاي روشن خداحافظ / سرزمين من خداحافظ / روزاي خوبت بگو کجا رفت / تو قصه ها رفت يا از اينجا رفت / انگار که اينجا هيچکي زنده نيست / گريه فراوون وقت خنده نيست / گونه ها خيسه دلا پاييزه
بارون قحطي از ابر ميريزه / همه با هم قهر همه از هم دور / روزا مثل شب شبا سوت و کور / نه تو آسمون نه رو زمينيم / انگار که خوابيم کابوس مي بينيم
آمدم آگهي بالا را نوشتم به طنز بگذرانم تا از فضاي آنچه شنيدم خارج شوم اما انگار خوابيم و كابوس ميبينيم اميدوارم اين موارد جز شايعاتي كه دهان به دهان ميگردد نباشد.
04:23 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (3) | Email this
Saturday, 26 May 2007
بد كتابي، بد حجابي، بد كوفت و زهرماري
بعد از آغاز طرح گير دادن به پوشش زنان تحت عنوان برخورد با بدحجابي، ميخواستم چيزي بنويسم اتفاقا روز دوم طرح كتابي دستم بود و داشتم ميآمدم ديدم يك ماشين نيروي انتظامي ايستاده و ماموران كنار ماشين هستند همين كه رد ميشدم نگاه يكيشان به كتاب افتاد يا من حس كردم كه نگاهش به كتاب افتاد و خاطرهاي يادم آمد، آن لحظه كه نگاه او به كتاب افتاد، اما، منتظر بودم كه به جاي مقصد سر از كلانتري در بياورم به جرم عمل شنيع كتابخواني از هزار بار لواط هم بدتر است. همان شب ميخواستم بنويسم خاطرهاي را و شبهاي بعد كه فرصت دست نداد اما در همان ايام دوستي را ديدم و صحبتي شد راجع به اين قضايا و انتقاد و گلايهاي كردم اين كه خيليها از سركوبها ياد ميكنند، از بگير و ببندها، از برخوردهاي غيرقانوني و فراقانوني آن هم در حد كلياتي كه همه از فرط تكرار آن را از حفظ شدهايم. اين صرفا مختص بحث برخورد با پوشش نيست بحث به هر جا كه بكشد همين است. گويي فحش دادن يا غر زدن از هر كاري راحتتر است اما خاطره نويسي كه روايتهايي مستند خواهد بود از يك واقعه از منظرهاي مختلف و به روشهاي مختلف كه جمعبندي آن ميتواند نه تنها به قضاوت نهايي ديگران كمك كند كه تجربههاي بزرگي را در اختيار ديگران قرار ميدهد، ديگراني كه ممكن است همين وقايع بر سر آنان بيايد. اين روايتها گاه ميتواند نحوه تفكر و عملكرد مجرياني را مشخص كند كه ملوك الطوايفي و خودمختار عمل ميكنند يا به تعبيري ديگر، عشقي. اينكه اجرا كنندگان تا چه حد با قانون آشنايند و آن را در افعال خود ملاك قرار ميدهند. اينكه از مجموع خاطرات بيان شده در يك موضوع مشخص شود قانونگزار تا چد مجريان آن قانون را شناخته و آن دو تا چه حد مردمي كه قرار است آن قانون درباره آنها اجرا شود. گل و گشاد بودن برخي قوانين يا سوء استفاده از آن يا اصلا غيرقانوني عمل كردن در لابلاي اين خاطرات است كه خود را نمايان ميكند. اين خاطرات ميتوان در حكم نظرسنجي باشد درباره موفقيت يا شكست چنين قوانيني. اگر هم هيچ خاصيتي نداشتهباشد و تغييري در رفتار مجريان و ناظران اجرا ايجاد نكند، حداقل يك خاصيت خواهد داشت و اينكه به قول دوستي در پرونده نويسنده آن ثبت ميشود و پرونده او را براي زماني كه به جريان بيفتد سنگينتر خواهد كرد.
باز هم تعلل كردم در نوشتن تا دو شب (اين دو شب الان كه دارم كاملش ميكنم شايد دو هفته يا بيشتر باشد) پيش كه اين مطلب نبوي را ميخواندم كه در پايانش فيلمي از بازداشت يك دختر را گذاشتهبود كه فرياد ميزد نميخواهد سوار ماشين نيروي انتظامي شود و با آنها برود... چند باري ديدم و هر بار حس تنفر از اين برخوردها بيش از گذشته بوجود آمد، آن يكي فيلم را هم ديدم، عكسها را هم. اول ميخواستم يك خاطره بنويسم اما پس از ديدن اين فيلم شد سه خاطره؛ خاطراتي از زندگي در طويله! البته آنچه به نظرم مهم ميآمد گفتارهايي كه رد و بدل شده بود و از ميان گفتارها آنچه قابل نوشتن بود نوشتم و بقيه را به تيغ مقدس سانسور سپردم (البته الان هم كه دارم كاملش ميكنم دوباره جهت استحباب وجبي سانسور ميكنم).
سال 75 بود؛ شايد تابستان. آن موقع جوانتر بودم و حتما فكر ميكردم قراره يك گهي بشوم، كلاسي و كتابي و مچل بودن و... (اين ديدگاه خيليهاست به مطالعه كه گاهي در خود آدم هم تاثير ميگذارد) بعد از ظهر يك روز آفتابي بود شايد ساعت 4 يا 5. اينجا يك پارك مسخره داره كه در شهر قرار داره و آن هم خانوادگي بود كلا آن موقع، مجرد را راه نميدادند. روبروي پارك اين طرف خيابان يك آبنماست كه دور آن را صندلي گذاشتهاند. با يكي از دوستان آنجا نشسته بوديم كتابي در دست و مطالعه ميكرديم و بحث، اشتباه نكن بحث شيخي نبود، يا كامپيوتر بود يا الكترونيك. غرق مطالعه و بحث بوديم كه ديديم يكي توهين كرد. فكر ميكنيم اين بود: هوي [...] چرا اينجا نسشتي. سربلند كرديم ديديم يك سربازه. محل نگذاشتيم. اومد جلو گفت: حاليتون نيست، با اجازه كي اينجا نشستيد؟ جواب داديم آقا مودب باش، مگر نشستن در يك محيط عمومي هم نياز به مجوز داره؟ گفت آره اينجاها را مال شما اراذل و اوباش نساختند، فقط بازنشستهها مجازند اينجا بنشينند، بريد گمشيد. گفتيم: آقا مودب باش نميبيني نشستيم كتاب ميخونيم. يك نگاه به كتاب (يا كتابها) كرد و به من گفت: تو قيافهات به منافقها (منظورش همون اعضاي مجاهدين خلق بود) ميخورد، اومديد حرم حضرت معصومه را بمبگذاري كنيد. امثال شما كثافتها بودند كه حرم امام رضا را بمبگذاري كردند. گفتم مگر بمبگذار هم قيافه خاصي داره، گفت: آره منافقها هم اولش كتاب ميخواندند كه آخرش بمبگذار شدند. شما هم براي رد گم كردن كتاب دستتان گرفتهايد و تحت پوشش كتاب خواندن ميخواهيد بمبگذاري كنيد و از اين خزعبلات. دستبند را درآورد كه دستبند بزند و پياده ما را توي خيابان تا كلانتري چهار راه بيمارستان كه حدود ده دقيقه راه است ببرد. گفتم ما نميآييم جايمان هم خوبه خيلي علاقه داري ما را ببري بيسيم بزن ماشين بفرستند. يك پيكان لكنته كلانتري را فرستادند باهاش رفتيم.
گفت گوشه حياط بنشينيد تا تكليفتون را روشن كنم. ظاهرا بازداشتگاهشان پر بود، چند نفر ديگر هم گوشه، گوشه حياط كلانتري نشستهبودند. يكي دو ساعتي گذشت، يك جواني را بزن بزن آوردند تو، يكي آنجا بود نفهميديم بازجو بود چي بود يك مشت گذاشت توي پيشوني طرف، آن هم مشتي كه يك انگشتر عقيق هم بهش بود، طرف نقش زمين شد، بعد معلوم شد موقع دزدي گرفتندش. گفتيم نفر بعدي ماييم كه مشت ميخوريم و مشغول بحث بوديم كه اين انگشتر توي پيشونيمان بخوره پيشوني را سوراخ ميكنه يا نه ولي خبري نشد. يك مدت بعد رئيس كلانتري بود يا جانشينش نميدانم آمد سر تا پاي ما را برانداز كرد و گفت: مال چي اومديد اينجا؟ شماها كه به قيافههاتون نميخوره خلافكار باشيد؟ گفتيم به جرم كتاب خواندن. يعني بمبگذاري از طريق كتابخواندن، سرباز بعد كلي توهين به ما كه توي آبنماي روبروي پارك واقع در فلكه صفائيه نشستيم ميگه داريد در حرم بمبگذاري ميكنيد. خوب بگوييد بيايد اثبات كنه، مگر نميگه وابسته به مجاهدين خلق هستيم، مدركش كو؟ هر كس كتاب توي خيابون دستش بود يا داشت كتاب ميخواند بايد به جرم اينكه در آينده بمبگذار ميشود بازداشت كنيد، آن هم با كلي توهين؟ سرباز را صدا زد و گفت كه اينها چي ميگويند؟ اينها به قيافهشان ميآيد بمبگذار باشند؟ تو يك اتهامي ميزني به طرفت نگاه نميكني بهش ميخوره يا نه؟
سرباز كه از اين حرف جاخورد بيمقدمه گفت: اينها با من درگير شدند و مرا ضرب و شتم كردند. همان لحظه گفتيم كو آثارش؟ گفت: من قصد امر به معروف داشتم و دو زن كه بستني دستشان بود داشتند و خط سينهشان هم پيدا بود آن طرف خيابان رد ميشدند و اين دو به بهانه كتابخواندن قصد ارتباط نامشروع با آنها داشتند. (الان كه فكر ميكنم ميبينم اون موقع تكنولوژي پيشرفتهتر بود و از راه دور هم ميشد ارتباط نامشروع برقرار كرد، يك چيزي تو مايههاي بلوتوث فرستادن الان!) خلاصه طرف گير داده بود كه از ما كتك خورده و تهديد ميكرد كه پدرتان را در ميآورم، دوباره آن كه مسئوليتي داشت بعد يكي دو ساعت آمد. ساعت حدود يازده و نيم شب بود. گفت اين سرباز پايش را توي يك كفش كرده كه از شماها شكايت ميكنه. باهاش صحبت كردم به امضا كردن تعهدنامه راضي شده. گفتم: ما از دست او شكايت داريم، هم توهين كرده هم اتهام غير واقع زده، گفت من از شما عذرخواهي ميكنم به جاي او، ولي توصيه ميكنم آن تعهدنامه را امضا كنيد. فكر ميكنيد كسي او را ول ميكند حرف شماها را بشنود. بعضي سربازها اينجوري هستند ديگه. حالا هم تا به همين تعهدنامه راضي شده امضا كنيد بريد و مال خودتان شر درست نكنيد. آن سرباز روي يك تيكه كاغذ كه حتي موقع بريدن تا هم زده نشده بود دور تا دورش به بدترين شكل با دست بريده شده بود چهار تا جمله خرچنگ قورباغه و چند بار خط خطي شده نوشته بود كه متعهد ميشوم ديگر در خيابان توقف بيجا نكنم و با سربازها درگير نشوم و يك چيزهايي توي همين مايه ها. موقع امضا كردن حتي اسم كوچكمان را هم نپرسيدند.
***
سه سال بعد فكر ميكنم 78 بود، شايد هم 79. يك گزارش درباره دختران در يكي از نشريات محلي قرار بود كار بشه. دو تا دختر گزارشگر هم قرار شد با هم اين گزارش را تهيه كنند. به همراه يك عكاس. منم قرار شد به عنوان بپّا دنبالشان باشم كه مشكلي برايشان پيش نياورند. يك دوري توي خيابان صفائيه زديم، خيابان خلوت بود با دو سه نفر صحبت كردند. ساعت شايد پنج، پنج و نيم بود، فكر ميكنم اواخر تابستان يا پاييز. گفتيم يك سري توي پارك بزنيم با چند نفر صحبت كنند. پارك هم نسبتا خلوت بود. انتهاي پارك يك خانمي بود رفتند با او صحبت كنند. كمي باد ميآمد. مصاحبه تمام شد و آن زن كه رفت. يك جوانك آمد جلو: شماها بازداشتيد. دست من يا عكاس را هم كشيد ببرد. آشيخ هم اومد و گفت از [...] هست و گفت بازداشتيد و برد ما را در ساختمان پارك كه دفتر آشيخ هم آنجا بود. آن جوانك شروع كرد با يك حالتي كه انگار يكي سفينه فضايي كه از كره مريخ آمده ديده كه حاج آقا اينها با واكمن داشتند ضبط ميكردند. با يك زن بدحجاب داشتند صحبت ميكردند، قصد برقراري رابطه نامشروع با او داشتند. گفتم چي چي مال خودت ميبافي ميري اگه بدحجابي بده و طرف بدحجاب بود پس چرا به اون كاري نداشتي و به ما گير دادي تازه من كه چند متري با آنها فاصله داشتم. مگر تو بودي و شنيدي ما چي گفتيم. ثانيا مگه نديدي باد ميآمد خوب باد زده چند تار مويش هم بيرون افتاده آدم كه نكشته. ضمن اينكه ما خبرنگاريم و در حال تهيه گزارش بوديم. به چه حقي حين تهيه گزارش اخلال در كار ما ميكنيد؟ گفت: شما حق نداشتيد اينجا گزارش تهيه كنيد. گفتم تشخيص اينكه كجا گزارش تهيه كنيم با ماست. اينجا هم يك محيط عمومي است. مدير پارك هم كنار ميز آشيخ ايستاده بود و البته آشيخ با خيال راحت نشسته بود. مدير پارك گفت: نخير اينجا محيط عمومي نيست، اينجا ملك شخصي حضرت معصومه است، شماها بدون اجازه وارد شديد حالا پر رو گري هم ميكنيد. گفتم پس ميگوييد حضرت معصومه مالداري ميكنه تو اين شهر، هنوز بعد 1400 سال ملك خصوصي داره، مگر نمرده؟ ديد بد سوتياي داده گفت: يعني منظورم اين بود كه از اموال آستانه حضرت معصومه است و ملك خصوصي به حساب ميآيد. گفتم: مگر ملك خصوصي است كه درش را گل بگيريد خيال همه را راحت كنيد يا بنويسيد جلوي در ورودي كه اينجا ملك خصوصي است و تهيه گزارش در آن ممنوع است. ضمن اينكه ما هم اگر اطلاع داشتيم ملك خصوصي است نميآمديم. دعوا كه با كسي نداريم، اينجا هم كه آش دهنسوزي نيست كه كسي براي آمدن به آن سر و دست بشكنه. خيلي هم عرضه داريد بريد آنهايي كه مزاحم دخترهاي مردم ميشوند يا آنها كه راحت مواد مخدر در پارك ميفروشند جمع كنيد. آشيخ گفت: از كجا معلوم شما گزارشگر باشيد. دوستان معرفينامههايشان را دادند، من هم گفتم ميتواني زنگ بزني دفتر تاييديه بگيري. زنگ زد تاييديه گرفت و چند كلامي صحبت كرد. پشت سرش زنگ زدم دفتر يكي از مسئولين آن نشريه گفت صحبت كردم گفت آشيخ گفته مشكلي نيست و تا چند دقيقه ديگر ولشان ميكنم. گفتم خوب خوبه. آشيخ گفت شماها با بدحجاب صحبت كرديد و ميخواهيد چهره اسلام را بد جلوه دهيد و ترويج بيحجابي كنيد و از اين چرنديات، پايش را توي يك كفش كرد كه تا نوار را گوش ندهيم ببينيم چي ضبط كرديد نميگذاريم از اينجا بيرون برويد. ضبط دست يكي از دخترها بود و نميداد. فكر كردم حالا مرا نگهدارند عيبي ندارد، دختران هم هستند و فردا بايد جواب خانواده آنها را بدهم. گفتم عيبي نداره ضبط را بهشان بده ولي اگر قرار باشه نوار را گوش بدهيد آن نوار ديگه به درد ما نميخوره. نيم ساعت سه ربعي نشستند و نوار را گوش دادند و به قول خودشان آنجايي را كه صلاح دانستند پاك كردند. گفتم اين كه دست شماها بهش خورده و گوشتان محتوياتش را شنيده ديگه به درد گزارش ما نميخوره، باشه رويش چيزي ضبط ميكنيم. وسط كار اينها زنگ زدم دفتر كه هنوز اسيريم يك زنگ بزن ببين اين چه مسخره بازيه كه اينها راه انداختند، گفت صحبت كردم قضيه حله، تلفن را قطع كردم. آشيخ دوباره شروع كرد كه شماها ترويج بدحجابي ميكنيد و گزارشگر خوشگل ميفرستيد نظر جوانها را جلب كنيد، گفتم توي اين خراب شده خوشگلي هم جرم شد؟ (البته الان كه فكر ميكنم ميبينم كه خوشگلاش را كه تحمل نميكنند، زشتش را هم كه تحمل نميكنند به چه ساز اينها بايد رقصيد؟) گفت اينها مجردند يا متاهل، گفتم به شما مربوط نيست. گفت تو خودت مجردي يا متاهل؟ گفتم متاهل، گفت بايد اثبات كني كه نيت برقراري ارتباط نامشروع با اينها را نداري، گفتم اگر هدف آن بود كه نميآمديم در ملاء عام، ميگفت شماها ميرويد توي اين نشريات دختر و پسر جمع شويد و با هم رابطه داشتهباشيد. گفتم شماها كه خود را نايب خدا روي زمين ميدانيد به خود اجازه ميدهيد اينطور كيلويي قضاوت كنيد و تهمت بزنيد؟ ولي نظر شما برايمان مهم نيست، ميخواهم يك زنگ بزنم. زنگ زدم دفتر فحش و فضيحت را بكشم به جانشان كه مسخره شماها كه نيستم ميگي صحبت كردم، خوب بگو به من ربطي نداره من تكليف خودم را بفهمم كه به كسي اميد نداشته باشم، ديدم گوشي را بر نميدارند، شصتم خبردار شد كه رفتند كه اگر چيزي شد از خود سلب مسئوليت كنند. بدون اينكه حتي مثلا يك تلفن بزنند به ستاد مركزي [...] يا يك پيگيري كه چه شده. آن وقت يك عده مسخره گزارش ميداني، گزارش ميداني ميكنند فكر كردند اين خراب شده هم اروپاست.
نمازشان را خواندند برگشتند. دوباره همان بحثهاي گذشته درباره بدحجابي و رابطه نامشروع و... هوا تاريك شده بود. گيردادند به لباس دخترها كفشش مناسب نيست، شلوارش جينه و ... سه نقطه را به زينت سانسور ميآرايم چون هم آنها تند ميرفتند هم من زيپ دهنم باز شده بود. توي همين اثنا آن جوانك گفت: اين دخترها شب زير زمين پيش ما ميمانند بايد بررسي كنيم راست ميگوييد رابطه نامشروع نداشتهايد. به آن شيخ گفتم ببين شماها كه احترام خودتان را دينتان و سازمانتان را كه نگهنداريد يك مشت لجن مثل اين اينجا را با فاحشهخانه اشتباه ميگيرند و گه زيادي ميخورند. همين را ميخواستي كه دهانش را باز كند هر چي ميخواهد بگويد؟ تو خودت خواهر و مادر يا دخترت را مياندازي زير دست اين شب كه معاينهاش بكنه ببينه دختره يا نه؟ و شروع كردم بيشتر فرياد زدن و فحش دادن فقط حواسم را متمركز كردم فحش خواهر و مادر به كسي ندهم كار خراب بشه. يك شكم سير عربده زدم. خوب هر چي دلم ميخواست گفتم، آنها هم چيزي نداشتند بگويند، احساس كردم خودش آشيخ هم از حرف جوانك خجالت كشيد و سرخ و سفيد شد. گفتم تا يك ربع ديگه اتوبوسها هم كارشان تمام ميشود اگر اين دختران رفتند كه رفتند وگرنه.... گفتم مگر اينكه بكشيدم وگرنه هر وقت از اينجا رفتم با راديوها صحبت ميكنم و همه اين حرفهايي را كه زديد ميزنم تا همه بدونن اينجا چه خبره...
ديدم آشيخ درآمد گفت كه ما با اينها كاري نداريم. ميتوانند بروند ولي تو بايد باشي تا تكليفت روشن بشه. به جوانك هم اشاره كرد و گفت اين منظورش از حرف اين نبوده ولي حالا اينها بروند تا تكليف تو را روشن كنيم. حالا دخترها گير داده بودند كه ما نميرويم تا تكليف من روشن نشه، ميگفتند با هم آمديم با هم هم ميرويم. منم كه عصباني داد زدم ميگه بريد، بريد ديگه. آنها رفتند و من ماندم تا ساعت يازده و نيم. همان حول و حوش از منطقهاي كه مافوق اينها بود درجهداري آمد و پرسيد چه خبره و گفت خوب خبرنگارند داشتند گزارششان را تهيه ميكردند، طوري نشده كه... مشكلي نيست آقا اشتباه شده، بفرماييد. البته به آن درجهدار گفتم حداقل كساني را كه انتخاب ميكنيد كساني باشند كه اگر اتهام به كسي ميزنند جراتش را داشتهباشند كه خودشان را معرفي كنند.
اين را نوشتم چرا كه وقتي با وجود خشونتهايي كه عكسها و فيلمهايش به رسانهها و اينترنت راه پيدا ميكند، اما باز حداقل كساني كه اين رفتارها را ميكنند حداقل اسمي دارند كه شناخته شوند و امكان شكايت از آنها باشد. اين بهتر از بينامي و بينشاني است.
دو سه سال بعد براي تاسيس يك NGO جلسهاي داشتيم. اسمش هم كمابيش تعيين شده بود. يك انجمن حمايتي براي روزنامهنگاران كه قرار بود ابتدا استاني فعاليت كند و بعد فعاليت را گسترش دهيم. چون ايده كار از دو تا از همكاران خانم بود و پيگير كار بودند و چون من با يك سري نشريات اينجا و شايد هم بالعكس آنها با من مشكل داشتند اين بود كه جايي براي جلسه نداشتيم، گفتيم ديگه از پارك جاي علنيتر نيست كه حرفي تويش در نيايد. داشتيم بررسي ميكرديم هيئت موسس را ميچيديم، اساسنامه را بررسي ميكرديم. آن موقع يكي از آنها يكي از دخترهاي فاميلشان را كه سه چهارساله بود و با من هم رفيق بود بهم ميگفت "آگا متگي" آورده بود و داشت همون دور و برها بازي ميكرد. گرم صحبت يكهو نگاهم به جلو خشك شد. يك سرباز فاصله ده، پانزده متري ايستاده بود و لوله تفنگ به طرف ما و انگشت روي ماشه. حواسم نبود كه بدانم مسلح كرده يا نه ولي اين جوري كه او تفنگ را گرفته بود گفتم گذاشته روي رگبار. يك لحظه دنيا روي سرم گشت، گفتم ماها مجرميم كه توي اين مملكت بدنيا آمديم و بزرگ شديم، اين بچه چي، اگه يك تير بزنه توي سينه بچه چه خاكي به سرمان كنيم، جواب پدر و مادرش را چي بدهيم. گفتم اگر تير به خانمها بخورد، حرف مفت زدن هم كه راحته، هزارتا اتهام ميتراشند كه موقع فرار بوده يا حين فعل حرام و... آن لحظه توي ذهنم به هر كه به ذهنم ميرسيد بد و بيراه ميگفتم و بيشتر به خودم، اينكه اين دفعه اول و آخرمه كه كاري ميكنم كه در نهايت به نفع حاكميت تمام شود، چون هم مطبوعات و هم سازمانهاي غير دولتي در نهايت به نفع حاكميت است، آن موقع رئيس پارك هم رسيد و مرا صدا زد و گفت: اينجا جاي كثافتكاري نيست سريع بريد بيرون وگرنه هر چي پيش آمد مقصر خودتانايد. ما رفتيم بيرون، بد و بيراه ميگفتم و ميرفتيم و وقتي از در خارج شديم لوله تفنگ آن سرباز هنوز به طرف ما بود. آن انجمن هم تشكيل نشد، چندين جلسه تشكيل شد، اما در آخرين مراحل تشكيل نشد. از آن پس وقتي بحث فعاليت جمعي ميشه ياد آن لوله تفنگ و انگشت روي ماشه ميافتم و سعي ميكنم كمتر پيشقدم بشوم در اين امور.
04:44 Posted in خاطره | Permalink | Comments (1) | Email this
Wednesday, 23 May 2007
ايمان و امان به سرعت برق، مي رفت كه...
عكس را كه ديدم ياد "تصوير زن" ايرج ميرزا افتادم:
در سردر کاروانسرايي
تصوير زني به گچ کشيدند
ارباب عمائم اين خبر را
از مخبر صادقي شنيدند
گفتند که واشريعتا خلق
روي زن بي نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق
مي رفت که مؤمنين رسيدند
اين آب آورد آن يکي خاک
يک پيچه ز گِل بر او بريدند
ناموس به باد رفته اي را
با يک دو سه مشت گِل خريدند
چون شرع نبي ازين خطر جَست
رفتند و به خانه آرميدند
غفلت شده بود و خلق وحشي
چون شير درنده مي جهيدند
بي پيچه زن گشاده رو را
پاچين عفاف مي دريدند
لبهاي قشنگ خوشگلش را
مانند نبات مي مکيدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه مي تپيدند
درهاي بهشت بسته مي شد
مردم همه مي جهنميدند
مي گشت قيامت آشکارا
يکباره به صور مي دميدند
طير از وکرات و وحش از حجر
انجم ز سپهر مي رميدند
اين است که پيش خالق و خلق
طلاب علوم روسفيدند
با اين علما هنوز مردم
از رونق ملک نااميدند
***
اين هم نكتهاي از يك دوست كه لازم بود به آن اشاره شود: اولويت پشم پاي باهنر و برخورد با حجاب زنان بر قتلهاي ناموسي و مرگ خاموش زنان: كي بَرنده است؟ چاقوي بُرنده
04:30 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (3) | Email this
Tuesday, 22 May 2007
علم غيب يا جاسوسي؟
پريروز مديرمسئول يكي از نشريات محلي كه چندي پيش هم جهت استحباب چهارميخه توقيفش كردند در صورتي كه آخرش هم نفهميديم چرا يك دفعه هم كه صحبت ميشد گفتم شايد اينها به خاطر چهاررنگ بودنش ترسيدهاند و فكر كردهاند هر نشريهاي چهاررنگ منتشر بشه تيراژ ميليوني داره و خطرناكه توقيفش كردند، زنگ زد كه احضاريه آمده و دادگاه داريم، گفتم كي، كجا؟ گفت فردا شعبه فلان، گفتم فلاني نيست قاضياش؟ گفت چرا. گفتم مگر بيكاري ميخواهي بروي دادگاه، نياز به حضور شماها نيست، خودشان هر چه صلاح دانستند حكمي صادر ميكنند. خنديد. بحث اين شد كه دادگاه مطبوعات نيست اين شعبه، گفتم شما صلاحيت دادگاه را زير سوال ببريد ولي قبول نميكند و دادگاه را ادامه ميدهد، مگر اينكه قاضي سرحال باشه زنگ بزنه بپرسه روند تشيكل دادگاه مطبوعات را يا مواد قانوني را مرور كند، خواستيد دفاع كنيد بعدش خواستيد نكنيد، اعتراض ميكنيد به حكم تا وارد روال عادي بشه. پرسيد چرا اينجوره، گفتم به خاطر ناآشنايي با بديهيترين مسائل حقوقي، به قاضي خاصي كار ندارم يك مسئله رايجي است اين فراموشي يا بيگانگي با مسائل حقوقي. اينكه يك قاضي چه وقت به عنوان قاضي استخدام شده و آن موقع چه مقدار تسلط به حقوق داشته در اين بحث نميگنجد. مهم آن است كه پس از آن چه مقدار تسلط خود را به حقوق حفظ كرده و يا آن را افزايش داده. وقتي بخشي از وكلا، به جاي اينكه وكيل متهم باشند وكيل دستگاه قضايياند، اينكه اكثريت مراجعان دستگاه قضايي حداقل آشنايي با حقوق را ندارند يا حتي بخشي از آنها بيسوادند، اينكه مراجعه كننده چه شاكي و چه متهم بيشتر به فكر پارتي پيدا كردن و رشوهدادن و يا دستمال دست گرفتن براي قاضي و دفتر دادگاه است بدون آنكه كوچكترين تلاشي براي اثبات حقانيت خود كند يا حتي موارد غير قانوني را تذكر دهد، وقتي در برابر هر انتقادي به مقامات قضايي جمله مشمئز كننده قاضي مستقل است و كسي حق دخالت در كار او را ندارد ميشنوي، حق ميدهي كه در اين سيستم طبيعي است اين همه بيقانوني. مغز آدمي فرار است در اثر عدم تكرار يا استفاده اطلاعات و دانش زيادي ممكن است از حافظه محو شود، وقتي حريفي در مقابل آدم نيست دليلي نيست كسي اطلاعات خود را به روز نگهدارد يا بالا ببرد، وقتي طرف به جاي اينكه با قاطعيت از خود دفاع كند ترجيح ميدهد براي جلب ترحم قاضي زار زار گريه كند، وقتي نظارتي بر ميزان احاطه قضات بر علم حقوق و قوانين كشور وجود ندارد اين ميشود كه صداي رئيس قوه قضائيه هم در بيايد. يا به قول خودم دادگستري فرياد گستري شود.
به اين دوستمان جريان دادگاه خودم را گفتم كه قاضي به جاي اينكه بيايد پرونده را بخواند يا اينكه دفاعيات را بشنود ميگويد خودت هر چي ميخواهي بنويس من وقت ندارم و مينشيند قرآن ميخواند. آخرش هم وقتي راجع به زمان صدور حكم ميپرسم ميگويد: از نظر من تو محكومي ولي هنوز پرونده را نخواندهام، وقتي فرصت كردم بخوانم يك حكم مرتبط با پرونده صادر ميكنم. يا اينكه به كسي ديگري بگويد مهم نيست بداني اتهامت چيه، من تو چشمات نگاه كنم ميفهمم چكارهاي! منتها وقتي به مسئولين قضايي اعتراض ميكني بحث استقلال قاضي را پيش ميكشند. من در درجه اول ببينم اين چنين جاهايي بيقانوني ميكنند و گوش هم نميدهند داد و بيداد راه مياندازم. بعدش هم بهشان ميگويم كه اين گونه رفتار كردم كه بگويم قانون اين چنين گفته كه با ديگراني كه آشنا نيستند به قانون، طبق قانون رفتار كنيد. حداقل يك نفر هم كه پيدا بشود و اعتراض كند، اگر قانون را هم فراموش كرده باشند يادشان ميآيد. تاثيرش را هم ديدهام كه بعضيها پذيرفتهاند كه رويههايي فراقانوني جا ميافتد و عادي ميشود و قوانين فراموش ميشود.
چون گفته بودم به دوستان كه هر كس دادگاه داشته باشد خبر بدهد حضور پيدا ميكنم به شرط آنكه مرا سر موقع بيدار كند، زنگ زده بودند اما موفق نشدند از شانس آن روز چشم درد گرفته بودم و از خواب كه بيدار شدم دوباره خوابيدم تا ساعت 3. هر به چند وقت اين طور ميشوم و علاجش فقط خواب است و پرهيز از مونيتور! حضور هم در اين مواقع را بر خودم فرض ميدانم حداقلاش همبستگي صنفي است حتي اگر اشتراك فكري كمي هم با دوستي مطبوعاتي داشتهباشم. البته آنها كه اشتراك فكريشان با ما كم است هيچ وقت مشكلي برايشان پيش نميآيد بحمدالله.
دوستم امروز ميگفت، راستي راستي اينها را خوب ميشناسي و اصلا انگار تا حدودي خبر داري چه اتفاقي ميافتد و علم غيب داري، گفتم علم غيب نيست ولي بالاخره يك بار ممكن است يك رفتار از كسي سر بزند، دوبار سر بزند، وقتي خودم ديدم و از ديگراني طريقه عمل بعضي قضات و بعضي شعب را شنيدهام ديگر اين نشان ميدهد كه نزد برخي معمول است و رويه شده. در كنار آن هم بعضي از قضات هستند كه مو را از ماست ميكشند و سعي ميكنند قانون را خوب رعايت كنند. با آنها هم برخوردهام. گرچه آخرش محكوميت بوده ولي آدم خوشش ميآيد وقتي ميبينه قانوني و با رعايت حقوق متهم سير رسيدگي را ادامه ميدهند. هر جا هم كه صحبت شده از اينان در كنار ناقضان قانون ذكر خيري به ميان آوردهام.
حالا الان اين سوال برايم پيش آمده كه الان كه اين موارد را نوشتهام آيا مصداق جاسوسي است يا نه؟ آخر هر به چندي فعالان حقوق بشر را متهم به جاسوسي ميكنند، مگر آنان جز همين بيقانونيها را كه بيشتر مربوط به بازداشت و زندان و دادگاه است پيگيري و منعكس ميكنند تا قانون بيشتر رعايت شود، پس بالاخره بيقانوني خوب است يا قانوني عمل كردن؟ وقتي در يك مجموعه علاقهاي به اصلاح برخي قصورها وجود ندارد، در حالي كه چنين مواردي زحمات آنهايي را كه به خوبي قانون و حقوق متهم را رعايت ميكنند زير سوال ميبرد، و بسياري از اين قصورها و تقصيرها مطلعاند آيا بيان آنها مصداق جاسوسي است؟ وقتي برخي مسئولان قضايي حاضر نيستند چنين انتقاداتي را بشنوند، چه رسد به اينكه قبول كنند، آنگاه مگر راهي جز رسانهاي كردن و تلاش دستهجمعي براي الزام اين چنين مجموعههايي به رعايت قانون و حقوق متهم وجود خواهد داشت، اگر چه هزينههايي هم به دنبال داشته باشد؟
04:21 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (1) | Email this
Saturday, 19 May 2007
بايد خون ريخت؛ چه با تفنگ چه با بيل

هستند گروهي كه از شنيدن خبر زنده به گور شدن يك دختر توسط پدرش خوشحال ميشوند. قساوت و علاقه خونريزي و كشت و كشتار هم حدي بايد داشته باشد. برخي از شنيدن چنين اخباري ارضاي روحي ميشوند و به آرامشي دست پيدا ميكنند. اينكه مقصر خودشانند يا خانواده و نوع آموزش نياز به بررسي دارد اما هر سه عامل را ميتوان دخيل دانست. قرباني كردن يكي از رسوم نازيباي مرسوم بين ماست. آوردن يك گوسفند، چند روز نگهداشتن، خو گرفتن بچهها با آن و سربريدن، تا اينجا عيبي چنداني ندارد، اما وقتي بچه نيز بايد تماشاگر باشند بحث تفاوت پيدا ميكند. فراموش نميكنم چهار، پنج ساله بودم كه در خانه مادر بزرگ قرار بود گوسفندي قرباني كنند، از دو روز پيشش گوسفند را آورده بودند، ميرفتيم روزها به گوسفند سبزي و برگ ميداديم، نازش ميكرديم با او حرف ميزديم و بازي ميكرديم بدون آنكه بدانيم آوردهاند تا سرش را ببرند. قصاب كه آمد مادرم گفت بيا تو نگاه نكن، ديگراني اعتراض كرد و گفتند اين بچه به هيچ جا نميرسه (هيچ گهي نميشه) اينقدر نازك نارنجي بارش ميآوريد. بگذاريد ببينه دلش سفت بشه، ساخته بشه. و آن موقع وقتي چاقو را گذاشت و سر گوسفند را شروع كرد به بريدن ديدم. وقتي خون ميآمد و گوسفند خر خر ميكرد و دست و پا ميزد. مخصوصا كه انگار چاقو كند بود و تيزش كرد و نصفهكاره دوباره مشغول شد بيشتر ببرد تا زبان بسته زودتر جان دهد. حالم بد شد رفتم تو. وقتي موقع پوست كندن شد گفتند برو پوست كندنش را ببين. رفتم و تكه كردنش را هم ديدم، هنوز حركت ماهيچهها و دل و اعضاي بدن كه تكان ميخورد جلوي چشمم است. چند روزي ميرفتم يك گوشه كز ميكردم و فكر ميكردم چه دليلي داره كه گوسفندي كه باهاش دوست شده بوديم بايد آن طوري سر ببرند؟ اين سوال برايم پيش آمده بود كه بريدن سر ديگران كار خوبي است يا بد؟ فكر ميكردم چرا كشتن بعضيها خوبه و همه خوشحال ميشوند و از كشتن بعضيها ناراحت؟ فكر ميكردم آن دنيا، آن دنيا كه ميگويند، خدا نشسته هر كسي را كه بدي كند سرش را با چاقو ميبرد... هنوز كه هنوز بحث قرباني كردن، سربريدن، كشتن ميآيد يك لحظه انگار به دوران كودكي ميروم و نفرت آن دوران وجودم را فرا ميگيرد كه آخه براي چي ميكشي؟ الان اما وقتي به سوال زمان كودكي فكر ميكنم خندهام ميگيرد كه آدمي كه به همنوع خود رحم نميكند به حيوان زبان بسته رحم كند؟ اما از آن طرف بچههايي را ميشناختم كه با همين ديدن به سر بريدن علاقمند شدند از سربريدن مورچه و مگس و زنبور و مارمولك تا گنجشك و كبوتر و ياكريم. و دوست قاتل نداشتم تا بپرسم از او آيا مشوقاش همان ديدن سربريدن حيوانات در كودكي است. به همين سبب شايد به مدافعان قربانيكردن ميپرم.
"بايد خون ريخت" جملهاي است كه شايد هزاران بار شنيده باشيد؛ راهكاري است براي حل تمامي مشكلات بشري اما به نظرم ميرسد بيش از هر چيز علاقه به خونريزي است كه گوينده آن تكرار ميكند تا گاه عمل فرا رسد. دليلي چون اعتقاد به چشم زخم بهانهاي است فقط براي ارضاي تمايلات روحي چرا كه معمولا به افرادي كه اعتقاد داشته و يا ندارند و خرافي باشند و يا نباشند و در پي قرباني كردن باشند اگر بگويي تو كه به فكر فقرا هستي چرا گوشت نميخري از قصابي و بين آنها تقسيم كني، جواب ميدهد كه بايد خون ريخت، اگر بپرسي كه چرا در همان قصابي نميكشي پاسخ ميدهد وقتي خون ميريزي بايد همه ببينند و براي اينكه در اين عمليات موفقيت آميزشان به ديگران فخر بفروشند مقداري خونابه بايد جلوي خانه ريخته شود و يا به وسيله نقليه ماليده شود كه ديگراني بدانند خوني ريخته شده، اين رفتارها آيا ماليخوليايي نيست؟ چرا براي پيدا كردن و يا حفظ سلامت، حفظ مال و منال و جان و فلان و بهمان يك كار بايد كرد: "بايد فقط خون ريخت" مهم نيست چه جانوري باشد، مهم نيست شتر باشد يا گاو، گوساله باشد يا گوسفند، بره باشد يا مرغ، كبوتر باشد يا جوجه مرغ، مهم همان علاقه به خونريزي است.
بحث آموزش ما كه حكايتي است آشكار، بزرگترين رسانه كشور خشونت و آدمكشي از صفحه تلويزيونش چكه ميكند، با فيلمهايي كه روح و روان كودكان و نوجوانان را تسخير ميكنند. چه بچههايي كه شب بدون تفنگ و شمشيرشان خوابشان نميبرد. يكي از دوستان چندي پيش ميگفت كه نميدانم 70 ميليون جمعيت كشور و مخصوصا بچهها قراره متخصص و كارشناس قتل بشوند يا جرمشناس و مامور آگاهي كه فيلم و سريالهاي تلويزيون بر محور اين موضوعات پخش ميشود.
بعضي از اهل منبر ما هم كه محض رضاي خدا مراعات كودكاني كه پاي منبرشاناند نميكنند و گريز زدن به صحراي كربلا و سر بريده حسين را فراموش نميكنند. چه خوب ميشد اگر روضهها را هم تفكيك سني ميكردند و ورود و شنيدن آن را هم حداقل از ورود كودكان جلوگيري ميكردند، اما اگر بپذيريم كه به دليل استقبال مردم برگزار كنندگان چنين مراسمي احاطه كاملي به سن حاضرين ندارند بايد والدين را ملامت كرد كه چرا به فكر كودكان خود نيستند. هفت ساله يا كوچكتر بودم كه حضور ده روزه در يك حسينيه در محلهمان براي هميشه قيد اين گونه مراسم را بزنم. ده روز شنيدن داستان سربريدن و كشتن و كشته شدن در آن سنين باعث شد آن موقع حس تنفري نسبت به روضه در من شكل بگيرد. اما از آن طرف كساني هم هستند تقدس كشتن و كشتهشدن از همينسنين كودكي در ذهنشان شكل ميگيرد.
هيچ آموزش مستقيمي هم كه نباشد، گوش و چشم بچهها از همان سنين كم با كشتن و سربريدن آشنا ميشود. آن ميشود كه اول راه براي هر كاري را كشتن يا اعدام چند نفر ميداند: كاش يكي بود مثل رضاخان دو تا نانوا را ميانداخت توي تنور زنده زنده بسوزند تا بقيه حساب كارشان را بكنند، كاش يكي بود مثل فلاني كه چند نفر را اعدام ميكرد تا مملكت درست شود، كاشهايي كه ريشهاش به همان ميل آدمكشي برميگردد. رسانهها، سخنان و واكنشهاي اطرافيان همه و همه از سنين كودكي شخصيت خونريز يا اهل مدارا و صلحطلب بچه را شكل ميدهد و اين شخصيت شكل يافته، در بزرگسالي است كه به بار مينشيند. بمب به خودش ميبندد و به قول پاكستانيها "خودكش حمله" ميكند، نه به خودش رحم ميكند نه به ديگري، يا به كوچكترين بهانه راحتترين كار را انجام ميدهد، ديگري را ميكشد بنا به استطاعت: چاقو ميزند، شليك ميكند يا بيل دست ميگيرد و ديگري را زنده به گور ميكند. ميداني چرا اينگونه ميكنند و برخيشان با تمام وجود از جنايت خود لذت ميبرند؟ چون بيشترين كلمهاي كه شنيدهاند مرگ و كشتن و سربريدن است و كمتر از زندگي كسي برايشان گفته، آنگاه برخي سريالها يا فيلمهاي خارجي مانند پرستاران يا نيروهاي امداد و مشابه اين را كه همين تلويزيون ميگذارد از نظر مخاطب خندهدار ميآيد: فيلم است ديگر جدي نگيريد. آخر وقتي به راحتي ميشود آدم كشت مگر مريضاند عدهاي كه وقت و جان خود را بگذارند كه ديگران را نجات دهند؟
نتيجه اين تربيت، آن ميشود كه نشانه مردانگي را در شورت و جيب شخص مييابند نه در كردار و تفكرش. تا همين چند وقت پيش ميشنيديم كه طرف مرد است چون ده تا بچه پس انداخته (امروز شنيدم يكي خيلي مرده چون سي تا بچه پس انداخته) يا اينكه مرد است چون دو تا زن عقدي داره و چند تا صيغهاي! طرف مَرده از جلو چاقو ميزنه يا چاقوش به خطا نميره، طرف خيلي مَرده چند نفر را تا حالا كشته و هيچكي جرات نميكنه بگيردش. دعواهاي عادي و معمولي بر سر چيزهاي كوچك را ببينيد، آدمهايي كه عين لاشخور دور دعوا كنندهها جمع ميشوند و آنها را تشويق ميكنند ببينيد، نميدانم چند بار اين تشويق كنندهها را ديدهايد كه دعوا كنندهها را تشويق ميكنند: يه چاقو بزن توي شكمش؟ كساني كه براي تماشاي اعدام و سنگسار ميروند و چنان با آب و تاب و با تمام احساسات تعريف ميكنند كه تو فكر ميكني كه چه افراد مستعد جلادي دور و برت هستند و از آنان غافل بودهاي. و پس از اينها كساني كه فرزندانشان را هم براي تماشاي اعدام ميبرند. راستي فكر ميكني شخصيت اين بچهها چون گاندي شكل ميگيرد يا بن لادن؟
اين علاقه به خونريزي اما به عامل ديگري كه پيوند ميخورد معجون معركهاي پديدار ميشود: قتلهاي ناموسي حاصل پيوند غيرت و علاقهمندي به خونريزي است. وقتي زن از يك انسان تبديل شد به كالايي كه ساخته شده براي تحريك و سپس ارضاي غريزه جنسي مرد و خود زن نيز آن را پذيرفت و اين تبديل به فرهنگ شد در جامعه، آنگاه اين بكر بودن و دست نخورده بودن كالاست كه قيمت بالاي آن را تضمين ميكند، در بازار مكاره خريد و فروش زن غيرت آن است كه خريدار كالاي دست اول انتخاب كند، در حالي كه همين خريدار از دست دوم كردن كالاهاي ديگر ابايي نداشته يا ندارد، در جايي كه انگار قبح زناي با محارم هم كمابيش ريخته و دارد ميريزد، آمار پروندههاي ثبت شده در دادگستري تنها بخشي از واقعيت ميتواند باشد كه به خود اجازه دادهاند شكايت كنند. ديگر اين كالا كه زن باشد نه عقلي دارد و نه اختياري و نه احساسي و نه حتي غريزه جنسي. غيرت اينجا عقل، احساس، اختيار و غريزه جنسي زنان را سركوب ميكند كه آخرش تيزي است و خونريزي. اين غيرت اما نه به قانون پايبند است نه به يقين؛ شك و تصور و وهم و خيال هم ملاك متقني است براي خونريزي و حال كه اينمقدار جويهاي مستعد پرخون شدن داريم! سنتي شوم و كهنه سر از خاك بلند كرده؛ ميراث تكان دهنده اعراب جاهلي: زنده به گور كردن دختران. نميدانم آخرين بار چه زماني دختري در اين كشور زنده به گور شد اما اگر استثنا باشد هم نميتوان از كنار آن گذشت. بخصوص در مناطقي كه قتلهاي ناموسي رواج داشته و دارد و كوتاهي رسانهها در نشان دادن زشتي اين سنت تبعات ناميموني را ممكن است به دنبال داشته باشد.
اما طبق معمول در ميان به جاي آن كه جلوي تكرار فاجعهاي گرفتهشود چه از طريق تصحيح افكار و ديدگاه و واكنش آدمي، يا به عبارتي ديگر خودسازي و ديگرسازي (بيرون ريختن افكار نادرست از ذهن خودسازي است نه به تعبير برخي گرسنگي و تشنگي كشيدن). افرادي هستند در اين مواقع كه ناله سر ميدهند براي از دست رفته و راهكار ميدهند براي بازمانده اما كمترند افرادي كه به ريشهيابي اين جنايات هولناك بپردازند تا سهمي در پيشگري از شيوع و يا كاهش آن داشتهباشند به قولي براي مقتول سينه ميزنند به جاي آنكه براي جلوگيري از چنين قتلهايي تلاش كنند. ياد قربانيان بعدي ميافتم كه آماده نشستهايم قرباني شوند تا برايشان مرثيهسرايي كنيم و اين شعر از مولانا از زبانشان:
چو بر گورم بخواهي بوسه دادن
رخم را بوسه ده كاكنون همانيم
* "بايد خون ريخت" را ميخواستم به عنوان تيتر انتخاب كنم اما اينقدر سنگين بود كه از خير آن گذشتم. فعلا هم كه بازار بهانهجويي داغ است ذكر اين نكته لازم است كه آنچه در بالا آمد هيچكدام به اساس اسلام مربوط نيست.
04:15 Posted in حقوق بشر | Permalink | Comments (4) | Email this
Tuesday, 15 May 2007
ننگ جامعه بشري هستيم
امروز هم ميهن گزارشي زده بود از زنده به گور كردن يك زن توسط پدرش در حوالي اهواز. قبل از اينكه روزنامه را ببينم يكي از دوستان خبرش را گفت، گفت كه خبر را كه خوانده شروع كرده به رژه رفتن در اتاق؛ خبر را كه گفت سرم سوت كشيد از اين همه حماقت. اين همه تعصب كور. اين همه جفتك اندازي روي همه خصايص انساني.
آن موقع در عين اينكه حركت زنان و اعتراضات سازمانيافته آنان را براي تغيير ديدگاه به زن لازم دانستم جوش كردم و يك خرده بد و بيراه نثار آنان كردم كه آگاهانه يا ناآگاهانه خود حركاتشان كه ميتواند بسيار موثر باشد به شكست ميكشانند. هر بار كه سخن به اينجا ميكشد از ته دل بد و بيراه نثارشان ميكنم. به آنها كه مشكلات زنان را اين لچكي كه روي سرش مياندازد ميدانند، آنها كه مشكل زن امروز ايران را نرفتن به ورزشگاه ميدانند و... البته نه طرفدار حجابم نه مخالف با آن و همينطور مخالفت با ورود زنان به ورزشگاه ندارم اما اولويت زنان جامعه ما امروز جلوگيري از اين رفتارهاي جاهلي با دختركان سرزمين ماست، همان رفتارهايي كه يك روز بالاي منبر از آن به عنوان رفتارهاي وحشيانه با دختران توسط اعراب جاهلي تعبير ميشد كه اسلام آن را برانداخت، و امروز همانها را شاهديم به مراتب وحشيانهتر. فراموش نكنيم كه بسياري از اين رفتارها تحت عنوان غيرت و ناموسپرستي و تعصب مذهبي صورت ميگيرد. من نميدانم طرف اختيار بدنش را داشته چرا ميخواهي ديگري را از نعمت زنده بودن محروم كني. پدري كه دخترش را زنده به گور كرده چيزي را گفته و آن خسته شدن از حرف مردم بود و اصرار به كشتن دختر از طرف ديگران! اما اگر به دور و بر خود نگاهي بيندازيم همين مردمي كه به راحتي پشت سر ديگران و همين دختر حرف ميزنند مطمئنا تعداد زيادي از آنان اگر دستشان ميرسيد چه كامهايي كه از اينان نميگيرند و چه بسا از تعرض به پاكدامنترين زنان و دختران را نيز كوتاهي نكنند. ديدهايد بعضيها افتخاراتشان را در اين موارد وقتي برميشمرند؟ من ديدهام.
04:15 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (1) | Email this
Saturday, 12 May 2007
سفرنامه
پريروز چهارشنبه ظهر وقتي ما از قيلوله پيش از ظهر برخاستيم، يكي از دوستان خبر مسرت بخشي داد. شترمرغ ما را طلبيده بود و ما براي رويت آن عازم يك جايي در حوالي ساوه شديم. دوستمان آخر كمابيش از آدميزاده بريده و با شترمرغ محشور شده، ما هم كه قراره يك مزرعه شترمرغ راه بيندازيم منتها چون سرمايهاش را نداريم قرار شده يك جوجه شترمرغ بگيريم تو باغچه خونه ول كنيم، بعد كه بزرگ شد و تخم گذاشت و زياد شدند با فروش آنها يك مزرعه بخريم و شترمرغ پرورش دهيم؛ فقط دو تا مشكل وجود داره كه شترمرغ به دويدن با سرعت علاقه داره كه مهندسي فرموديم كه يك ميخ ميكوبيم وسط حياط و با يك طناب شترمرغ را به ميخ مهار ميكنيم، آن وقت ديگر نميتواند مستقيم بدود مجبوره دور بزنه و عين فرفره دور خودش بگرده، سرش هم گيج رفت يك بار در جهت عقربههاي ساعت بگرده يك بار خلاف عقربههاي ساعت كه اثر همديگر را خنثي كنند. كمياب بودن كوزه و عصا و بخصوص روغن حيواني هم مصيبتي است كه چنين طرحهايي را با چالش مواجه ميكند، آخه كي دلش مياد با عصا بزنه كوزه بشكنه و كلي روغن حيواني كيلويي چندك بريزه زمين؟
خلاصه رفتيم ولي تنها جانوري كه ديديم يك لاك پشت بود آن هم توي يك بيابون بي آب كه يحتمل از معجزات ما بوده كه يك لاك پشت توي بيابون بوده شايد هم راهش را از دريا گم كرده و از اينجا سر درآورده بود. خلاصه نشستيم يك قليون چاق كنيم، سره قليون ناقص بود آن ورق آلومينيومي كه زغال رويش ميگذارند فراموش شده بود، مجبور شديم از زرورق سيگار استفاده كنيم، زغال دو رقم بود زغال چوب و زغال قالبي هم گرفته بوديم كه با يك كبريت راحت روشن شود، ولي با يك خرده كاغذ و به همت آتشگردان زغال چوب گرفت ولي زغال قالبي كه مثلا خوبياش اينه كه با يك كبريت ميگيره، تازه يك گوشهاش گرفت، زغال هم زغالهاي قديم. حالا كام نميداد، قليون را از هم ريختيم كه اتصالاتش را چك كنيم لولهاي كه توي آب قرار ميگيرد اشتباها زديم به جاي لولهاي كه با آن ميكشند و مثل اين تعميركارها يك لوله زياد آورديم، دوباره درستاش كرديم سنگين بود، يك خرده از آبش را خالي كرديم از قل افتاد، دوباره آب بهش كرديم، حالا كام ميداد قل قل نميكرد. ديگه چارهاي نبود دوستم پك ميزد و من قل قل ميكردم كه اين حس قليون كشي حفظ شود. ديديم اينجوري فايده نداره دوباره بازش كرديم و اتصالات را چك كرديم و درست شد. خودش قل قل كرد. همينطور كه داشتيم قليون ميكشيديم برق هوا رفت و تاريك شد. ولي جهت استحباب پشهها يك نيش مفصل به ما زدند. يك خرده هم توي تاريكي قليون را كشيديم و چايي خورديم و راه افتاديم. برگشتنه دوستم گفت فردا ميره تهران، منم يكهو فيلم ياد هندوستان كرد، خلاصه زنگ زدم هماهنگ كردم. قرار شد برم. برگشتنه به محض ورود به شهر چنان بوي گندي ميزد توي دماغ كه حال آدم به هم ميخورد، خوش آمد خوبي است به شهر، آن موقع اتفاقا داشت مرضيه بوي جوي موليان را ميخواند. دوازده و نيم رسيديم. گفتم زود بخوابم براي فردا صبح، سريع خوابيدم. يعني دراز كشيدم تا صبح بال بال زدم، آخه توي ساوه شام مرغ خورديم آنقدر چرب بود و چون نميشد از خيرش گذشت، شب يقهام را گرفت و يك خرده ناميزان شدم، كلي چيز آبكي خوردم تا صبح ولي انگار نه انگار. حدود چهار، چهار و نيم خوابم برد و تا اومد چشمام گرم بشه پنج و نيم بيدار شدم. رفتيم. گفتيم سر اتوبان براي مبارزه با طرح امنيت اجتماعي اگر زن بيحجاب يا بدحجاب ديديم سوار كنيم ولي چون نديديم سوار نكرديم و رفتيم! ترمينال ماشين را پارك كرديم و توي رودربايستي موندم سوار مترو شديم، آخه آدم مگه موش كوره بره از زير زمين حركت كنه؟ چشمت روز بد نبينه بليطش از اين ور ميرفت تو از اون ور ميزد بيرون. ياد دستگاه چاپ افتادم كه از اين طرف كاغذ سفيد ميگذاري از اون طرف خط خطي ميكنه ميده بيرون! من مترو را يكي از پديدههاي غربي كه به انقلاب مخملي در ايران ميانجامد ميدانم. حالا از ما گفتن و از شماها خنديدن. به هر كي ميگم با مترو مخالم ميگه كوپه مردانه هم داره، مثلا فكر ميكنه انقدر خشك مغزم كه نگاه به زن را معصيت بدانم و از اين چرنديات. حالا يكي نيست طرفدار ما بشه كه آدم عاقل مگه موش كوره كه بره زير زمين و تازه مگه عقلش پاره سنگ ور ميداره كه پله به اين ماهي و اسلامي خودمان را ول كنه، پله غربي كه به اشتباه پله برقي ترجمه شده را سوار بشه. خلاصه دوستمان رفت دنبال كار خودش و ما هم رفتيم دنبال كار خودمان. نزديك ساعت ده رسيدم به برج مشكي. ديدم اگه كار عاقلانه كنم و سوار آسانسور بشم يكهو به عقلم شك ميكنند، اينه كه راه پله را گرفتم و رفتم بالا. يعني از قبل هم برنامهريزي كرده بودم كه با آسانسور نرم. به طبقه هفتم هشتم كه رسيدم احساس كردم كه هنهنام داره در مياد. طبقه نه و ده بود كه گفتم خوبه برم با آسانسور بعد فكرش را كردم كه حالا آسانسوره مثل خودمان موفق بود به جاي بالا رفت پايين من دوباره چجوري از اول شروع كنم؟ خلاصه به اميد اينكه ديگه چيزي نمونده بقيه را هم رفتم. وقتي رسيدم به طبقه پانزده چند دقيقهاي ايستادم و نفس تازه كردم. تابلوي انجمن دفاع از حقوق زندانيان را كه ديدم يك نفس عميق كشيدم كه هي، رسيدم. به محض رسيدن آثار قدوم نحس مبارك ما هويدا شد، بانك يك كار بانكيشان را اشتباه كرده بود! باقي آوردم دم پنجره و منظرهاي را كه وعده داده بود نشان داد. تهران از طبقه پانزده چشم انداز جالبي داشت. توضيح ميداد كه آدم وقتي شهر را از بالا ميبينه تصوري از آزادي در ذهناش نقش ميبنده و من داشتم فكر ميكردم كه اگر قديمها امكانات اجازه ميداد و شاهان و سلاطين منظره شهرهاي تحت سلطهشان را ميديدند چه حس كبر و غروري آنها را ميگرفت. صحبت از انجمن دفاع از حقوق زندانيان شد و پاسداران حق حيات، بحث از فعاليتهاي مطبوعاتي شد و انجمنهاي فعال و غيرفعال در اين زمينه، بحث نهادها و فعاليتهاي حقوق بشري، بحث فعاليتهاي داوطلبانه حقوق بشري و اهميت آن. يكي از روزنامهنگاران هم آمد وقتي اسمش را فهميدم شناختم. يك لحظه فكر كردم ديروز رفتيم بيابون بوي پهن گرفتهام، گفتم الان باخودش ميگه يك بزچرون را چه به سرزدن به يك نهاد حقوق بشري، يا اينكه به مملكت اميدوار ميشه، خودم نزديك بود از اين فكر خندهام بگيره. اسباب و اثاثيه را داشتند جمع ميكردند، گفتم منم كمك كنم نگذاشتند. اثاث را بردند و يك پارچه جستند و انداختيم نشستيم به ناهار خوردن. آي چسبيد. توي يك برج بنشيني به شكل سنتي غذا بخوري حيف كه يادم رفت عكس بگيريم، عكس قشنگي ميشد. تازه آبرو داري كردم وگرنه ميرفتم يك پيت حلبي، چيزي پيدا كنم و چند تيكه چوب توش آتش روشن كنيم و چايي بار بگذاريم، چايي آتشي آي ميچسبه. خلاصه آقاي باقي شرمنده كرد و تا عصر كارهايش را رها كرد و با هم بوديم. عصر هم دوستم زنگ زد كارش تمام شده، راهي شديم. گرچه مدتي قصد داشتم برم تا يك گزارش هم تهيه كنم ولي خلاصه يك خدمت بزرگ كرديم و در آنجا را بستيم و ويلانشان كرديم، خدا قبول كند! ساختمان جديد را هم جايش را نشان داد ولي نرفتيم تو. يحتمل تا دفعه بعد كه برم چند تا جاي ديگه عوض كنند! تا چند وقت روحيه گرفتم. توي جاده كه بر ميگشتيم چون شب جمعه بود ملت ميآمدند كه بروند حرم و جمكران. داشتم فكر ميكردم چرا اينقدر قانون شكناند، دوستم كه پشت فرمان بود گفت اگر بخواهي ميان اين قوم قوانين راهنمايي و رانندگي را رعايت كني حتما تصادف ميكني، يكي از راست سبقت ميگرفت يكي از چپ، اتوبوس براي اينكه لاستيكش ساييده نشه سبقت نميگرفت بلكه توي همان خطي كه ميرفت ميچسباند پشتت دستش را ميگذاشت روي بوق و چراغ يا اگر خيلي متمدن بود از راست سبقت ميگرفت جاده عين جنگل بود. وارد شهر كه شديم غم و نااميدي تمام وجودم را فراگرفت.
05:02 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this
Wednesday, 09 May 2007
خاطره بي مخاطره
چند روزي به شدت كار داشتم. تصميم گرفتم بالاخره كه چند تا خاطره از برخورد با بدحجابي خودم بنويسم! سه شبه نشستم به نوشتن، زياد نيست اما هي مينويسم و پاك ميكنم كه ان الله يحب الپاك كن. چرا كه در اين دوران بيتحملي اينان يك چيزهايي را اصلا نميشود نوشت، چيزهايي را كه تا چند وقت پيش ميشد راحت نوشت الان تحمل نميشود و مهمتر از همه اينكه من در ايران زندگي نميكنم بلكه در شهري كه در آن زندگي ميكنم هستم پس بايد به قوانين و ميزان كمتحملي در اين شهر توجه كنم نه قانون. در جايي كه ميگويد اگر يك جمله روي كاغذ پاره بنويسي و ازت كشف بشه مصداق نشراكاذيبه. تعليق هم كه داشته باشي ديگه بدتر. فعلا كه اعصابم دو سه شبه هي گهي ميشه و با سردرد ميخوابم مخصوصا براي حرفهايي كه نميتوانم بنويسم. ببينم در روزهاي ديگه آخرش چند خط از گير خودنسانسوري سالم ميماند. نميدانم شايد هم يك تفال به حافظ بزنم گرچه ميدانم هميشه اين جور مواقع ميآيد كه: سه ماه مي خور و نه ماه پارسا ميباش.
04:48 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this
Friday, 04 May 2007
روز ملي سانسور
داشتم فكر ميكردم در مقابل روز جهاني آزادي مطبوعات، اگر روزي را بايد به نام روز ملي سانسور نامگذاري كنيم بد نباشد كه يادآوري كند زشتي سانسور را. وقتي بيشتر فكر كردم ديدم اگر يك روز، روز جهاني آزادي مطبوعات است، 365 روز، روز سانسور است اين نه در كشور ما كه در تعداد زيادي از نقاط جهان جريان دارد. سانسور اما دو جنبه دارد، سانسور حكومتي و خودسانسوري كه اگر چه آخري نتيجه گريز ناپذير اولين نوع سانسور است اما به مراتب بدتر از آن است چه اگر اولي مرز و محدوديتي داشته باشد، خودسانسوري ديگر مرزي نميشناسد و به امري غالب در گفتار و رفتار فرد تبديل ميشود.
زشتي سانسور را شايد بتوان به اسيد تشبيه كرد وقتي بر صورت دختري پاشيده ميشود كه از درون و برون آن را ميخورد با اين تفاوت كه زشتي اسيد وقتي بر صورت زني پاشيده ميشود آشكار است و هميشه نمايان، اما به دليل ناآشكار بودن ظاهري زشتي سانسور و خودسانسوري اغلب فراموش شده يا به عادت تبديل ميشود و زشتي آن همواره مقابل چشمان ديگران و حتي خود فرد نمايان نميشود.
٣ مي، ١٣ ارديبهشت هفدهمين سالروز آرادی مطبوعات به روايت گزارشگران بدون مرز
گزارش 'خانه آزادی' از وضعيت آزادی بيان در ايران
آزادی مطبوعات در جهان همچنان در معرض تهدید است
ناقضان آزادي مطبوعات؛ از «اتيوپي» آفريقا تا «تايلند» آسيا
وضعیت روزنامه نگاران در روز جهانی آزادی مطبوعات
آزادی بیان به سبک ایرانی
دويچه وله از حركتي جالب نوشته: در چهارچوب اقدامات و کارزارها به مناسبت روز جهانی آزادی مطبوعات، شاخه آلمان گزاشگران بدون مرز امسال در برلین راهپیماییای ترتیب داده است که در آن 10 تابوت به عنوان نماد 10 کشور نقضکننده آزادی مطبوعات بر دوش تظاهرکنندگان حمل میشود. صف تظاهرکنندگان از مقابل سفارتخانههای 10 کشور یادشده عبور میکند.
04:35 Posted in روزنامه نگاري | Permalink | Comments (5) | Email this
Tuesday, 01 May 2007
سلماني بر آفتاب
اين قضيه مدل موي اسلامي ديگه چه صيغهاي است موندم حيرون. زدن مدل موي غربي هم كه توسط آرايشگاهها ممنوع شد خوشحال شدم. يعني چه اين سوسول بازيها، قديما مگه اين حرفها بود؟ طرف ميره موهايش را با موزر كه ساخته اسرائيله كه براي رد گم كني مارك آلمان ميخوره روش، ميزنه تازه سشوار آمريكايي هم به سرش ميزنه. اونوقت توقع داري افكارش منحرف به آمريكا و اسرائيل نشه و جذب موسسه هيفوس نشه و آخرش نره دانشجو بشه كه سواد ياد بگيره؟
قديمها چرا اين چيزها نبود؟ به خاطر همين بود ديگه. نه آرايشگاههاي غربي بود و نه آرايشگرهاي غربزده. چند تا سلماني بر آفتاب بود كه بعضيهايشان با قيچي سر مشتري را كوتاه ميكردند و تازه يك چايي دارچين هم به مشتري ميدادند. يك صندلي، يك شانه، يك قيچي و يك آينه كه به دست مشتري ميدادند و اين همه پيادهرو و ديوار شهر كه كنارش ميشد بساط كرد. يك مدل هم بيشتر بلد نبودند، ولي ميگن پيشرفتههايشان يك مدل معركه هم بلد بودند بزنند؛ مدل پوست هندوانهاي. پوست هندوانه را ميگذاشتند روي سر مشتري و موهايي كه بيرون از آن بود ميزدند، ميبيني اين همه سال هنوز هم مده. حالا بجاي اينكه اين همه زور بزنند جلوي مدل موي غربي را بگيرند، يك همتي بكنند در آرايشگاهها را تخته كنند و سلمانيهاي بر آفتاب را زنده كنند. تازه ميدوني حموم آفتاب گرفتن چقدر خاصيت داره و افكار غربي را هم از آدم دور ميكنه؟ سلمانيها فقط مشكلش اين بود كه شپش و اين جانورها از مشتري به مشتري ديگر منتقل ميشد كه ثابت شده شپش كلي خاصيت داره، حداقل خاصيتش از يك سري آدمها بيشتره، قبول نداري؟
04:22 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this




