« 2007-12 | HomePage | 2008-02 »
Thursday, 31 January 2008
دانشجویان دربند را آزاد کنید
دردناک است وضع مملکتی که دانش آموزانش گروه گروه از تحصیل باز می مانند؛ دانشجویانش ستاره می گیرند یا به بند کشیده می شوند. الان هنوز زخم تازه است و عفونی نشده و دردناک به نظر می رسد، پنج سال، ده سال بعد اثرات این را خواهیم دید.
امروز انگار 10 بهمن است و همتی کرده اند وبلاگ نویسان تا از دانشجویان دربند حمایت کنند. به هر حال همتی است در خور ستایش اما اگر مستمر باشد خوب است.
با این وضعیت افتضاح اینترنت خوب شد دیدم در وبلاگ های دو تن از دوستان. اگر ندیده بودم هم تابلو است که در چنین حرکت هایی پایه ام، کوچکترین کاری است که از دستم بر می آید.
03:54 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (2) | Email this
Wednesday, 30 January 2008
بازدارندگی
طرفداران اعدام با طناب دار خاصیت بازدارندگی آن را به رخ مخالفان اعدام می کشیدند اما معنای بازدارندگی را نیز درک کردم آنجا که خبر صدور حکم تیرباران و البته پیش از آن گردن زدن را در رسانه ها دیدم. قطعا اگر دار زدن نتیجه بازدارندگی از شیوع یا حتی تکرار جرمی در جامعه می داشت، هیچ ضرورتی به فکر کردن به مجازاتی شدیدتر چون تیرباران یا حتی گردن زدن احساس نمی شد چه رسد به صدور حکم و اجرا.
اگر دار زدن حاصلی پیشگیرانه داشت، تیرباران کردن هم دارد و گردن زدن نیز. حتی دیگر رعب و وحشتی را نیز ایجاد نمی کند، اگر چه مجازاتی وحشیانه باشد.
04:04 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this
Saturday, 26 January 2008
قوقولی قوقو خروس نخوندش
امروز ظهر داشتم می رفتم جایی یکی از دوستان را دیدم؛ می گفت نیامدی. گفتم کجا؟ گفت مراسم. گفتم چه مراسمی؟ گفت مراسم بازرگان. گفتم مگر برگزار شد؟ گفت مثل هر سال. گفتم پس چرا هیچ کس به ما خبر نداد؟ گفت عده ای آمده بودند. گفتم من سه چهار روز پیش یکی از دوستان از قول نهضتی ها گفت که امسال به علت سرما و یخبندان امکان برگزاری مراسم وجود نداره و برگزار نمی شه.
فکر می کنم توی دو سه ساله اخیر این مراسم، تنها مراسمی بوده که شرکت می کردم، شاید آن هم به خاطر اینکه برگزار کننده آن یک تشکل اپوزیسیونه. یادش بخیر پارسال یکی از دوستان قرار بود زنگ بزنه و مرا بیدار کند که بروم زنگ زده پشت تلفن هی قوقولی قوقو می کرد تا من بیدار بشم. آخه نشنیدی که میگه:
قوقولی قوقو خروس می خونه
صبح شده چشماتو وا کن
بپوش لباساتو که خیلی دیره
کفشاتو زودی به پا کن (بقیه اش رو دیگه بلد نیستم)
تو راه که داشتم می رفتم خنده ام می گرفت که ببین به چه حال و روزی افتادیم که با قوقولی قوقو بیدارمان می کنند. امسال ولی هیچکس نبود حتی قوقولی قوقو کنه برام اصلا می دونی "هیشکی دیگه منو دوست نداره"! اینو احتمالا از توی فیلمی چیزی شنیدم! بالاخره سال به سال می رفتیم هم دوستان اون ور خط قرمز را می دیدیم و هم برادران این ور خط را.
03:03 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (4) | Email this
Tuesday, 22 January 2008
جمعه
1- خبر مرگ ابراهیم لطف اللهی را که خواندم جمعه بود؛ یاد ترانه جمعه افتادم. به قول شهیار قنبری که همه روزهایمان جمعه است.
داره از ابر سیا خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه
نفسام در نمیآد
جمعهها سر نمیآد
کاش میبستم چشامو
اين ازم بر نمیآد
2- دیدم سیبستان چیزی نوشته بر این گم کرده راهان که مظلومان پیش پای خویش نمی بینند و در دور دست ها می نگرند. می خواستم چیزی بنویسم همان جمعه، به تاخیر انداختم خیلی احساسی نشود. حال همین را بخوانید. مدتهاست بر این نظرم.
3- از مرخصی آمدن باقی خوشحال شدم (مرخصی حق زندانی است ولی فعلا لطف به برخی زندانیان است) اما کبودوند هنوز مشمول این لطف نشده! نمی دانم آیا وجود مسائلی چون مرگ این دانشجو یا مرگ دکتر زهرا در همدان بالاخره وجهه دستگاه قضایی را خراب می کند یا به آنها وجهه می بخشد؟ قطعا دومی نیست. مرگ در زندان و یا حین بازداشت به هر علتی که می خواهد باشد، شاید اندکی واهمه به دل مردم بیندازد اما در مقابل اعتماد شهروندان و افکار عمومی داخل و خارج را نه فقط به دستگاه قضایی و ضابطانش که به کلیت نظام حاکم سست می کند. فعالیت و نظارت فعالان حقوق بشر می تواند جلوی چنین فجایعی را بگیرد و کاهش این فجایع دردناک نه تنها اعتبار دستگاه قضایی را بالا می برد، جلوی مخدوش شدن چهره نظام را نیز می گیرد. پس فعالیت آنان نه تنها به نفع تک تک شهروندان این کشور است که نظام حاکم نیز از فعالیت آنان نفع می برد. حال با چه منطقی سرسختانه جلوی فعالان حقوق بشری می ایستند حقیر که از درک آن عاجز است.
04:12 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (3) | Email this
Sunday, 20 January 2008
چستاندارد
نوشتم هوای بخاری ات را داشته باشی چرا که به اجناس وطنی اطمینانی نیست.
امشب الکی الکی نزدیک بود گاز گرفته شویم.
نصفه شب دیدم یک صدای تقی اومد. نیم ساعت بعدش دیدم به سختی دارم نفس می کشم و چشمام می سوزه و سرم منگ شده. یک خرده در را باز گذاشتم دوباره دیدم همان حالت تکرار شد. سر به بخاری زدم. دیدم لوله بخاری یخ کرده و مکش نمی کنه. از بالا چک کردم دیدم انگار جریان هوا معکوس شده.
لوله را در آوردیم با قندشکن به جون بخاری افتادیم یک خرده تو سر و کله و پت و پهلوش زدیم درست شد ولی هنوز بوی گاز سوخته می ده. در را هم که یک دقیقه باز بگزاری عین زمهریر میشه. مجبور شدیم یک خرده لای دریچه کولر را باز بگذاریم، چنان هوای سرد می زنه تو. سگ مصبم که حسابی سرد شده و دست بردار نیست.
آن وقت میگه چرا گاز ملت را می گیره، خوب توقع داری آدم از دست جنسی که مسلمون بسازه جون سالم به در ببره؟ امسال یک بخاری نو بود گذاشتیم ولی گاز را قطع نمی کرد. برای اینکه ارزان تر در بیاد این ولومش که باید مجهز به قطع کن اتوماتیک موقع قطع گاز باشد، این کار را نمی کند. با قطع و وصل گاز اینقدر گاز میره تا خونه بره روی هوا. اینم از استانداردهای وطنی. به اینها میگن استاندارد؟ اونوقت نگو چرا آن تیتر را زدی.
پارسال یکی از دوستان از این بخاری های بدون دودکش گرفته بود برای خونه اش، همین ها که بعد از اینکه جماعتی را دچار گاز گرفتگی کرده گندش درآمده که نباید از آن استفاده شود، ظاهرا فروشنده گفته بوده که این استاندارده و ضمانت کرده بوده که هیچ ضرری نداره تازه هوا را هم تصفیه می کنه (خوبه حالا عطر و ادکلن نمی زنه). حالا نباید از استاندارد و ضمانت ترسید؟
04:32 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (3) | Email this
Tuesday, 15 January 2008
تصادف کرده ام من
گوش بده ببین چه تصادفی؛ خونه خراب شی با این تصادف! اینجا بشنوید.
فقط مواظب باشید گردنتون نشکنه که گردن من با این تصادف شکست.
03:03 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (5) | Email this
Saturday, 12 January 2008
هر دم از این باغ بری می رسد
تو حسابش را بکن بعد از روز بارش برف که در پست پیش به عنوان روز لیاقت نامگذاری کردم یکی نبود خیابان های اصلی شهر را بروبد و به مدد عبور فراوان ماشین ها بالاخره دیروز شاهد بودیم که وسط خیابان بالاخره از برف و یخ پاک شد. تو حسابش را بکن وقتی خیابان مرکزی شهر را نه می روبند و نه پارو می کنند، ما که حتی آثاری از شن را ندیدیم و صحبتی از نمک پاشیدن را هم نشنیدیم بقیه خیابان ها چه وضعی دارد. البته دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ در مسیر عبور در بعضی کوچه ها که محل عبور و مرور علما بود آثار شن روی برف ها رویت شد. وضع پیاده روهای مرکز شهر هم که افتضاح بود. البته دیدم همه به کارخانه تولید چسب دوقلو دارند بد و بیراه می گویند چون وظیفه او بوده که این کارها را انجام دهد. فکر کنم اسم قالیباف توی این چند روز بارها و بارها از دهان بسیاری از مردم این شهر بیرون آمده و مدیریتش را ستوده اند. ما که الحمدلله همان روز بارش برف تلویزیونمان سوخت و ندیدیم ولی می گویند شهردار حاضر به مصاحبه هم نشد، دروغ و راستش با راویان. ولی ببین چه جوی در شهر حاکم بوده که شایعه ای دهان به دهان می گشت که با بارش برف بعضی مسئولین از شهر فرار کرده اند! گاه شایعه های خنده داری ساخته می شودها!
ولی مدیریت بوحران (کی میگه مدیریت بحران؟) مان خیلی خوبه ها!
در کنار آن شایعه خنده دار اما چیز دیگری هم دهان به دهان می گردد، این که مسئولین غافلگیر شدند. می خواستند کار کنند اما توطئه ای در کار بوده. این توطئه حتی مانع برف روبی خیابان شده. اگر چه این توطئه می تواند دروغ گویی های بسیار باشد که هیچ کس حرف هیچ کس را گوش نمی دهد و جدی نمی گیرد حتی پیش بینی هواشناسی را ولی می ترسم فردا برای این توطئه برف آمدن و غافلگیر شدن و کمبود همه چیز پای خاتمی و رفسنجانی به میان بیاید؛ البته بد هم نیست ما که از برخورد با هر توطئه گری حمایت می کنیم. جهت اطلاع بگم در روز اول بعد از برف اول قیمت پاروی پلاستیکی رسیده بود به 13 هزار تومان و آفتابه پلاستیکی هم به نزدیک 3 هزار تومان که احتمالا همین نقش زیادی در برجای ماندن برف و افزایش بحران داشته که با تلاش های بسیار قیمت پارو به 2500 تومان کاهش یافته، آفتابه را آخرین قیمتش را ندارم. ولی با این برفی که دوباره امشب آمده فکر کنم قیمت آفتابه بشه 50 هزار تومان و این معلومه که دستی در کار است که دسته آفتابه را می گیرد!
حالا تازه یادم افتاد چی می خواهم بگم! تو حسابش را بکن در این شرایط می خواهند امر به معروف هم در شهر بکنند. یکی نیست بهشان بگه خوب اول بروید برف ها را بروبید که خودتان زمین نخورید. بعد امر و نهی کنید.
تازه من هم این چند روزه شوخی شوخی می خواستم گیر بدهم به دخترهایی که چکمه پوشیده بودند و همانجا توی خیابان چکمه هایشان را در بیاورم و پابرهنه راهی خانه شان کنم تا دیگر از این کفریات نپوشند و همان دمپایی شان را به پا کنند.
توی این چند روزه هم به خودم فحش دادم و هم به دیگران و هم به غیرت. یک توالت حسابی به غیرت رفتم. چند بار زن و یا دختری بود که داشت لیز می خورد و می افتاد می خواستم دستش را بگیرم، یک بار هم یک دختر بود از روی موزاییک که برف هایش را روبیده بودند و رویش یک لایه نازک یخ بسته بود داشت رد می شد. جای سری بود تا وسط آن آمده بود وایستاده بود از ترس زمین خوردن گریه اش گرفته بود. انقدر دلم سوخت برایش می خواستم دستش را بگیرم ردش کنم. دیدم اگه این کار را بکنم زمین به آسمان می رود و آسمان به زمین می آید، فرشته ها سر و ته می شوند و جن ها ته به سر و در آن واحد دین هم از دست می رود. (بد هم نیست حالا که نمی شود دست کسی را گرفت و نجات داد اقلا هولش بدهیم بخورد زمین ترسش بریزد!) یاد آن شعر ایرج میرزا افتادم که عکس العمل مردم را در ساختن نمای گچی یک زن چه قشنگ به تصویر کشیده بود. یاد غیرت مردانه خیلی ها افتادم که این جور مواقع منتظرند برای کتک کاری یا در آوردن تیزی. اگر شهروند هفته گذشته را پیدا کردید یادداشت زید آبادی را درباره غیرت بخوانید. معرکه است. کیف کردم وقتی خواندم.
04:30 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (2) | Email this
Friday, 11 January 2008
خواب من و خواب کروبی
حکایت ما بر می گردد به روز بعد از برف یعنی دوشنبه شب. پیشنهاد می کنم روز بارش برف به عنوان روز بی لیاقتی در تقویم درج گردد. یک دوستی دارم عرب عراقی است، او هم شاکی شده بود از این همه نا رواداری. می گفت بروید از صبح تا شب دست به دعا بردارید که یک روز حادثه غیر مترقبه ای در مملکت اتفاق نیفتد وگرنه ایرانی ها همدیگر را می خورد، می گفت اگر ایران امروز وضعیتی مثل عراق داشت ایرانی ها چجوری به جان هم می افتادند؟ حرفش کاملا درست بود ولی او یک نکته را توجه نداشت که من آنم که رستم بود پهلوان. می دانم اگر یکی دیگر بود رگ غیرتش بیرون می زد که به ایرانی ها توهین می کنی ما فلان بن فلان بن فلانیم. یک ایران بوده و دنیا از ته مانده غذای اجداد ما استفاده می کرد که دنیا شد. فاضلاب ما را به جای غذا می خوردند که ذهنشان باز شد، هر چه حاکم جانی و قاتل در طول تاریخ است به عنوان افتخارات تاریخی خود علم می کنیم. دنیا توطئه کرده امپراطوری بزرگ ایران را تکه تکه کند. سریع هم می رود سراغ اینکه اولین منشور حقوق بشر را کوروش در دنیا نوشت؛ یکی نیست بگه حالا چی هستی!
مملکتی که بارش یک برف مملکت را یک هفته تعطیل می کنه، قیمت نان می رسد به 1200 تومان و یک کپسول گاز 50 هزار تومان و کرایه تاکسی 200 هزار تومان بقیه کالاها و خدمات هم هر چه بیشتر تیغش برید واقعا توی دنیا نمونه است. این مواقع بهترین زمانی است که جامعه خودمان را بشناسیم.
بگذریم. داشته دوشنبه شب را می گفتم. یک روز بعد از بارش برف. از سر شب آب بیرون یخ زد. منم تا سحر هی می رفتم شیر داخل ساختمان را باز می کردم که آب بخورم یا دستی بشورم خلاصه آب جریان داشت. دو ساعت خواب من باعث شد که آب رسما یخ بزند و هر چه کردیم باز نشد. روز اول 3 ساعت برف آب می کردم و آب داغ روی لوله ها می ریختم بلکه باز بشه، نشد. بالاخره پس مدتی تلفن زدن موفق به تماس با حوادث آب شدم. اول فرمودند توی لوله ها آب داغ بریزید، بعد فهمید توی چرت بوده و سوتی داده گفت آب ولرم روی لوله ها بریزید و کنتور با پشم شیشه بپوشانید. گفتم آب داغ ریختم نشد با آب ولرم میشه، گفت پشم شیشه که دور کنتور ببندی بعد از چهار پنج ساعت انشاء الله باز میشه؛ پرسیدم غیر از انشاء الله راه دیگری نداره، گفت نه، انشاء الله را هم که انگار معنایش را می دانستم یعنی امیدوار مباش! آب ریختیم و پشم شیشه گذاشتیم نشد، روز بعد یکی پیشنهاد کرد با سشوار باز میشه، یک ساعت بیشتر کارم بود سشوار کشیدن به زلف لوله ها، ایندفعه هم سرکار بودیم. امروز هم به راه حل یکی دیگر از دوستان مشغول شدیم و برای کنتور، کرسی گذاشتیم! یک لامپ بغل کنتور روشن کردیم و یک خرده پشم شیشه دور و برش گذاشتم و رویش را پتو! دست به لوله ها می زنی داغه ولی انگار یه قطره آب توش نیست، خوب الحمدلله. اینم حکایت انشاء الله.
04:25 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this
Monday, 07 January 2008
افتادم توی توالت رسما
یک هفته است دارم رسما بد میارم آخری امروز ظهر بود که افتادم توی مستراح. ای استکبار جهانی ملعون تقصیر ماست که هی تعریفت را می کنیم که از وقتی اومدی توی منطقه بارندگی زیاد شده و هوا خوب شده و درهای رحمت باز شده، این رسمش؟ اینجوری مزد ما را دادی؟ اگر من دیگه تعریفت را کردم. خیلی بی معرفتی.
امروز برف همشهری های ما را شوکه کرد. سال هاست که برف ندیده شده بودیم. اگر هم در سال یکی دو بار می آمد در حد یک پوشه برف بود نه بیشتر. من که چنین برفی را یاد ندارم، زمان بچگی مان برف زیاد می آمد نه اینقدر. احتمالا این ملائکه خیلی دلشون شکسته بوده مثلا به عشقشون خیانت کرده نشسته اند زار زار گریه کردند؛ صبح تا شب. زمان بچگی برف و بارون که می آمد می گفتند ملائکه و حوریه های بهشتی دارند گریه می کنند. البته وقتی هم که می رفتیم زیر بارون و برف دهان را باز می کردیم که از گریه هاشون بخوریم، گوشمان را می پیچاندند و می گفتند الان دارند ادرار می کنند نباید خورد!
خلاصه برف عجیبی اومد و ظهر جای شما خالی توی برف داشتم می رفتم توالت که چشمت روز بد نبینه، کف پایم برف چسبیده بود روی سرامیک (خاک بر سر این پدیده های دنیای مدرن کنند آجر و خشت خودمان چه اش بود؟) لیز خوردم یک دور دور خودم گشتم، دستم را گرفتم به دستشویی، پای راستم سر خورد و پای چپم به دنبالش رفت تا توی کاسه توالت. تا بیام بفهمم چطور شده کف توالت پهن شده بودم. و زانوی چپم هم خورد به روی آج های نشستنگاه توالت. شانس آوردم دستم به دستشویی بود وگرنه سرم چنان می خورد به لبه دستشویی که نیاز به یک پارتیشن بندی جدید پیدا می کرد. خلاصه پا و زانو و کمر و دستم یک درد حسابی گرفت که نگو.
حالا این هیچی شهر عین طاعون زده ها. بعد از غروب رفتم برم بیرون ببینم راسته میگن شهر عین شهر مرده ها شده یا نه. برف ها یخ زده بود و کشان کشان خودم را به سر خیابان رساندم. دیدم راستی راستی خر در خیابان ها پرواز نمی کنه. تک و توک آدم و ماشین آهسته آهسته می آیند و رد می شوند ماشین ها مثلا با دنده نیم (5/0) و سرعت (5/1) کیلومتر بر ساعت حرکت می کردند. بیست دقیقه ای که در پناه یک سطل آشغال ایستاده بوده فکر نکنم کلا بیست نفر آدم و ماشین رد شده باشند. اینجا که مرکز شهر حساب میشه و راه رفتن توی پیاده روهایش سخته و خیابانش همیشه ترافیکه این جوریه وای به حال حاشیه شهر. خلاصه به علت یخ زدگی نشد دوری در شهر بزنم و توفیق چند بار زمین خوردن را داشته باشم. راستش کسی هم نبود بریم باهاش برف بازی کنیم و آدم برفی بسازیم. حیف شد. البته چند تا جوان رد شدند معلوم بود کله را داغ کردند زدند بیرون، هیچ جای حسرت خوردن هم نداره این آخه به جای اینکه عرقی بخورند و داغ بشن بزنن بیرون با نشئه جات خودشون را گرم می کنند، این هم که جای تاسف خوردن داره به جای حسرت خوردن؛ آخه بی معرفت چرا عرق سمی به ملت می فروشی که بچه های مردم بروند هروئین و کراک و شیشه بکشند. خلاصه امروز از زور بی حوصله گی به چند تا از دوستان زنگ زدم ببینم آنها چه می کنند، کمابیش آنها هم زمین گیر شده بودند. به یکی از دوستان که تهران رفته زنگ زدم، گفت از صبح بیچاره اش کردند ملت برف ندیده بس که به او زنگ زدند و خبر برف آمدن را با ذوق و شوق تعریف کردند.
این از دسته گل امروز یک هفته است که دارم پی در پی دسته گل به آب. چنان بلایی به سر کامپیوتر و هارد آوردم که به جفتک زدن افتاد. الکی الکی اینقدر اطلاعاتم پرید که نگو، کم مانده بود گریه کنم. چند تا ویندوز عوض کردم حالا هم هر برنامه ای نصب می کنم بازی در میاره. تصمیم گرفتم خاطرات این دسته گل هایم را بنویسم تا آیندگان بفهمند نسل گذشته شان چه موجودات موفقی بودند.
03:52 Posted in خاطره | Permalink | Comments (2) | Email this



