« اندر حکايت مخاطرات فعاليت هاي حقوق بشري | HomePage | بميريد بميريد، از اين سوز بميريد »

Wednesday, 19 December 2007

اندر حکايت مخاطرات فعاليت هاي حقوق بشري

به انگيزه روز جهاني حقوق بشر
حکايت ما از آنجا شروع مي شود که از روي جواني و جاهلي، تصميم گرفتيم گيوه ها را ور بکشيم و دل را به دريا بزنيم و بريم ور دل چهار نفر که اونها هم گيوه ها را ور کشيدند و دل را به دريا زدند و افتادند به تکاپو که بلکه زبانم لال يک گوشه اي از وضع قاراشميش مردمشان را درست کنند؛ يعني نه اينکه وام ازدواج بدهند يا اينکه تشويق کنند هي مردم بچه پس بيندازند، بلکه اين بچه هايي که هي پدران و مادرشان آنها را پس انداختند و تبديل کردند به لشکر شکست خورده سر و سامان دهند. نه اينکه فقط تو خط بچه ها باشند که پدران آنها هم بچه پدرانشانند و پدربزرگ هايشان هم همينطور؛ مگر اينکه کساني باشند که از زير بته سبز شده باشند يا از آسمان افتاده باشند.
جونم برات بگه، شنيده بوديم تو ولايت استکباري طهرون، چهار، پنج نفر جمع شدند که به زندگي يه جوراي ديگه نگاه مي کنن؛ ميگن آدم کشي نباشه، ترور نباشه، شکنجه نباشه، اعدام نباشه، تفتيش عقايد نباشه. ميگن آدم ها با آدم ها برابرند، ميگن سياه و سفيد پوست فرقي ندارن، ميگن جنگ بده و... و همان حرف هايي که جوجه فکلي هاي بلاد الکفر مي زنن اينها هم تکرار مي کنن! ما هم که انگاري به جاي شير خر، مغز خر خورديم و اين خزعبلات و حرف هاي کفرآميز را جدي گرفتيم، گفتيم ما هم که کافر تمام عياريم، بريم ببينيم چه خبره و با اينها بيعت کنيم.
القصه هر چي آيينه بين و دعانويس و جن گير آوردند افاقه نکرد و اين جني که توي پاچه ما رفته بود بيرون نيامد که نيامد، حتي ننه جان ما يک شمع نذر کرد که هر وقت برق بره روشن کنه اما انگار نه انگار. گيوه ها را ور کشيديم و دل را به دريا زديم و رفتيم ببينيم اين از خدا بي خبران چي ميگن! اين شد که قدم در راه گذاشتم و رنگ (به کسر راء) "دارم ميرم به تهرون، دارم ميرم به تهرون" را ساز کردم...
خلاصه درد سرت ندم، شنيدي ميگن آواز دهل شنيدن از دور خوش است؟ راست گفتن چجورم. ما که اين جن هاي ذليل شده، که الهي تب خال بزنن، توي پاچه مان جفتک چارکش مي زدن که برو، بالاخره چهار تا آدم پيدا شده که از آدم کشي لذت نمي برند، از خشونت بيزارند و نه تنها بر مصائب و مشکلات ديگران نمي خندند بلکه سعي مي کنند از آلام ديگران بکاهند، وقتي نتيجه تحقيقات مختصره و مفصله را به دست آورديم همانجا در بلاد الکفر طهرون سر مرکب را کج کرديم و بکوب برگشتيم؛ چنان ترس بر ما مستولي شد انگار غول چراغ جادو ديده ايم.
هـــــــي...، افسوس...، مي دوني چي فهميديم؟ کاشف به عمل آمد که يکي از اين از خدا بي خبران بشر دوست، هم بوکس باز است و هم کاراته کار. آن وقت قرار بود توطئه گران شرق و غرب و حومه ما را کنار هم دور يک ميز بنشانند تا با هم گفتگو کنيم. اونم کي؟ من که دماغم شاه دماغ هاست. دماغي که از آن سر بالاتر وجود نداره. مني که دماغم عين دماغ نيکول کودمنه و از شرکت هاي بيمه اي مراجعه کرده اند تا آن را بيمه کنند. مي خواهم ببينم هيچ آدم عاقلي جرات مي کنه با يک بوکس باز بنشينه گفتگو کنه و به ازاي هر حرفي که مي زنه و انتقادي که مي کنه يک مشت توي دماغ مبارکش بخوره؟ کاش فقط بوکس و دماغ بود، اگه طرف علاوه بر بوکس، کاراته کار هم باشد چه؟ بايد موقع حرف زدن شش دانگ حواست به دست ها و پاهاي طرف باشد و گوشت را تيز کني براي شنيدن صداهاي هههه، هووووووي موقع حمله که از فرق سر تا شست پايت در معرض ضربه هاي فني قرار گيرد. نشنيدي که شاعر ميگه:
و اذا قُلقٍلَتُ الحرفُ بوکس بازَها. و اَخرَجَت المُشتُ مٍن آستينها. و کوبيدَني تو دماغها. و قال المضروبُ آخَها
ترجمه: و زماني که حرف زدن با يک بوکس باز پشت يک ميز گل مي اندازد مشتي از آستينش خارج شده و محکم توي دماغت مي خورد و اين مشت چنان کوبنده است که آخ از نهاد آدمي بر مي خاستد!
مي دوني؟ وقتي نشستم با خودم فکر کردم راجع به اين قضيه به عظمت اسلام ايمان آوردم و همانجا دور انديشي ها را دريافتم که چگونه با يک حکم جان جماعتي را از مرگ حتمي يا معلوليت دايم نجات مي دهد. و به آيين مشرف اسلام رهنمون شدم. جدي ميگم ها. شما در نظر بگيريد آدم يک جا که وارد مي شود که تعدادي زن و مرد هستند و مي خواهي با همه سلام و عليک کني، خوب دو تا چشم که بيشتر نداري موقع دست دادن بايد هدف گيري کني و يکي يکي دست هايت را ميزان کني که موقع دست دادن يکهو دستت را دراز مي کنه توي شکم طرف مقابلت نخوره و به قول معروف دست، دست را پيدا کند. اينه که همزمان نميشه که هم دست ها را ميزان کني هم به صورت طرف نگاه کني بفهمي زنه يا مرده. اينه که به ترتيب بايد دست بدهي بري جلو اينجوريه که طرف يا دستش را جلو نمي ياره که معلوم ميشه از طايفه نسوان است يا دستش ظريفه که مي فهمي از طايفه نسوان بوده. ما هم که الحمدلله تا بياييم بفهميم کي به کيه و چي به چيه از دست دادن و خوش و بش گذشتيم و رفتيم نشستيم مشغول صحبت شديم. طرف هم اگه مي خواهد بهش بربخورد بايد بره اونطرف. اين که دست دادنه، خوبه ديدني کردن و ماچ و بوسه هم همين بساطه، جاي شلوغ يکي يکي شناسنامه و شجره نامچه طرف را که نميشه ديد که نسبت باهات داره، نداره، به قول علما محرمه، نامحرمه. مخصوصا ما که فک و فاميل نزديک را هم قاطي مي کنيم با هم واي به حال دور. جمعيت هم که زياد ميشه که ديگه آدم رسما حساب از دستش در ميره، مثلا يک بار با چند نفر به هواي اينکه خاله ام هستند ديدني کردم، بعدا سر حساب شدم من که يک خاله بيشتر ندارم! خلاصه از موضوع اصلي که دست دادن بود دور نشم. داشتم مي گفتم که آدم موقع دست دادن که صورت طرف را نمي بيند که تشخيص دهد از طايفه نسوان است يا نه، طرف اگر بي خطر باشد خوب هر جور شد عيبي نداره ولي واي به حالي که خطرناک باشد. مثل طرف ما که هم بوکس باز و هم کاراته کار است. از همان بدو ورود بايد استرس داشته باشي که الان با او دست مي دهي و بهترين فرصت را در اختيارش مي گذاري که با دو تا هاااااااااااا و هوووووووووووووو ضربه فني و فتيله پيچت کند. بعد که کج و کوله شدي تازه بنشيني کنار ميز که دماغت را عين بادمجان کند. آخ اگه يه مشت بزنه، آخ اگه يه مشت بزنه. حالا فهميدي چرا با نگاه جديدي به اسلام نگاه کردم. به خاطر اينکه از ضربه فني شدن مي ترسم. به خاطر همين از هر گونه ممنوعيت دست دادن زن و مرد حمايتت مي کنيم.
آخه شانس ما را مي بيني که هر جا پا مي ذاريم مشت بزناش فراوون؟ آدم کم کم به اين راه چاره مي رسه که هيچ کجا پا نذاره ديگه.
حالا که چند وقته با کابوس دماغ و ضربه فني شدن مي خوابم و بيدار مي شوم به نتايج مهمي رسيده ام مي نويسم که شما هم از آن بهره مند شويد و در ريسمان افکار من چنگ زنيد، باشد که تبرئه شويد! آن اين است که به دنبال يک وکيل خوب مي گردم براي روز مبادا. البته مهم نيست که از حقوق چيزي بداند، مهم آن است که بوکس باز باشد در اين صورت وقتي وارد محکمه مي شوي قاضي از اول تا آخر فکر و حواسش به دماغش است و از ترس دماغش هم که شده تبرئه ات مي کند.

Comments

می گم حامد جان این آخری هم خوب فکری بودها، وکیل بوکسور را می گویم. راستی خلاصه قید آن جمع را زده ای یا هنوز دلت می خواهد که صلح دوست شوی.
بیشتر بنویس برادر، البته این را می گویم ولی می دانم که دشوار است و ...

Posted by: بهرام | Wednesday, 19 December 2007

جناب متقی ،
گشتم نبود، نگرد نیست،

Posted by: لیلا | Wednesday, 19 December 2007

با درود
ماندنیها رفتند و رفتنیها ماندند
ایران سربلند ایرانی سرفراز

Posted by: behzadjj | Friday, 21 December 2007

Post a comment