« افتادم توی توالت رسما | HomePage | خواب من و خواب کروبی »
Monday, 07 January 2008
افتادم توی توالت رسما
یک هفته است دارم رسما بد میارم آخری امروز ظهر بود که افتادم توی مستراح. ای استکبار جهانی ملعون تقصیر ماست که هی تعریفت را می کنیم که از وقتی اومدی توی منطقه بارندگی زیاد شده و هوا خوب شده و درهای رحمت باز شده، این رسمش؟ اینجوری مزد ما را دادی؟ اگر من دیگه تعریفت را کردم. خیلی بی معرفتی.
امروز برف همشهری های ما را شوکه کرد. سال هاست که برف ندیده شده بودیم. اگر هم در سال یکی دو بار می آمد در حد یک پوشه برف بود نه بیشتر. من که چنین برفی را یاد ندارم، زمان بچگی مان برف زیاد می آمد نه اینقدر. احتمالا این ملائکه خیلی دلشون شکسته بوده مثلا به عشقشون خیانت کرده نشسته اند زار زار گریه کردند؛ صبح تا شب. زمان بچگی برف و بارون که می آمد می گفتند ملائکه و حوریه های بهشتی دارند گریه می کنند. البته وقتی هم که می رفتیم زیر بارون و برف دهان را باز می کردیم که از گریه هاشون بخوریم، گوشمان را می پیچاندند و می گفتند الان دارند ادرار می کنند نباید خورد!
خلاصه برف عجیبی اومد و ظهر جای شما خالی توی برف داشتم می رفتم توالت که چشمت روز بد نبینه، کف پایم برف چسبیده بود روی سرامیک (خاک بر سر این پدیده های دنیای مدرن کنند آجر و خشت خودمان چه اش بود؟) لیز خوردم یک دور دور خودم گشتم، دستم را گرفتم به دستشویی، پای راستم سر خورد و پای چپم به دنبالش رفت تا توی کاسه توالت. تا بیام بفهمم چطور شده کف توالت پهن شده بودم. و زانوی چپم هم خورد به روی آج های نشستنگاه توالت. شانس آوردم دستم به دستشویی بود وگرنه سرم چنان می خورد به لبه دستشویی که نیاز به یک پارتیشن بندی جدید پیدا می کرد. خلاصه پا و زانو و کمر و دستم یک درد حسابی گرفت که نگو.
حالا این هیچی شهر عین طاعون زده ها. بعد از غروب رفتم برم بیرون ببینم راسته میگن شهر عین شهر مرده ها شده یا نه. برف ها یخ زده بود و کشان کشان خودم را به سر خیابان رساندم. دیدم راستی راستی خر در خیابان ها پرواز نمی کنه. تک و توک آدم و ماشین آهسته آهسته می آیند و رد می شوند ماشین ها مثلا با دنده نیم (5/0) و سرعت (5/1) کیلومتر بر ساعت حرکت می کردند. بیست دقیقه ای که در پناه یک سطل آشغال ایستاده بوده فکر نکنم کلا بیست نفر آدم و ماشین رد شده باشند. اینجا که مرکز شهر حساب میشه و راه رفتن توی پیاده روهایش سخته و خیابانش همیشه ترافیکه این جوریه وای به حال حاشیه شهر. خلاصه به علت یخ زدگی نشد دوری در شهر بزنم و توفیق چند بار زمین خوردن را داشته باشم. راستش کسی هم نبود بریم باهاش برف بازی کنیم و آدم برفی بسازیم. حیف شد. البته چند تا جوان رد شدند معلوم بود کله را داغ کردند زدند بیرون، هیچ جای حسرت خوردن هم نداره این آخه به جای اینکه عرقی بخورند و داغ بشن بزنن بیرون با نشئه جات خودشون را گرم می کنند، این هم که جای تاسف خوردن داره به جای حسرت خوردن؛ آخه بی معرفت چرا عرق سمی به ملت می فروشی که بچه های مردم بروند هروئین و کراک و شیشه بکشند. خلاصه امروز از زور بی حوصله گی به چند تا از دوستان زنگ زدم ببینم آنها چه می کنند، کمابیش آنها هم زمین گیر شده بودند. به یکی از دوستان که تهران رفته زنگ زدم، گفت از صبح بیچاره اش کردند ملت برف ندیده بس که به او زنگ زدند و خبر برف آمدن را با ذوق و شوق تعریف کردند.
این از دسته گل امروز یک هفته است که دارم پی در پی دسته گل به آب. چنان بلایی به سر کامپیوتر و هارد آوردم که به جفتک زدن افتاد. الکی الکی اینقدر اطلاعاتم پرید که نگو، کم مانده بود گریه کنم. چند تا ویندوز عوض کردم حالا هم هر برنامه ای نصب می کنم بازی در میاره. تصمیم گرفتم خاطرات این دسته گل هایم را بنویسم تا آیندگان بفهمند نسل گذشته شان چه موجودات موفقی بودند.
03:52 Posted in خاطره | Permalink | Comments (2) | Email this





Comments
سلام
چه عجب که رخ نمودی
در مورد آن شاهکار نقاشی باید عرض کنم درستش اون بود که اون یک چشم هم پیدا نباشه به خصوص تو شهر شما که فقط دماغ طرف پیداست
نمیدونم تو شهر شما چکمه پوش هم پیدا میشه یا نه؟؟
در ضمن حامد گویا یک مقدار هم قاطی کردی شاید هم عاشق شدی از مطالب این پستت سر در نیاوردم مثل اینکه خیلی فلسفی نوشتی یک فکری به حال ما بیسوادها هم بکن
شاد باشی
Posted by: اسرار ازل | Monday, 07 January 2008
سلام
یعنی اگه با پای چپ میرفتی سر نمیخوردی؟ تو این توالتها حی آرزو میکنی و هی نقشه میکشی میخوای برات توطئه نکند این استکبار جهانی؟ها!
Posted by: p-kh | Tuesday, 08 January 2008
Post a comment