« 2007-05 | HomePage | 2007-07 »

Monday, 25 June 2007

سفره ام آتش گرفته

چند روز پیش تعریف می کرد دوستی - یعنی نگه داشته بود این حرفش را که برایم تعریف کند - شخصی آمده بود سراغش و سر درد دل را باز کرده بود. می گفت او را نمی شناخته و مشخص بوده که حتی سواد درست و حسابی هم ندارد. جمله ای به نقل از او گفت: "کاش هیچ گاه نفت را بر سر سفره مان نیامده بود که از وقتی آن را سر سفره آوردند سفره مان آتش گرفت". مکث کرد. تکرار کرد: سفره مان آتش گرفت. دوباره مکث کرد. دوباره تکرار کرد: سفره مان آتش گرفت و آنگاه سر درد دل خودش باز شد...
بارها به این جمله فکر کردم، به بحث هایی که حالت دعوا گرفته و هزار بار از سگ پشیمان تر شده ام و عهد کرده ام لال باشم همواره و با کسی بحث نکنم تا چنین جواب هایی نشنوم: در مملکت اسلامی فقیر نداریم. همه آنهایی که می گویند فقیرند می خواهند اسلام را خراب کنند. آنها که حرف از فقر و بدبختی مردم می زنند ضد انقلاب اند، دشمن روحانیت اند، هر آن کس که دندان دهد نان دهد، کفر نگو خدا خشمش می گیره برو توبه کن و...
یاد شعر اخوان می افتم. خانه ام آتش گرفتست... سفره ام آتش گرفتست/ آتشی جانسوز....
از فراز بامهاشان شاد / دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب / بر من آتش به جان ناظر / در پناه این مشبک شب...
شعر اخوان با صدای شجریان
بعضی وقت ها به سرم می زنه توبه کنم از این کفریاتی که میگم تا خدا به ما هم مثل بعضی ها که خودشان را بنده خالص می دانند عنایت کند و اینقدر دروغ بافی نکنیم و چیزهایی را که وجود ندارد (مثل همین فقر که القاء آمریکا و هیفوس و غیره است) نبینیم و نشنویم.
خیلی دلم می خواد مخم تعطیل بشه، مثل خیلی هایی که مخ شان تعطیله. فکر نکنم به هیچ چیز. خیلی وقت ها تلاش می کنم ولی بعدش بیشتر به همان چیزی که می خواستم فکر نکنم، بیشتر فکر می کنم، بعد نتیجه اش می شه تو خواب یک دعوا دارم با بقیه سر آن موضوع و هم در بیداری، اگر کسی تو کوچه خیابون من را ببینه دارم راه میرم و با خودم حرف می زنم فکر بد بد نکنه بگه موبایل خریدم یا دارم بحث می کنم یا دعوا، اینم آخر و عاقبت ما که خزعبلات یه عده تو خواب و بیداری هم دست از سر ما بر نمی داره. یه چیزایی آخه دست خود آدم نیست. کسی حاضر میشه ما را به تخت ببنده فکر کردن را ترک کنیم؟

Saturday, 23 June 2007

به من بینوا کمک کنید!

همه چیزمان به همه چیزمان میاد الحمدلله. گوگل ریدرم پاک قاطی کرده. یک سری فیدها را می شناسد و قبول می کند اما جزو لیست نمایش نمی دهد مگر اینکه هر دفعه هی فید را وارد کنی.
دنبال یک rss reader خوش دست می گردم مانند گوگل ریدر تحت وب باشد و نیاز به دائم الآنلاین بودن نباشد. از فارسی پشتیبانی کند و امکان فیلتر کردن (جدا کردن) کلماتی کلیدی در متن محتویات را داشته باشد.
دوستان اگر چنین موردی را سراغ داشتند معرفی کنند انشالله یک در دنیا دو و نیم در آخرت عوض بهتان بدهند.

Wednesday, 20 June 2007

پس لرزه های ذهنی و دهن کجی رسانه ای

امروز حدود ساعت شش و نیم بعد از ظهر زلزله ای آمد 4/4 ریشتر ولی فکر می کنم حدود 5 ریشتر بود. از این برآوردهای متناقض در دیروز می توان پی برد که شاید آمار زلزله هم با مصلحت همراه باشد وقتی 9/5 می رسد به 6/5 و پایین تر! سر کار نشسته بودم پشت کامپیوتر که حس کردم میز تکانی خورد، اولش دنبال آدم می گشتم چون فکر کردم کسی برای اینکه سر به سرم بگذارد لگدی چیزی به میز زده و این لگد از میز به صندلی منتقل شده و آن را لرزانده. چند ثانیه ای بعد شاید ده ثانیه بعد دوباره تکانی را احساس کردم و باز هم اطرافم دنبال آدم مریضی که به میز لگد می زد می گشتم. تکان محسوس بود و ادامه داشت تا اینکه یکی از همکاران که ایستاده بود و با تلفن صحبت می کرد گفت زلزله. همه رفتیم بیرون توی کوچه. کوچه تنگه بله زلزله قشنگه بله، دست به زلفاش نزنید خودش می لنگه بله... گمانه زنی ها شروع شد. بحث راجع به زلزله شروع شد. همکار بغل دستی ام می گفت که فکر می کرده من صندلی اش را تکان می دهم تا سر به سرش بگذارم و وقتی می بینه من این کار را نمی کنم به دنبال کس دیگری می گردد! یک آخوندی آن گوشه موکتی انداخته و نماز آیات می خواند، همه او را دیدند. توی دلم گفتم اگر نماز آیات می تونه جلوی زلزله و فعل و انفعالات درونی زمین را بگیره پس استکبار جهانی را هم می دونه نابود کنه، گفتم پیشنهاد کنم از خیرش گذشتم. علیرغم اینکه فرموندار قم دیروز اعلام کرده بود که هیچ کس از زلزله نترسیده و به کوچه خیابان نیامده، دوستان از محل های خود می گفتند که مردم پس از زلزله و بخصوص شب برای خواب به فضاهای سبز و پارک ها و محیط های سرباز پناه برده بودند، حتی گفته شد که تعداد زیادی از خانواده ها برای فرار از آوار به محیط باز جمکران و اطراف آن پناه برده بودند. پس معلوم شد علیرغم توهم فرموندار مردم شهر ما نه ایمان قلبی دارند و نه شجاع اند وگرنه با گفتن یک بسم الله یا خوندن آیت الکرسی و فوت کردن به تاق، زیر سقف خانه شان می خوابیدند. مهمتر از این اما این فرار از ساختمان ناشی از عدم رعایت اصول ایمنی در ساختمان سازی است و فرسوده بودن بافت بسیاری از مناطق شهری، شهری که با یک تلنگر متلاشی می شود، و مکان هایی که احتمال سالم ماندن آنها می رود موسسات مذهبی، هتل ها، ادارات دولتی، پاساژها و برخی محله های اعیان نشین است که خدا هم با اینها پارتی بازی می کند و ساختمان هایشان را خراب نمی کند!! بیخود نیست میگن هر چی سنگه مال پای لنگه.
آدم وقتی در یک محیط و در متن یک کاری هست نمی تواند قضاوت درستی راجع به آن داشته باشد تا وقتی که بیاید از بیرون نگاه کند. وقتی از بیرون نگاه می کنی هدف یک رسانه چیست؟ آیا هدف پوشش یک رویداد است یا می توان با یک اطلاع رسانی صحیح از بروز یک فاجعه جلوگیری کرد. وقتی فاجعه می گویم سیل و زلزله و گردباد و توفان و حمله جنگی تفاوتی ندارد. روی دادن هر یک می تواند خسارات مالی و جانی فراوانی بزند که جبران آن حتی غیرممکن باشد. یک رسانه می تواند راه مقابله درست با یک بحران را در مواقع حساس آموزش دهد و یا با تخدیر و به بازی گرفتن اعتقادات مردم، هوشیاری آنها را کاهش دهد، این باز ایرادی ندارد اما اگر جان آنها را به خطر اندازد چه؟ این جنایت نیست؟ اخبار ساعت 11 شبکه قم (اولین بخش خبری بود که پس از زلزله شنیدم) خبر زلزله امروز را گفت و بلافاصله گفت که بعد از زلزله نماز آیات واجب می شود و بر آنها هم که زلزله را حس نکرده اند واجب است که بخوانند. صدا و سیما که می توانست در 30 ثانیه بهترین راهکارهای تدافعی در برابر زلزله را بیان کند و یا حداقل رعایت احتیاط شهروندان را خواستار شود توصیه به خواندن نماز آیات می کند و آنقدر هم نجابت ندارد این رسانه که لااقل متذکر شود این نماز که باید بلافاصله بعد از زلزله خوانده شود چون احتمال آمدن پس لرزه هست در محیط سربسته خوانده نشود تا اگر پس لرزه ای آمد سقف روی سر یارو خراب نشود یا کنار شیشه نباشد و فلان و فلان. من هر چی فکر می کنم می بینم خودم هیچی بلد نیستم راجع به واکنش مناسب به زلزله یا مثلا نقاط امن در خانه یا محل کار. خلاصه این رسانه ملی نمی دانم به عمد یا غیر عمد نانجیبی می کند چرا؟ شاید برای کاهش جمعیت.
دیشب بعد از زلزله نشستم صفحه حوادث اعتماد پنجشنبه را می خواندم که گزارشی داشت از دو اعدام در کرج و چند خبر قتل و غارت. داشتم فکر می کردم آنهایی که آمادگی آن را دارند که فوری با نماز آیات جلوی حرکت گسل ها را در زیر زمین بگیرند چگونه به راحتی دزدی می کنند و همدیگر را می کشند؟ (این رفتار دوگانه آدمیزاد چگونه توجیه می شود؟) آنها که به راحتی حکم اعدام و سنگسار می دهند آیا باور ندارند که به تکانی ممکن است زندگی شان تمام شود؟ آنها که ایمان شان میلیاردها بار از ما قوی تر است. داشتم فکر می کردم. یاد مناطق جنوبی کشور بودم که چگونه فراموش شدند. اصلا کسی به مصیبت آنها توجهی نکرد. در فکر این بودم که وقتی رسانه نا ملی، ناتلنگی می کند و بر روی چنین حوادثی در کشور چشم می بندد و اگر به ماشین این یارو نصرالله یا بعضی ها تو فلسطین و لبنا خط بیفتد تلویزیون خشتک ما را به سرمان می کشد. ما رسانه نداریم درست ولی در همان حد اندک امکاناتی که داریم می توانیم روایت دست اولی بدهیم از اطرافمان. طبعا خیلی ها می ترسیدند و به کوچه و خیابان رفتند اما وقتی دبیران خبر تلویزیون ما را به تخم چپ خود هم نمی گیرند ما می توانیم بنشینیم، بنویسیم و اعتراض کنیم. ممکن است آوار روی سر آدم بیاید و یا آدم را باد ببرد و یا غرق شود اما همان اندک روایت و اعتراض هم اگر نباشد، غم باد می گیریم می میریم که. اگر ما گزارش روایت نکنیم هر آنچه را می بینیم حتی چگونه قرار است عمق فاجعه را مشخص کنیم، اینجا اتفاقی نیفتاده اما اگر یک نفر در مناطق جنوبی در وبلاگش می نوشت از مشکلات آنجا یا اینکه زنگ می زد به دوستانش که وبلاگی دارند و روایت دست اولی می داد روزانه آنگاه می توانست نگاه رسانه ها را به سوی خود بکشاند، رسانه نا ملی که نمی آمد، رسانه های خارجی که می آمدند. وقتی دیشب تصمیم گرفتم پس از لرزش بنویسم برای اینکه یادآوری کنم که اگر من ننویسم این مواقع و تو ننویسی اتفاقی نمی افتد، اگر بنویسیم هم اتفاقی نمی افتد فقط خاصیتش اینه که عقده ای نمی شیم.
داشتم فکر می کردم کاش وکیلی، حقوقدانی یک متن شکایت تنظیم می کرد از صدا و سیما به جرم انعکاس اخبار غیر صحیح، به جرم توهین به انسان هایی که از نژاد و شهر دبیر خبر صدا و سیما نیستند، به جرم عوامفریبی به جای آموزش صحیح. جرایم را باید یک حقوقدان تنظیم کند ما که سرمان نمیشه ولی اگر چنین کاری می شد خودم اولین نفر می رفتم شکایت می کردم. حیف که سراغ کسی نمی شه رفت چون برای چنین مواقعی آدم را دست می اندازند و به آدم می خندند. ولی ما نفهمیدیم که بالاخره آمدن بلایای طبیعی برای غیر فک و فامیل ضرغامی جای خوشحالی دارد؟ آقای صدا و سیمای نا ملی تو که بر مصیبت هم کیشان و هم وطنان خودت اظهار خوشحالی می کنی بر مصایب دیگر انسان ها چه ها که نمی کنی؟
می دانی اگر می شد شکایت کنیم، یک نفر، ده نفر، صد نفر بهترین واکنش بود که ما را به چشم حیوان نبیند و هم وطنان جنوب کشور را چون فلسطینی نیستند فراموش نکند.
نتیجه گیری سر هم بندی: می خوام بگم که نقش رسانه تیتر یک کردن یک اتفاق یا خسارات آن نیست، بخصوص در مواقع بحرانی برای کاهش خسارات جانی و مالی باید با حداقل امکانات به مردم اطلاع رسانی کرد. نه اینکه بگذاریم مثلا تعداد کشته های توفان گونو شمارش شود بعد آن را تیتر یک کنیم و یک گزارش مفصل هم برویم. وقتی احتمال آن را از مدت ها قبل می دادند چند ساعت قبل اطلاع رسانی شد و بعد آن چقدر پیگیری شد؟ راستی چند نفر از آن مردم می دانستند در برابر توفان و یا سیل چه باید بکنند؟ گاهی یک آگاهی کوچک می تواند جان خیلی ها را نجات بدهد. حالا نمی دانم رساندم منظور را یا دو زاری ات کجه؟ می دونی که مطالب ما از آشمون اومده هیچ عیب و نقصی نداره، عیب و نقص از همونی است که مطلب را نگرفته!!!
يک زن و يک مرد پنجشنبه در تاکستان سنگسار مي شوند من نمی فهمم چطور میشه طرف اختیار بدن خودش را هم نداشته؟ آخه چرا کار ما شده همه اش فضولی تو کار دیگران؟ پس اون ولا تجسسوا که میگن چی چیه؟ ولا تجسسوا هم نکنه خودی و غیر خودی داره؟ نمی دونم چی بنویسم فقط می تونم بگم سنگسار چنان وحشیانه است که شنیدنش هم مو به تن آدم سیخ می کنه و با آن مخالفم.

Monday, 18 June 2007

مردم تهران سالم باشند دیگران به جهنم! / اطلاع رسانی به شیوه رسانی ملی

هفت و ربع بعد از ظهر دوشنبه است. ساعت 6 زلزله آمد، آن هم از پاقدم ما! از صبح به اتفاق یکی از دوستان بیرون شهر بودیم. کلید انداختم، در را باز کردم، وارد خانه شدم، موقع بستن در یک حالت تیلو تیلو خوردن، لکه (به ضم لام و تشدید کاف) رفتن و پرتاب شدن یک تا دو متری از جای اولم جابجا شده بودم، اولش فکر کردم نوبت به ما رسیده و عده ای ریختند بگیر و ببند راه بیندازند در را هل داده اند که وارد شوند پس در یک حالت واکنشی دو دستی در را چسبیدم که ببندم! بعد فکر کردم چقدر عقل کلم با این فکرم، خوب اگر کسی در را هل بدهد بعد وارد می شود دیگر، خوب خودشان می دانند ما جای مان مشخصه و هر وقت می خواهند می توانند حکم بگیرند پس نیاز به زور ندارد. بعد فکر کردم که چشم هایم سیاهی رفته و سرگیجه گرفتم که تیلو تیلو رفتم. بعد گفتم بس که کفر گفتیم خدا خشمش گرفته سر به سر ما می گذارد. بعد فکر کردم صدای مختصری هم آمد گفتم شاید گازی چیزی جمع شده انفجار روی داده، رفتم تو سرک بکشم دیدم ابوی داره میاد تو حیاط. خواب آلود بود. گفت زلزله شده؛ تازه فهمیدم چقدر نابغه ام. رفتیم تو کوچه. همسایه ها آمده بودند بیرون. یکی می گفت زلزله بوده، یکی می گفت انفجار بمب بوده، یکی می گفت نطنز را زدند لرزه اش به اینجا رسیده، خیالشان را راحت کردم که اگر آمریکا بخواهد حمله کند بالاخره قبلش یک خبری می دهد، آخه به عراق قبلش هشدار داده بود. موبایل ها بلافاصله قطع شده بود، حسن تکنولوژی و مخصوصا وسایل ارتباطی در مملکت ما اینه که درست زمان و مکانی که لازم است و به کار می آید از کار می افتد. آمدیم و زنگ زدیم به فک و فامیل همه جای شهر زلزله شدید بوده، ظاهرا در بعضی نقاط شیشه های برخی ساختمان ها هم شکسته. تهران هم زنگ زدیم، می گفتند که اعلام کرده اند زلزله تهران آمده و شهرهای اطراف را هم لرزانده. شبکه خبر را گرفتیم. شش و نیم بود. گفت زلزله در اطراف شهر تهران آمده، یعنی حتی یک نفر از خبرنگاران و کارکنان دستگاه عریض و طویل صدا و سیما در قم برایش مهم نبود که زنگ بزند و خبر را بدهد یا داده و برای مرکز اهمیتی نداشته اعلام کنند. چند دقیقه بعد با ظاهرا رئیس مرکز زلزله شناسی گفتگو کرد شدت زلزله اعلامی موسسه ژئوفیزیک را غیر معتبر می خواند، می گفت 6/5 ریشتر ولی ظاهرا قبلش 9/5 و 2/5 ریشتر هم اعلام شده بود. می گفت این اعداد اعشاری اش اهمیتی ندارد که در آن خرد بشیم، راست می گفت وقتی همه چیز مملکت کیلویی شود و رای و نظر عشقی جای رای و نظر کارشناسی را بگیرد همین می شود. گفت مرکز زمین لرزه 20 کیلومتری شهر کهک در نزدیکی قم می باشد. قبلا ظاهرا مراکز دیگری برای این زمین لرزه اعلام شده بود. در برابر این سوال مجری که حالا تکلیف مردم چیه، گفت که مردم تهران و کرج نگران نباشد، زلزله مرکزش قم بوده و برای تهرانی ها هیچ اتفاقی نمی افتد و هیچ خطری تهران را تهدید نمی کند و مجری نسبتا محترم هم سوال نکرد که حالا شهرها و روستاهای اطراف مرکز زلزله چه کنند؟ منتظر زلزله های بعدی باشند یا چون خطر از تهران گذشته هر چه اتفاق افتاد به تخم رسانه ملی؟ جالب اینکه در اخبار ساعت هفت یا چند دقیقه قبل ترش گفت که سقف و دیوار یک سری از خانه ها در شهر قم و روستاهای اطراف ترک خورده و در اخبار هفت یا هفت و ربع گفت خوشبختانه هیچ خسارت جانی یا مالی این زلزله در برنداشت. یک زلزله هم در حوالی جنوب کشور رخ داده بود اخبار ساعت هفت اشاره ای به آن کرد.
آن چیزی که هست اینقدر خانه های کلنگی و مفنگی در این شهر ما وجود دارد که با یک باد و یا باران احتمال خرابی اش می رود چه رسد به زلزله، خانه های روستایی که دیگر جای خود دارد. یاد توفان گونو در شهرهای جنوبی کشور می افتم و نحوه اطلاع رسانی و اعلام میزان خسارات از سوی مقامات و منابع محلی پس حق داریم هر آمار و هر اعلامی را باور نکنیم، مخصوصا اگر رسانه ملی بدهد.
الان که این را روی وبلاگ می گذارم 50/7 دقیقه است و خبر جدیدی ندارم. ولی چشم مان به دنبال رسانه های خارجی است که این خبرها را پیگیری کنند و اطلاع رسانی دقیقی داشته باشند مثل زلزله بم، کلا چنین وقایعی را می گویم نه به خاطر اینکه مثلا بیخ گوش ما اتفاق افتاده. که این یک نمونه از بی مسئولیتی رسانه ملی در اطلاع رسانی صحیح و سریع به مخاطب است.
سازمان زمين شناسي آمريکا بزرگي زلزله را به ‌٥/٥ و عمق آن را به ‌١٠ کيلومتر اصلاح کرد
پی نوشت: الان اخبار ساعت 8 با بیدهندی از موسسه ژئوفیزیک مصاحبه کرد گفت چند تا پس لرزه آمده و احتمال دارد شب زلزله شدیدی بیاید. در این شهر خانه های فرسوده بسیاری وجود دارد چه در بافت مرکزی شهر چه حاشیه شهر. فکر می کنم با یک زلزله بیش از نیمی از خانه های شهر خراب شود. به عنوان کسی که روزگاری با خبر محشور بودم آرزو می کنم رسانه ها موقع رویدادها مثل جریان زلزله بم عمل کنند. این رسانه ها حتی در مورد توفان گونو با وجودی که اخباری نگران کننده می رسد هنوز دست به عصا راه می روند شاید رسانه های خارجی هم از توقیف می ترسند!
به کدامین این مراکز می توان اعتماد کرد؟
پی نوشت 2: بالاخره کی راست میگه؟ خسارت بوده یا نه؟
تنها تعدادي از روستاها و بخشي از مناطق فرسوده شهر كهك آسيب ديده است
زلزله عصر دوشنبه باعث شكسته شدن شيشه‌هاي برخي منازل و ترك خوردگي خانه‌ها در شهر قم شد
پی نوشت 3: کی راست میگه؟ دشمن!
مردم قم در حياط خانه ها وخيابا نها به سر مي برند
فرماندار قم هجوم مردم به خیابان ها را شایعه خواند!
پی نوشت 4: مرگ مردم برای رسانه ملی اهمیت ندارد خبر هشدار ستاد حوادث غیر مترقبه را روزنامه ها فردا چاپ می کنند!
دبير ستاد حوادث غيرمترقبه قم با هشدار نسبت به پس‌لرزه‌هاي احتمالي: مردم در فضاهاي باز مستقر شوند
آیا صدا و سیما کوچک می شد اگر هشدار این ستاد را برای پیشگیری از یک فاجعه منتشر می کرد؟
پی نوشت 5: خسته شدم. یک بار گفتم هی آنلاین پست را تکمیل کنم ببینم چه مزه ای میده. علت بیشترش هم این بود که گفتم حالا یکهو زلزله شدیدتر آمد و همه چیز خراب شد بگذار اقلا بخشی از حرفم را زده باشم. حالا من حق دارم به اندازه یک دو ریالی به صدا و سیما و اخبارش اعتماد نداشته باشم. یکی از دوستان می گفت سال ها پیش تلویزیونش را فروخته جارو برقی خریده. حالا نه تنها دیگه مثل تلویزیون آشغال پخش نمی کنه بلکه آشغال ها را هم جمع می کنه. رسانه ای که خشونت ترویج می کند و وقتی به خاطر چهارتا سنگ و چوب خودش را پاره می کند وقتی حتی حاضر نباشد یک اطلاع رسانی درستی برای کاهش خسارت جانی انسان ها داشته باشد به درد دم بندگیر آب می خورد. واقعا دیدن چنین رسانه ای مایه ننگ نیست؟
ساعت 9 شد خسته شدم. برم. ولی انصافا مردم اگر بخواهند به این رسانه مثلا ملی اکتفا کنند به نظرم فاجعه ای رقم می خورد. اینجا اهمیت و نقش سایر رسانه های دیداری و شنیداری مشخص می شود.

تعطیلی ناگهانی و جلوگیری از حادثه ای دلخراش

ظهر امروز در ابتدای خیابان صفائیه چند متر بالاتر از کوچه سپاه وزش باد باعث سقوط تیرک روشنایی خیابان شد. علت سقوط این تیرک (اگه این که حداقل سه چهار متره تیرک بهش میگن پس تیر چنده متره؟) شکستگی پایه بتونی آن بر اثر وزش باد می باشد. بر اثر سقوط این تیرک بر روی یک موتورسوار که در حال عبور از خیابان بود، وی به شدت مجروح و روانه بیمارستان شد.
گفتنی است خیابان صفائیه از شلوغ ترین و پر رفت و آمدترین خیابان های شهر قم می باشد.
لازم به ذکر است امروز یک شنبه (حساب روز از دستم در رفته) به علت مرگ یک مرجع در شهر قم تعطیل رسمی اعلام شده بود.
اظهار نظر خودم: هر چی حساب می کنم اگه امروز تعطیل نبود و عبور مرور عابران پیاده و وسایل نقلیه مثل همیشه بود اقلا ده، بیست نفری لت و پار می شدند. به همین خاطر برای جلوگیری از این گونه حوادث طبیعی (در مملکت ما طبیعی شده دیگه این حوادث نه؟) پیشنهاد می کنم هنگام کارگذاری تیرک های روشنایی خیابان به جای بتون از تف استفاده شود هم استحکامش خوبه هم به بیدی نیست که به یه باد بلرزه! یا یک تابلوی تنفس ممنوع کنار هر تیرک نصب شود و روی آن نوشته شود به علت سر هم بندی با دم و بازدم حاصل از تنفس شما امکان سقوط این تیرک وجود دارد! یک تابلو هم سر در شهر نصب کنند و روی آن بنویسند وزش نسیم در این شهر تا اطلاع ثانوی ممنوع! تازه دست استاندار هم درد نکنه که امروز را تعطیل کرده بود، این تعطیلی خودش باعث نجات یک عده ای شد.

Sunday, 17 June 2007

انگشت تو دماغ سعدی

بنی آدمی مول یکدیگرند
که در آفرینش چو گربه؛ سگند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها می زنند خود به خواب
تو کز محنت دیگران باغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
این خبر را بخوانید از عدم اطلاع رسانی و ضعف امداد رسانی در مناطق سیل زده جنوب
و این روایت تکان دهنده از خودکشی یک کارگر را
اگر محدودیت های رسانه ای نبود از قول خیلی از کارگرها که دوره اش کرده بودند باید می نوشت " پس چرا خدا درد ما را نمی بینه؟" (البته این را تلطیف کردم که کفر نشه!) این که می گویم از قول خودم نیست خبرنگارانی که برای پوشش تجمعات کارگری می روند باید زیاد این جمله را شنیده باشند و بسیار جمله های دیگری که از سر ناچاری به زبان شان جاری می شود. در پاراگراف های آخر سخن آن اسیر جنگ را بخوانید.

Saturday, 16 June 2007

وصیت نامه / من قبر می خوام یالا

امروز جریانی اتفاق افتاد بیشتر از همیشه به فکر فرو بردم. همیشه دوست داشتم وقتی می میرم به جای زیاد کردن صدای قرآن یک نوار شاد بگذارند تا هر که از کوچه می گذرد به ترقص بگذرد و این شادی اش روح مرا نیز شاد کند. دوست داشتم هیچ قاری برایم قرآن نخواند (چه خوش صدا و چه ناخوش صدا)، هیچ مداحی در مرگم مداحی نکند و هیچ آخوندی برایم روضه نخواند و در فضایل کسی که نمی شناخته داد سخن سر ندهد و هیچ ختمی در مسجدی گرفته نشود، هیچ غذایی به هیچ مرده خوری ندهند که اگر خواستند بدهند به گرسنگان دهند نه یک مشت گردن کلفت.
امروز اما در مراسم خاکسپاری بچه یکی از آشنایان به فکر فرو رفتم؛ حین تلقین، همین که هی قالَ قالو می کنند. هی گفت و هی گفت و هی گفت. همین که مرده را خر فهم می کنند که تو فلانی هستی دینت فلانه و ایمانت فلانه. بلد هم نباشی یاد می گیری سر نکیر و منکر را کلاه بگذاری! هی گفت و هی گفت و هی گفت آن هم یک بد صدای تمام عیار و مرا به فکر فرو برد که من خرس گنده معنی این حرف هایی که این آقاهه خوش صداهه(!) زد نفهمیدم یک بچه چهار، پنج ساله آخر چطور بفهمد؟ اگه نیاز به فهمیدن طرف نیست پس چه ضرورتی دارد و اگه نیاز به فهمیدنه طرف که مرد دانشمند میشه که این حرف ها را بفهمه؟ اما یک نکته برایم جالب بود و آن اینکه تورم هم آزمایش الهی است (باید برم دنبال روایتش) خیلی چیزها را شنیده بودم آزمایش الهی است اما تورم جدید بود مثل اینکه یکی بگه گرانی سیب زمینی آزمایش الهی است. پس نگو منفی بافی. به دنبال یادگیری هم هستم آن هم چیزهای جدید. مثل همان پیشنهاد کنفرانس "نقش چای در اسلام". اما کسی جدی نگرفت. نکته مهمی را کشف کردم و آن که چرا هیچ روایت یا حدیثی درباره چایی وجود نداشته در اسلام یا وجود داشته و کشف نشده. کاروان های تجارتی ادویه جات زیاد از عربستان عبور می کردند اما آیا پای چایی به آنجا نرسیده بود، آن هم در حالی که چایی 5000 سال پیش در چین کشف شده و مورد استفاده قرار می گرفت. حدیث هم که در مورد چین داریم: اطلبوالعلم ولو بالسین. پس این سکوت برای چیست؟ اگر آن موقع بود در عربستان آیا حرام اعلام می شد یا حلال؛ خود تئین چایی هم می گویند سکرآور است. این حلقه مفقوده ای است که باید کنفرانس ها برایش تشکیل شود و محققان در زمینه آن دست به کار شوند که چرا اسلام فقط زورش به شراب رسیده (بعید می دانم آن زمان می توانستند شراب را تقطیر کنند و عرق بگیرند از آن) و از مثلا چایی غافل شده که مسلمانان امروز همه به چایی معتاد باشند؟ حالا بگذریم شاید بعدا یک پست برای این موضوع نوشتم.
اما جمله مهمی که باعث سردردم شد این بود که روضه خان گفت که پدر و مادر کودک خجالت نکشیدند با وجود پهلوی شکسته فاطمه به دکتر و بیمارستان مراجعه کردند و شفا از آنها می خواستند. هر جا بود شاید اینجا عنان اختیار از کف می دادم. ولی فکر کردم باز هم خیلی نجابت دارند بعضی ها (نه این یا آن روضه خوان بلکه تفکری افراطی را منظورم است) که هر چه دکتر و پرستار است تکفیر نمی کنند و در بیمارستان ها را نمی بندند و مطلب دکترها را به آتش نمی کشند و اطبا را به جرم دخالت در کار خدا زنده زنده نمی سوزانند که اگر عزم چنین کاری می کردند چنان با استقبال عامه مواجه می شد؛ دیدنی. همان دعانویس و جن گیر هم از سر ما زیاد است. بی اغراق می گویم. ما الاغ سوارها که سوار ماشین آخرین مدل می شیم. بیخود نیست که رفتم تو خط اینکه یک الاغ بگیرم به عنوان وسیله نقلیه و شاید گرفتم به همین زودی ها.
تازه فهمیدیم ای دل غافل فقط ملک گرون نشده قبر هم یک رشد قیمت خوبی کرده. از خیر حرم بگذریم که 80 میلیون به بالاست می گویند. تو باغ بهشت شده 5/3 میلیون یک قبر. با عوارض و کفن و دفن حتما کلی باج به این و اون نزدیک 4 میلیون. حساب کردم برای خریدن یک قبر بدون هزینه های جانبی باید بین 2 تا 3 سال درآمدم را پس انداز کنم؛ آن هم به این امید که فقط جایی برای مردن داشته باشی. اینکه تازه چیزی نیست حساب کردم فرمایشجات عدالتگویان را که زیر خط فقر نداریم و کسانی با درآمد روزی یک دلار را زیر خط فقر ندانسته بود. با ماهی 30 هزار تومان درآمد طرف اگر هوا بخورد و هوا بریند 116 سال همه درآمدش را باید پس انداز کند تا بتواند فقط یک قبر در مملکت گل و تیغاله بخرد. گلش که معلومه کیانند، تیغاله هایش هم که ماییم.
چند روز پیش با یکی از دوستان صحبت بود. می گفت که آرزو دارد پس از مرگش جنازه اش را بسوزانند و خاکسترش را باد دهند. من هم آرزو می کنم کاش مرا هم بسوزانند یا حداقل توی باغچه خونه مون خاکم کنند. تازه دوست دارم به جای آب فلان و آب فلان و این حرف ها روی جنازه ام بشاشند. امروز دوباره قاطی کردم و با خدا کشتی گرفتم و ضربه فنی اش کردم؛ یک روز کشتی، یک روز محکمه. جریان این کشتی ها و محکمه ها را شاید یک روز نوشتم! حالا معنی این جمله را می فهمم که "توی این مملکت جایی برای مردن ما بیچاره ها هم نیست" نمی دانم اول بار از که شنیدم. در جایی که بهترین آرزو، مرگ می تواند باشد اگر قبلش کشته نشوی، حالا می فهمم چرا عده ای از همان مرگ هم گریزانند.
اواخر سال گذشته یکی از همکاران می گفت ارشاد و استانداری قراره به خبرنگارها یک قبر هدیه بدهد یادم نیست می گفت رایگان یا قسطی؟ بعید می دانم به دروغ گفته باشد ولی الان به ذهنم رسید پی آن را بگیرم. درسته که دوران و دستگاه دولت چه اون طرفی چه این طرفی ما را به رسمیت نمی شناسند اما فکر می کنم حداقل از مرگمان استقبال کنند. آقایان اگر قبر مرا بدهید قول می دهم زودتر بمیرم، مفتی هم نمی خواهم قسطش را می دهم. آقایان جنت مکان می دانید که خیلی از آنهایی که فرق خبر و میخ طویله را هنوز هم نمی دانند به اسم خبرنگار و با شرایط خوب صاحب زمین و خانه شدند. ما البته هنوز [...] خر هم نداریم. البته به آن هم کاملا افتخار می کنم چرا که طوری کار کرده ام که افسارم دست هیچ کسی نیفتد و نه دستمالی به دست گرفته ام و سعی کردم حقیقت را جعل نکنم. اما این حکومت برای کسانی مثل ما که امیدی به زندگی ندارند چه می خواهند بکنند؟ آیا نمی خواهند شرایط مرگمان را تسهیل کنند؟ تازه ما که از شرایطمان ناراضی نیستیم این می گوییم وای به حال آنان که ناراضی اند.
باید یک وصیت نامه رسمی بنویسم که نه تلقینی، نه قرآن خوانی، نه مداحی، نه روضه خانی، نه مسجدی، نه ختمی. کسی هم حق ندارد بیاید. کاش توی توالت عمومی دفن ام می کردند.
یک پیشنهاد سازنده هم دارم و اینکه اگر به جای وام ازدواج، وام مرگ (قبر و کفن و دفن) می دادند چه خوب می شد. این را جدی می گویم و نیش و کنایه هم در آن نیست. حساب دو دو تا چهارتاست و خیلی ها به آن نیاز دارند.

Sunday, 10 June 2007

دفاع فردي در غيبت نهادهاي صنفي

کم نيستند اخباري که هر روزه از جلوي چشمان خواب آلوده مان رد مي شوند يا گوشمان که يکي اش در مي شود و ديگري دروازه پذيراي اخباري مي شوند که هر يک از ديگري در نقض حقوق انساني پيشي گرفته؛ به زبان که مي رسد اما، به دو گونه غالب، جاري مي شود: چشمانشان کور شود، حق شان است، مي خواستند نکنند و گونه ديگر فحش است شايد از ته دل نثار مي شود و ابراز همدردي با افرادي که حقوق شان پايمال شده. پس از آن حافظه موقت شان پاک مي شود تا صرف انجام امور مهمتري چون خواندن يا فرستادن اس ام اس يا تعريف کردن جوک شود يا دست انداختن و صفحه گذاشتن و خنديدن به ريش اين و آن. اينان توقع دارند شبانه بي آنکه خوابشان آشفته گردد، سقف آسمان سوراخ شده و نجات گراني ظهور کنند و همه چيز را ديگرگون کنند و آنها را نيز بر سر خوان نعمت نشانند. گونه سومي هم هستند: گلائيون (جمع مکسرِ مربعِ مثلثِ مدورِ مفصلِ گلايه!) که بر خلاف قبلي با منطق با قضيه برخورد مي کنند اما تلاش براي کاهش تجاوز به حقوق انساني را وظيفه ديگران مي دانند و وقتي بر منبر سخن مي نشينند گويي از روزني تونلي ساخته اند اما وقتي دقيق مي شوي مي بيني از تونل به اندازه روزني نيز بهره نمي گيرند نه قدم به پيش مي گذارند و نه شان خود مي دانند که قدم هاي ديگران همراهي کنند. چون فرمانده اي مي مانند که تلاش مي کنند ديگراني به خط مقدم بفرستند که اگر خطري بود ديگراني هزينه بپردازند و گاه پيروزي خود جلو افتند. و آخرين گونه آنهايي که جلو مي افتند که البته اينان نيز با هر کميت و کيفيت کاري اما از هر طرف تيري از اتهام نصيب مي برند.
هزار باره شنيده ايم که ايراني ها توان و تحمل جمع شدن و کار گروهي ندارند آنها فرق بين دعواي گروهي با جلسه گروهي را درک نمي کنند و... اما هيچ گاه به اين فکر نکرده ايم که ما که اين مي گوييم شرح حال خودمان را به زبان مي آوريم. شرح حال کساني که حاضر نيستند زير يک سقف جمع شوند چون هدفي ندارند! برخي از آنها که از استبداد گلايه مي کنند خود مستبند و تحمل شنيدن انتقاد ندارند، آنها که دايي جان ناپلئون وار همه مشکلات را به گردن اين و آن مي اندازند خود معلوم نيست چقدر در اوج گرفتن آن دخيل باشند؟ آنها که بي ادبي ديگري را مي بينند معلوم نيست لقمان وار درس بگيرند مهم آن است کژي خود را ناديده مي گيرند و حصار تقدس به دور خود مي کشند؛ گويي در قابي مي نگرند از آينه تهي شده که قد و قامت ناظر را نمي نماياند: هر عيب که هست از ديگران است.
اما خود تو چه؟ تو که توقعي داري ديگران تو را پرستش کنند، تو که دوست داري در کوچکترين سختي ديگران غلام وار به نوکري ات صف ببندند. تو که توقع داري در حين روي دادن مشکلي برايت ابر و باد و مه و خورشيد و فلک از کار بايستد، تو خود در قبال هم نوعانت چه کرده اي؟
آن دسته که روش شان بر سياق عقل است و استدلال، نه احساس و فحش، از ضرورت تشکيل نهادهاي مدني ياد مي کنند اگر بخشي از اين نهادها نقش ماشين يدک کش را دارند و ديگران را بوکسل مي کنند تا آنها و جامعه اي را به سرمنزلي برسانند، نهادهاي صنفي به عنوان بازوي جامعه در مقابل قاليچه قدرت عمل مي کند که پا از حد خود درازتر نکند؛ حال اين قدرت صاحب يک کارگاه باشد يا بالاترين نهادها و مقامات مملکتي. عده اي از يک قشر و صنف و نه الزاما از يک ديدگاه جمع مي شوند تا گاهِ مشکل نه چون انگشت که مشتي باشند براي احقاق حقوق تضييع شده خود و ساير هم صنفان که حقوق شان پايمال شده. اگر اين نهادها باشند که فبه المراد، اما آيا وجودشان در راستاي همان اهدافي است که به اين نهادها شکل داده؟ دفاع صنفي آيا با چشم بستن بر آنها که نيازمند حمايت اند ممکن است؟ اگر نهادهاي صنفي شکل نگرفته و يا نهاد قبيله اي بودند به جاي صنفي تکليف کدام است؟ بايد همگي نظاره گر باشيم و گاه فحشي دهيم و جگرمان با آن خنک کنيم و ديگراني را مقصر قلمداد کنيم يا به قولي ديگر محکمه اي تشکيل دهيم و کساني به اشد مجازات محکوم کرده و بعد آن تخت بگيريم و بخوابيم تا روزي ديگر و سوژه اي ديگر؟ اگر نهادهايي نبودند و يا بودند و به تکليف خود عمل نکردند وظيفه ما به عنوان يک انسان چه مي شود؟ اگر بلد نيستيم يا نمي خواهيم و يا نمي گذارند کنار هم جمع شويم و فعاليت صنفي کنيم، به عنوان يک فرد؛ يک انسان آيا بايد چشم خود بر اين اخبار ببنديم و گوشمان را يکي در و ديگري دروازه کنيم يا به اندازه توانايي از حقوق آنان به عنوان يک انسان دفاع کنيم؟ يکي مي نويسد، يکي مي گويد، يکي فرياد مي زند، يکي مي شنود، يکي پيگيري مي کند هر کس به سهم خود. وقتي دم فرو بنديم نه کسي مي شنود نه پيگيري مي شود، تجربه نشان داده که بي نتيجه نيست حداقل اش آن است که ما که خود چنين مي خواهيم حقوق ديگران را ضايع نکنيم مايي که در موقع کوچکترين گرفتاري توقع داريم همگان برايمان بسيج شوند.
آن چه نوشتم فرقي نيست بين: علي فرحبخش به عنوان يک روزنامه نگار، زندانيان غير سياسي، کودکان محکوم به اعدام زير 18 سال، کودکان کار و خيابان، فعالان کارگري، فعالين دانشجويي، معلمان، محکومان به سنگسار، فعالان حقوق زنان و... چرا که همه آنها انسان اند. (اين لينک ها که آوردم براي يکي دو روزه اخير بود.)

Monday, 04 June 2007

نفرین

این را که دیدم مثل ده ها مطلبی چون آن که یا می خوانیم یا می شنویم از قربانیان جنگ بی اختیار یاد کشتگان می افتم، یاد بازماندگانشان و خانواده هایی از هم پاشیده از ته دل نفرین می کنم: نفرین ابدی بر جنگ طلبان، نفرین ابدی بر جنگ دوستان، نفرین ابدی بر جنگ آفرینان

Saturday, 02 June 2007

دو بيت شعر بند تنباني

اين را كه ديديد؟ خوش به حال دخترها و پسرهاي پانزده ساله كه خدا اينقدر به فكرشان بوده. پس مشكل اجازه دخترها توسط ولي‏شان براي صيغه شدن هم حل شد؟ وقتي اين حل شد حالا كسي نخواست صيغه را بخواند بايد سنگ زد توي سرش؟
يك شعر بند تنباني رديف گفتم در عرض سه سوت! ولي چون يك مقداري قافيه با ممنوعيت‏هايي مواجه شده و تنگ آمده اگر خواننده به جفنگ آمد همه مسئوليت‏ها متوجه خود اوست!
بيا بريم به عفاف خانم كوچيكه
ضعيفه، كچل، سينه بريده *
تو كه از ناخنت تا بند كيفت
همه را مي‏كنه شلغم جويده
تو تحريك مي‏كني با چشم مستت
اون چشم‏هاش روي ناخن شستت
تو هي مي‏كني تحريك و تحريك
او حرف مي‏زنه از كارد و گزليك
تو هي داد مي‏زني او دست به سنگه
تو فرياد مي‏زني دستش تفنگه
تو چون توي خيابون راه ميري
هم‏اون توي دلش قيقاج ميره
تو ناقص عقل و هرزه، چون صغيري
چرا بي‏اذن اينان راه مي‏ري؟
تو چون آبجي شيطان لعيني
بگو آري، كنيزي، پاك گردي
* خب وقتي سينه مانكن مردم را تحريك بكنه يحتمل سينه زنان اثرات مخرب‏تري بر جامعه داره و امنيت آن را مختل مي‏كنه به همين خاطر بريدنش بهتر از نبريدنشه! حالا مو هم كه باعث دردسر جامعه بشه و آن را به فساد بيندازه بريدنش به ز نبريدن.
یک روز بعد نوشت: یحتمل دیشب شست پایم رفت تو چشمم سوتی دادم یکی ایمیل فرستاد گفت شست پایت را از توی چشمت در بیار که ضایع است. «شصت» غلطه اين شصت عدده، بايد مي‌نوشتي « شست ». الان یک لحظه قاطی کردم نمی دانم قدیم چجوری می نوشتیم همان طور که می نوشتیم درست بود به این نوشته های حالایی نمی شه اعتماد کرد شاید این را هم تحریف کرده باشند! حالا من درستش کردم ولی کسی به ضم شین نخونه برامون درد سر درست کنه فردا بگن از شستن پا شروع کردی آخرش می خواستی همه بدنش را بشویی، و الی آخر. فکر می کنی بعضی ها از این اراجیف نمی گن؟ اگه جوابت نه است خیلی ساده لوحی. یکهو دیدی از یک کلمه نوشتن مفسد فی الارض و السماء و دو تا کره و کهکشان آن طرف تر شدی!

All the posts