« چار چنگولي | HomePage | من مي ترسم »
Tuesday, 06 November 2007
چار چنگولي
هفته پيش بالاخره يک کار نوشتاري داشتم تموم شد. مدتي بود چيز جدي ننوشته بودم خيالم راحت بود. با جون کندن تمومش کردم. آشفته فکري از يک طرف مصيبتي شده بود و از سوي ديگر ديگ سوراخ واژه. تازه فهميدم چقدر پيشرفته کردم. وقتي در معني و مفهوم هر چيزي شک مي کني، وقتي آن را با واقعيت مي سنجي اين ميشه که هي يکي يکي واژه ها به نظرت مسخره ميان، واژه هاي قلب معني شده، واژه هايي معنايشان تحريف شده و ماهيت اصلي خود را از دست داده هي به طرف سطل آشغال پرت مي کني، آخرش به جايي مي رسي که انگار هيچ چيز برات نمونده. وقتي بي همه چيز بشي ديگه کم مياري بنويسي، حتي اينجا.
چنگول اول
دوستي مي گفت چرا اينقدر چرت و پرت مي نويسي؟ بهش گفتم من نبودم دلم بود تقصير کيبوردم بود! از توليد به مصرف مي نويسم. هر وقت دلم مي گيره طنز مي نويسم، وقتي هم مدتي نوشته هام حالت شوخي و طنز داره معلومه که مدتيه دلم گرفته؛ حالا فوقش اگر خودم خنده ام نگيره دو نفر ديگه ممکنه لبخند روي لبشون بياد که از هر چيزي بهتره، مخصوصا توي دوره زمانه اي که ابر و باد و مه و خورشيد و فلک دست به دست هم داده اند براي راه رفتن روي اعصاب مردم. تازه جديدا پيشرفت هم کرده ام توي راه که دارم مي رم مال خودم جک تعريف مي کنم بعضي وقت ها به يک جک مي رسم که مي بينم تا حالا نشنيدم خنده ام مي گيره. بعضي ها هم يه جورايي نگاه مي کنن خوب آدم اينجور مواقع نمي تونه جلوي خودشو بگيره اين ميشه که هي بايد لپ را گاز گاز کرد خنده بند بياد، يکهو نزني پقي زير خنده بيان بگيرن ببرندت تيمارستان! ببين همه اش از دست اين آدم ها بايد زجر بکشيم. به طور طبيعي که خنده از رو لبامون خشکيده يعني خشکانده اند وقتي هم مي خواهي يک لبخند بزني بايد هي مراقب دور و اطرافت باشي.
چنگول دوم
دور و اطراف آدم هم خيلي مهمه، وقتي يه نگاه به دور و اطرافت مي اندازي وقتي با آنها هم کلام مي شوي، وقتي خواسته ها و تمايلات آنها را با خودت مقايسه مي کني به اين نتيجه مي رسي که نکنه رسما ديوانه شده اي و هذيان مي گويي. به قول معروف حرف تو دهن آدم مي ماسه و فکر توي مغز. ولي خوبه که از ما ديوانه تر هم هست. يکي از دوستان پس از سلسله صحبت هايي پرسيد نکنه ديوانه شده؛ جواب دادم تو را که ديدم به خودم اميدوار شدم که ديوانه تر از من هم هست! يکي از دوستان يک بار پرسيد يعني نبايد چهار نفر به تور ما بخورند که بنشينيم صحبت کنيم يک چيزي از آنها ياد بگيريم؟ گفتم حالا مي بيني براي هم صحبتي کساني را انتخاب کرده ام که سه چهار تخته شان کم است، ما که فعلا داريم از اينها ياد مي گيريم؛ گفتم تو بگرد اگر يافتي مرا هم خبر کن! البته در اين هم صحبتي ها هم بر دانش آدمي افزوده مي شود؛ واژه "گهگلوار" (گه + گل (به فتح گاف) + وار) از واژه هاي مکشوفه از اين هم صحبتي هاست. اين که بفهمي قرص و دارو را با پهن و آهک و گچ و تخم مرغ گنديده درست مي کنند از ديگر معلوماتي است که از اين فرآيند آموزشي کسب کرده ام. اگر يک موقعي حس و حال بود در سلسله مطالبي دانسته هاي بدست آمده را با شما به اشتراک مي گذارم بلکه مستفيض شويد.
چنگول سوم
همه شئونات زندگي روزمره مان گهگلواره و به قول آن طنز نويس از اون بالا کفتر ميايه. به عجز رسيده ام چهار تا کتاب را تو اين مملکت چطوري ميشه تهيه کرد و خواند. براي تهيه چهارتا کتاب توي دو سه ماه اخير ديگه اشکم داشت در مي آمد. براي چهارتا آرشيو روزنامه همين طور براي کوفت همين طور براي زهر مار همينطور. کافه کتاب ها را که بستند با پست فطرتي تمام آنقدر خوشحال شدم که نگو. حالا بعضي ها مي فهمند ما چه مي کشيم. يه جا که آدم بتمرگد و بتواند چهارتا کلام حرف بزند با کسي نيست. تو پارک بري يا بيرونت مي کنند يا نوار روضه پخش مي کنند. چندي پيش رفتيم با يکي از دوستان قهوه خانه قلياني بکشيم ديدم يک تراکت زده که به دستور اماکن توقف بيش از بيست دقيقه ممنوع است. يعني تا يه چايي بخوري و سه تا کام از قليون بگيري بايد گورت را گم کني. يک جا بايستي چهار تا کلام با کسي صحبت کني اينقدر آدم فضول هستند که نگو. مجبوري همه اش گل گوشه ها بري تو کار کشف:
اي که از کوچه مکشوفه ما مي گذري
بر حذر باش که لو ندهي تو آن را
براي اينکه شلوغ ميشه و ديگه جاي تو نيست! اينم از تفريحات سالمه ما!
چند وقته در پاسخ به اين سوال ها که تحليلت راجع به اوضاع و مسائل سياسي و اجتماعي و فرهنگي و غيره مي پرسند يک جواب بيشتر ندارم. انگار راستي راستي به اين باور رسيدم. ميگم نااميد نيستم ولي راستش اميدي هم به هيچ چيز ندارم. تنها اميدواريم اينه که در ميخانه ها را باز کنند بريم آنجا بست بنشينيم و دخيل ببنديم! مي دوني آخه اون شادي و تحرکي که توي ميخونه هست انگار هيچ کجا نيست. قول هم مي دهم به کار سياست کار نداشته باشيم. ولي خوب مي دوني که به تحقق اينم اميد نداريم. به قول شاعر:
در ميخانه گشاييد به رويم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم
اين را که براي يکي از دوستان گفتم جريان يکي از بزرگان که تقاضا کرده بود فقط براي دو ساعت در ميخانه را باز کنند را برايم تعريف کرد که مقبول نيفتاد، بيش از پيش از اين اميد نااميد شدم. شب مي خواستم برم بخوابم نمي دونم کي جلوي نظرم اومد شروع کردم به درخواست. از من اصرار از او انکار. به التماس هم افتادم، مني که تو عمرم به کسي التماس نکردم. به ده دقيقه هم راضي شدم بي معرفت قبول نکرد؛ حساب سرانگشتي کردم براي باز کردنش يک برنامه ريزي مي کنيم، همه عاشقان بيدل هم که داوطلب مي شوند! برنامه ريزي مي کنيم در يک فعاليت جمعي و تقسيم کار دو، سه دقيقه همه چيز را مرتب کنيم و بعد هفت، هشت دقيقه بنشينيم با اهل صفاي ميخانه حالي بکنيم. حيف که راضي نشد و عين لشکر شکست خورده رفتم خوابيدم وگرنه ميامدم يه خبر خوب مي گذاشتم روي وبلاگ همه حال کنن! مي شد بهترين خبر سال يا قرن يا بهترين خبر جهان و حومه. حيف که نشد!
چنگول چهارم
وقتي فهميدم داور ايراني مسابقه دويچه عوض شد و مسيح شد داور خوشحال شدم (چون با داور جديد آشنايي ندارم با آثار يا افکارش از آن نمي نويسم)؛ همان روز شروع کردم به نوشتم و نصفه نوشتم ديدم حسش نيست گذاشتم فردايش کامل کنم که يادم رفت به قول معروف حافظه ما مثل بقيه چيزهايمان است! حرف آن هم اين بود که تا همين اواخر در ايران و در فضاي مطبوعات ايران فعاليت مي کرده و آشنا به شرايط داخل ايران هست؛ معناي محدوديت را مي فهمد؛ معناي بسته بودن فضا را درک کرده و مخاطرات نوشتن (و جديدا خواندن!) در اين مملکت آشناست و اينکه جديدا ايران را ترک کرده نيازها را بهتر درک مي کند و اگر بحث ارزش گذاري هم باشد اصولا بايد بهتر بتواند از کسي که سال ها از کشور به دور بوده ارزش گذاري کند. گر چه خودم با هر گونه مسابقه و انتخاباتي مشکل دارم و نه دوست دارم در آن شرکت کنم و نه راي بدهم اما دوست دارم اگر چنين مواردي برگزار شد منصفانه باشد. داوري اش منصفانه باشد و فاکتورهايي که براي سنجش در نظر گرفته مي شود يک چيز تخيلي و انتزاعي نباشد؛ به قول معروف اين لشکر وبلاگ نويس را به بيراهه هدايت نکند. همان طور که دوست دارم يک رسانه اي که منتشر مي شود با هر ديدگاهي اصول حرفه اي را رعايت کند و از مسائل انتزاعي يا آنچه امروز مد شده از ناف به پايين بيرون بيايد و قدري واقع بينانه تر عمل کند و واقعيت هاي جامعه را ببيند، يا فعاليت هاي مدني همينجور، فرهنگي همينجور اما انگار ما ديوانه شده ايم و غير استاندارد فکر مي کنيم. يکي از دوستان داشت براي بحث زندگينامه يک شخص استفاده از محضر فلان و فلان را مي گفت؛ دوستي ديگر چيزي گفت از علت عدم شرکتش در انتخابات که ديدم مصداق خودم هم هست؛ اين که گفت اگر قرار باشد براي خودش زندگينامه بنويسد مثلا بايد بنويسد يک سال در محضر حقير سيگار کشيده. ديدم اين در مورد خودم هم کاربرد داره تازه من محاضر زيادي را درک کردم. علاوه بر اين مدت ها هم در محضر افرادي که دو سه تخته شان کم است کسب فيض کرده ام و از [...] شعرهاي آنان بهره مند شده ام. خوب مي دوني که اين زندگينامه پربار را براي هر کسي نمي شه رو کرد؛ پس بهانه خوبي است براي مشکل داشتن با هر گونه انتخابات! آخرش هم مي بيني که ديگران که محضرهاي حسابي را کسب کرده اند از درک بديهيات عاجز مي مانند خوب به اين نتيجه مي رسي که احتمالا آنها راه درست مي روند و ما که محاضرمان پربار بوده مشکل داريم يا از درک شرايط عاجزيم يا در نهايت چرت و پرت مي انديشيم اينه که آدم رسما کم مياره. اينه که آدم چارچنگولي ميشه و ديگه حرفي براي زدن و چيزي براي نوشتن نداره. به عنوان نمونه خروجي دانشگاه هاي ما را ببينيد، آدم گاهي دلش مي خواهد از دست يک عده از اينها سرش را بزنه به ديوار.
04:57 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (1) | Email this





Comments
سلام حامد خان
چه عجب كه رخ نمودي
گفتيم شايد تو هم ....
چهار چنگولت را هنوز نخوانده ام
يك نظر طلبت
Posted by: اسرار ازل | Tuesday, 06 November 2007
Post a comment