« 2007-07 | HomePage | 2007-09 »

Friday, 31 August 2007

محکوميت مدير مسئول و سه نويسنده هفته نامه گويه به جزاي نقدي

محکوميت مدير مسئول و سه نويسنده هفته نامه گويه به جزاي نقدي
مديرمسئول و سه نويسنده هفته نامه گويه از سوي شعبه يک دادگاه تجديد نظر استان قم به پرداخت جريمه نقدي محکوم شدند.
بر طبق حکم صادره، محمد حسين درياباري مديرمسئول گويه به اتهام تشويش اذهان عمومي و جريحه دار نمودن عفت و اخلاق عمومي به پرداخت دو ميليون ريال، عباس حاتمي نويسنده مقاله چرا مجلس خبرگان رهبري مهم است به اتهام تشويش اذهان عمومي به پرداخت يک ميليون و پانصد هزار ريال و رضا نوروزي دبير صفحه هنر و حامد جلالي نويسنده داستان به اتهام مشارکت در جريحه دار نمودن عفت و اخلاق عمومي به پرداخت يک ميليون ريال جزاي نقدي در حق صندوق دولت اسلامي محکوم شدند.
گفتني است اين پرونده با گزارش دبيرخانه ستاد پيگيري و حفاظت اجتماعي دادگستري کل استان قم به دادستان مبني بر انتشار مطالب توهين آميز و خلاف شرع و ترويج بي بند و باري در نشريه و با شکايت مدعي العموم شکل گرفته که پس از صدور قرار مجرميت در دادسرا به شعبه 105 دادگاه عمومي قم ارجاع شد. با قرار عدم صلاحيت آن دادگاه پرونده در شعبه يک دادگاه تجديد نظر قم به عنوان شعبه کيفري استان و دادگاه مطبوعات با حضور هيئت منصفه رسيدگي و هيئت منصفه به اتفاق آرا متهمين را مستحق تخفيف دانست اما با توجه به روحاني بودن مديرمسئول، پرونده به دادگاه ويژه روحانيت ارسال گرديد، که دادگاه ويژه با توجه به غير روحاني بودن اکثر متهمان خود را صالح به رسيدگي ندانست و پرونده به شعبه يک دادگاه تجديد نظر استان بازگشت.
لازم به ذکر است در سال گذشته اين هفته نامه هم از سوي اداره کل ارشاد اسلامي استان قم و هم هيئت نظارت بر مطبوعات توقيف شده است.
مديرمسئول گويه گفت: در روزهاي آينده به همراه نويسندگان نشريه نسبت به اين حکم تقاضاي تجديد نظر خواهي مي کنيم.

Friday, 24 August 2007

آيا چنين ميانه ميدانم آرزوست؟

فکر مي کردم خيلي وضعم خراب شده و دچار مشکلات حاد روحي رواني شده ام با اين خواب ها که مي بينم. ديشب مي خواستم بنويسم پيشمان شدم، اما امروز يکي از فعالان حقوق بشر خوابش را مختصرا تعريف کرد، ديدم خب من خيلي قاطي نکردم همه يه جوري قاطي کرده اند! يا اينکه بعضي رويدادها چنان زشت و تکان دهنده است که روح و روان آدمي را درگير مي کند و از آن گريزي نيست، مانند اين اعدام ها. آن خواب که اين دوست ديده بود درباره اعدام بود، اميدوارم حداقلش خوابش را بنويسد. او در خوابش تلاش مي کرد اعداميان را کم کند، در حالي که من داشتم خواب مي ديدم با پاي خودم مي رفتم تو صف اعدام.
خواب ديدم از دري پا به کوچه گذاشتم، احتمالا کلاسي جايي بود. کوچه بن بست بود و نسبتا باريک. دو سه متر تا کوچه اي بزرگتر فاصله نداشت. در طول اين مسير ناگهان يک فرشته ظاهر شد. سر جدم نبود يکهو ظاهر شد. نمي دوني چي بود. فرشته بود. نه حوريه بود. من که آدم به اين خوشگلي تا حالا نديده بودم. يک لحظه بهم الهام شد اين حوريه بهشتيه و آمده بوي بهشت را با خودش آورده، شايد هم از طرف خدا ماموره ما را با خودش به بهشت ببره. يک لحظه بهم الهام شد برم ماچش کنم. نگذاشت. گويي بهم الهام شد تا فرصتي است جهت تبرک دستي به سر و رويش بکش تا مرغ از قفس نپريده. با سلام و صلوات دستي به چهره بهشتي اش کشيدم و آن دست را به صورتم کشيدم. وجودم از بوهاي مسحور کننده بهشتي پر شد.
همه اينها در عرض چند قدمي که تا سر کوچه راه بود اتفاق افتاد. به کوچه که رسيديم ده ها صندلي چيده بودند و يک پرده سينما و يک تيم. آدم ها که يکي يکي از کوچه بيرون مي آمدند روي صندلي مي نشستند فيلم خود را مي ديدند و تا زماني که مشغول فيلم بودند تيم فيلمساز مشغول ميکس و مونتاژ دقايق آخر در فيلم بود. آن فيلم در حکم اعتراف بود. همه چيزهايي که لازم بود براي محکوميتت فراهم بود. پس از نمايش فيلم طناب هاي دار هويدا بود. ديگر نيازي به محاکمه نبود. انگار در اينجا ديگر تبعيضي قائل نبودند، هر که از کوچه مي گذاشت پايان کارش بود. همانطور که نشسته بودم فيلم را مي ديدم تو دلم گفتم: نامرد تو که اينجور مي خواستي ما را به بهشت ببري اقلا يه ماچ هم مي دادي! اگه ما نخواهيم بريم بهشت کي را بايد ببينيم؟

Thursday, 16 August 2007

شهر ما از سنگه

- شماها هر چي باشه، باز اميدي داريد که يک روز صبح بشه، باز خورشيد درآد، باز آفتاب بزنه، روشنايي تو چشاتون بريزه دلتون باز بشه. اما من چي، من چي بگم؟
اين همه غم منو آبم مي کنه، مث مست مي صد ساله خرابم مي کنه، داره خوابم مي کنه.
- آره گيسوام کمنده يه کمندي که به پاهاي خودم پيچيده، آره گيسوام سياهه مث شب، شب بي صبح و دراز، شب بي روزن و تاريکي که زندون منه، آره من ماه بلند، من که توي دل غمگين خودم حتي اميد ندارم که يه شب به سحرگاه، به خورشيد برسم. من که الان همه ذراتم واسه يک قطره نور، واسه يک بوسه صبح داره پر پر مي زنه، من که حتي توي ذهنم اثري خاطره اي از سحرگاهي نيست تا بهش فکر کنم، تا به يادش باشم، ديگه بسه دلم از درد گرفت، غم تنهايي تو پشت دنيا رو شکست...
نه کسي منتظرم هست نه من زير تاق آسمون انتظاري دارم، يا اميدي که شبي يا روزي صد هزار سال ديگه به يه جايي برسم، به يه ديوار يه ساحل چميدونم به کجا، به يه چيزي برسم که بهش تکيه کنم، يه چيزي که زير پام سفت باشه...
امشب داشتم "ماه و پلنگ" بيژن مفيد را گوش مي کردم. به توصيه يکي از دوستان شنيدم و تحت تاثير قرار گرفتم. فضاسازي استادانه اي کرده در اين نمايشنامه. حس کردم چقدر راحت با آن فضاي ياس و نااميدي ارتباط برقرار مي کنم، يا شايد هم ارتباط برقرار مي کنيم. اگر نشنيديد آن را توصيه مي کنم.

Saturday, 11 August 2007

انتظار

فقط آنها منتظر نيستند کسي را که بيايد و همه چيز را درست کند، ما هم منتظريم. فقط اين وعده به آنها داده نشده، به ما هم داده شده اما نانوشته. آنها تا حدودي مي دانند اويي که منتظرش هستند کيست و چه مي خواهد، ولي ما نمي دانيم آنهايي که منتظرش هستيم که بيايند کيستند و چه مي خواهند. آنها انتظارشان گاه در حد تعارف شده، اما ما انتظارمان فرسايشي شده.
ما مگر کيستيم؟ کارگريم، دانشجوييم، روزنامه نگاريم، زنيم، مدافع حقوق بشريم و... و البته مهم تر از همه انسانيم...
فلسفه انتظار ما از جنس فلسفه انتظار آنها نيست پس آنها ما را درک نمي کنند اما ما که انتظارمان يک گونه است، چقدر به اين انتظار فکر کرديم يا خود را منتظر ديده ايم يا براي دوستان و اطرافيان منتظر بوده ايم. آنها که اين انتظار را لمس کرده اند مي دانند چه مي گويم.
راستي چگونه مي شود ما که يک گونه انتظار مي کشيم، در کنار هم نباشيم، قلبا؟
راستي آيا اين قضاوت درستي است که انتظار آنها از شجاعت است و انتظار ما از ترس؟ شايد هم برعکس باشد نه؟ مثلا ترس از رويارو شدن با حقيقت!
و اما منتظران ديگري نيز هستند، اطرافيان و خانواده هاي کساني که زماني خود فرسايشي انتظار مي کشيدند. آنان نيز انتظار آمدن عضوي از خانواده خود را مي کشند و چشم بر در دارند و ما باز خود را در کنار آنان احساس مي کنيم.

All the posts