« 2007-06 | HomePage
| 2007-08 »
Monday, 30 July 2007
قاطي کردن هزارپا
احساس مي کنم مدتيه قاطي کردنم تشديد شده. ديشب خواب ديدم مرا جاي جعفر سنگسار مي کنند. پريشب خواب ديدم با اجراي يک کنسرت موسيقي و يک نمايش، اعدام و سنگسار در ايران متوقف شده. پريروز داشتم پرونده سنگسار توي شهروند را مي خواندم، با گزارش رفتم به آقچه کند در گودال. گزارش اعتماد درباره زني که کودک 5 ماهه اش را کشت تکان دهنده بود و نبود. نمي دانم چقدر به اين زنان فکر کردي؟ چقدر خودت را جاي آنان گذاشتي؟ چقدر تعصبات که از حفظ کردي را باور داري؟ هيچ فکر کردي اگر جاي اين زن بودي چه مي کردي؟ هفته پيش داشتم با يک اعدام ديگر در ذهنم کلنجار مي رفتم. راجع به آن هم مي خواستم بنويسم اما حيف که همه چيزم قاطي پاطي شد ولي مصمم که بنويسم.
دو تا پروژه نسبتا سنگينه که قول دادم که مي دونم طبق سابقه اي که از خودم دارم هيچ کدام را به موقع نمي رسانم (يعني آنها هم مي دونن ولي ببين آنها ديگه چقدر موفقند که با طناب پوسيده من نه يک بار که چند بار ته چاه مي افتند). يکي در زمينه هنر است و ديگري وبلاگ. پارسال پيشنهاد يک سرويس وبلاگ مذهبي را به جايي داده بودم طبق ضرب المثل معروف چاه نکن بهر کسي اول خودت دوم کسي، يحتمل امسال يقه خودم را گرفت. البته به اين گسترش وبلاگ ها خوشبين هستم مخصوصا اگر نويسندگانشان افراد مذهبي و روحاني باشند. اصلا پارسال پيشنهاد دادم به اطرافيان يکي از مراجع که در درسش در مدرسه فيضيه طلاب را به استفاده از وبلاگ ها و وبلاگ نويسي تشويق کند. بايد دوباره برم تو خط اين پيشنهاد.
چند روزه دارم کارهاي عقب افتاده را سر و سامان مي دهم. دارم فکر مي کنم يحتمل با هزارپا نسبت فاميلي دارم. آخه مگر آدم با يه دست چند تا هندونه بر مي داره؟ اونم هندونه هايي که دست ما بهش بخوره مي گنده؟ شده اين چند روزه کارم توي توالت و توي راه و توي خواب فکر کنم. کدوم جانور آخه توي خواب فکر مي کنه که ما فکر مي کنيم؟
05:55 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (1) | Email this
Tuesday, 24 July 2007
به جاي اعدامي
هيچ وقت شده از کنار بعضي اخبار سرسري رد نشوي، بر روي يک خبر توقف کني، فکر کني، خود را جاي ديگري قرار دهي و آنگاه راجع به آن خبر قضاوت کني؛ منظورم اين است که به جاي اظهار نظرهاي باد معده اي که اتفاقا صاحب نظران همه فن حريفي هم دارند، لحظاتي خود را جاي ديگري و ديگري را جاي خود بگذاريم و آنگاه بتوانيم تصميم درستي بگيريم.
جريانات سينا پايمردي را اگر دنبال نکرده ايد اين دو خبر را عجالتا بخوانيد: "نوازنده ني بار ديگر از مرگ گريخت" و "قول و قرار براي کمک به سينا" و "بشنو از ني چون حکايت مي کند"
اگر چه خبر پيشين راجع به او مدتي مرا به فکر برده بود اما تيتر خبر اعتماد به کل مرا درگير کرد. گزارش را خواندم. انگار رفتم در کالبد سيناي 19 ساله. نشستم در گوشه زندان. با خودم فکر کردم چرا کسي که به دنبال هنر است بايد آدم بکشد. پرسيدم از خودم وجود اين همه عصبانيت در جامعه از چيست؟ سوال کردم چرا کوچکترين حرف و حرکتي به دعوا و ضرب و شتم مي انجامد؟ اصلا چرا دعوا بايد بر سر حشيش باشد و چون يد طولايي در نشست و برخاست با استعمال کنندگان مواد مخدر داشته ام جواب خودم را داده ام: چون براي جوانان تبديل به مد شده، چون علامت بزرگي است و چون جوان به دنبال مفري براي همه حقارت ها و سرکوب هايي که در خانه و جامعه با آن روبروست مي گردد. براي بعضي کلاس است (زمان دانشجويي ما را که به دنبال اين موارد نبوديم بوق و جواد خطاب مي کردند حالا نمي دانم چي ميگن) و براي بعضي ديگر تبديل به مفري است از مشکلاتي که روزانه با آن دست به گريبان است و...
نشسته ام پاي چوبه دار؛ زمان اجراي حکم نزديک مي شود؛ ني را به دست مي گيرم؛ دشتي بزنم يا شور و شايد هم ماهور. به سکوت سرد زمان را: "هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم / روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم / هر نفس آهيست، كز دل خونين / لحظه های عمر بی سامان، ميرود سنگين / اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين / به سكوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان / نه زمان را درد كسی، نه كسی را درد زمان / بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد، آه از اين دم سرديها خدايا/ نه اميدی در دل من، كه گشايد مشكل من / نه فروغ روی مهی، كه فروزد محفلِ من..." نه اصلا شايد قاصدک را: "قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ / از کجا وز که خبر آوردی ؟ / خوش خبر باشی ، اما ،اما / گرد بام و در من / بی ثمر می گردی / انتظار خبری نیست مرا / نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری / برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس / برو آنجا که تو را منتظرند / قاصدک در دل من همه کورند و کرند..." نه اصلا شايد مرغ سحر را آخر اينجا هم قفسي است و مرغ سحر ناله همه به بن بست رسيدگان است: "مرغ سحر ناله سر کن / داغ مرا تازه تر کن / زآه شرر بار ، اين قفس را / برشکن و زير و زبر کن..." نه اشتباه نکن اهل خواندن نيستم و بهار بهاره را نمي خواندم: "بهار بهاره امسال / موقع کاره امسال / به جاي جو و گندم / چوبه داره امسال..." مي خواهم بنوازم ولي چه بزنم، قبل از اينکه يک متر طناب جانم بستاند؟... شايد هم نينوا را ساز کردم که در درونم دعواي حق و باطلي است، اين حق و باطل اما مدام جايشان عوض مي شود. آنان که مرا به دار مي کشند باطلند و من به عنوان يک انسان حق دارم زندگي کنم. نه من زندگي کسي را گرفته ام پس آنان حق دارند که زندگيم را بگيرند. اميد و نااميدي مدام در نبردند و چکاچک شمشيرهايشان در صحراي سوزان ذهن و وجدان به گوش مي رسد؛ نبردي که شايد تا پايان عمر برنده اي ندارد اما يک بازنده دارد؛ خود فرد.
خود را جاي او گذاشته ام وقتي پس از نواختنش اولياي دم از قصاص صرف نظر مي کنند و به گرفتن ديه راضي مي شوند. احساس کسي را که دو سال است هر روز بر دار مي شود و پايين مي آيد حس مي کنم. تاثير جامعه ناسالم و اطرافيان را در دوران نوجواني و حتي کودکي بر روي او احساس کرده ام و بهار زندگي تباه شده اش را ديده ام: "در بهار زندگی احساس پیری می کنم / با همه آزادگی فکر اسیری می کنم / بس که بد دیدم ز یاران به ظاهرخوب خود / بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم / در به رویم بسته ام از این و از آن خسته ام / من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام...". وقتي من و سينا يکي شديم از خودم سوال کردم که چه کسي را بايد دار بزنند مرا يا همه عواملي که مرا به اينجا کشانده؟ مني که در اين جامعه، گاه ارزش يک حيوان را هم ندارم. من هم از آرزوهاي بلندي داشتم. از بچگي دوست داشتم کسي بشوم و به جايي برسم. اما حالا...
... و حالا که به ته خط رسيده ام سوالي رهايم نمي کند اينکه چه چيز قبح قتل و خشونت را در جامعه از بين برده؟ آيا از مسئولين صدا و سيما نبايد پرسيد با اين آموزشگاه خشونتي که داير کرديد جامعه را به کدام سمت هدايت مي کنيد؟ آيا همه اين اجراي احکام در ملا عام در تزريق خشونت به جامعه نقشي ندارد؟ آنها که در کلامشان خشونت را تزريق مي کنند چه؟ راستي من اينجا چقدر مقصرم؟...
هفته پيش که وارد قالب سينا شدم تا ديشب درگير بودم، در چنين تجربه هايي انسان گاه تا مرز جنون پيش مي رود. در همين حال، حال يک محکوم به اعدام ديگر را داشتم لمس (يا بهتر بگويم تمرين لمس) مي کردم. درباره آن يکي هم مي نويسم با سوال هايي که مدام ذهنم را به خود مشغول کرده است.
اين يادداشت زيدآبادي هم خوانداني است.
04:22 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this
Monday, 16 July 2007
وقتي راز اتهامت را گفته نتوني
يحتمل از فردا بايد چارقد سرمان کنيم بلکه به تشويش اذهان عمومي متهم نشويم. چرا که موهاي ما هم تشويش اذهان عمومي مي کند؛ شايد روزي هم نفس مان!
شاعر درباره تشويش اذهان عمومي يک دو بيت شعر بند تنباني فرموده:
وقتي مودار باشي راز اتهامت رو گفته ندوني
چقده سخته خدايا، چقده سخته خدايا
توي پاسگاه بچينن مويت رو
بر سر راه دادگاه بايد ضعف کني
بازپرست بياد بپرسه کار کيست
تو براش گفته نتوني
چقده سخته خدايا، چقده سخته خدايا
مامورت خنده کنه با دیگران
تو بسوزی و براش گریه کنی
مامورت بیاد بپرسه که چرا
تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدايا، چقده سخته خدايا
تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدايا، چقده سخته خدايا
راهنماي خوانش: بر اين وزن بخوانيد!
***
به چشماي تو سوگند
که کچلي ات واسه من رنگ جنونه
به چشماي تو سوگند
که موهات مثل تيشه تو قلبم، مثل شيشه
من اونقدر پر مويم
من اونقدر پر ريشم
که تشويش کنندگان بزرگ دنيا نمي رسند به گردم
آخ با اين حرفا ديگه عقل تو مخم نيست
اميدي ته دلم نيست
پر از تيغم و اي اواي
يه درمون سر رام نيست
راهنماي خوانش: بر اين وزن بخوانيد!
05:21 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (1) | Email this
Wednesday, 11 July 2007
يعني ما از سگ کمتريم؟
يک ماه پيش خبري در مطبوعات درج شد از دادگاه يک سگ در آمريکا. اين شايد براي ما که نه تنها در مورد انسان که در مورد حيوان، خودمان هم قاضي هستيم و هم مجري حکم جالب باشد؛ اين که در کشوري مردم آن حيوان را آتش نمي زنند، لاي در نمي گذارند، با ماشين از روي آن رد نمي شوند، زنده زنده پوستش را نمي کنند يا مثله اش نمي کنند يا حتي اينکه چوب در ماتحت آن فرو نمي کنند انسان را به شک مي اندازد که آن کشور عجب مردمان بي بهره از هوش و استعداد شکنجه گري دارند. نکته اما جاي ديگري است، احترام دستگاه قضايي و قاضي يک کشور به موجود زنده؛ زماني انسان و زمان ديگري سگ.
يک قاضي که سگي را به اعدام محکوم کرده بود، راي خود را نقض کرده و حبس ابد را براي آن حيوان کافي دانسته يا به عبارت بهتر از حکم اوليه پشيمان شده و آن را سنگين پنداشته. و اين شاهکارش کابوس شب و روزم شده: يعني ما از سگ هم کمتريم؟
"خونهای خشکیده بر گودال جعفر هنوز تازه اند" اين آخرين اطلاعي است که از سنگسار يک مرد در آقچه کند تاکستان داريم و يک زن ديگر هم در نوبت و خبرها باز هم افزايش اعدام ها را اطلاع مي دهند: 20 نفر در اين چند روزه اعدام مي شوند و مشخص نيست آيا مي توان اين موتوري که روشن شده را خاموش کرد؟
باز هم تناقضاتي که هر روز بيشتر گريبان آدمي را مي فشارد به سراغت مي آيد. يک لحظه خودت را به جاي آنکه در انتظار اعدام است مي گذاري؛ يک روز، يک ماه، يک سال، ده سال و... هر روز و هر ساعت و هر دقيقه کابوس بر دار شدن. اين کابوس از اجراي حکم دردناک تر است. شکنجه اي هر روزه است. يک لحظه خودت را جاي آن اعدامي که اين خبر را شنيده مي گذاري، با حسرت به فکر فرو مي روي: در دنيايي که براي جان موجودات زنده ارزش قائلند يعني ما از سگ کمتريم؟ دنيايي که به سمتي مي رود که بپذيرد نه تنها انسان به واسطه انسان بودن که موجودات زنده نيز به سبب داشتن حيات و احساس درد شايسته برخوداري از زندگي، آن هم بدون شکنجه هستند.
آن خبر را يک بار ديگر مرور کنيم: "سگ آلماني که به دليل حمله به يک کودک به اعدام محکوم شده بود، از مجازات اعدام تبرئه و به حبس ابد محکوم شد. به گزارش آسوشيتدپرس اين سگ 7 ساله نگهبان که در ماه آوريل سال جاري در نيوجرسي امريکا به يک کودک حمله کرده بود، به دليل برهم زدن امنيت عمومي به پناهگاه حيوانات فرستاده شد. سپس قاضي دادگاه اين سگ را به اعدام محکوم کرد اما چندي بعد از حکم خود بازگشت و حبس ابد در زندان انفرادي را براي اين حيوان کافي دانست. اين سگ بايد بقيه عمر خود را به تنهايي در پشت ميله هاي مرکز نگهداري از حيوانات بگذراند."
04:19 Posted in حقوق بشر | Permalink | Comments (1) | Email this
Monday, 09 July 2007
حمله رو زمینی
در راستای اینکه بعد دو سه روز مرخصی اینترنت چشممان به جمال ایشان منور گردید و وقتی دو سه روز اینترنت نداشته باشم حالم گرفته میشه و وقتی حالم گرفته شد می زنه به سرم و وقتی زد به سرم شعر میگم و وقتی شعر میگم دوست دارم تو زیرزمین باشم و وقتی زیرزمین گیر نیارم توش شعر بگم روی زمین شعر میگم اینه که این شعر نورانی را گفته ام که به دلیل نوآوری های بسیار و تحمل مشقات چند ساله (از یک ربع پیش تا حالا) درک و وزن آن برای هر کسی قابل فهم نیست. بنا به اصرار دوستان که مشخص است در روزهای آینده به طور فراوان اصرار به اجرای موسیقایی توسط مرد حنجره خلایی (خودم) و نابغه دو قرن و سه کره آن طرف تر می کنند لذا شاید از فردا نسخه این کاست که هنوز اجرا نشده به طور مشکوکی پخش شود به همین خاطر ضمن تکذیب و تشکر به احتمال زیاد و برای فهم بیشتر علاقه مندان و سینه چاکانی که از گیر طرح امنیت اجتماعی در رفتند به اطلاع می رساند شاید آن را جهت نوآوری بالای درخت اجرا کردم. ضمنا هر گونه تصادف در اسامی بخصوص شخص شخیص سنجاب ناشی از مشکلات روحی روانی خواننده و قافیه و بند تنبان در رفته سراینده می باشد. (عکس را از بازتاب سرقت کرده ام.)

ما همه برنوی "سطر" اولیم
با دو "تیتر" و "کتاب" حمله می بریم
ما همه فاتح کافه و ته دیگ
توی یک "کافه تیتر" حمله می بریم
ما همه با یه دست تانک و کدو
با یه قابلمه پر از هسته هلو
با یه "سوتیتر" و دو "خودکار" بیک
با یه پوند و یه بشقاب تدیگ (همان ته دیگ خودمان)
با پرچم "لوگو"
می ریم جنگ هوگو
ای پرچم خون چکان ما
یک جام می بریز تو حلق ما
ای "تیتر" و "عکس یک" نشان جنگ ما
کودتای ما بود افتخار ما
با یک "روتیتر" می ریم تو دیگ
ردپای سانسورچی هنوز هستش تو دیگ
از "لید" رسید یک پیام نرم
از سنگر "سوتیتر" صدای رزم
پاره کن دهان دشمنان ما
با دو تیر ز "مطلب" جهان ما
فرمانده با یه آرپی چی نشسته رو "هرم" نرم
از "صفحه" شیش می رسد صدای جنگ
یک "گزارش" یک "خبر" یک دستور جنگ
"سردبیر" یه مارمولک گرفته توی چنگ
خاله سوسکه میاد همچین و همچین
کون کج میکنه نگید نگفتین
خاله سوسکه میاد همچون و همچون
کودتا میشه رقصون و رقصون
یک صدا میاد از صفحه چهار
یه مشت در میاد از "صفحه کار"
اینجور اینجوری همچین و همچین
خون به پا میشه وقت دی و سین
آقا کافه رو بستن میخونه رو بستن
خونه دل و امید رو بستن
کودتا کودتا افتخار ماست
یک "گزارش تحقیقی" نشان کودتاست
"زر" و "کوارک" و "فتوشاپ"
با یک بوکس سیگار مثل خشاب
"زینگ" و "لیات" و هندونه
رئیس ما چه باهوشه
فهمیده کودتا میاد
با کفگیر و شفا میاد
از اون بالا میای لنگر نداری سنجاب
مگر عشق منو خبر نداری سنجاب
سنجاب ناز ناز ناز داره سنجاب
دمش تاب تاب تاب داره سنجاب
سرش پول پول پول داره سنجاب
ته اش کودتا کودتا کودتا داره سنجاب
سنجاب اومده همچین و همچین
"سردبیر" میره رو دیوار چین
"سردبیر" داده دستور حمله
کودتا شده تو "ذهن" بنده
03:55 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this
Wednesday, 04 July 2007
آقای هالو!
دیگه دارم کم کم به خوشبینی خودم شک می کنم؛ نمونه اش همین هم میهن. بعضی از دوستان که از همون اول انتشار دوره جدیدش می گفتند توقیف میشه می گفتم نه دلیلی نداره الان تحمل نشه و توقیف بشه، نزدیکی های انتخابات توقیف میشه. حالا که فکر می کنم می بینم یا خیلی خوشبینم یا خیلی هالو.
ولی ایلنا را مدت ها بود منتظر توقیفش بودم. هر وقت هم با بچه های ایلنا صحبت می کردم اولین سوالم این بود که چرا هنوز ایلنا نرفته روی هوا. به سلامتی آن هم که انگار زمانش رسیده.
خبرهای خوش هم که پشت سر هم می رسد: با ٦ روزنامه نگار زنداني ايران "بزرگترين زندان" روزنامه نگاران در خاورميانه است
این اتهام هم تامل برانگیز است: محاکمه وبلاگنويسی که متهم به تبليغ عليه مقدسات از طريق ايميل شخصي است!
آقا مردیم از این همه خوشی. لنگ چند روز آتش بس هستیم نه؟
***
دیشب با فرید صحبت می کردم، داشت با آب و تاب با اون عجولی اعصاب خرد کنش و البته با امید از صفحه جدیدش می گفت که از هفته دیگه قرار بود راه بیفته توی هم میهن. به دنبال خبرنگار بود و گزارشگر. قرار بود با چند نفری صحبت کنم. (پس اینجا اثبات شد دوباره قدم نحس مبارک ما نقش جزئی در این توقیف داشته، هی داشتم از این قدم ناامید می شدم) با یکی از دوستان هم صحبت کردم که وقت نداشت. عصری سرکار بلند شدم که به یک دوست دیگر زنگ بزنم ببینم چند مرده حلاجه، یکی دیگر از دوستان که جدیدا نشریه اش دچار مشکل شده و معلوم نیست حوصله هم پیدا کند خبرش را بدهد (ایلنا که رفت دیگه کی این خبرها را بی منت می زنه؟) گفت هم میهن هم توقیف شد. گفتم الکی می گی. گفت دیدی اینبار من زودتر خبر بد دادم. و این بار من که به عنوان خبر بد دهنده به جغد شوم معروفم رو دست خوردم. این فرید هم خبر را شنیده قاطی کرده.
04:45 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this
Monday, 02 July 2007
سهمیه بندی تفکر
این چند روز داشتم فکر می کردم کاش همه این مردم که همه فکر و ذکرشان سهمیه بندی بنزین شده قدری هم به سهمیه بندی خود کرده تفکر و تعقل، فکر می کردند. آزاد سازی رفتارهای احساسی و به دور از منطق در مقابل سهمیه بندی تفکر و عقل گرایی وضعیتی را در جامعه رقم می زند که هر روزه به چشم می بینیم.
03:53 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (1) | Email this




