« 2007-11 | HomePage | 2008-01 »
Saturday, 22 December 2007
بميريد بميريد، از اين سوز بميريد
يکم: خبر تصويب توقف اجراي حکم اعدام در سازمان ملل خبر فرخنده اي بود.
به قول حافظ: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر که اين تازه براتم دادند:

دوم: امشب چه شبي است، شب يلدايه امشب
امشب بلندترين شب ساله (بود و هستش چندان مهم نيست)، حال که شب هاي سرد و تاريک در بلندتر بودن مسابقه گذاشته اند. امشب جاي آن دارد که زندانيان سياسي، عقيدتي، روزنامه نگار، فعال حقوق بشر، زنان، دانشجويان، کارگران و خانواده هايشان را از ياد نبريم و نه تنها خواستار رعايت حقوق شان شويم که زندانيان بي نام و نشان را هم فراموش نکنيم، زندانيان عادي که هر کدام جرمي مرتکب شده اند؛ آنها هم انسان اند و حقوقي دارند؛ ببخشيد ممکن است داشته باشند!!
به قول سعدي: هنوز با همه دردم اميد درمان است
که آخري بود آخر، شبان يلدا را
سوم: بميريد بميريد از اين درد بميريد
خوشبختانه در شب يلدا که بلندترين شب ساله، سوز عجيبي مي آيد و سرماي سختي حاکم است؛ شب خوبي است براي اينکه يک مشت خيابان خواب عين سگ جون بکنند و از سرما سياه بشن؛ کاش مي شد کسي دوربين دست بگيرد و از صحنه جان کندن اينها فيلمبرداري کند و بعد از تلويزيون پخش بشود که همه با هم لذت ببريم. ميگه مرگ حقه، ميگه اين عين عدالته، ميگه ايمانش ضعيف بوده، ميگه اون بايد بميره که ما قدر خانه گرم خود را بدانيم، ميگه تقصير خودش بود چشمش کور شه بره خونشون، ميگه خونه نداره بره کميته امداد به من چه، ميگه مشکل خودشه مي خواست بره کار کنه که ويلان خيابان نشه، ميگه خوب مي رفت يک جايي را اجاره مي کرد، ميگه نگاه به قيافه شان نکن خودشون را به موش مردگي مي زنن الان چند ميليون توي حساب بانکي شه... و من مي مانم چشماني که از تعجب چهارتا شده و زباني که از شدت بي جوابي بند آمده.
حال که سخن به اينجا رسيد خاطره اي که بيژن ترقي در کتاب خاطراتش از مرتضي عبدالرسولي استاد خط نقل کرده، مي آورم. نقل کرده در روزگار جواني روزي از خيابان شاهپور مي گذشته که مي بيند قمرالملوک وزيري، خواننده صاحب نام ايران که شهرت و محبوبيت بي نظيري داشت، - تصنيف مرغ سحر را اول بار قمر خوانده - در درشکه اي نشسته و شخصي با سيني بزرگي به طرف او مي رود. او سيني را گرفت و حرکت کرد. به محل توقف درشکه که نزديک شد ديد جگرکي اي آنجا بساط دارد. از او سوال کرد که اين شخص را مي شناسد؛ جگرکي پاسخ داد که نمي شناسد ولي چند روزي است مشتري او شده و هر روز صبح مي آيد و مقداري جگر نيم پز مي گيرد و با همان درشکه پشت خرابه اي که آنجا بود مي رود. سگي مرده و توله هايش گرسنه مانده اند، مي نشيند و جگرها را يکي يکي بر دهان آنها مي گذارد.
نمي دانم آيا نهادي غير دولتي هست که در کار سامان خيابان خواب ها باشد؟ کسي سراغ داره؟
سوالي است مهم که چرا اينقدر نسبت به همنوع هم بي مهر شده ايم؟
سعدي ميگه: باد آسايش گيتي نزند بر دل ريش
صبح صادق ندمد تا شب يلدا نرود
ما که عادت داريم هر چه بدي است گردن حاکميت مي اندازيم آيا اين کنار گذاشتن مهرباني و يلدايي شدن دلمان هم تقصير حاکمان است يا خودمان مقصريم؟
چهارم: جواني کجايي که يادت بخير
فکر مي کنم تنبل شده ام يا پير؛ ياد ايام جواني جگرم خون مي کرد. چه شب هاي خاطره انگيزي بود شب هايي که توي سرماي سوزان نصف شب پياده روي مي کردم، يادش بخير. تقريبا هر شب. دلم براي شب هايي که توي سرما مي نوشتم خيلي تنگ شده. ياد شب هايي که توي سرماي سوزان زير صفر مي نشستيم با يکي دو نفر از دوستان راجع به مسائل سياسي، اجتماعي، فرهنگي بحث مي کرديم به خير. اون وقت هايي که وقتي سرما خيلي حاد مي شد توي زيرسيگاري آتش روشن مي کرديم تا دقايقي گرما ذخيره کنيم. هر وقت يادش مي افتم حسرت مي خورم. شايد بهترين خاطراتم در سرما رقم خورده است؛ بدترين شان هم.
04:10 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (3) | Email this
Wednesday, 19 December 2007
اندر حکايت مخاطرات فعاليت هاي حقوق بشري
به انگيزه روز جهاني حقوق بشر
حکايت ما از آنجا شروع مي شود که از روي جواني و جاهلي، تصميم گرفتيم گيوه ها را ور بکشيم و دل را به دريا بزنيم و بريم ور دل چهار نفر که اونها هم گيوه ها را ور کشيدند و دل را به دريا زدند و افتادند به تکاپو که بلکه زبانم لال يک گوشه اي از وضع قاراشميش مردمشان را درست کنند؛ يعني نه اينکه وام ازدواج بدهند يا اينکه تشويق کنند هي مردم بچه پس بيندازند، بلکه اين بچه هايي که هي پدران و مادرشان آنها را پس انداختند و تبديل کردند به لشکر شکست خورده سر و سامان دهند. نه اينکه فقط تو خط بچه ها باشند که پدران آنها هم بچه پدرانشانند و پدربزرگ هايشان هم همينطور؛ مگر اينکه کساني باشند که از زير بته سبز شده باشند يا از آسمان افتاده باشند.
جونم برات بگه، شنيده بوديم تو ولايت استکباري طهرون، چهار، پنج نفر جمع شدند که به زندگي يه جوراي ديگه نگاه مي کنن؛ ميگن آدم کشي نباشه، ترور نباشه، شکنجه نباشه، اعدام نباشه، تفتيش عقايد نباشه. ميگن آدم ها با آدم ها برابرند، ميگن سياه و سفيد پوست فرقي ندارن، ميگن جنگ بده و... و همان حرف هايي که جوجه فکلي هاي بلاد الکفر مي زنن اينها هم تکرار مي کنن! ما هم که انگاري به جاي شير خر، مغز خر خورديم و اين خزعبلات و حرف هاي کفرآميز را جدي گرفتيم، گفتيم ما هم که کافر تمام عياريم، بريم ببينيم چه خبره و با اينها بيعت کنيم.
القصه هر چي آيينه بين و دعانويس و جن گير آوردند افاقه نکرد و اين جني که توي پاچه ما رفته بود بيرون نيامد که نيامد، حتي ننه جان ما يک شمع نذر کرد که هر وقت برق بره روشن کنه اما انگار نه انگار. گيوه ها را ور کشيديم و دل را به دريا زديم و رفتيم ببينيم اين از خدا بي خبران چي ميگن! اين شد که قدم در راه گذاشتم و رنگ (به کسر راء) "دارم ميرم به تهرون، دارم ميرم به تهرون" را ساز کردم...
خلاصه درد سرت ندم، شنيدي ميگن آواز دهل شنيدن از دور خوش است؟ راست گفتن چجورم. ما که اين جن هاي ذليل شده، که الهي تب خال بزنن، توي پاچه مان جفتک چارکش مي زدن که برو، بالاخره چهار تا آدم پيدا شده که از آدم کشي لذت نمي برند، از خشونت بيزارند و نه تنها بر مصائب و مشکلات ديگران نمي خندند بلکه سعي مي کنند از آلام ديگران بکاهند، وقتي نتيجه تحقيقات مختصره و مفصله را به دست آورديم همانجا در بلاد الکفر طهرون سر مرکب را کج کرديم و بکوب برگشتيم؛ چنان ترس بر ما مستولي شد انگار غول چراغ جادو ديده ايم.
هـــــــي...، افسوس...، مي دوني چي فهميديم؟ کاشف به عمل آمد که يکي از اين از خدا بي خبران بشر دوست، هم بوکس باز است و هم کاراته کار. آن وقت قرار بود توطئه گران شرق و غرب و حومه ما را کنار هم دور يک ميز بنشانند تا با هم گفتگو کنيم. اونم کي؟ من که دماغم شاه دماغ هاست. دماغي که از آن سر بالاتر وجود نداره. مني که دماغم عين دماغ نيکول کودمنه و از شرکت هاي بيمه اي مراجعه کرده اند تا آن را بيمه کنند. مي خواهم ببينم هيچ آدم عاقلي جرات مي کنه با يک بوکس باز بنشينه گفتگو کنه و به ازاي هر حرفي که مي زنه و انتقادي که مي کنه يک مشت توي دماغ مبارکش بخوره؟ کاش فقط بوکس و دماغ بود، اگه طرف علاوه بر بوکس، کاراته کار هم باشد چه؟ بايد موقع حرف زدن شش دانگ حواست به دست ها و پاهاي طرف باشد و گوشت را تيز کني براي شنيدن صداهاي هههه، هووووووي موقع حمله که از فرق سر تا شست پايت در معرض ضربه هاي فني قرار گيرد. نشنيدي که شاعر ميگه:
و اذا قُلقٍلَتُ الحرفُ بوکس بازَها. و اَخرَجَت المُشتُ مٍن آستينها. و کوبيدَني تو دماغها. و قال المضروبُ آخَها
ترجمه: و زماني که حرف زدن با يک بوکس باز پشت يک ميز گل مي اندازد مشتي از آستينش خارج شده و محکم توي دماغت مي خورد و اين مشت چنان کوبنده است که آخ از نهاد آدمي بر مي خاستد!
مي دوني؟ وقتي نشستم با خودم فکر کردم راجع به اين قضيه به عظمت اسلام ايمان آوردم و همانجا دور انديشي ها را دريافتم که چگونه با يک حکم جان جماعتي را از مرگ حتمي يا معلوليت دايم نجات مي دهد. و به آيين مشرف اسلام رهنمون شدم. جدي ميگم ها. شما در نظر بگيريد آدم يک جا که وارد مي شود که تعدادي زن و مرد هستند و مي خواهي با همه سلام و عليک کني، خوب دو تا چشم که بيشتر نداري موقع دست دادن بايد هدف گيري کني و يکي يکي دست هايت را ميزان کني که موقع دست دادن يکهو دستت را دراز مي کنه توي شکم طرف مقابلت نخوره و به قول معروف دست، دست را پيدا کند. اينه که همزمان نميشه که هم دست ها را ميزان کني هم به صورت طرف نگاه کني بفهمي زنه يا مرده. اينه که به ترتيب بايد دست بدهي بري جلو اينجوريه که طرف يا دستش را جلو نمي ياره که معلوم ميشه از طايفه نسوان است يا دستش ظريفه که مي فهمي از طايفه نسوان بوده. ما هم که الحمدلله تا بياييم بفهميم کي به کيه و چي به چيه از دست دادن و خوش و بش گذشتيم و رفتيم نشستيم مشغول صحبت شديم. طرف هم اگه مي خواهد بهش بربخورد بايد بره اونطرف. اين که دست دادنه، خوبه ديدني کردن و ماچ و بوسه هم همين بساطه، جاي شلوغ يکي يکي شناسنامه و شجره نامچه طرف را که نميشه ديد که نسبت باهات داره، نداره، به قول علما محرمه، نامحرمه. مخصوصا ما که فک و فاميل نزديک را هم قاطي مي کنيم با هم واي به حال دور. جمعيت هم که زياد ميشه که ديگه آدم رسما حساب از دستش در ميره، مثلا يک بار با چند نفر به هواي اينکه خاله ام هستند ديدني کردم، بعدا سر حساب شدم من که يک خاله بيشتر ندارم! خلاصه از موضوع اصلي که دست دادن بود دور نشم. داشتم مي گفتم که آدم موقع دست دادن که صورت طرف را نمي بيند که تشخيص دهد از طايفه نسوان است يا نه، طرف اگر بي خطر باشد خوب هر جور شد عيبي نداره ولي واي به حالي که خطرناک باشد. مثل طرف ما که هم بوکس باز و هم کاراته کار است. از همان بدو ورود بايد استرس داشته باشي که الان با او دست مي دهي و بهترين فرصت را در اختيارش مي گذاري که با دو تا هاااااااااااا و هوووووووووووووو ضربه فني و فتيله پيچت کند. بعد که کج و کوله شدي تازه بنشيني کنار ميز که دماغت را عين بادمجان کند. آخ اگه يه مشت بزنه، آخ اگه يه مشت بزنه. حالا فهميدي چرا با نگاه جديدي به اسلام نگاه کردم. به خاطر اينکه از ضربه فني شدن مي ترسم. به خاطر همين از هر گونه ممنوعيت دست دادن زن و مرد حمايتت مي کنيم.
آخه شانس ما را مي بيني که هر جا پا مي ذاريم مشت بزناش فراوون؟ آدم کم کم به اين راه چاره مي رسه که هيچ کجا پا نذاره ديگه.
حالا که چند وقته با کابوس دماغ و ضربه فني شدن مي خوابم و بيدار مي شوم به نتايج مهمي رسيده ام مي نويسم که شما هم از آن بهره مند شويد و در ريسمان افکار من چنگ زنيد، باشد که تبرئه شويد! آن اين است که به دنبال يک وکيل خوب مي گردم براي روز مبادا. البته مهم نيست که از حقوق چيزي بداند، مهم آن است که بوکس باز باشد در اين صورت وقتي وارد محکمه مي شوي قاضي از اول تا آخر فکر و حواسش به دماغش است و از ترس دماغش هم که شده تبرئه ات مي کند.
04:45 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (3) | Email this
Monday, 03 December 2007
از اون همه قشنگي ها خبر نيست
بالاخره يابنده، جوينده بود! چقدر دنبال اين گشتم، امان از بي آرشيوي. يکي از زيباترين آهنگ هايي است که شنيده ام؛ شايد صدها و شايد هزاران بار.
***
داشتم اين مطلب انصافعلي هدايت را مي خواندم، چه جگرسوز وضعيت آن کودک را در سلول مجاورش تشريح کرده. توصيه مي کنم يک بار بخوانيد، حداقل آن نيمه اول مطلب را، حتي اگر آن حرف ها را قبول نداشته باشيد.
04:29 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (5) | Email this
Saturday, 01 December 2007
درد نه ساله
اول آذر نه سال پيش را خوب يادم مي آيد. مغازه يکي از دوستان بودم. آن موقع هنوز حوصله اي بود و مختصر اعصابي، پس شنيدن راديو و تحمل پارازيت آن چندان مشکل نبود. چند سالي بود که برايم شنيدن اخبار راديويي ترک نمي شد البته خارجي اش نه داخلي. از راديوي داخلي نفرت دارم شايد به خاطر شوم بودنش: علامتي که هم اکنون مي شنويد علامت قرمز است لطفا به پناهگاه ها برويد. اوووووووووووووووووووووو. راديو داخلي برايم هميشه يادآور زمان منحوس جنگ است، جنگي که جز نکبت برايمان به ارمغان نياورد. آخر مگر اين جنگ جز عده اي کشته، زخمي، معلول، آواره، در به در و کشوري مملو از انسان هاي رواني چه به ارمغان آورد که عده اي باز به دنبال جنگي ديگرند؟
داشتم مي گفتم آن شب در مغازه يکي از دوستان بودم، مي خواستم بروم نگذاشت. ماندنم مشروط بر اين شد که برود راديويي از خانه شان بياورد. از اين راديوهاي کتابي فکر کنم 7 يا 9 موج بود. به شدت آنجا بد مي گرفت. گاه از ميان پارازيت صداي گوينده هم به گوش مي رسيد. يادم نيست بي بي سي بود يا آمريکا. خبر از قتل وحشيانه داريوش فروهر و پروانه اسکندري مي داد. همان لحظه ياد سبيل هايش افتادم.
مجيد شريف، پيروز دواني، محمد مختاري و محمد جعفر پوينده که خبر قتل و ناپديد شدنشان منتشر شد در تهران بودم. راديوهايي بودند که پيگيري مي کردند. روزنامه هايي که بخشي از مطالب هر روزه شان درباره اين سلاخي ها بود. اصلا اگر آن روزنامه ها نبودند، شايد اصلا اين کشتارها اينچنين پيگيري نمي شد. اصلا شايد نام قتل هاي زنجيره اي را نيز به خود نمي گرفت. از آن سال 9 سال گذشته است؛ از آن روزنامه ها هيچ نشاني باقي نمانده. از آن همه نويسندگان آن روزنامه ها کمتر کسي است که هنوز مي نويسد. از دو نويسنده اي که سهم زيادي در پيگيري قتل ها و تاباندن نور به تاريکخانه اشباح و پيگيري پرونده هاي فراموش شده داشتند، اکبر گنجي با تني رنجور از زندان و اعتصاب غذا از کشور خارج شده و عماد الدين باقي که دومين بار است زنداني شده، ايزوله است و حتي خودکاري براي نوشتن در اختيار ندارد و براي اعتراض به وضعيت خود در آستانه اعتصاب غذاست. رسانه هاي خارجي نيز انگار از رکود و دلمردگي داخلي بي نصيب نمانده اند.
و خاطره هاي بد هيچ گاه از ذهنمان پاک نمي شود.
ياران عزيز ما چشم به راه روزِ دادرسی هستند، بيانيهی کانون نويسندگان ايران به مناسبتِ نهمين سالگرد قتل محمد مختاری و محمدجعفر پوينده
04:12 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (1) | Email this



