« دفاع فردي در غيبت نهادهاي صنفي | HomePage | وصیت نامه / من قبر می خوام یالا »

Sunday, 10 June 2007

دفاع فردي در غيبت نهادهاي صنفي

کم نيستند اخباري که هر روزه از جلوي چشمان خواب آلوده مان رد مي شوند يا گوشمان که يکي اش در مي شود و ديگري دروازه پذيراي اخباري مي شوند که هر يک از ديگري در نقض حقوق انساني پيشي گرفته؛ به زبان که مي رسد اما، به دو گونه غالب، جاري مي شود: چشمانشان کور شود، حق شان است، مي خواستند نکنند و گونه ديگر فحش است شايد از ته دل نثار مي شود و ابراز همدردي با افرادي که حقوق شان پايمال شده. پس از آن حافظه موقت شان پاک مي شود تا صرف انجام امور مهمتري چون خواندن يا فرستادن اس ام اس يا تعريف کردن جوک شود يا دست انداختن و صفحه گذاشتن و خنديدن به ريش اين و آن. اينان توقع دارند شبانه بي آنکه خوابشان آشفته گردد، سقف آسمان سوراخ شده و نجات گراني ظهور کنند و همه چيز را ديگرگون کنند و آنها را نيز بر سر خوان نعمت نشانند. گونه سومي هم هستند: گلائيون (جمع مکسرِ مربعِ مثلثِ مدورِ مفصلِ گلايه!) که بر خلاف قبلي با منطق با قضيه برخورد مي کنند اما تلاش براي کاهش تجاوز به حقوق انساني را وظيفه ديگران مي دانند و وقتي بر منبر سخن مي نشينند گويي از روزني تونلي ساخته اند اما وقتي دقيق مي شوي مي بيني از تونل به اندازه روزني نيز بهره نمي گيرند نه قدم به پيش مي گذارند و نه شان خود مي دانند که قدم هاي ديگران همراهي کنند. چون فرمانده اي مي مانند که تلاش مي کنند ديگراني به خط مقدم بفرستند که اگر خطري بود ديگراني هزينه بپردازند و گاه پيروزي خود جلو افتند. و آخرين گونه آنهايي که جلو مي افتند که البته اينان نيز با هر کميت و کيفيت کاري اما از هر طرف تيري از اتهام نصيب مي برند.
هزار باره شنيده ايم که ايراني ها توان و تحمل جمع شدن و کار گروهي ندارند آنها فرق بين دعواي گروهي با جلسه گروهي را درک نمي کنند و... اما هيچ گاه به اين فکر نکرده ايم که ما که اين مي گوييم شرح حال خودمان را به زبان مي آوريم. شرح حال کساني که حاضر نيستند زير يک سقف جمع شوند چون هدفي ندارند! برخي از آنها که از استبداد گلايه مي کنند خود مستبند و تحمل شنيدن انتقاد ندارند، آنها که دايي جان ناپلئون وار همه مشکلات را به گردن اين و آن مي اندازند خود معلوم نيست چقدر در اوج گرفتن آن دخيل باشند؟ آنها که بي ادبي ديگري را مي بينند معلوم نيست لقمان وار درس بگيرند مهم آن است کژي خود را ناديده مي گيرند و حصار تقدس به دور خود مي کشند؛ گويي در قابي مي نگرند از آينه تهي شده که قد و قامت ناظر را نمي نماياند: هر عيب که هست از ديگران است.
اما خود تو چه؟ تو که توقعي داري ديگران تو را پرستش کنند، تو که دوست داري در کوچکترين سختي ديگران غلام وار به نوکري ات صف ببندند. تو که توقع داري در حين روي دادن مشکلي برايت ابر و باد و مه و خورشيد و فلک از کار بايستد، تو خود در قبال هم نوعانت چه کرده اي؟
آن دسته که روش شان بر سياق عقل است و استدلال، نه احساس و فحش، از ضرورت تشکيل نهادهاي مدني ياد مي کنند اگر بخشي از اين نهادها نقش ماشين يدک کش را دارند و ديگران را بوکسل مي کنند تا آنها و جامعه اي را به سرمنزلي برسانند، نهادهاي صنفي به عنوان بازوي جامعه در مقابل قاليچه قدرت عمل مي کند که پا از حد خود درازتر نکند؛ حال اين قدرت صاحب يک کارگاه باشد يا بالاترين نهادها و مقامات مملکتي. عده اي از يک قشر و صنف و نه الزاما از يک ديدگاه جمع مي شوند تا گاهِ مشکل نه چون انگشت که مشتي باشند براي احقاق حقوق تضييع شده خود و ساير هم صنفان که حقوق شان پايمال شده. اگر اين نهادها باشند که فبه المراد، اما آيا وجودشان در راستاي همان اهدافي است که به اين نهادها شکل داده؟ دفاع صنفي آيا با چشم بستن بر آنها که نيازمند حمايت اند ممکن است؟ اگر نهادهاي صنفي شکل نگرفته و يا نهاد قبيله اي بودند به جاي صنفي تکليف کدام است؟ بايد همگي نظاره گر باشيم و گاه فحشي دهيم و جگرمان با آن خنک کنيم و ديگراني را مقصر قلمداد کنيم يا به قولي ديگر محکمه اي تشکيل دهيم و کساني به اشد مجازات محکوم کرده و بعد آن تخت بگيريم و بخوابيم تا روزي ديگر و سوژه اي ديگر؟ اگر نهادهايي نبودند و يا بودند و به تکليف خود عمل نکردند وظيفه ما به عنوان يک انسان چه مي شود؟ اگر بلد نيستيم يا نمي خواهيم و يا نمي گذارند کنار هم جمع شويم و فعاليت صنفي کنيم، به عنوان يک فرد؛ يک انسان آيا بايد چشم خود بر اين اخبار ببنديم و گوشمان را يکي در و ديگري دروازه کنيم يا به اندازه توانايي از حقوق آنان به عنوان يک انسان دفاع کنيم؟ يکي مي نويسد، يکي مي گويد، يکي فرياد مي زند، يکي مي شنود، يکي پيگيري مي کند هر کس به سهم خود. وقتي دم فرو بنديم نه کسي مي شنود نه پيگيري مي شود، تجربه نشان داده که بي نتيجه نيست حداقل اش آن است که ما که خود چنين مي خواهيم حقوق ديگران را ضايع نکنيم مايي که در موقع کوچکترين گرفتاري توقع داريم همگان برايمان بسيج شوند.
آن چه نوشتم فرقي نيست بين: علي فرحبخش به عنوان يک روزنامه نگار، زندانيان غير سياسي، کودکان محکوم به اعدام زير 18 سال، کودکان کار و خيابان، فعالان کارگري، فعالين دانشجويي، معلمان، محکومان به سنگسار، فعالان حقوق زنان و... چرا که همه آنها انسان اند. (اين لينک ها که آوردم براي يکي دو روزه اخير بود.)

Comments

حامد خان سلام
کتاب جامعه شناسی خودمانی را میخواندم
در مطالب شما هم به دردهای جامعه شناختی ما اشاره شده است.
چگونه میتوان این دردها را درمان کرد؟؟

Posted by: اسرار ازل | Tuesday, 12 June 2007

Post a comment