« خواب من و خواب کروبی | HomePage | هر دم از این باغ بری می رسد »

Friday, 11 January 2008

خواب من و خواب کروبی

حکایت ما بر می گردد به روز بعد از برف یعنی دوشنبه شب. پیشنهاد می کنم روز بارش برف به عنوان روز بی لیاقتی در تقویم درج گردد. یک دوستی دارم عرب عراقی است، او هم شاکی شده بود از این همه نا رواداری. می گفت بروید از صبح تا شب دست به دعا بردارید که یک روز حادثه غیر مترقبه ای در مملکت اتفاق نیفتد وگرنه ایرانی ها همدیگر را می خورد، می گفت اگر ایران امروز وضعیتی مثل عراق داشت ایرانی ها چجوری به جان هم می افتادند؟ حرفش کاملا درست بود ولی او یک نکته را توجه نداشت که من آنم که رستم بود پهلوان. می دانم اگر یکی دیگر بود رگ غیرتش بیرون می زد که به ایرانی ها توهین می کنی ما فلان بن فلان بن فلانیم. یک ایران بوده و دنیا از ته مانده غذای اجداد ما استفاده می کرد که دنیا شد. فاضلاب ما را به جای غذا می خوردند که ذهنشان باز شد، هر چه حاکم جانی و قاتل در طول تاریخ است به عنوان افتخارات تاریخی خود علم می کنیم. دنیا توطئه کرده امپراطوری بزرگ ایران را تکه تکه کند. سریع هم می رود سراغ اینکه اولین منشور حقوق بشر را کوروش در دنیا نوشت؛ یکی نیست بگه حالا چی هستی!
مملکتی که بارش یک برف مملکت را یک هفته تعطیل می کنه، قیمت نان می رسد به 1200 تومان و یک کپسول گاز 50 هزار تومان و کرایه تاکسی 200 هزار تومان بقیه کالاها و خدمات هم هر چه بیشتر تیغش برید واقعا توی دنیا نمونه است. این مواقع بهترین زمانی است که جامعه خودمان را بشناسیم.
بگذریم. داشته دوشنبه شب را می گفتم. یک روز بعد از بارش برف. از سر شب آب بیرون یخ زد. منم تا سحر هی می رفتم شیر داخل ساختمان را باز می کردم که آب بخورم یا دستی بشورم خلاصه آب جریان داشت. دو ساعت خواب من باعث شد که آب رسما یخ بزند و هر چه کردیم باز نشد. روز اول 3 ساعت برف آب می کردم و آب داغ روی لوله ها می ریختم بلکه باز بشه، نشد. بالاخره پس مدتی تلفن زدن موفق به تماس با حوادث آب شدم. اول فرمودند توی لوله ها آب داغ بریزید، بعد فهمید توی چرت بوده و سوتی داده گفت آب ولرم روی لوله ها بریزید و کنتور با پشم شیشه بپوشانید. گفتم آب داغ ریختم نشد با آب ولرم میشه، گفت پشم شیشه که دور کنتور ببندی بعد از چهار پنج ساعت انشاء الله باز میشه؛ پرسیدم غیر از انشاء الله راه دیگری نداره، گفت نه، انشاء الله را هم که انگار معنایش را می دانستم یعنی امیدوار مباش! آب ریختیم و پشم شیشه گذاشتیم نشد، روز بعد یکی پیشنهاد کرد با سشوار باز میشه، یک ساعت بیشتر کارم بود سشوار کشیدن به زلف لوله ها، ایندفعه هم سرکار بودیم. امروز هم به راه حل یکی دیگر از دوستان مشغول شدیم و برای کنتور، کرسی گذاشتیم! یک لامپ بغل کنتور روشن کردیم و یک خرده پشم شیشه دور و برش گذاشتم و رویش را پتو! دست به لوله ها می زنی داغه ولی انگار یه قطره آب توش نیست، خوب الحمدلله. اینم حکایت انشاء الله.

Post a comment