« دل اگر سير است معذورش بدار | HomePage | چرا مرغ اميد رو از اين خونه پروندي؟ »
Wednesday, 05 September 2007
دل اگر سير است معذورش بدار
جريان حکم اعدام عدنان حسن پور و هيوا بوتيمار را نه تنها ايرانياني که اخبار را پيگيري مي کنند بلکه بسياري از ساکنان کشورهاي ديگر نيز مي دانند. دومي که روايت هاي مختلفي راجع به حرفه اش و اتهاماتش مطرح است، اما اولي روزنامه نگار بودنش را کسي تکذيب نکرده اگر چه اتهاماتش هيچ ربطي با حرفه اش ندارد. گرچه برخي وکلا در گفتگوهايشان حداکثر حکمي که طبق قانون به آنان تعلق مي گيرد سه سال حبس برشمرده اند، اما هر روزه اخبار نگران کننده اي از وضعيت آنان در اعتصاب غذا مي رسد. وضعيت اکنون عدنان را بهانه قرار دادم تا آنچه مي خواهم بگويم اگر چه به دليل ناآشنايي با او نمي دانم آيا چيزي از آنچه مي گويم با وضعيت او انطباق داشته اما مواردي که برشمرم را خيلي ها بايد تجربه کرده باشند؛ ويروسي که هر آن ممکن است کساني را مبتلا کند.
***
جامعه بيمار را مردم بيمار مي سازند؛ مردمي که اکثريت آن از ديگر آزاري خشنود مي شوند. کساني که به راحتي مثل آفتاب پرست همرنگت مي شوند، اعتمادت را جلب مي کنند، چس ناله سر دادن را خوب بلدند و مي خواهند ترا صداي اعتراض خود کنند. (آنها که با نوشتن سر و کار دارند پيشنهاد سوژه هاي آنچناني را از سوي افراد مختلف بارها تجربه کرده اند.) آنهايي که اگر لازم باشد به همه چيز معترضند و با همه کس و همه چيز مخالف. مخالفتشان فرهنگشان را خوب مي رسانند. راي مي دهند و با انگشتي که هنوز رنگ جوهرش نرفته نسبت به کسي که راي داده اند معترضند. در راهپيمايي شرکت مي کنند و پس از خروج از آن نسبت به آن معترض مي شوند. نسبت به خدا معترضند؛ نسبت به دين معترضند اما تظاهر به دينشان ديدني است. نسبت به حکومت معترضند اما شرکتشان در آيين هاي حکومتي جاي تماشا دارد. نسبت به وضعيت اقتصادي معترضند ولي خود در مغشوش تر کردن اين وضعيت از هيچ چيز دريغ نمي کنند. نسبت به فرهنگ معترضند و خودشان بر طبل بي فرهنگي مي کوبند. نسبت به سياست بدبين اند اما خود بو مي کشند تا بلکه جايي براي خود در اين عرصه باز کنند و... اينان اگر بيمار نيستند پس چيستند؟
هم اينان اما مبارزيني فعال اند! چه اگر يک روز در جمع دو سه نفره شان باشي با خود مي انديشي فردا انقلاب مي کنند. شايد بيان ايرج جمشيدي در گفتگويش با شماره پيش شهروند امروز تعبير قشنگي باشد براي اينان که در "بساط حشيش کشي" تصميم به ترور و انقلاب مي گيرند. با يک وبلاگ يا يک سايت انقلاب مي کنند. با يک راديو يا تلويزيون حکومت را ساقط مي کنند. با يک بيانيه بسيج عمومي ايجاد مي کنند، با يک پرواز رژيم را عوض مي کنند و...
اينها را که گفتم حالا شايد بهتر منظورم را بفهمي. کمتر کسي به چنين آدم و چنين کساني برنخورده است. فکر کنم کم کم اگر ببينيم بچه که زبان مي گشايد هم از اين حرف ها بزند نبايد تعجب کنيم.
اينان همه خود را مبارز مي دانند: در سبزي فروشي به گراني سبزي انتقاد کرده اند. در ماست بندي به گراني ماست انتقاد کرده اند. يک بار در سخنراني فلان سخنران حاضر شده اند آنجا جدول حل کرده اند. مغازه خود را در موقع فلان تجمع تعطيل کرده از ترس اينکه نکند سنگي چيزي توي شيشه مغازه اش بخورد. فلان روزنامه را خريده و انتقاداتش را خوانده. به بليط فروشي محل فحش داده بابت گران شدن بليط. صندلي اتوبوس را پاره کرده تا دولت را ساقط کند. از مقررات راهنمايي و رانندگي تخلف مي کند تا اعتراض خود را بيان کرده باشد يا از خط عابر پياده به عمد رد نمي شود براي دهن کجي به حکومت. مفهوم مبارز و مبارزه مثل خيلي از مفاهيم چنان مبتذل شده که اينان نام مبارز و فعال سياسي بر روي خود مي نهند و همه هم بدون اينکه کوچکترين تحقيقي کنيم آن را قبول مي کنيم و اين محصول فضاي بسته اي است که جلوي هر گونه فعاليت شفافي را مي گيرد. وقتي چنين شد همه رستم دستان مي شوند و چشم بسته مجبوري قبول کني.
اين که گفتم براي به سخره گرفتن مفهوم مبارزه و مبارزين واقعي نيست - گرچه برداشت حقير از آن با برداشت خيلي ها ممکن است متفاوت باشد - مقصود تاثيري است که اين افراد روي ديگران مي گذارند؛ يا الگو مي شوند يا خط دهنده و نظريه پرداز مخصوصا اگر خوش زبان باشند. اينان با جملات تکراري خود سعي در هم نظر کردن ديگران با خود و سپس نسخه پيچي دارند. نسخه پيچي آنان که به ميدان خطر فرستادن ديگران است در حالي که خود در کنار گود نشسته اند به سبب استمرار و تکرار فراوان از سوي اقشار مختلف نظر اکثريت مردم مي نمايد و کساني را که يا ساده دل اند و يا دلسوزند و دغدغه بهبود امور دارند به تکاپو وا مي دارند. هم اين نسخه پيچان تا احساس کنند کسي قصد تکاپو دارد چنان دورش جمع مي شوند و قهرمانش مي کنند که به شخص حس منجي بودن دست مي دهد که اصلاح تمام معايب عالم بر دوش اوست و بايد دست به کاري بزند، بدون اينکه درک کند نسخه پيچان به دنبال آنند که چند وقتي قهرماني بسازند و بساط صحبت آن پاي بساط حشيش کشي شان (يا ذهن هاي ماليخوليايي شان) تنوعي به محفلشان دهد و پس از آن اگر خود عامل به زير کشيدن قهرمانشان نباشند به ريش قهرمان گرفتارشان بخندند. اين آفتي است که هر کدام از ما قابليت گرفتار شدن به آن را داريم.
***
کساني نيز هستند که اين بي فرهنگي جاري در جامعه، اين همه بي عدالتي ها و تبعيض ها و... آنان را بر آن مي دارد که دست به حرکتي بزنند؛ کاري و کارهايي که مجالي براي پيگيري شفاف آن در جامعه نيست (نمونه اش نهادهاي غير دولتي که يکي پس از ديگري کله پا مي شوند، يا اتهاماتي و فشارهايي که بر فعالان حقوق بشر وارد مي شود، فعاليت رسانه اي که ديگر از مرز شکنندگي گذشته است، فعاليت هاي سياسي هم که فعاليتي انحصاري است) وقتي اين خواست ها و نيروي بالقوه توان بالفعل شدن به صورت شفاف را نداشته باشند و قرار باشد در پس تاريکي دنبال شود خواه ناخواه به بيراهه مي رود چون نه مي توان از تجربه و دانش و راهنمايي ديگران کمک گرفت و نه شرط عقل چنين حکم مي کند که کننده فعاليت پنهانش را رو کند و به قول معروف با دست خود، خود را به خطر اندازد؛ بدين ترتيب ممکن است ناخودآگاه از اهدافي که دنبال مي کرده دور شود يا اينکه به دليل ناآشنايي با قوانين دست به کاري بزند که نه تنها فايده اي بر آن مترتب نيست بلکه هزينه زيادي بر شخص تحميل مي کند.
***
اين دو از آفت هايي است که همه را تهديد مي کند، مخصوصا روزنامه نگاران که به علت درگير بودن با اخبار و رسالتي که بر دوش خود احساس مي کنند بيشتر تحت تاثير احساسات قرار مي گيرند.
اگر از اين بگذريم، باز دام همين فرهنگ مبارز نمايي و قهرمان سازي کساني را چنان به چاه مي اندازد که صد عاقل از بيرون آوردن آنان عاجز مي مانند.
راستي داشتم فکر مي کردم اگر آن دعوت به سکوتي که زيدآبادي کرده درست ترويج شود مي تواند در کاهش چنين فعاليت هايي هم تاثيرگذار باشد.
***
اين هم يک دستکاري در شعر حافظ که به اين مطلب مي خورد:
دل اگر سير است معذورش بدار
دستش اندر ساعد ساقي خونين ساق بود
04:33 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (2) | Email this





Comments
salam aghaye motaghi. man bostani hastam. shoma dar dabirestane sadr ba man hamkelas budid ya man eshtebah gereftam? age doroste khoshhal misham ke ba man dar tamas bashid. eradtmand
Posted by: ahmad bostani | Friday, 14 September 2007
مبعـوث شدم از جـانب خـدایعقـل یا عقـلخـدای. تا دعوت کنم شمـا را به سوی آنچه کـه "حـق" میخوانندش.
گوش فرا دهید تا رستگار شوید!
منکر نشوید!
کفـر نورزیــد!
ایمان بیاورید!
ایمان بیاورید!
Posted by: پیامبر دیوانه | Wednesday, 19 September 2007
Post a comment