« 2007-09 | HomePage | 2007-11 »
Wednesday, 24 October 2007
تا آزادي باقي
04:37 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (3) | Email this
Monday, 22 October 2007
اي ويران...
اينم رو کم کني گل گلاب. اين شعري که من گفتم درست تره يا اي ايران او؟
اي ايران اي مرز پر کلک
اي خاکت سرچشمه کپک
دور از تو فکر و عقل و مغز
کي گفته پاينده ماني و جاودان؟
04:35 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (4) | Email this
Monday, 15 October 2007
بازداشت باقي و طنز غريب روزگار
امروز صبح باقي قبل از اينکه برود دادگاه تو خواب و بيداري بودم که زنگ زد. ديشب زنگ زده بودم قبل از رفتن سراغي بگيرم، موفق نشدم پيدايش کنم. مي گفت دم دادگاهه. مثل اين ورزشکارها که خودشونو قبل از ورزش گرم مي کنند و شارژ شارژند طوري با روحيه صحبت مي کرد که انگار داره مي ره چند روزي پيک نيک؛ مي گفت هر اتفاقي برايم بيفتد آن را تبديل به پلي مي کنيم براي تاکيد بر رعايت حقوق بشر در کشور؛ چند روز بود بدجوري قاطي کرده بودم و زهوارم در رفته بود. کلي روحيه گرفتم به طوري که امشب نشستم سه صفحه مطلب که مدتي است مي خواستم بنويسم، نوشتم البته به هيچ کدام از اين بحث ها مطرح نمي شد اما به انسانيت و انسان دوستي يک جورايي مربوط مي شد. من هميشه از آرامش باقي خوشم مي آمد. کساني که همواره با موارد و نقض اخبار نقض حقوق بشري به طور مستمر سر و کار دارند مي دانند که چگونه آدم را داغون مي کند. اما خوب انگار اعتقاد راسخي مي خواد که آدم دوام بياورد در اين راه. رفتم بخوابم، خوابم نبرد و دلشوره داشتم. دلم نيامد تا عصري سايت ها را نگاه کنم...
هر وقت که فعال حقوق بشري دستگير مي شود دلم مي گيرد. باقي و ساير فعالان حقوق بشر انسان هاي نيک سرشتي هستند که نبايد به بند کشيده شوند يا فراري داده شوند. آنها که به شکنجه اي خود خواسته و هر روزه تن داده اند و براي بهروزي اين سرزمين تلاش مي کنند شايسته تقديرند نه تنبيه.
اما طنز روزگار اينجاست که رئيس انجمن دفاع از حقوق زندانيان خود زنداني مي شود؛ آن هم به خاطر دفاع از زندانيان و انتقاد از اعدام در کشور و ما هم وظيفه خود را در دفاع از او و ديگر زندانيان فراموش مي کنيم چون وظيفه ديگران است! همه توقع داريم در وقت نياز از ما نيز دفاع شود اما در وقت نياز خود را به خواب مي زنيم؛ حتي بسياري از کساني که در آن انجمن پرونده داشتند.
و سخن به اينجا که مي رسد شاعر که با سعدي دشمني ديرينه اي داشته کاري با شعرش مي کنه که هوس نکند سر از آرامگاه خود در اين دور و زمانه بلند کند:
بني آدم اعضاي يکديگرند
که در آفرينش ز يک گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار
دگر عضو جا خالي مي دهند الفرار
04:31 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (3) | Email this
Tuesday, 09 October 2007
ايراني بدون اعدام ممکن است؟
تا ده اکتبر (چهارشنبه) چيزي نمانده، روزي که مثل همه روزها مي آيد و مي رود؛ مثل همه مناسبت ها. ما هم چيزي مي گوييم و رد مي شويم. مثل همه مناسبت هايي که هستند تا تنوعي باشند براي زندگي يکنواختمان. پارسال اين موقع شايد کسي با خود نمي انديشيد حجم اعدام ها در ايران به يکباره بالا رود؛ چيزي که هر زماني احتمالش بود. ما دلخوشيم که اگر قانون خشني هست باشد ولي کمتر استفاده شود بدون آنکه احتمال دهيم استفاده حداکثري نيز از آن ممکن است که اعدام و سنگسار از آن جمله اند. منتها از اين روي که مرگ خوبه ولي براي همسايه، هيچ کس خودش را جاي متهمي نمي گذارد که با درصد خطاي بالايي محاکمه و محکوم به اعدام مي شود که نقض حجم زيادي از احکام اعدام توسط ديوان عالي کشور اين ضريب خطاي بالا را به خوبي نشان مي دهد. مدافعان اجراي اعدام کدامشان حاضرند با اين ضريب خطاي بالا داوطلب شده و پا پيش بگذارند و آزمايشي هم که شده با يک اتهام ساختگي بخت خود را بيازمايند؟
در حالي که فشار بر روي نهادهاي مدافع حقوق بشر در داخل ايران دست آنها را در فعاليت روز به روز بيشتر مي بندد، فعاليت هاي نامستمر برخي نهادهاي حقوق بشري خارج از کشور گاه چنان نااميدي را بر انسان مستولي مي کند که گويي فريادرسي نيست؛ انگار کسي نيست. به قول ابتهاج فکر مي کني: در اين سراي بي کسي کسي به در نمي زند / به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند. فکر مي کني همه تماشاچيان خوبي اند؛ اما بعضي تحرکات انسان را هيجان زده مي کند؛ نمونه اش فراخوان هفت سازمان حقوق بشري براي تجمع براي لغو اعدام در ايران است؛ اقدامي ارزشمند و قابل تقدير. قرار است مخالفان مجازات اعدام با لباس سياه در مقابل اپراي باستيل (نکنه به جاي همان زندان باستيله؟) حاضر شوند. زياد اهل شرکت در تجمعات نيستم مگر ببينم اين تجمع هدف درستي دارد نه رنگ کردن خلق الله! اگر امکانش بود در اين تجمع شرکت مي کردم؛ اما خوب ما هم از سياهپوشانيم؛ گرچه تا ياد دارم سياهپوش بوده ام اما 10 اکتبر سياهپوش ترم و خود را در کنار برادرانم در پاريس احساس مي کنم؛ آيا آنجا کسي هست به جاي من هم فرياد بزند؟
اگر فرصت مي يافتم دست و پا شکسته طرحي بزنم از کنده اي تنومند که داري بر آن آويزان است و تبري که اين کنده را مي شکند اما کاش طراحي اين طرح را مي زد. اما هر چه فکر مي کنم حيف است اگر در آن روز طناب هاي دار را به طور نمادين پاره نکنند؛ بعيد مي دانم به ذهن برگزار کنندگان نرسيده باشد اما اگر نرسيد پيشنهادي است تحفه درويش.
حرکت سازمان عفو بين الملل هم مبني بر پيشنهاد به سازمان ملل براي تعليق قانوني بين المللي مجازات اعدام هم حرکت بزرگي است و ارزشمند باشد که به سرانجامي نيکو رسد.
اما از همه اينها بگذريم باز در حسرت و بيم و اميد با خود مي انديشم آيا ايراني بدون اعدام ممکن است؟
03:47 Posted in حقوق بشر | Permalink | Comments (2) | Email this
Thursday, 04 October 2007
اين همه فرهنگ ز کجا آمده؟
دو سه شب پيش که شب قدر بود داشتم مي رفتم بيرون ديدم سر و صدا مياد فهميدم همسايه مان مراسم گرفته. ملت داد مي زدند "يا احمد محمود" چند بار گفتند. با خودم گفتم عجب آدم هاي فرهنگي اي داريم. سراغ احمد محمود داستان نويس را دارند مي گيرند؛ خلاصه چشمام چهار تا شده بود رسما. گفتم ماها چقدر بي چشم و روييم که با اين همه فرهنگ بالاي مردم که در فرش و عرش و زمين و آسمان اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم اينقدر تحت تاثير و قدردان هنرمندان، نويسندگان، شعرا هستند که موقع معراج رفتن هم يادي از فرهنگيان اين مملکت مي کنند، باز غر غر مي کنيم.
حقيقت را بخواهيد تعجبم چرا به جاي ذکر يا احمد محمود فرياد يا يانگوم يا يانگوم سر ندادند؟
04:36 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (2) | Email this
Tuesday, 02 October 2007
وطن يعني
وطن يعني همه دردها
تو مي توني بياي اينجا
ببيني تحقق اين حرف ها
اگر پابرهنه پريدم وسط بازي تان من را ببخشيد ولي اين را فقط براي بعضي هايي که نشستن اون ور دنيا و عشق دنيا را مي کنند و موقع جا خالي دادن خوب بلدن جا خالي بدن و اين جور مواقع خوب بلدن چس ناله سر بدن، نوشتم. بعضي ها مصداق ضرب المثل لب گود نشستن و مي گن لنگش کن مي مونن. نقل همان هايي مي ماند که نشسته اند پشت ميکروفونشان و از دادن بدترين فحش ها هم به ما ها پايشان را هم پايين نمي گذارد آن هم براي وطنشان. ببينيد براي اين جگر زليخا چه مي تونيد بکنيد وگرنه فحش دادن يا چس ناله سر دادن هنر نيست.
04:48 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this




