« من مي ترسم | HomePage | دايي جان ناپلئونيم ما و فلک دايي جان ناپلئون ساز »
Tuesday, 13 November 2007
من مي ترسم
ترس به جانم افتاده؛ جاده پيش رو يخ بندان است؛ لغزنده است و البته يخي نازک که با کوچکترين تلنگري مي شکند. آيا از اين ره نبايد ترسيد؟ راهي که بارها تکرار شده؟ عقربه ساعت مي چرخد، عده اي پرورش پيدا مي کنند، تلاش مي کنند و تجربه مي اندوزند؛ جاده يخي دهان باز مي کند و آنان را مي بلعد؛ عقربه ساعت به گردش خود ادامه مي دهد، عده اي پرورش پيدا مي کنند، تلاش مي کنند و تجربه مي اندوزند و بعضي هم ممکن است از دست همه ناملايمات عصيان کنند؛ جاده يخي دهان باز مي کند و آنان را مي بلعد؛ عقربه ساعت به گردش خود ادامه مي دهد، عده اي پرورش پيدا مي کنند، تلاش مي کنند و تجربه مي اندوزند؛ جاده يخي دهان باز مي کند و آنان را مي بلعد، گويي هر بار که عقربه به سر جاي اول خود باز مي گردد تکراري دردناک را بايد تجربه کند. هر بار که عقربه سر جاي اولش مي رسد مادراني را مي بيند که فرزندانشان را از ساک هايشان و لاي دستمال ها بيرون مي آورند، هر بار که عقربه سر جاي اولش مي رسد بايد دلمان بلرزد که چند فرزند ديگر بايد به درون ساک مادرانشان بروند؟
ترس به جانم افتاده؛ هر بار که خبر اعدامي را مي شنوم بر خود مي لرزم، نکند عقربه به سر جاي اولش رسيده باشد؟
خبر تاييد حکم اعدام عدنان حسن پور، روزنامه نگار کرد را که خواندم باز ترسيدم. نه اينکه حکم و يا اجراي آن باعث ترس باشد بلکه از اينکه آن حکم اجرا بشود ترسيدم. از اينکه ديگر کسي را ياراي آن نباشد که جلوي موتور اعدام (صدور حکم و يا اجرا چه سياسي و چه غير سياسي) که ترمز بريده و تخته گاز مي رود را بگيرد، نگرانم. ترسان از اينکه فرزندان ديگري در ساک مادرانشان منزل گزينند؛ چرا نبايد ترسيد وقتي به گفته وکيل عدنان طبق همين قوانين موجود اين مملکت (که حقير هم چون خيلي ها خواستار تغيير قوانيني که در آن اعدام به عنوان مجازات به رسميت شناخته شده هستم) حکمش نمي بايست اعدام باشد به اشد مجازات محکوم مي شود و حکم تاييد مي شود در حالي که اين حکم حساسيت نهادهاي حقوق بشري و بخشي از افکار عمومي در برخي کشورها را براي يک روزنامه نگار برانگيخته، آيا نبايد بر بي پناهي ديگراني که آنها هم جوانند و مادراني دارند که بر طبق همين قوانين حکمشان نمي بايست اعدام باشد، نگران بود؟ (مخصوصا واژه استحقاق را براي اعداميان به کار نبردم، چگونه مي توانم اينجا بنشينم و با کمترين اطلاعات ديگران را مستحق اعدام بدانم شايد کساني که به راحتي اعدام را حق کسي مي دانند علم غيب داشته باشند).
من با اعدام عدنان مخالفم، همان طور که با اجراي هر اعدامي مخالم و فکر مي کنم شايسته نيست هر بار که نوبت به يک همفکر، همکار يا حتي دوست برسد درست باشد که تنها از او دفاع کنيم و ديگران را از ياد ببريم. بد نيست به اينجا که رسيدم يادي کنم از عماد الدين باقي که با تاسيس انجمن پاسداران حق حيات براي پايان دادن به اجراي حکم اعدام (نه فقط براي افراد سياسي) در کشور تلاش مي کرد.
***
راستي من از بلدوزرها هم مي ترسم. بلدوزرهايي که با حسينيه دراويش شروع کردند؛ از قم شروع کردند و به بروجرد رسيدند. بيم آن دارم که حسينيه ها که همه صاف شدند، بلدوزرها تاب بيکاري نياورند و نوبت به خانه ها برسد!
اخبار لحظه به لحظه از تصرف و تخريب حسينيه دراويش در بروجرد را در وبلاگ اخبار سلسله نهمت الهي سلطانعليشاهي گنابادي ببينيد.
03:55 Posted in حقوق بشر | Permalink | Comments (2) | Email this





Comments
سلام آقا حامد
واقعیت ماجرا و افشای قضایا پشت پرده
سعی ما بر این است تا با بررسی این اخبار بتوانیم به یک تحلیل جامع و عاقلانه از انگیزه های تخریب حسینه دراویش بروجرد برسیم.
Posted by: صلح كل | Tuesday, 13 November 2007
salam omidvaram hale shoma khob bashe man khily matalebe aliy minevisy khahesh mikonam ba man tamas begir movafagh bashi
Posted by: ghasem | Thursday, 15 November 2007
Post a comment