« 2007-10 | HomePage | 2007-12 »

Wednesday, 28 November 2007

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن / با مردم بي درد نداني که چه سخت است

اين چند وقته چند تا از دوستان سوال کرده اند که چرا ديگر نمي نويسم. امروز هم يکي از دوستان اظهار خوشحالي مي کرد حتي که نوشتن را ترک کرده ام! جوابم اما اين بود که مي خواهم بنويسم، هر روز هم شايد چندين سوژه انتخاب کنم اما وقتي مي خواهم چيزي بنويسم فکرم مي ايستد که از چه مي خواهي و براي که؟ تا کي آب در هاون کوبيدن که نرود ميخ آهنين بر سنگ. مخاطبت يا بيناست يا کور که در هر دوصورت نوشته هايت معمولا تاثير چنداني در او ندارد؛ اگر موافق باشد که هيچ و اگر مخالف هم باشد کمتر اتفاق مي افتد از موضع خود قدمي به عقب بگذارد. و در اين بين اکثر کساني که مي توانند مخاطب اين نوشته ها و اين حرف ها باشند خود را به کوري زده اند و سخن گفتن با کسي که خود را به کوري زده باشد از هم کلام شدن با ديوار سخت تر است!
براي اين دوستان مثال زدم از چند مورد بحثي که اين چند وقته با چند تن از همين خود به کوري زدگان داشته ام راجع به فقر، چيزي که به کل منکر آن بودند که چون جامعه اسلامي است فقير نداريم و صحبت از فقر به خاطر مخالفت با حکومت است وقتي مي گويي بيا برويم نشانت بدهم جواب مي گيري که آنها ظاهرشان را به اين شکل درآورده اند که نظر ديگران را به خود جلب کنند وگرنه وضع شان خوب است. و هر چه بحث کش پيدا کند استدلال هاي آبکي و نظراتي که ناشي از احمق انگاري تو است چنان تحويلت مي دهد که از ادامه آن در مي ماني. به او گفتم وقتي هيچ کشوري نمي تواند ادعا کند که در آن يک فقير وجود ندارد، اين خود به کوري زدگان که هيچ کاره مملکت هم نيستند به راحتي چنين مي گويند و بديهي ترين مسائل را انکار مي کنند، آدم مي ماند چه بگويد. يک زماني راجع به هر موضوعي از "آزمايش خدا" دم مي زنند اما امروزه به راحتي همه چيز را انکار مي کنند.
***
چند روز پيش يکي از دوستان تعريف مي کرد که يکي از دوستانش انتقاد مي کرد که رسانه ها را چه شده؟ مي گفت يعني جان يک انسان اينقدر بي ارزش است که اخبارش پيگيري نمي شود، حتما بايد او را بالاي دار بکشند تا بعدش شروع کنند به محکوم کردن اين عمل! منظورش عدنان حسن پور بود، بعد از تاييد حکمش، از دانشجويان مي گفت که آنها هم مستحق خبررساني هستند يا نه؟ از فعالين حقوق بشر زنداني مي گفت و با حجم اخباري که براي احضار يا محکوميت فعالين زن در رسانه ها اختصاص يافته مقايسه مي کرد بدون آن که بخواهد انتقادي از پرداختن پررنگ به مسئله فعالان زن را داشته باشد، که چنين عملي نيکوست، اما سوالش اين بود که مگر بقيه مستحق چنين اطلاع رساني نيستند؟ جوابي نداشتم بدهم. گفتم اين براي خودم هم مسئله است.
***
ديشب که خبر رفتار زشت و توهين آميز با خانواده و دختر باقي را خواندم از خشم شروع به لرزيدن کردم که رفتارهاي توهين آميز و وقيحانه هم بالاخره حدي بايد داشته باشد. اگر نخواهيم راجع کساني که عمدا چنين مي کنند اظهار نظر کنيم که علتش روشن است: غمخواري براي ديگر انسان ها و دفاع از حقوقشان ممنوع! به کساني که خود به کوري مي زنند چه بايد گفت، آنها که در برابر تضييع حقوق ديگران خوشحالي مي کنند؟ من هميشه اين پاسخ را به آنان مي دهم که اگر نمي تواني خودت را حتي لحظه اي جاي ديگراني که به آنها مي خندي قرار دهي اميدوارم که روزي همين اتفاق ها برايت بيفتد، آنگاه نظرت شنيدني خواهد بود. اگر چه آرزوي دردناکي است اما انگار چاره اي جز اين نيست براي آنها که خود به کوري زده اند و اتفاقا طبيعت هم فراز و فرود بسياري دارد!
***
مدتي است که ديگر نه سوالي دارم و نه جوابي براي هيچ سوالي. به موجودي به نام انسان و انسانيت به ديده ترديد مي نگرم و از حيوانات مي آموزم؛ حيوانيت را، گويي بسي برتر از انسانيتي است که ما از آن نام مي بريم. الگويي که به آن مي توانيم دل ببنديم!

Monday, 19 November 2007

دايي جان ناپلئونيم ما و فلک دايي جان ناپلئون ساز

گزارش مسعود بهنود را که خواندم از جريان سخنراني باباي دايي جان ناپلئون! (يا همان خالق دايي جان) ياد چند روز پيش افتادم. فکر کردم بنويسم تا اثبات شود باباي دايي جان! چقدر از دنيا پرت است. چند روز پيش با يکي از دوستان نشسته بوديم، پدر يکي ديگر از دوستان آمد و شروع کرد به تعريف تا به اينجا رسيد که: در جريان غدير خم زماني که پيامبر دست علي را بالا گرفت يک انگليسي طبق برنامه در ميان جمعيت وجود داشت که از همان لحظه شروع به دسيسه کرد بين مسلمانان و شيعه و سني وگرنه تا الان همه دنيا مسلمان بودند و اين طور نتيجه گرفت که انگليسي ها از همان موقع براي چنين روزي برنامه داشتند، البته او به جد مي گفت که در اين باره روايت هم وجود دارد ما را هم به شک انداخت تحقيق کنيم، البته در اين زمينه يادم رفت تحقيق کنم ولي موضوع جالبي و خودم علاقمند شدم به تحقيق درباره آن اگه باشه که محشره.
آقاي پزشکزاد، دروغ چرا؟ تا قبر آ... آ... آ... شما انگار توي اين دنيا سير نمي کني، پا شو بيا اينجا تا بهت بگم کار کار انگليسي ها هست يا نه، من که تا اين جمله را نشنوم روزم شب نمي شود. فکر مي کنم اکثريت قريب به اتفاق ايراني ها اين عقيده را دارند. حالا چطوري مي خواهي بگي نيست؟ وقتي همه يک چيزي ميگن چي داري جوابشان دهي؟ کار ما که شده عين بز کله تکان دادن در تاييد دايي جان ها. راه ديگري هم مگر هست؟
شاعر متخصص در امور بند تنباني که چشم خيام را دور ديده ميگه:
دايي جان ناپلئونيم ما و فلک دايي جان ناپلئون ساز
از روي حقيقتي يا از روي نياز؟
يک چند در اين بساط انکار کرديم
آخر چه شديم؟ هيچ، چو يک لوله دراز
توضيح آنکه شاعر از صنعت ايهام براي لوله استفاده کرده، لوله در اصل در ادبيات ما به معناي دماغ بوده اما انگليسي هاي [...] (يک فحش آبدار که به قرينه ادب حذف شد!) معناي آن را تغيير داده اند. لوله دراز = دماغ پينوکيو که بر اثر دروغ گويي دراز شده!

Tuesday, 13 November 2007

من مي ترسم

ترس به جانم افتاده؛ جاده پيش رو يخ بندان است؛ لغزنده است و البته يخي نازک که با کوچکترين تلنگري مي شکند. آيا از اين ره نبايد ترسيد؟ راهي که بارها تکرار شده؟ عقربه ساعت مي چرخد، عده اي پرورش پيدا مي کنند، تلاش مي کنند و تجربه مي اندوزند؛ جاده يخي دهان باز مي کند و آنان را مي بلعد؛ عقربه ساعت به گردش خود ادامه مي دهد، عده اي پرورش پيدا مي کنند، تلاش مي کنند و تجربه مي اندوزند و بعضي هم ممکن است از دست همه ناملايمات عصيان کنند؛ جاده يخي دهان باز مي کند و آنان را مي بلعد؛ عقربه ساعت به گردش خود ادامه مي دهد، عده اي پرورش پيدا مي کنند، تلاش مي کنند و تجربه مي اندوزند؛ جاده يخي دهان باز مي کند و آنان را مي بلعد، گويي هر بار که عقربه به سر جاي اول خود باز مي گردد تکراري دردناک را بايد تجربه کند. هر بار که عقربه سر جاي اولش مي رسد مادراني را مي بيند که فرزندانشان را از ساک هايشان و لاي دستمال ها بيرون مي آورند، هر بار که عقربه سر جاي اولش مي رسد بايد دلمان بلرزد که چند فرزند ديگر بايد به درون ساک مادرانشان بروند؟
ترس به جانم افتاده؛ هر بار که خبر اعدامي را مي شنوم بر خود مي لرزم، نکند عقربه به سر جاي اولش رسيده باشد؟
خبر تاييد حکم اعدام عدنان حسن پور، روزنامه نگار کرد را که خواندم باز ترسيدم. نه اينکه حکم و يا اجراي آن باعث ترس باشد بلکه از اينکه آن حکم اجرا بشود ترسيدم. از اينکه ديگر کسي را ياراي آن نباشد که جلوي موتور اعدام (صدور حکم و يا اجرا چه سياسي و چه غير سياسي) که ترمز بريده و تخته گاز مي رود را بگيرد، نگرانم. ترسان از اينکه فرزندان ديگري در ساک مادرانشان منزل گزينند؛ چرا نبايد ترسيد وقتي به گفته وکيل عدنان طبق همين قوانين موجود اين مملکت (که حقير هم چون خيلي ها خواستار تغيير قوانيني که در آن اعدام به عنوان مجازات به رسميت شناخته شده هستم) حکمش نمي بايست اعدام باشد به اشد مجازات محکوم مي شود و حکم تاييد مي شود در حالي که اين حکم حساسيت نهادهاي حقوق بشري و بخشي از افکار عمومي در برخي کشورها را براي يک روزنامه نگار برانگيخته، آيا نبايد بر بي پناهي ديگراني که آنها هم جوانند و مادراني دارند که بر طبق همين قوانين حکمشان نمي بايست اعدام باشد، نگران بود؟ (مخصوصا واژه استحقاق را براي اعداميان به کار نبردم، چگونه مي توانم اينجا بنشينم و با کمترين اطلاعات ديگران را مستحق اعدام بدانم شايد کساني که به راحتي اعدام را حق کسي مي دانند علم غيب داشته باشند).
من با اعدام عدنان مخالفم، همان طور که با اجراي هر اعدامي مخالم و فکر مي کنم شايسته نيست هر بار که نوبت به يک همفکر، همکار يا حتي دوست برسد درست باشد که تنها از او دفاع کنيم و ديگران را از ياد ببريم. بد نيست به اينجا که رسيدم يادي کنم از عماد الدين باقي که با تاسيس انجمن پاسداران حق حيات براي پايان دادن به اجراي حکم اعدام (نه فقط براي افراد سياسي) در کشور تلاش مي کرد.
***
راستي من از بلدوزرها هم مي ترسم. بلدوزرهايي که با حسينيه دراويش شروع کردند؛ از قم شروع کردند و به بروجرد رسيدند. بيم آن دارم که حسينيه ها که همه صاف شدند، بلدوزرها تاب بيکاري نياورند و نوبت به خانه ها برسد!
اخبار لحظه به لحظه از تصرف و تخريب حسينيه دراويش در بروجرد را در وبلاگ اخبار سلسله نهمت الهي سلطانعليشاهي گنابادي ببينيد.

Tuesday, 06 November 2007

چار چنگولي

هفته پيش بالاخره يک کار نوشتاري داشتم تموم شد. مدتي بود چيز جدي ننوشته بودم خيالم راحت بود. با جون کندن تمومش کردم. آشفته فکري از يک طرف مصيبتي شده بود و از سوي ديگر ديگ سوراخ واژه. تازه فهميدم چقدر پيشرفته کردم. وقتي در معني و مفهوم هر چيزي شک مي کني، وقتي آن را با واقعيت مي سنجي اين ميشه که هي يکي يکي واژه ها به نظرت مسخره ميان، واژه هاي قلب معني شده، واژه هايي معنايشان تحريف شده و ماهيت اصلي خود را از دست داده هي به طرف سطل آشغال پرت مي کني، آخرش به جايي مي رسي که انگار هيچ چيز برات نمونده. وقتي بي همه چيز بشي ديگه کم مياري بنويسي، حتي اينجا.

چنگول اول
دوستي مي گفت چرا اينقدر چرت و پرت مي نويسي؟ بهش گفتم من نبودم دلم بود تقصير کيبوردم بود! از توليد به مصرف مي نويسم. هر وقت دلم مي گيره طنز مي نويسم، وقتي هم مدتي نوشته هام حالت شوخي و طنز داره معلومه که مدتيه دلم گرفته؛ حالا فوقش اگر خودم خنده ام نگيره دو نفر ديگه ممکنه لبخند روي لبشون بياد که از هر چيزي بهتره، مخصوصا توي دوره زمانه اي که ابر و باد و مه و خورشيد و فلک دست به دست هم داده اند براي راه رفتن روي اعصاب مردم. تازه جديدا پيشرفت هم کرده ام توي راه که دارم مي رم مال خودم جک تعريف مي کنم بعضي وقت ها به يک جک مي رسم که مي بينم تا حالا نشنيدم خنده ام مي گيره. بعضي ها هم يه جورايي نگاه مي کنن خوب آدم اينجور مواقع نمي تونه جلوي خودشو بگيره اين ميشه که هي بايد لپ را گاز گاز کرد خنده بند بياد، يکهو نزني پقي زير خنده بيان بگيرن ببرندت تيمارستان! ببين همه اش از دست اين آدم ها بايد زجر بکشيم. به طور طبيعي که خنده از رو لبامون خشکيده يعني خشکانده اند وقتي هم مي خواهي يک لبخند بزني بايد هي مراقب دور و اطرافت باشي.

چنگول دوم
دور و اطراف آدم هم خيلي مهمه، وقتي يه نگاه به دور و اطرافت مي اندازي وقتي با آنها هم کلام مي شوي، وقتي خواسته ها و تمايلات آنها را با خودت مقايسه مي کني به اين نتيجه مي رسي که نکنه رسما ديوانه شده اي و هذيان مي گويي. به قول معروف حرف تو دهن آدم مي ماسه و فکر توي مغز. ولي خوبه که از ما ديوانه تر هم هست. يکي از دوستان پس از سلسله صحبت هايي پرسيد نکنه ديوانه شده؛ جواب دادم تو را که ديدم به خودم اميدوار شدم که ديوانه تر از من هم هست! يکي از دوستان يک بار پرسيد يعني نبايد چهار نفر به تور ما بخورند که بنشينيم صحبت کنيم يک چيزي از آنها ياد بگيريم؟ گفتم حالا مي بيني براي هم صحبتي کساني را انتخاب کرده ام که سه چهار تخته شان کم است، ما که فعلا داريم از اينها ياد مي گيريم؛ گفتم تو بگرد اگر يافتي مرا هم خبر کن! البته در اين هم صحبتي ها هم بر دانش آدمي افزوده مي شود؛ واژه "گهگلوار" (گه + گل (به فتح گاف) + وار) از واژه هاي مکشوفه از اين هم صحبتي هاست. اين که بفهمي قرص و دارو را با پهن و آهک و گچ و تخم مرغ گنديده درست مي کنند از ديگر معلوماتي است که از اين فرآيند آموزشي کسب کرده ام. اگر يک موقعي حس و حال بود در سلسله مطالبي دانسته هاي بدست آمده را با شما به اشتراک مي گذارم بلکه مستفيض شويد.

چنگول سوم
همه شئونات زندگي روزمره مان گهگلواره و به قول آن طنز نويس از اون بالا کفتر ميايه. به عجز رسيده ام چهار تا کتاب را تو اين مملکت چطوري ميشه تهيه کرد و خواند. براي تهيه چهارتا کتاب توي دو سه ماه اخير ديگه اشکم داشت در مي آمد. براي چهارتا آرشيو روزنامه همين طور براي کوفت همين طور براي زهر مار همينطور. کافه کتاب ها را که بستند با پست فطرتي تمام آنقدر خوشحال شدم که نگو. حالا بعضي ها مي فهمند ما چه مي کشيم. يه جا که آدم بتمرگد و بتواند چهارتا کلام حرف بزند با کسي نيست. تو پارک بري يا بيرونت مي کنند يا نوار روضه پخش مي کنند. چندي پيش رفتيم با يکي از دوستان قهوه خانه قلياني بکشيم ديدم يک تراکت زده که به دستور اماکن توقف بيش از بيست دقيقه ممنوع است. يعني تا يه چايي بخوري و سه تا کام از قليون بگيري بايد گورت را گم کني. يک جا بايستي چهار تا کلام با کسي صحبت کني اينقدر آدم فضول هستند که نگو. مجبوري همه اش گل گوشه ها بري تو کار کشف:
اي که از کوچه مکشوفه ما مي گذري
بر حذر باش که لو ندهي تو آن را
براي اينکه شلوغ ميشه و ديگه جاي تو نيست! اينم از تفريحات سالمه ما!
چند وقته در پاسخ به اين سوال ها که تحليلت راجع به اوضاع و مسائل سياسي و اجتماعي و فرهنگي و غيره مي پرسند يک جواب بيشتر ندارم. انگار راستي راستي به اين باور رسيدم. ميگم نااميد نيستم ولي راستش اميدي هم به هيچ چيز ندارم. تنها اميدواريم اينه که در ميخانه ها را باز کنند بريم آنجا بست بنشينيم و دخيل ببنديم! مي دوني آخه اون شادي و تحرکي که توي ميخونه هست انگار هيچ کجا نيست. قول هم مي دهم به کار سياست کار نداشته باشيم. ولي خوب مي دوني که به تحقق اينم اميد نداريم. به قول شاعر:
در ميخانه گشاييد به رويم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم
اين را که براي يکي از دوستان گفتم جريان يکي از بزرگان که تقاضا کرده بود فقط براي دو ساعت در ميخانه را باز کنند را برايم تعريف کرد که مقبول نيفتاد، بيش از پيش از اين اميد نااميد شدم. شب مي خواستم برم بخوابم نمي دونم کي جلوي نظرم اومد شروع کردم به درخواست. از من اصرار از او انکار. به التماس هم افتادم، مني که تو عمرم به کسي التماس نکردم. به ده دقيقه هم راضي شدم بي معرفت قبول نکرد؛ حساب سرانگشتي کردم براي باز کردنش يک برنامه ريزي مي کنيم، همه عاشقان بيدل هم که داوطلب مي شوند! برنامه ريزي مي کنيم در يک فعاليت جمعي و تقسيم کار دو، سه دقيقه همه چيز را مرتب کنيم و بعد هفت، هشت دقيقه بنشينيم با اهل صفاي ميخانه حالي بکنيم. حيف که راضي نشد و عين لشکر شکست خورده رفتم خوابيدم وگرنه ميامدم يه خبر خوب مي گذاشتم روي وبلاگ همه حال کنن! مي شد بهترين خبر سال يا قرن يا بهترين خبر جهان و حومه. حيف که نشد!

چنگول چهارم
وقتي فهميدم داور ايراني مسابقه دويچه عوض شد و مسيح شد داور خوشحال شدم (چون با داور جديد آشنايي ندارم با آثار يا افکارش از آن نمي نويسم)؛ همان روز شروع کردم به نوشتم و نصفه نوشتم ديدم حسش نيست گذاشتم فردايش کامل کنم که يادم رفت به قول معروف حافظه ما مثل بقيه چيزهايمان است! حرف آن هم اين بود که تا همين اواخر در ايران و در فضاي مطبوعات ايران فعاليت مي کرده و آشنا به شرايط داخل ايران هست؛ معناي محدوديت را مي فهمد؛ معناي بسته بودن فضا را درک کرده و مخاطرات نوشتن (و جديدا خواندن!) در اين مملکت آشناست و اينکه جديدا ايران را ترک کرده نيازها را بهتر درک مي کند و اگر بحث ارزش گذاري هم باشد اصولا بايد بهتر بتواند از کسي که سال ها از کشور به دور بوده ارزش گذاري کند. گر چه خودم با هر گونه مسابقه و انتخاباتي مشکل دارم و نه دوست دارم در آن شرکت کنم و نه راي بدهم اما دوست دارم اگر چنين مواردي برگزار شد منصفانه باشد. داوري اش منصفانه باشد و فاکتورهايي که براي سنجش در نظر گرفته مي شود يک چيز تخيلي و انتزاعي نباشد؛ به قول معروف اين لشکر وبلاگ نويس را به بيراهه هدايت نکند. همان طور که دوست دارم يک رسانه اي که منتشر مي شود با هر ديدگاهي اصول حرفه اي را رعايت کند و از مسائل انتزاعي يا آنچه امروز مد شده از ناف به پايين بيرون بيايد و قدري واقع بينانه تر عمل کند و واقعيت هاي جامعه را ببيند، يا فعاليت هاي مدني همينجور، فرهنگي همينجور اما انگار ما ديوانه شده ايم و غير استاندارد فکر مي کنيم. يکي از دوستان داشت براي بحث زندگينامه يک شخص استفاده از محضر فلان و فلان را مي گفت؛ دوستي ديگر چيزي گفت از علت عدم شرکتش در انتخابات که ديدم مصداق خودم هم هست؛ اين که گفت اگر قرار باشد براي خودش زندگينامه بنويسد مثلا بايد بنويسد يک سال در محضر حقير سيگار کشيده. ديدم اين در مورد خودم هم کاربرد داره تازه من محاضر زيادي را درک کردم. علاوه بر اين مدت ها هم در محضر افرادي که دو سه تخته شان کم است کسب فيض کرده ام و از [...] شعرهاي آنان بهره مند شده ام. خوب مي دوني که اين زندگينامه پربار را براي هر کسي نمي شه رو کرد؛ پس بهانه خوبي است براي مشکل داشتن با هر گونه انتخابات! آخرش هم مي بيني که ديگران که محضرهاي حسابي را کسب کرده اند از درک بديهيات عاجز مي مانند خوب به اين نتيجه مي رسي که احتمالا آنها راه درست مي روند و ما که محاضرمان پربار بوده مشکل داريم يا از درک شرايط عاجزيم يا در نهايت چرت و پرت مي انديشيم اينه که آدم رسما کم مياره. اينه که آدم چارچنگولي ميشه و ديگه حرفي براي زدن و چيزي براي نوشتن نداره. به عنوان نمونه خروجي دانشگاه هاي ما را ببينيد، آدم گاهي دلش مي خواهد از دست يک عده از اينها سرش را بزنه به ديوار.

All the posts