« 2007-04 | HomePage | 2007-06 »

Tuesday, 29 May 2007

به يك دختر قسطي نيازمنديم!

توجه توجه. مزايده، مناقصه. خونه‏دار و بچه‏دار زنبيل رو بردار و بيا.
به يك دختر با پوست سالم، چشم‏هاي قوي، دماغ سربالا، دندان‏هاي كرم نخورده، و غيره تمام قسط نيازمنديم.
قابل توجه فروشندگان دختر، در صورتي كه قيمت پيشنهادي بالا باشد و از توان خارج، مجبوريم با چند نفر ديگر ائتلاف كرده و شريكي اين دختر را بخريم.
اگه فكر كردي ديوانه شده‏ام اشتباه مي‏كني، اگر هم فكر مي‏كني سالم‏ام اشتباه مي‏كني، در اين مملكت رفت و برگشتي ديدني بين سلامت و ديوانگي همواره برقرار است. ديوانه مي‏شوي، سلامتت را باز مي‏يابي و بالفور ديوانه مي‏شوي.
امروز شنيدم شخصي دختري خريده و آن را به عقد خود درآورده، اينكه در كدام نقطه از كشور است او، نمي‏دانم. يعني اهميتي ندارد، اما بعيد مي‏دانم استثنايي بوده باشد. مهم آن نيست كه فروش دختر در فرهنگ عده‏اي است يا فقر و فلاكت به اين روزشان انداخته، مهم آن است كه بدون آنكه بخواهم مته به خشخاش بگذارم و در پي سوژه باشم قدم به بازار برده فروشان گذاشتم. پيش چشمم خريداراني آمد كه كنيزكان را لمس مي‏كردند (لاس مي‏زدند) هر جايشان را كه مي‏خواستند بررسي مي‏كردند و اگر براي هوسراني آنجا نرفته بودند او را مي‏خريدند و هر كاري مي‏خواستند با او مي‏كردند. به عنوان يك كالا. و چقدر عده‏اي آرزوي چنين روزهايي را مي‏كنند، مخصوصا تنوع‏طلبان!
شاعر ميگه: روزاي روشن خداحافظ / سرزمين من خداحافظ / روزاي خوبت بگو کجا رفت / تو قصه ها رفت يا از اينجا رفت / انگار که اينجا هيچکي زنده نيست / گريه فراوون وقت خنده نيست / گونه ها خيسه دلا پاييزه
بارون قحطي از ابر ميريزه / همه با هم قهر همه از هم دور / روزا مثل شب شبا سوت و کور / نه تو آسمون نه رو زمينيم / انگار که خوابيم کابوس مي بينيم
آمدم آگهي بالا را نوشتم به طنز بگذرانم تا از فضاي آنچه شنيدم خارج شوم اما انگار خوابيم و كابوس مي‏بينيم اميدوارم اين موارد جز شايعاتي كه دهان به دهان مي‏گردد نباشد.

Saturday, 26 May 2007

بد كتابي، بد حجابي، بد كوفت و زهرماري

بعد از آغاز طرح گير دادن به پوشش زنان تحت عنوان برخورد با بدحجابي، مي‏خواستم چيزي بنويسم اتفاقا روز دوم طرح كتابي دستم بود و داشتم مي‏آمدم ديدم يك ماشين نيروي انتظامي ايستاده و ماموران كنار ماشين هستند همين كه رد مي‏شدم نگاه يكي‏شان به كتاب افتاد يا من حس كردم كه نگاهش به كتاب افتاد و خاطره‏اي يادم آمد، آن لحظه كه نگاه او به كتاب افتاد، اما، منتظر بودم كه به جاي مقصد سر از كلانتري در بياورم به جرم عمل شنيع كتابخواني از هزار بار لواط هم بدتر است. همان شب مي‏خواستم بنويسم خاطره‏اي را و شب‏هاي بعد كه فرصت دست نداد اما در همان ايام دوستي را ديدم و صحبتي شد راجع به اين قضايا و انتقاد و گلايه‏اي كردم اين كه خيلي‏ها از سركوب‏ها ياد مي‏كنند، از بگير و ببندها، از برخوردهاي غيرقانوني و فراقانوني آن هم در حد كلياتي كه همه از فرط تكرار آن را از حفظ شده‏ايم. اين صرفا مختص بحث برخورد با پوشش نيست بحث به هر جا كه بكشد همين است. گويي فحش دادن يا غر زدن از هر كاري راحت‏تر است اما خاطره نويسي كه روايت‏هايي مستند خواهد بود از يك واقعه از منظرهاي مختلف و به روش‏هاي مختلف كه جمع‏بندي آن مي‏تواند نه تنها به قضاوت نهايي ديگران كمك كند كه تجربه‏هاي بزرگي را در اختيار ديگران قرار مي‏دهد، ديگراني كه ممكن است همين وقايع بر سر آنان بيايد. اين روايت‏ها گاه مي‏تواند نحوه تفكر و عملكرد مجرياني را مشخص كند كه ملوك الطوايفي و خودمختار عمل مي‏كنند يا به تعبيري ديگر، عشقي. اينكه اجرا كنندگان تا چه حد با قانون آشنايند و آن را در افعال خود ملاك قرار مي‏دهند. اينكه از مجموع خاطرات بيان شده در يك موضوع مشخص شود قانونگزار تا چد مجريان آن قانون را شناخته و آن دو تا چه حد مردمي كه قرار است آن قانون درباره آنها اجرا شود. گل و گشاد بودن برخي قوانين يا سوء استفاده از آن يا اصلا غيرقانوني عمل كردن در لابلاي اين خاطرات است كه خود را نمايان مي‏كند. اين خاطرات مي‏توان در حكم نظرسنجي باشد درباره موفقيت يا شكست چنين قوانيني. اگر هم هيچ خاصيتي نداشته‏باشد و تغييري در رفتار مجريان و ناظران اجرا ايجاد نكند، حداقل يك خاصيت خواهد داشت و اينكه به قول دوستي در پرونده نويسنده آن ثبت مي‏شود و پرونده او را براي زماني كه به جريان بيفتد سنگين‏تر خواهد كرد.
باز هم تعلل كردم در نوشتن تا دو شب (اين دو شب الان كه دارم كاملش مي‏كنم شايد دو هفته يا بيشتر باشد) پيش كه اين مطلب نبوي را مي‏خواندم كه در پايانش فيلمي از بازداشت يك دختر را گذاشته‏بود كه فرياد مي‏زد نمي‏خواهد سوار ماشين نيروي انتظامي شود و با آنها برود... چند باري ديدم و هر بار حس تنفر از اين برخوردها بيش از گذشته بوجود آمد، آن يكي فيلم را هم ديدم، عكس‏ها را هم. اول مي‏خواستم يك خاطره بنويسم اما پس از ديدن اين فيلم شد سه خاطره؛ خاطراتي از زندگي در طويله! البته آنچه به نظرم مهم مي‏آمد گفتارهايي كه رد و بدل شده بود و از ميان گفتارها آنچه قابل نوشتن بود نوشتم و بقيه را به تيغ مقدس سانسور سپردم (البته الان هم كه دارم كاملش مي‏كنم دوباره جهت استحباب وجبي سانسور مي‏كنم).
سال 75 بود؛ شايد تابستان. آن موقع جوان‏تر بودم و حتما فكر مي‏كردم قراره يك گهي بشوم، كلاسي و كتابي و مچل بودن و... (اين ديدگاه خيلي‏هاست به مطالعه كه گاهي در خود آدم هم تاثير مي‏گذارد) بعد از ظهر يك روز آفتابي بود شايد ساعت 4 يا 5. اينجا يك پارك مسخره داره كه در شهر قرار داره و آن هم خانوادگي بود كلا آن موقع، مجرد را راه نمي‏دادند. روبروي پارك اين طرف خيابان يك آب‏نماست كه دور آن را صندلي گذاشته‏اند. با يكي از دوستان آنجا نشسته بوديم كتابي در دست و مطالعه مي‏كرديم و بحث، اشتباه نكن بحث شيخي نبود، يا كامپيوتر بود يا الكترونيك. غرق مطالعه و بحث بوديم كه ديديم يكي توهين كرد. فكر مي‏كنيم اين بود: هوي [...] چرا اينجا نسشتي. سربلند كرديم ديديم يك سربازه. محل نگذاشتيم. اومد جلو گفت: حاليتون نيست، با اجازه كي اينجا نشستيد؟ جواب داديم آقا مودب باش، مگر نشستن در يك محيط عمومي هم نياز به مجوز داره؟ گفت آره اينجاها را مال شما اراذل و اوباش نساختند، فقط بازنشسته‏ها مجازند اينجا بنشينند، بريد گم‏شيد. گفتيم: آقا مودب باش نمي‏بيني نشستيم كتاب مي‏خونيم. يك نگاه به كتاب (يا كتاب‏ها) كرد و به من گفت: تو قيافه‏ات به منافق‏ها (منظورش همون اعضاي مجاهدين خلق بود) مي‏خورد، اومديد حرم حضرت معصومه را بمب‏گذاري كنيد. امثال شما كثافت‏ها بودند كه حرم امام رضا را بمب‏گذاري كردند. گفتم مگر بمب‏گذار هم قيافه خاصي داره، گفت: آره منافق‏ها هم اولش كتاب مي‏خواندند كه آخرش بمب‏گذار شدند. شما هم براي رد گم كردن كتاب دست‏تان گرفته‏ايد و تحت پوشش كتاب خواندن مي‏خواهيد بمب‏گذاري كنيد و از اين خزعبلات. دستبند را درآورد كه دستبند بزند و پياده ما را توي خيابان تا كلانتري چهار راه بيمارستان كه حدود ده دقيقه راه است ببرد. گفتم ما نمي‏آييم جايمان هم خوبه خيلي علاقه داري ما را ببري بي‏سيم بزن ماشين بفرستند. يك پيكان لكنته كلانتري را فرستادند باهاش رفتيم.
گفت گوشه حياط بنشينيد تا تكليف‏تون را روشن كنم. ظاهرا بازداشت‏گاه‏شان پر بود، چند نفر ديگر هم گوشه، گوشه حياط كلانتري نشسته‏بودند. يكي دو ساعتي گذشت، يك جواني را بزن بزن آوردند تو، يكي آنجا بود نفهميديم بازجو بود چي بود يك مشت گذاشت توي پيشوني طرف، آن هم مشتي كه يك انگشتر عقيق هم بهش بود، طرف نقش زمين شد، بعد معلوم شد موقع دزدي گرفتندش. گفتيم نفر بعدي ماييم كه مشت مي‏خوريم و مشغول بحث بوديم كه اين انگشتر توي پيشوني‏مان بخوره پيشوني را سوراخ مي‏كنه يا نه ولي خبري نشد. يك مدت بعد رئيس كلانتري بود يا جانشينش نمي‏دانم آمد سر تا پاي ما را برانداز كرد و گفت: مال چي اومديد اينجا؟ شماها كه به قيافه‏هاتون نمي‏خوره خلافكار باشيد؟ گفتيم به جرم كتاب خواندن. يعني بمب‏گذاري از طريق كتاب‏خواندن، سرباز بعد كلي توهين به ما كه توي آب‏نماي روبروي پارك واقع در فلكه صفائيه نشستيم ميگه داريد در حرم بمب‏گذاري مي‏كنيد. خوب بگوييد بيايد اثبات كنه، مگر نمي‏گه وابسته به مجاهدين خلق هستيم، مدركش كو؟ هر كس كتاب توي خيابون دستش بود يا داشت كتاب مي‏خواند بايد به جرم اينكه در آينده بمب‏گذار مي‏شود بازداشت كنيد، آن هم با كلي توهين؟ سرباز را صدا زد و گفت كه اينها چي مي‏گويند؟ اينها به قيافه‏شان مي‏آيد بمب‏گذار باشند؟ تو يك اتهامي مي‏زني به طرفت نگاه نمي‏كني بهش مي‏خوره يا نه؟
سرباز كه از اين حرف جاخورد بي‏مقدمه گفت: اينها با من درگير شدند و مرا ضرب و شتم كردند. همان لحظه گفتيم كو آثارش؟ گفت: من قصد امر به معروف داشتم و دو زن كه بستني دستشان بود داشتند و خط سينه‏شان هم پيدا بود آن طرف خيابان رد مي‏شدند و اين دو به بهانه كتاب‏خواندن قصد ارتباط نامشروع با آنها داشتند. (الان كه فكر مي‏كنم مي‏بينم اون موقع تكنولوژي پيشرفته‏تر بود و از راه دور هم مي‏شد ارتباط نامشروع برقرار كرد، يك چيزي تو مايه‏هاي بلوتوث فرستادن الان!) خلاصه طرف گير داده بود كه از ما كتك خورده و تهديد مي‏كرد كه پدرتان را در مي‏آورم، دوباره آن كه مسئوليتي داشت بعد يكي دو ساعت آمد. ساعت حدود يازده و نيم شب بود. گفت اين سرباز پايش را توي يك كفش كرده كه از شماها شكايت مي‏كنه. باهاش صحبت كردم به امضا كردن تعهدنامه راضي شده. گفتم: ما از دست او شكايت داريم، هم توهين كرده هم اتهام غير واقع زده، گفت من از شما عذرخواهي مي‏كنم به جاي او، ولي توصيه مي‏كنم آن تعهدنامه را امضا كنيد. فكر مي‏كنيد كسي او را ول مي‏كند حرف شماها را بشنود. بعضي سربازها اينجوري هستند ديگه. حالا هم تا به همين تعهدنامه راضي شده امضا كنيد بريد و مال خودتان شر درست نكنيد. آن سرباز روي يك تيكه كاغذ كه حتي موقع بريدن تا هم زده نشده بود دور تا دورش به بدترين شكل با دست بريده شده بود چهار تا جمله خرچنگ قورباغه و چند بار خط خطي شده نوشته بود كه متعهد مي‏شوم ديگر در خيابان توقف بيجا نكنم و با سربازها درگير نشوم و يك چيزهايي توي همين مايه ها. موقع امضا كردن حتي اسم كوچك‏مان را هم نپرسيدند.
***
سه سال بعد فكر مي‏كنم 78 بود، شايد هم 79. يك گزارش درباره دختران در يكي از نشريات محلي قرار بود كار بشه. دو تا دختر گزارشگر هم قرار شد با هم اين گزارش را تهيه كنند. به همراه يك عكاس. منم قرار شد به عنوان بپّا دنبال‏شان باشم كه مشكلي برايشان پيش نياورند. يك دوري توي خيابان صفائيه زديم، خيابان خلوت بود با دو سه نفر صحبت كردند. ساعت شايد پنج، پنج و نيم بود، فكر مي‏كنم اواخر تابستان يا پاييز. گفتيم يك سري توي پارك بزنيم با چند نفر صحبت كنند. پارك هم نسبتا خلوت بود. انتهاي پارك يك خانمي بود رفتند با او صحبت كنند. كمي باد مي‏آمد. مصاحبه تمام شد و آن زن كه رفت. يك جوانك آمد جلو: شماها بازداشتيد. دست من يا عكاس را هم كشيد ببرد. آشيخ هم اومد و گفت از [...] هست و گفت بازداشتيد و برد ما را در ساختمان پارك كه دفتر آشيخ هم آنجا بود. آن جوانك شروع كرد با يك حالتي كه انگار يكي سفينه فضايي كه از كره مريخ آمده ديده كه حاج آقا اينها با واكمن داشتند ضبط مي‏كردند. با يك زن بدحجاب داشتند صحبت مي‏كردند، قصد برقراري رابطه نامشروع با او داشتند. گفتم چي چي مال خودت مي‏بافي ميري اگه بدحجابي بده و طرف بدحجاب بود پس چرا به اون كاري نداشتي و به ما گير دادي تازه من كه چند متري با آنها فاصله داشتم. مگر تو بودي و شنيدي ما چي گفتيم. ثانيا مگه نديدي باد مي‏آمد خوب باد زده چند تار مويش هم بيرون افتاده آدم كه نكشته. ضمن اينكه ما خبرنگاريم و در حال تهيه گزارش بوديم. به چه حقي حين تهيه گزارش اخلال در كار ما مي‏كنيد؟ گفت: شما حق نداشتيد اينجا گزارش تهيه كنيد. گفتم تشخيص اينكه كجا گزارش تهيه كنيم با ماست. اينجا هم يك محيط عمومي است. مدير پارك هم كنار ميز آشيخ ايستاده بود و البته آشيخ با خيال راحت نشسته بود. مدير پارك گفت: نخير اينجا محيط عمومي نيست، اينجا ملك شخصي حضرت معصومه است، شماها بدون اجازه وارد شديد حالا پر رو گري هم مي‏كنيد. گفتم پس مي‏گوييد حضرت معصومه مالداري مي‏كنه تو اين شهر، هنوز بعد 1400 سال ملك خصوصي داره، مگر نمرده؟ ديد بد سوتي‏اي داده گفت: يعني منظورم اين بود كه از اموال آستانه حضرت معصومه است و ملك خصوصي به حساب مي‏آيد. گفتم: مگر ملك خصوصي است كه درش را گل بگيريد خيال همه را راحت كنيد يا بنويسيد جلوي در ورودي كه اينجا ملك خصوصي است و تهيه گزارش در آن ممنوع است. ضمن اينكه ما هم اگر اطلاع داشتيم ملك خصوصي است نمي‏آمديم. دعوا كه با كسي نداريم، اينجا هم كه آش دهن‏سوزي نيست كه كسي براي آمدن به آن سر و دست بشكنه. خيلي هم عرضه داريد بريد آنهايي كه مزاحم دخترهاي مردم مي‏شوند يا آنها كه راحت مواد مخدر در پارك مي‏فروشند جمع كنيد. آشيخ گفت: از كجا معلوم شما گزارشگر باشيد. دوستان معرفي‏نامه‏هايشان را دادند، من هم گفتم مي‏تواني زنگ بزني دفتر تاييديه بگيري. زنگ زد تاييديه گرفت و چند كلامي صحبت كرد. پشت سرش زنگ زدم دفتر يكي از مسئولين آن نشريه گفت صحبت كردم گفت آشيخ گفته مشكلي نيست و تا چند دقيقه ديگر ول‏شان مي‏كنم. گفتم خوب خوبه. آشيخ گفت شماها با بدحجاب صحبت كرديد و مي‏خواهيد چهره اسلام را بد جلوه دهيد و ترويج بي‏حجابي كنيد و از اين چرنديات، پايش را توي يك كفش كرد كه تا نوار را گوش ندهيم ببينيم چي ضبط كرديد نمي‏گذاريم از اينجا بيرون برويد. ضبط دست يكي از دخترها بود و نمي‏داد. فكر كردم حالا مرا نگهدارند عيبي ندارد، دختران هم هستند و فردا بايد جواب خانواده آنها را بدهم. گفتم عيبي نداره ضبط را بهشان بده ولي اگر قرار باشه نوار را گوش بدهيد آن نوار ديگه به درد ما نمي‏خوره. نيم ساعت سه ربعي نشستند و نوار را گوش دادند و به قول خودشان آنجايي را كه صلاح دانستند پاك كردند. گفتم اين كه دست شماها بهش خورده و گوش‏تان محتوياتش را شنيده ديگه به درد گزارش ما نمي‏خوره، باشه رويش چيزي ضبط مي‏كنيم. وسط كار اينها زنگ زدم دفتر كه هنوز اسيريم يك زنگ بزن ببين اين چه مسخره بازيه كه اينها راه انداختند، گفت صحبت كردم قضيه حله، تلفن را قطع كردم. آشيخ دوباره شروع كرد كه شماها ترويج بدحجابي مي‏كنيد و گزارشگر خوشگل مي‏فرستيد نظر جوان‏ها را جلب كنيد، گفتم توي اين خراب شده خوشگلي هم جرم شد؟ (البته الان كه فكر مي‏كنم مي‏بينم كه خوشگل‏اش را كه تحمل نمي‏كنند، زشتش را هم كه تحمل نمي‏كنند به چه ساز اينها بايد رقصيد؟) گفت اينها مجردند يا متاهل، گفتم به شما مربوط نيست. گفت تو خودت مجردي يا متاهل؟ گفتم متاهل، گفت بايد اثبات كني كه نيت برقراري ارتباط نامشروع با اينها را نداري، گفتم اگر هدف آن بود كه نمي‏آمديم در ملاء عام، مي‏گفت شماها مي‏رويد توي اين نشريات دختر و پسر جمع شويد و با هم رابطه داشته‏باشيد. گفتم شماها كه خود را نايب خدا روي زمين مي‏دانيد به خود اجازه مي‏دهيد اينطور كيلويي قضاوت كنيد و تهمت بزنيد؟ ولي نظر شما برايمان مهم نيست، مي‏خواهم يك زنگ بزنم. زنگ زدم دفتر فحش و فضيحت را بكشم به جانشان كه مسخره شماها كه نيستم مي‏گي صحبت كردم، خوب بگو به من ربطي نداره من تكليف خودم را بفهمم كه به كسي اميد نداشته باشم، ديدم گوشي را بر نمي‏دارند، شصتم خبردار شد كه رفتند كه اگر چيزي شد از خود سلب مسئوليت كنند. بدون اينكه حتي مثلا يك تلفن بزنند به ستاد مركزي [...] يا يك پيگيري كه چه شده. آن وقت يك عده مسخره گزارش ميداني، گزارش ميداني مي‏كنند فكر كردند اين خراب شده هم اروپاست.
نمازشان را خواندند برگشتند. دوباره همان بحث‏هاي گذشته درباره بدحجابي و رابطه نامشروع و... هوا تاريك شده بود. گيردادند به لباس دخترها كفشش مناسب نيست، شلوارش جينه و ... سه نقطه را به زينت سانسور مي‏آرايم چون هم آنها تند مي‏رفتند هم من زيپ دهنم باز شده بود. توي همين اثنا آن جوانك گفت: اين دخترها شب زير زمين پيش ما مي‏مانند بايد بررسي كنيم راست مي‏گوييد رابطه نامشروع نداشته‏ايد. به آن شيخ گفتم ببين شماها كه احترام خودتان را دين‏تان و سازمان‏تان را كه نگه‏نداريد يك مشت لجن مثل اين اينجا را با فاحشه‏خانه اشتباه مي‏گيرند و گه زيادي مي‏خورند. همين را مي‏خواستي كه دهانش را باز كند هر چي مي‏خواهد بگويد؟ تو خودت خواهر و مادر يا دخترت را مي‏اندازي زير دست اين شب كه معاينه‏اش بكنه ببينه دختره يا نه؟ و شروع كردم بيشتر فرياد زدن و فحش دادن فقط حواسم را متمركز كردم فحش خواهر و مادر به كسي ندهم كار خراب بشه. يك شكم سير عربده زدم. خوب هر چي دلم مي‏خواست گفتم، آنها هم چيزي نداشتند بگويند، احساس كردم خودش آشيخ هم از حرف جوانك خجالت كشيد و سرخ و سفيد شد. گفتم تا يك ربع ديگه اتوبوس‏ها هم كارشان تمام مي‏شود اگر اين دختران رفتند كه رفتند وگرنه.... گفتم مگر اينكه بكشيدم وگرنه هر وقت از اينجا رفتم با راديوها صحبت مي‏كنم و همه اين حرف‏هايي را كه زديد مي‏زنم تا همه بدونن اينجا چه خبره...
ديدم آشيخ درآمد گفت كه ما با اينها كاري نداريم. مي‏توانند بروند ولي تو بايد باشي تا تكليفت روشن بشه. به جوانك هم اشاره كرد و گفت اين منظورش از حرف اين نبوده ولي حالا اينها بروند تا تكليف تو را روشن كنيم. حالا دخترها گير داده بودند كه ما نمي‏رويم تا تكليف من روشن نشه، مي‏گفتند با هم آمديم با هم هم مي‏رويم. منم كه عصباني داد زدم ميگه بريد، بريد ديگه. آنها رفتند و من ماندم تا ساعت يازده و نيم. همان حول و حوش از منطقه‏اي كه مافوق اينها بود درجه‏داري آمد و پرسيد چه خبره و گفت خوب خبرنگارند داشتند گزارش‏شان را تهيه مي‏كردند، طوري نشده كه... مشكلي نيست آقا اشتباه شده، بفرماييد. البته به آن درجه‏دار گفتم حداقل كساني را كه انتخاب مي‏كنيد كساني باشند كه اگر اتهام به كسي مي‏زنند جراتش را داشته‏باشند كه خودشان را معرفي كنند.
اين را نوشتم چرا كه وقتي با وجود خشونت‏هايي كه عكس‏ها و فيلم‏هايش به رسانه‏ها و اينترنت راه پيدا مي‏كند، اما باز حداقل كساني كه اين رفتارها را مي‏كنند حداقل اسمي دارند كه شناخته شوند و امكان شكايت از آنها باشد. اين بهتر از بي‏نامي و بي‏نشاني است.
دو سه سال بعد براي تاسيس يك NGO جلسه‏اي داشتيم. اسمش هم كمابيش تعيين شده بود. يك انجمن حمايتي براي روزنامه‏نگاران كه قرار بود ابتدا استاني فعاليت كند و بعد فعاليت را گسترش دهيم. چون ايده كار از دو تا از همكاران خانم بود و پيگير كار بودند و چون من با يك سري نشريات اينجا و شايد هم بالعكس آنها با من مشكل داشتند اين بود كه جايي براي جلسه نداشتيم، گفتيم ديگه از پارك جاي علني‏تر نيست كه حرفي تويش در نيايد. داشتيم بررسي مي‏كرديم هيئت موسس را مي‏چيديم، اساسنامه را بررسي مي‏كرديم. آن موقع يكي از آنها يكي از دخترهاي فاميل‏شان را كه سه چهارساله بود و با من هم رفيق بود بهم مي‏گفت "آگا متگي" آورده بود و داشت همون دور و برها بازي مي‏كرد. گرم صحبت يكهو نگاهم به جلو خشك شد. يك سرباز فاصله ده، پانزده متري ايستاده بود و لوله تفنگ به طرف ما و انگشت روي ماشه. حواسم نبود كه بدانم مسلح كرده يا نه ولي اين جوري كه او تفنگ را گرفته بود گفتم گذاشته روي رگبار. يك لحظه دنيا روي سرم گشت، گفتم ماها مجرميم كه توي اين مملكت بدنيا آمديم و بزرگ شديم، اين بچه چي، اگه يك تير بزنه توي سينه بچه چه خاكي به سرمان كنيم، جواب پدر و مادرش را چي بدهيم. گفتم اگر تير به خانم‏ها بخورد، حرف مفت زدن هم كه راحته، هزارتا اتهام مي‏تراشند كه موقع فرار بوده يا حين فعل حرام و... آن لحظه توي ذهنم به هر كه به ذهنم مي‏رسيد بد و بيراه مي‏گفتم و بيشتر به خودم، اينكه اين دفعه اول و آخرمه كه كاري مي‏كنم كه در نهايت به نفع حاكميت تمام شود، چون هم مطبوعات و هم سازمان‏هاي غير دولتي در نهايت به نفع حاكميت است، آن موقع رئيس پارك هم رسيد و مرا صدا زد و گفت: اينجا جاي كثافت‏كاري نيست سريع بريد بيرون وگرنه هر چي پيش آمد مقصر خودتان‏ايد. ما رفتيم بيرون، بد و بيراه مي‏گفتم و مي‏رفتيم و وقتي از در خارج شديم لوله تفنگ آن سرباز هنوز به طرف ما بود. آن انجمن هم تشكيل نشد، چندين جلسه تشكيل شد، اما در آخرين مراحل تشكيل نشد. از آن پس وقتي بحث فعاليت جمعي ميشه ياد آن لوله تفنگ و انگشت روي ماشه مي‏افتم و سعي مي‏كنم كمتر پيشقدم بشوم در اين امور.

Wednesday, 23 May 2007

ايمان و امان به سرعت برق، مي رفت كه...

عكس را كه ديدم ياد "تصوير زن" ايرج ميرزا افتادم:
در سردر کاروانسرايي
تصوير زني به گچ کشيدند
ارباب عمائم اين خبر را
از مخبر صادقي شنيدند
گفتند که واشريعتا خلق
روي زن بي نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق
مي رفت که مؤمنين رسيدند
اين آب آورد آن يکي خاک
يک پيچه ز گِل بر او بريدند
ناموس به باد رفته اي را
با يک دو سه مشت گِل خريدند
چون شرع نبي ازين خطر جَست
رفتند و به خانه آرميدند
غفلت شده بود و خلق وحشي
چون شير درنده مي جهيدند
بي پيچه زن گشاده رو را
پاچين عفاف مي دريدند
لبهاي قشنگ خوشگلش را
مانند نبات مي مکيدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه مي تپيدند
درهاي بهشت بسته مي شد
مردم همه مي جهنميدند
مي گشت قيامت آشکارا
يکباره به صور مي دميدند
طير از وکرات و وحش از حجر
انجم ز سپهر مي رميدند
اين است که پيش خالق و خلق
طلاب علوم روسفيدند
با اين علما هنوز مردم
از رونق ملک نااميدند
***
اين هم نكته‏اي از يك دوست كه لازم بود به آن اشاره شود: اولويت پشم پاي باهنر و برخورد با حجاب زنان بر قتل‏هاي ناموسي و مرگ خاموش زنان: كي بَرنده است؟ چاقوي بُرنده

Tuesday, 22 May 2007

علم غيب يا جاسوسي؟

پريروز مديرمسئول يكي از نشريات محلي كه چندي پيش هم جهت استحباب چهارميخه توقيفش كردند در صورتي كه آخرش هم نفهميديم چرا يك دفعه هم كه صحبت مي‏شد گفتم شايد اينها به خاطر چهاررنگ بودنش ترسيده‏اند و فكر كرده‏اند هر نشريه‏اي چهاررنگ منتشر بشه تيراژ ميليوني داره و خطرناكه توقيفش كردند، زنگ زد كه احضاريه آمده و دادگاه داريم، گفتم كي، كجا؟ گفت فردا شعبه فلان، گفتم فلاني نيست قاضي‏اش؟ گفت چرا. گفتم مگر بيكاري مي‏خواهي بروي دادگاه، نياز به حضور شماها نيست، خودشان هر چه صلاح دانستند حكمي صادر مي‏كنند. خنديد. بحث اين شد كه دادگاه مطبوعات نيست اين شعبه، گفتم شما صلاحيت دادگاه را زير سوال ببريد ولي قبول نمي‏كند و دادگاه را ادامه مي‏دهد، مگر اينكه قاضي سرحال باشه زنگ بزنه بپرسه روند تشيكل دادگاه مطبوعات را يا مواد قانوني را مرور كند، خواستيد دفاع كنيد بعدش خواستيد نكنيد، اعتراض مي‏كنيد به حكم تا وارد روال عادي بشه. پرسيد چرا اينجوره، گفتم به خاطر ناآشنايي با بديهي‏ترين مسائل حقوقي، به قاضي خاصي كار ندارم يك مسئله رايجي است اين فراموشي يا بيگانگي با مسائل حقوقي. اينكه يك قاضي چه وقت به عنوان قاضي استخدام شده و آن موقع چه مقدار تسلط به حقوق داشته در اين بحث نمي‏گنجد. مهم آن است كه پس از آن چه مقدار تسلط خود را به حقوق حفظ كرده و يا آن را افزايش داده. وقتي بخشي از وكلا، به جاي اينكه وكيل متهم باشند وكيل دستگاه قضايي‏اند، اينكه اكثريت مراجعان دستگاه قضايي حداقل آشنايي با حقوق را ندارند يا حتي بخشي از آنها بي‏سوادند، اينكه مراجعه كننده چه شاكي و چه متهم بيشتر به فكر پارتي پيدا كردن و رشوه‏دادن و يا دستمال دست گرفتن براي قاضي و دفتر دادگاه است بدون آنكه كوچك‏ترين تلاشي براي اثبات حقانيت خود كند يا حتي موارد غير قانوني را تذكر دهد، وقتي در برابر هر انتقادي به مقامات قضايي جمله مشمئز كننده قاضي مستقل است و كسي حق دخالت در كار او را ندارد مي‏شنوي، حق مي‏دهي كه در اين سيستم طبيعي است اين همه بي‏قانوني. مغز آدمي فرار است در اثر عدم تكرار يا استفاده اطلاعات و دانش زيادي ممكن است از حافظه محو شود، وقتي حريفي در مقابل آدم نيست دليلي نيست كسي اطلاعات خود را به روز نگهدارد يا بالا ببرد، وقتي طرف به جاي اينكه با قاطعيت از خود دفاع كند ترجيح مي‏دهد براي جلب ترحم قاضي زار زار گريه كند، وقتي نظارتي بر ميزان احاطه قضات بر علم حقوق و قوانين كشور وجود ندارد اين مي‏شود كه صداي رئيس قوه قضائيه هم در بيايد. يا به قول خودم دادگستري فرياد گستري شود.
به اين دوستمان جريان دادگاه خودم را گفتم كه قاضي به جاي اينكه بيايد پرونده را بخواند يا اينكه دفاعيات را بشنود مي‏گويد خودت هر چي مي‏خواهي بنويس من وقت ندارم و مي‏نشيند قرآن مي‏خواند. آخرش هم وقتي راجع به زمان صدور حكم مي‏پرسم مي‏گويد: از نظر من تو محكومي ولي هنوز پرونده را نخوانده‏ام، وقتي فرصت كردم بخوانم يك حكم مرتبط با پرونده صادر مي‏كنم. يا اينكه به كسي ديگري بگويد مهم نيست بداني اتهامت چيه، من تو چشمات نگاه كنم مي‏فهمم چكاره‏اي! منتها وقتي به مسئولين قضايي اعتراض مي‏كني بحث استقلال قاضي را پيش مي‏كشند. من در درجه اول ببينم اين چنين جاهايي بي‏قانوني مي‏كنند و گوش هم نمي‏دهند داد و بيداد راه مي‏اندازم. بعدش هم بهشان مي‏گويم كه اين گونه رفتار كردم كه بگويم قانون اين چنين گفته كه با ديگراني كه آشنا نيستند به قانون، طبق قانون رفتار كنيد. حداقل يك نفر هم كه پيدا بشود و اعتراض كند، اگر قانون را هم فراموش كرده باشند يادشان مي‏آيد. تاثيرش را هم ديده‏ام كه بعضي‏ها پذيرفته‏اند كه رويه‏هايي فراقانوني جا مي‏افتد و عادي مي‏شود و قوانين فراموش مي‏شود.
چون گفته بودم به دوستان كه هر كس دادگاه داشته باشد خبر بدهد حضور پيدا مي‏كنم به شرط آنكه مرا سر موقع بيدار كند، زنگ زده بودند اما موفق نشدند از شانس آن روز چشم درد گرفته بودم و از خواب كه بيدار شدم دوباره خوابيدم تا ساعت 3. هر به چند وقت اين طور مي‏شوم و علاجش فقط خواب است و پرهيز از مونيتور! حضور هم در اين مواقع را بر خودم فرض مي‏دانم حداقل‏اش همبستگي صنفي است حتي اگر اشتراك فكري كمي هم با دوستي مطبوعاتي داشته‏باشم. البته آنها كه اشتراك فكري‏شان با ما كم است هيچ وقت مشكلي برايشان پيش نمي‏آيد بحمدالله.
دوستم امروز مي‏گفت، راستي راستي اينها را خوب مي‏شناسي و اصلا انگار تا حدودي خبر داري چه اتفاقي مي‏افتد و علم غيب داري، گفتم علم غيب نيست ولي بالاخره يك بار ممكن است يك رفتار از كسي سر بزند، دوبار سر بزند، وقتي خودم ديدم و از ديگراني طريقه عمل بعضي قضات و بعضي شعب را شنيده‏ام ديگر اين نشان مي‏دهد كه نزد برخي معمول است و رويه شده. در كنار آن هم بعضي از قضات هستند كه مو را از ماست مي‏كشند و سعي مي‏كنند قانون را خوب رعايت كنند. با آنها هم برخورده‏ام. گرچه آخرش محكوميت بوده ولي آدم خوشش مي‏آيد وقتي مي‏بينه قانوني و با رعايت حقوق متهم سير رسيدگي را ادامه مي‏دهند. هر جا هم كه صحبت شده از اينان در كنار ناقضان قانون ذكر خيري به ميان آورده‏ام.
حالا الان اين سوال برايم پيش آمده كه الان كه اين موارد را نوشته‏ام آيا مصداق جاسوسي است يا نه؟ آخر هر به چندي فعالان حقوق بشر را متهم به جاسوسي مي‏كنند، مگر آنان جز همين بي‏قانوني‏ها را كه بيشتر مربوط به بازداشت و زندان و دادگاه است پيگيري و منعكس مي‏كنند تا قانون بيشتر رعايت شود، پس بالاخره بي‏قانوني خوب است يا قانوني عمل كردن؟ وقتي در يك مجموعه علاقه‏اي به اصلاح برخي قصورها وجود ندارد، در حالي كه چنين مواردي زحمات آنهايي را كه به خوبي قانون و حقوق متهم را رعايت مي‏كنند زير سوال مي‏برد، و بسياري از اين قصورها و تقصيرها مطلع‏اند آيا بيان آنها مصداق جاسوسي است؟ وقتي برخي مسئولان قضايي حاضر نيستند چنين انتقاداتي را بشنوند، چه رسد به اينكه قبول كنند، آنگاه مگر راهي جز رسانه‏اي كردن و تلاش دسته‏جمعي براي الزام اين چنين مجموعه‏هايي به رعايت قانون و حقوق متهم وجود خواهد داشت، اگر چه هزينه‏هايي هم به دنبال داشته باشد؟

Saturday, 19 May 2007

بايد خون ريخت؛ چه با تفنگ چه با بيل

medium_hammihan.2.jpg
هستند گروهي كه از شنيدن خبر زنده به گور شدن يك دختر توسط پدرش خوشحال مي‏شوند. قساوت و علاقه خون‏ريزي و كشت و كشتار هم حدي بايد داشته باشد. برخي از شنيدن چنين اخباري ارضاي روحي مي‏شوند و به آرامشي دست پيدا مي‏كنند. اينكه مقصر خودشانند يا خانواده و نوع آموزش نياز به بررسي دارد اما هر سه عامل را مي‏توان دخيل دانست. قرباني كردن يكي از رسوم نازيباي مرسوم بين ماست. آوردن يك گوسفند، چند روز نگه‏داشتن، خو گرفتن بچه‏ها با آن و سربريدن، تا اينجا عيبي چنداني ندارد، اما وقتي بچه نيز بايد تماشاگر باشند بحث تفاوت پيدا مي‏كند. فراموش نمي‏كنم چهار، پنج ساله بودم كه در خانه مادر بزرگ قرار بود گوسفندي قرباني كنند، از دو روز پيشش گوسفند را آورده بودند، مي‏رفتيم روزها به گوسفند سبزي و برگ مي‏داديم، نازش مي‏كرديم با او حرف مي‏زديم و بازي مي‏كرديم بدون آنكه بدانيم آورده‏اند تا سرش را ببرند. قصاب كه آمد مادرم گفت بيا تو نگاه نكن، ديگراني اعتراض كرد و گفتند اين بچه به هيچ جا نمي‏رسه (هيچ گهي نمي‏شه) اينقدر نازك نارنجي بارش مي‏آوريد. بگذاريد ببينه دلش سفت بشه، ساخته بشه. و آن موقع وقتي چاقو را گذاشت و سر گوسفند را شروع كرد به بريدن ديدم. وقتي خون مي‏آمد و گوسفند خر خر مي‏كرد و دست و پا مي‏زد. مخصوصا كه انگار چاقو كند بود و تيزش كرد و نصفه‏كاره دوباره مشغول شد بيشتر ببرد تا زبان بسته زودتر جان دهد. حالم بد شد رفتم تو. وقتي موقع پوست كندن شد گفتند برو پوست كندنش را ببين. رفتم و تكه كردنش را هم ديدم، هنوز حركت ماهيچه‏ها و دل و اعضاي بدن كه تكان مي‏خورد جلوي چشمم است. چند روزي مي‏رفتم يك گوشه كز مي‏كردم و فكر مي‏كردم چه دليلي داره كه گوسفندي كه باهاش دوست شده بوديم بايد آن طوري سر ببرند؟ اين سوال برايم پيش آمده بود كه بريدن سر ديگران كار خوبي است يا بد؟ فكر مي‏كردم چرا كشتن بعضي‏ها خوبه و همه خوشحال مي‏شوند و از كشتن بعضي‏ها ناراحت؟ فكر مي‏كردم آن دنيا، آن دنيا كه مي‏گويند، خدا نشسته هر كسي را كه بدي كند سرش را با چاقو مي‏برد... هنوز كه هنوز بحث قرباني كردن، سربريدن، كشتن مي‏آيد يك لحظه انگار به دوران كودكي مي‏روم و نفرت آن دوران وجودم را فرا مي‏گيرد كه آخه براي چي مي‏كشي؟ الان اما وقتي به سوال زمان كودكي فكر مي‏كنم خنده‏ام مي‏گيرد كه آدمي كه به هم‏نوع خود رحم نمي‏‏كند به حيوان زبان بسته رحم كند؟ اما از آن طرف بچه‏هايي را مي‏شناختم كه با همين ديدن به سر بريدن علاقمند شدند از سربريدن مورچه و مگس و زنبور و مارمولك تا گنجشك و كبوتر و ياكريم. و دوست قاتل نداشتم تا بپرسم از او آيا مشوق‏اش همان ديدن سربريدن حيوانات در كودكي است. به همين سبب شايد به مدافعان قرباني‏كردن مي‏پرم.
"بايد خون ريخت" جمله‏اي است كه شايد هزاران بار شنيده باشيد؛ راهكاري است براي حل تمامي مشكلات بشري اما به نظرم مي‏رسد بيش از هر چيز علاقه به خونريزي است كه گوينده آن تكرار مي‏كند تا گاه عمل فرا رسد. دليلي چون اعتقاد به چشم زخم بهانه‏اي است فقط براي ارضاي تمايلات روحي چرا كه معمولا به افرادي كه اعتقاد داشته و يا ندارند و خرافي باشند و يا نباشند و در پي قرباني كردن باشند اگر بگويي تو كه به فكر فقرا هستي چرا گوشت نمي‏خري از قصابي و بين آنها تقسيم كني، جواب مي‏دهد كه بايد خون ريخت، اگر بپرسي كه چرا در همان قصابي نمي‏كشي پاسخ مي‏دهد وقتي خون مي‏ريزي بايد همه ببينند و براي اينكه در اين عمليات موفقيت آميزشان به ديگران فخر بفروشند مقداري خونابه بايد جلوي خانه ريخته شود و يا به وسيله نقليه ماليده شود كه ديگراني بدانند خوني ريخته شده، اين رفتارها آيا ماليخوليايي نيست؟ چرا براي پيدا كردن و يا حفظ سلامت، حفظ مال و منال و جان و فلان و بهمان يك كار بايد كرد: "بايد فقط خون ريخت" مهم نيست چه جانوري باشد، مهم نيست شتر باشد يا گاو، گوساله باشد يا گوسفند، بره باشد يا مرغ، كبوتر باشد يا جوجه مرغ، مهم همان علاقه به خونريزي است.
بحث آموزش ما كه حكايتي است آشكار، بزرگ‏ترين رسانه كشور خشونت و آدمكشي از صفحه تلويزيونش چكه مي‏كند، با فيلم‏هايي كه روح و روان كودكان و نوجوانان را تسخير مي‏كنند. چه بچه‏هايي كه شب بدون تفنگ و شمشيرشان خوابشان نمي‏برد. يكي از دوستان چندي پيش مي‏گفت كه نمي‏دانم 70 ميليون جمعيت كشور و مخصوصا بچه‏ها قراره متخصص و كارشناس قتل بشوند يا جرم‏شناس و مامور آگاهي كه فيلم و سريال‏هاي تلويزيون بر محور اين موضوعات پخش مي‏شود.
بعضي از اهل منبر ما هم كه محض رضاي خدا مراعات كودكاني كه پاي منبرشان‏اند نمي‏كنند و گريز زدن به صحراي كربلا و سر بريده حسين را فراموش نمي‏كنند. چه خوب مي‏شد اگر روضه‏ها را هم تفكيك سني مي‏كردند و ورود و شنيدن آن را هم حداقل از ورود كودكان جلوگيري مي‏كردند، اما اگر بپذيريم كه به دليل استقبال مردم برگزار كنندگان چنين مراسمي احاطه كاملي به سن حاضرين ندارند بايد والدين را ملامت كرد كه چرا به فكر كودكان خود نيستند. هفت ساله يا كوچك‏تر بودم كه حضور ده روزه در يك حسينيه در محله‏مان براي هميشه قيد اين گونه مراسم را بزنم. ده روز شنيدن داستان سربريدن و كشتن و كشته شدن در آن سنين باعث شد آن موقع حس تنفري نسبت به روضه در من شكل بگيرد. اما از آن طرف كساني هم هستند تقدس كشتن و كشته‏شدن از همين‏سنين كودكي در ذهن‏شان شكل مي‏گيرد.
هيچ آموزش مستقيمي هم كه نباشد، گوش و چشم بچه‏ها از همان سنين كم با كشتن و سربريدن آشنا مي‏شود. آن مي‏شود كه اول راه براي هر كاري را كشتن يا اعدام چند نفر مي‏داند: كاش يكي بود مثل رضاخان دو تا نانوا را مي‏انداخت توي تنور زنده زنده بسوزند تا بقيه حساب كارشان را بكنند، كاش يكي بود مثل فلاني كه چند نفر را اعدام مي‏كرد تا مملكت درست شود، كاش‏هايي كه ريشه‏اش به همان ميل آدم‏كشي برمي‏گردد. رسانه‏ها، سخنان و واكنش‏هاي اطرافيان همه و همه از سنين كودكي شخصيت خونريز يا اهل مدارا و صلح‏طلب بچه را شكل مي‏دهد و اين شخصيت شكل يافته، در بزرگسالي است كه به بار مي‏نشيند. بمب به خودش مي‏بندد و به قول پاكستاني‏ها "خودكش حمله" مي‏كند، نه به خودش رحم مي‏كند نه به ديگري، يا به كوچك‏ترين بهانه راحت‏ترين كار را انجام مي‏دهد، ديگري را مي‏كشد بنا به استطاعت: چاقو مي‏زند، شليك مي‏كند يا بيل دست مي‏گيرد و ديگري را زنده به گور مي‏كند. مي‏داني چرا اين‏گونه مي‏كنند و برخي‏شان با تمام وجود از جنايت خود لذت مي‏برند؟ چون بيشترين كلمه‏اي كه شنيده‏اند مرگ و كشتن و سربريدن است و كمتر از زندگي كسي برايشان گفته، آنگاه برخي سريال‏ها يا فيلم‏هاي خارجي مانند پرستاران يا نيروهاي امداد و مشابه اين را كه همين تلويزيون مي‏گذارد از نظر مخاطب خنده‏دار مي‏آيد: فيلم است ديگر جدي نگيريد. آخر وقتي به راحتي مي‏شود آدم كشت مگر مريض‏اند عده‏اي كه وقت و جان خود را بگذارند كه ديگران را نجات دهند؟
نتيجه اين تربيت، آن مي‏شود كه نشانه مردانگي را در شورت و جيب شخص مي‏يابند نه در كردار و تفكرش. تا همين چند وقت پيش مي‏شنيديم كه طرف مرد است چون ده تا بچه پس انداخته (امروز شنيدم يكي خيلي مرده چون سي تا بچه پس انداخته) يا اينكه مرد است چون دو تا زن عقدي داره و چند تا صيغه‏اي! طرف مَرده از جلو چاقو مي‏زنه يا چاقوش به خطا نمي‏ره، طرف خيلي مَرده چند نفر را تا حالا كشته و هيچكي جرات نمي‏كنه بگيردش. دعواهاي عادي و معمولي بر سر چيزهاي كوچك را ببينيد، آدم‏هايي كه عين لاشخور دور دعوا كننده‏ها جمع مي‏شوند و آنها را تشويق مي‏كنند ببينيد، نمي‏دانم چند بار اين تشويق كننده‏ها را ديده‏ايد كه دعوا كننده‏ها را تشويق مي‏كنند: يه چاقو بزن توي شكمش؟ كساني كه براي تماشاي اعدام و سنگسار مي‏روند و چنان با آب و تاب و با تمام احساسات تعريف مي‏كنند كه تو فكر مي‏كني كه چه افراد مستعد جلادي دور و برت هستند و از آنان غافل بوده‏اي. و پس از اينها كساني كه فرزندانشان را هم براي تماشاي اعدام مي‏برند. راستي فكر مي‏كني شخصيت اين بچه‏ها چون گاندي شكل مي‏گيرد يا بن لادن؟
اين علاقه به خونريزي اما به عامل ديگري كه پيوند مي‏خورد معجون معركه‏اي پديدار مي‏شود: قتل‏هاي ناموسي حاصل پيوند غيرت و علاقه‏مندي به خونريزي است. وقتي زن از يك انسان تبديل شد به كالايي كه ساخته شده براي تحريك و سپس ارضاي غريزه جنسي مرد و خود زن نيز آن را پذيرفت و اين تبديل به فرهنگ شد در جامعه، آنگاه اين بكر بودن و دست نخورده بودن كالاست كه قيمت بالاي آن را تضمين مي‏كند، در بازار مكاره خريد و فروش زن غيرت آن است كه خريدار كالاي دست اول انتخاب كند، در حالي كه همين خريدار از دست دوم كردن كالاهاي ديگر ابايي نداشته يا ندارد، در جايي كه انگار قبح زناي با محارم هم كمابيش ريخته و دارد مي‏ريزد، آمار پرونده‏هاي ثبت شده در دادگستري تنها بخشي از واقعيت مي‏تواند باشد كه به خود اجازه داده‏اند شكايت كنند. ديگر اين كالا كه زن باشد نه عقلي دارد و نه اختياري و نه احساسي و نه حتي غريزه جنسي. غيرت اينجا عقل، احساس، اختيار و غريزه جنسي زنان را سركوب مي‏كند كه آخرش تيزي است و خونريزي. اين غيرت اما نه به قانون پاي‏بند است نه به يقين؛ شك و تصور و وهم و خيال هم ملاك متقني است براي خونريزي و حال كه اين‏مقدار جوي‏هاي مستعد پرخون شدن داريم! سنتي شوم و كهنه سر از خاك بلند كرده؛ ميراث تكان دهنده اعراب جاهلي: زنده به گور كردن دختران. نمي‏دانم آخرين بار چه زماني دختري در اين كشور زنده به گور شد اما اگر استثنا باشد هم نمي‏توان از كنار آن گذشت. بخصوص در مناطقي كه قتل‏هاي ناموسي رواج داشته و دارد و كوتاهي رسانه‏ها در نشان دادن زشتي اين سنت تبعات ناميموني را ممكن است به دنبال داشته باشد.
اما طبق معمول در ميان به جاي آن كه جلوي تكرار فاجعه‏اي گرفته‏شود چه از طريق تصحيح افكار و ديدگاه و واكنش آدمي، يا به عبارتي ديگر خودسازي و ديگرسازي (بيرون ريختن افكار نادرست از ذهن خودسازي است نه به تعبير برخي گرسنگي و تشنگي كشيدن). افرادي هستند در اين مواقع كه ناله سر مي‏دهند براي از دست رفته و راهكار مي‏دهند براي بازمانده اما كمترند افرادي كه به ريشه‏يابي اين جنايات هولناك بپردازند تا سهمي در پيشگري از شيوع و يا كاهش آن داشته‏باشند به قولي براي مقتول سينه مي‏زنند به جاي آنكه براي جلوگيري از چنين قتل‏هايي تلاش كنند. ياد قربانيان بعدي مي‏افتم كه آماده نشسته‏ايم قرباني شوند تا برايشان مرثيه‏سرايي كنيم و اين شعر از مولانا از زبانشان:
چو بر گورم بخواهي بوسه دادن
رخم را بوسه ده كاكنون همانيم
* "بايد خون ريخت" را مي‏خواستم به عنوان تيتر انتخاب كنم اما اينقدر سنگين بود كه از خير آن گذشتم. فعلا هم كه بازار بهانه‏جويي داغ است ذكر اين نكته لازم است كه آنچه در بالا آمد هيچكدام به اساس اسلام مربوط نيست.

Tuesday, 15 May 2007

ننگ جامعه بشري هستيم

امروز هم ميهن گزارشي زده بود از زنده به گور كردن يك زن توسط پدرش در حوالي اهواز. قبل از اينكه روزنامه را ببينم يكي از دوستان خبرش را گفت، گفت كه خبر را كه خوانده شروع كرده به رژه رفتن در اتاق؛ خبر را كه گفت سرم سوت كشيد از اين همه حماقت. اين همه تعصب كور. اين همه جفتك اندازي روي همه خصايص انساني.
آن موقع در عين اينكه حركت زنان و اعتراضات سازمان‏يافته آنان را براي تغيير ديدگاه به زن لازم دانستم جوش كردم و يك خرده بد و بيراه نثار آنان كردم كه آگاهانه يا ناآگاهانه خود حركاتشان كه مي‏تواند بسيار موثر باشد به شكست مي‏كشانند. هر بار كه سخن به اينجا مي‏كشد از ته دل بد و بيراه نثارشان مي‏كنم. به آنها كه مشكلات زنان را اين لچكي كه روي سرش مي‏اندازد مي‏دانند، آنها كه مشكل زن امروز ايران را نرفتن به ورزشگاه مي‏دانند و... البته نه طرفدار حجابم نه مخالف با آن و همينطور مخالفت با ورود زنان به ورزشگاه ندارم اما اولويت زنان جامعه ما امروز جلوگيري از اين رفتارهاي جاهلي با دختركان سرزمين ماست، همان رفتارهايي كه يك روز بالاي منبر از آن به عنوان رفتارهاي وحشيانه با دختران توسط اعراب جاهلي تعبير مي‏شد كه اسلام آن را برانداخت، و امروز همان‏ها را شاهديم به مراتب وحشيانه‏تر. فراموش نكنيم كه بسياري از اين رفتارها تحت عنوان غيرت و ناموس‏پرستي و تعصب مذهبي صورت مي‏گيرد. من نمي‏دانم طرف اختيار بدنش را داشته چرا مي‏خواهي ديگري را از نعمت زنده بودن محروم كني. پدري كه دخترش را زنده به گور كرده چيزي را گفته و آن خسته شدن از حرف مردم بود و اصرار به كشتن دختر از طرف ديگران! اما اگر به دور و بر خود نگاهي بيندازيم همين مردمي كه به راحتي پشت سر ديگران و همين دختر حرف مي‏زنند مطمئنا تعداد زيادي از آنان اگر دستشان مي‏رسيد چه كام‏هايي كه از اينان نمي‏گيرند و چه بسا از تعرض به پاكدامن‏ترين زنان و دختران را نيز كوتاهي نكنند. ديده‏ايد بعضي‏ها افتخاراتشان را در اين موارد وقتي برمي‏شمرند؟ من ديده‏ام.

Saturday, 12 May 2007

سفرنامه

پريروز چهارشنبه ظهر وقتي ما از قيلوله پيش از ظهر برخاستيم، يكي از دوستان خبر مسرت بخشي داد. شترمرغ ما را طلبيده بود و ما براي رويت آن عازم يك جايي در حوالي ساوه شديم. دوستمان آخر كمابيش از آدميزاده بريده و با شترمرغ محشور شده، ما هم كه قراره يك مزرعه شترمرغ راه بيندازيم منتها چون سرمايه‏اش را نداريم قرار شده يك جوجه شترمرغ بگيريم تو باغچه خونه ول كنيم، بعد كه بزرگ شد و تخم گذاشت و زياد شدند با فروش آنها يك مزرعه بخريم و شترمرغ پرورش دهيم؛ فقط دو تا مشكل وجود داره كه شترمرغ به دويدن با سرعت علاقه داره كه مهندسي فرموديم كه يك ميخ مي‏كوبيم وسط حياط و با يك طناب شترمرغ را به ميخ مهار مي‏كنيم، آن وقت ديگر نمي‏تواند مستقيم بدود مجبوره دور بزنه و عين فرفره دور خودش بگرده، سرش هم گيج رفت يك بار در جهت عقربه‏هاي ساعت بگرده يك بار خلاف عقربه‏هاي ساعت كه اثر همديگر را خنثي كنند. كمياب بودن كوزه و عصا و بخصوص روغن حيواني هم مصيبتي است كه چنين طرح‏هايي را با چالش مواجه مي‏كند، آخه كي دلش مياد با عصا بزنه كوزه بشكنه و كلي روغن حيواني كيلويي چندك بريزه زمين؟
خلاصه رفتيم ولي تنها جانوري كه ديديم يك لاك پشت بود آن هم توي يك بيابون بي آب كه يحتمل از معجزات ما بوده كه يك لاك پشت توي بيابون بوده شايد هم راهش را از دريا گم كرده و از اينجا سر درآورده بود. خلاصه نشستيم يك قليون چاق كنيم، سره قليون ناقص بود آن ورق آلومينيومي كه زغال رويش مي‏گذارند فراموش شده بود، مجبور شديم از زرورق سيگار استفاده كنيم، زغال دو رقم بود زغال چوب و زغال قالبي هم گرفته بوديم كه با يك كبريت راحت روشن شود، ولي با يك خرده كاغذ و به همت آتش‏گردان زغال چوب گرفت ولي زغال قالبي كه مثلا خوبي‏اش اينه كه با يك كبريت مي‏گيره، تازه يك گوشه‏اش گرفت، زغال هم زغال‏هاي قديم. حالا كام نمي‏داد، قليون را از هم ريختيم كه اتصالاتش را چك كنيم لوله‏اي كه توي آب قرار مي‏گيرد اشتباها زديم به جاي لوله‏اي كه با آن مي‏كشند و مثل اين تعميركارها يك لوله زياد آورديم، دوباره درست‏اش كرديم سنگين بود، يك خرده از آبش را خالي كرديم از قل افتاد، دوباره آب بهش كرديم، حالا كام مي‏داد قل قل نمي‏كرد. ديگه چاره‏اي نبود دوستم پك مي‏زد و من قل قل مي‏كردم كه اين حس قليون كشي حفظ شود. ديديم اينجوري فايده نداره دوباره بازش كرديم و اتصالات را چك كرديم و درست شد. خودش قل قل كرد. همينطور كه داشتيم قليون مي‏كشيديم برق هوا رفت و تاريك شد. ولي جهت استحباب پشه‏ها يك نيش مفصل به ما زدند. يك خرده هم توي تاريكي قليون را كشيديم و چايي خورديم و راه افتاديم. برگشتنه دوستم گفت فردا ميره تهران، منم يكهو فيلم ياد هندوستان كرد، خلاصه زنگ زدم هماهنگ كردم. قرار شد برم. برگشتنه به محض ورود به شهر چنان بوي گندي مي‏زد توي دماغ كه حال آدم به هم مي‏خورد، خوش آمد خوبي است به شهر، آن موقع اتفاقا داشت مرضيه بوي جوي موليان را مي‏خواند. دوازده و نيم رسيديم. گفتم زود بخوابم براي فردا صبح، سريع خوابيدم. يعني دراز كشيدم تا صبح بال بال زدم، آخه توي ساوه شام مرغ خورديم آنقدر چرب بود و چون نمي‏شد از خيرش گذشت، شب يقه‏ام را گرفت و يك خرده ناميزان شدم، كلي چيز آبكي خوردم تا صبح ولي انگار نه انگار. حدود چهار، چهار و نيم خوابم برد و تا اومد چشمام گرم بشه پنج و نيم بيدار شدم. رفتيم. گفتيم سر اتوبان براي مبارزه با طرح امنيت اجتماعي اگر زن بي‏حجاب يا بدحجاب ديديم سوار كنيم ولي چون نديديم سوار نكرديم و رفتيم! ترمينال ماشين را پارك كرديم و توي رودربايستي موندم سوار مترو شديم، آخه آدم مگه موش كوره بره از زير زمين حركت كنه؟ چشمت روز بد نبينه بليطش از اين ور مي‏رفت تو از اون ور ميزد بيرون. ياد دستگاه چاپ افتادم كه از اين طرف كاغذ سفيد مي‏گذاري از اون طرف خط خطي مي‏كنه مي‏ده بيرون! من مترو را يكي از پديده‏هاي غربي كه به انقلاب مخملي در ايران مي‏انجامد مي‏دانم. حالا از ما گفتن و از شماها خنديدن. به هر كي مي‏گم با مترو مخالم ميگه كوپه مردانه هم داره، مثلا فكر مي‏كنه انقدر خشك مغزم كه نگاه به زن را معصيت بدانم و از اين چرنديات. حالا يكي نيست طرفدار ما بشه كه آدم عاقل مگه موش كوره كه بره زير زمين و تازه مگه عقلش پاره سنگ ور مي‏داره كه پله به اين ماهي و اسلامي خودمان را ول كنه، پله غربي كه به اشتباه پله برقي ترجمه شده را سوار بشه. خلاصه دوستمان رفت دنبال كار خودش و ما هم رفتيم دنبال كار خودمان. نزديك ساعت ده رسيدم به برج مشكي. ديدم اگه كار عاقلانه كنم و سوار آسانسور بشم يكهو به عقلم شك مي‏كنند، اينه كه راه پله را گرفتم و رفتم بالا. يعني از قبل هم برنامه‏ريزي كرده بودم كه با آسانسور نرم. به طبقه هفتم هشتم كه رسيدم احساس كردم كه هن‏هن‏ام داره در مياد. طبقه نه و ده بود كه گفتم خوبه برم با آسانسور بعد فكرش را كردم كه حالا آسانسوره مثل خودمان موفق بود به جاي بالا رفت پايين من دوباره چجوري از اول شروع كنم؟ خلاصه به اميد اينكه ديگه چيزي نمونده بقيه را هم رفتم. وقتي رسيدم به طبقه پانزده چند دقيقه‏اي ايستادم و نفس تازه كردم. تابلوي انجمن دفاع از حقوق زندانيان را كه ديدم يك نفس عميق كشيدم كه هي، رسيدم. به محض رسيدن آثار قدوم نحس مبارك ما هويدا شد، بانك يك كار بانكي‏شان را اشتباه كرده بود! باقي آوردم دم پنجره و منظره‏اي را كه وعده داده بود نشان داد. تهران از طبقه پانزده چشم انداز جالبي داشت. توضيح مي‏داد كه آدم وقتي شهر را از بالا مي‏بينه تصوري از آزادي در ذهن‏اش نقش مي‏بنده و من داشتم فكر مي‏كردم كه اگر قديم‏ها امكانات اجازه مي‏داد و شاهان و سلاطين منظره شهرهاي تحت سلطه‏شان را مي‏ديدند چه حس كبر و غروري آنها را مي‏گرفت. صحبت از انجمن دفاع از حقوق زندانيان شد و پاسداران حق حيات، بحث از فعاليت‏هاي مطبوعاتي شد و انجمن‏هاي فعال و غيرفعال در اين زمينه، بحث نهادها و فعاليت‏هاي حقوق بشري، بحث فعاليت‏هاي داوطلبانه حقوق بشري و اهميت آن. يكي از روزنامه‏نگاران هم آمد وقتي اسمش را فهميدم شناختم. يك لحظه فكر كردم ديروز رفتيم بيابون بوي پهن گرفته‏ام، گفتم الان باخودش ميگه يك بزچرون را چه به سرزدن به يك نهاد حقوق بشري، يا اينكه به مملكت اميدوار ميشه، خودم نزديك بود از اين فكر خنده‏ام بگيره. اسباب و اثاثيه را داشتند جمع مي‏كردند، گفتم منم كمك كنم نگذاشتند. اثاث را بردند و يك پارچه جستند و انداختيم نشستيم به ناهار خوردن. آي چسبيد. توي يك برج بنشيني به شكل سنتي غذا بخوري حيف كه يادم رفت عكس بگيريم، عكس قشنگي مي‏شد. تازه آبرو داري كردم وگرنه مي‏رفتم يك پيت حلبي، چيزي پيدا كنم و چند تيكه چوب توش آتش روشن كنيم و چايي بار بگذاريم، چايي آتشي آي مي‏چسبه. خلاصه آقاي باقي شرمنده كرد و تا عصر كارهايش را رها كرد و با هم بوديم. عصر هم دوستم زنگ زد كارش تمام شده، راهي شديم. گرچه مدتي قصد داشتم برم تا يك گزارش هم تهيه كنم ولي خلاصه يك خدمت بزرگ كرديم و در آنجا را بستيم و ويلانشان كرديم، خدا قبول كند! ساختمان جديد را هم جايش را نشان داد ولي نرفتيم تو. يحتمل تا دفعه بعد كه برم چند تا جاي ديگه عوض كنند! تا چند وقت روحيه گرفتم. توي جاده كه بر مي‏گشتيم چون شب جمعه بود ملت مي‏آمدند كه بروند حرم و جمكران. داشتم فكر مي‏كردم چرا اينقدر قانون شكن‏اند، دوستم كه پشت فرمان بود گفت اگر بخواهي ميان اين قوم قوانين راهنمايي و رانندگي را رعايت كني حتما تصادف مي‏كني، يكي از راست سبقت مي‏گرفت يكي از چپ، اتوبوس براي اينكه لاستيكش ساييده نشه سبقت نمي‏گرفت بلكه توي همان خطي كه مي‏رفت مي‏چسباند پشتت دستش را مي‏گذاشت روي بوق و چراغ يا اگر خيلي متمدن بود از راست سبقت مي‏گرفت جاده عين جنگل بود. وارد شهر كه شديم غم و نااميدي تمام وجودم را فراگرفت.

Wednesday, 09 May 2007

خاطره بي مخاطره

چند روزي به شدت كار داشتم. تصميم گرفتم بالاخره كه چند تا خاطره از برخورد با بدحجابي خودم بنويسم! سه شبه نشستم به نوشتن، زياد نيست اما هي مي‏نويسم و پاك مي‏كنم كه ان الله يحب الپاك كن. چرا كه در اين دوران بي‏تحملي اينان يك چيزهايي را اصلا نمي‏شود نوشت، چيزهايي را كه تا چند وقت پيش مي‏شد راحت نوشت الان تحمل نمي‏شود و مهمتر از همه اينكه من در ايران زندگي نمي‏كنم بلكه در شهري كه در آن زندگي مي‏كنم هستم پس بايد به قوانين و ميزان كم‏تحملي در اين شهر توجه كنم نه قانون. در جايي كه مي‏گويد اگر يك جمله روي كاغذ پاره بنويسي و ازت كشف بشه مصداق نشراكاذيبه. تعليق هم كه داشته باشي ديگه بدتر. فعلا كه اعصابم دو سه شبه هي گهي مي‏شه و با سردرد مي‏خوابم مخصوصا براي حرف‏هايي كه نمي‏توانم بنويسم. ببينم در روزهاي ديگه آخرش چند خط از گير خودنسانسوري سالم مي‏ماند. نمي‏دانم شايد هم يك تفال به حافظ بزنم گرچه مي‏دانم هميشه اين جور مواقع مي‏آيد كه: سه ماه مي خور و نه ماه پارسا مي‏باش.

Friday, 04 May 2007

روز ملي سانسور

داشتم فكر مي‏كردم در مقابل روز جهاني آزادي مطبوعات، اگر روزي را بايد به نام روز ملي سانسور نام‏گذاري كنيم بد نباشد كه يادآوري كند زشتي سانسور را. وقتي بيشتر فكر كردم ديدم اگر يك روز، روز جهاني آزادي مطبوعات است، 365 روز، روز سانسور است اين نه در كشور ما كه در تعداد زيادي از نقاط جهان جريان دارد. سانسور اما دو جنبه دارد، سانسور حكومتي و خودسانسوري كه اگر چه آخري نتيجه گريز ناپذير اولين نوع سانسور است اما به مراتب بدتر از آن است چه اگر اولي مرز و محدوديتي داشته باشد، خودسانسوري ديگر مرزي نمي‏شناسد و به امري غالب در گفتار و رفتار فرد تبديل مي‏شود.
زشتي سانسور را شايد بتوان به اسيد تشبيه كرد وقتي بر صورت دختري پاشيده مي‏شود كه از درون و برون آن را مي‏خورد با اين تفاوت كه زشتي اسيد وقتي بر صورت زني پاشيده مي‏شود آشكار است و هميشه نمايان، اما به دليل ناآشكار بودن ظاهري زشتي سانسور و خودسانسوري اغلب فراموش شده يا به عادت تبديل مي‏شود و زشتي آن همواره مقابل چشمان ديگران و حتي خود فرد نمايان نمي‏شود.
٣ مي، ١٣ ارديبهشت هفدهمين سالروز آرادی مطبوعات به روايت گزارشگران بدون مرز
گزارش 'خانه آزادی' از وضعيت آزادی بيان در ايران
آزادی مطبوعات در جهان همچنان در معرض تهدید است
ناقضان آزادي مطبوعات؛ از «اتيوپي» آفريقا تا «تايلند» آسيا
وضعیت روزنامه نگاران در روز جهانی آزادی مطبوعات
آزادی بیان به سبک ایرانی
دويچه وله از حركتي جالب نوشته: در چهارچوب اقدامات و کارزارها به مناسبت روز جهانی آزادی مطبوعات، شاخه آلمان گزاشگران بدون مرز امسال در برلین راهپیماییای ترتیب داده است که در آن 10 تابوت به عنوان نماد 10 کشور نقضکننده آزادی مطبوعات بر دوش تظاهرکنندگان حمل میشود. صف تظاهرکنندگان از مقابل سفارتخانههای 10 کشور یادشده عبور میکند.

Tuesday, 01 May 2007

سلماني بر آفتاب

اين قضيه مدل موي اسلامي ديگه چه صيغه‏اي است موندم حيرون. زدن مدل موي غربي هم كه توسط آرايشگاه‏ها ممنوع شد خوشحال شدم. يعني چه اين سوسول بازي‏ها، قديما مگه اين حرف‏ها بود؟ طرف ميره موهايش را با موزر كه ساخته اسرائيله كه براي رد گم كني مارك آلمان مي‏خوره روش، ميزنه تازه سشوار آمريكايي هم به سرش ميزنه. اونوقت توقع داري افكارش منحرف به آمريكا و اسرائيل نشه و جذب موسسه هيفوس نشه و آخرش نره دانشجو بشه كه سواد ياد بگيره؟
قديم‏ها چرا اين چيزها نبود؟ به خاطر همين بود ديگه. نه آرايشگاه‏هاي غربي بود و نه آرايشگرهاي غربزده. چند تا سلماني بر آفتاب بود كه بعضي‏هايشان با قيچي سر مشتري را كوتاه مي‏كردند و تازه يك چايي دارچين هم به مشتري مي‏دادند. يك صندلي، يك شانه، يك قيچي و يك آينه كه به دست مشتري مي‏دادند و اين همه پياده‏رو و ديوار شهر كه كنارش مي‏شد بساط كرد. يك مدل هم بيشتر بلد نبودند، ولي ميگن پيشرفته‏هايشان يك مدل معركه هم بلد بودند بزنند؛ مدل پوست هندوانه‏اي. پوست هندوانه را مي‏گذاشتند روي سر مشتري و موهايي كه بيرون از آن بود مي‏زدند، مي‏بيني اين همه سال هنوز هم مده. حالا بجاي اينكه اين همه زور بزنند جلوي مدل موي غربي را بگيرند، يك همتي بكنند در آرايشگاه‏ها را تخته كنند و سلماني‏هاي بر آفتاب را زنده كنند. تازه مي‏دوني حموم آفتاب گرفتن چقدر خاصيت داره و افكار غربي را هم از آدم دور مي‏كنه؟ سلماني‏ها فقط مشكلش اين بود كه شپش و اين جانورها از مشتري به مشتري ديگر منتقل مي‏شد كه ثابت شده شپش كلي خاصيت داره، حداقل خاصيتش از يك سري آدم‏ها بيشتره، قبول نداري؟

All the posts