« بد مستی در محرم | HomePage | اقرار »

Wednesday, 06 February 2008

بد مستی در محرم

خبر مسرت بخش یک اعدام دیگر رسید. یکی می گفت تازگی ها این تصور به او دست داده که به هر طریقی می خواهند یقه آدم را بگیرند و آویزانش کنند. خوشبختانه این کابوس دارد همه گیر می شود. طرف نشسته دو پک عرق زده گرفتندش می خواهند دارش بزنند، به چه جرمی؟ اینکه عرق خورده؟ نه که هیچکس تو این مملکت عرق خور نیست و مست نمی کند. با این آماری که منتشر می شود از کشف مشروبات الکلی و حتی میزان بالای فروش الکل قطعا مصرف کنندگان مشروبات الکلی تعداد فراوانی را در بر می گیرند و مهمتر از همه اینکه تعداد زیادی از هموطنان ما تا سی سال پیش عرق خور بوده اند، آماری نمی توان داد اما قطعا دایره وسیعی از مردم را در بر می گیرد. این یعنی همه اینها را هم می شود اعدام کرد. بد هم نیست سر هر کوچه ای یک چوبه دار علم بشه.
***
فکر کنم پارسال بود، دوازده یک شب. یکی از دوستان زنگ زد بپوش بریم بیرون یک دوری بزنیم. توی محرم بود، نمی دانم کی بود، دهه اول بود، دوم بود، سوم بود، عاشورا یا تاسوعا. گفتم بی خیال، گفت می خواهیم بریم بد مستی باید بیایی. خلاصه از من انکار و از او اصرار. به اتفاق یکی دیگر از دوستان با ماشین آمدند. یک پیکان قراضه بود به نظرم. تو خیابون که افتاد سر یک قوطی را نشان داد: "که امشب شب عشقه همین امشبو داریم..." مثل قوطی آبجو بود ولی خوب طرف اینکاره نبود زیر صفر درصد احتمال داشت که چنین چیزی رو کند؛ گفتم من این آشغال ها را نمی خورم رفتی پپسی خریدی می خواهی جای آبجو غالب کنی؟ حالا درسته آی کیوی من از آی کیوی یک صندلی بالاتره ولی ما را هم می خواهی سیاه کنی؟ دوباره تو ماشین تیلو تیلو خورد و یک خرده چرت و پرت گفت: نخوری از جیبت میره ها، قلابی نیست. از این قلابی ها نیست الکل داره ها. سه تا بود، ترتیب یکی را داده بودند. دومی را هم باز کرد گرفت جلوی دماغ من. بوی خاصی می داد شاید یک ته رگ بوی الکل هم توش بود (بعدا فهمیدم بوی اسانس بود). زدم کنار گفتم مردی اصلش را رو کن؛ گفت ببین امشب نرین تو حالمون. بعد گرفت اون پایین قوطی را نشان داد زده بود 05/0 الکل، گفت ببین الکل داره از مغازه خریدیم. امشب می خواهیم کم ظرفیت بازی در بیاریم مست کنیم! ضد حال نزن. خلاصه نه جامی بود نه چیزی، ماشین نیروی انتظامی هم داشت از آن طرف می آمد، آن قوطی را هم باز کردیم، به سلامتی جمع [...] غم گفتم و در همانجا در حالی که نور چراغ گردون ماشین پلیس تو چشمان می خورد قوطی ها را به هم زدیم و رفتیم بالا! نگو یحتمل یک جرعه بهشتی فرو دادیم. همان اپسیلون درصد گرفت؛ سیگاری گیراندیم. حمیرا داشت می خواند، همانی که در مورد قناعت خوانده: شاهان همه رفتند.... یک حال اساسی با آهنگ حمیرا کردیم و در حالی که همانطور نشسته روی صندلی تیلو تیلو می خوردم با این صدای انکر الاصواتم زدم زیر آواز:
ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه / دست غم کوتاهه از دل کنج میخونه / آنقدر مستم بکن تا من ببینم باز / هر چه عاقل مثل خود دیوونه می مونه / ساقی از گوشه میخونه نرونم / خونه امیدمه بذار بمونم / چلچراغ میخونه ات روشن بمونه / زنده باشی من زیر سایه ات بمونم / بقیه اش را یادم نیست الان آن موقع را نمی دانم.
خلاصه برای اینکه روی دوستان را زمین نیندازیم "مست نما" شدیم و قرار شد بریم یک کافه را به هم بریزیم. پیشنهادهای بقیه پیشنهاد نبود، خودم پیشنهاد کردم بریم مدرسه فیضیه را به هم بریزیم؛ ملت یکهو فیوزشون پرید. گفتم بهترین جا همون جاست چون تعطیله و هیچ راه نفوذی نداره پس اون موقع شب به هیچ عنوان نمی شه رفت داخلش که بخواهی به هم بریزیش (تدبیر و دور اندیشی را می بینی؟ ما نیت کردیم وقتی نمیشه عذرمان خواسته است دیگه) خلاصه دوری زدیم و کمی بدمستی کردیم و بعد دو سه ساعت برگشتیم.
حالا تازه دردسر شروع شده بود، چون برای اینکه مزه آبجو بدهد (ما که البته نمی دونیم چه مزه ایه) و سر خلق الله را شیره بمالند اینقدر اسانس بهش زده بودند که تا یک هفته گلوی من درد می کرد و توش می سوخت که بعضی وقت ها نمی توانستم حتی حرف بزنم. با خودم گفتم می بینی بی انصاف ها درهای میخونه را بستند و این آشغال ها را ریختند توی دست و بال مردم به اسم آبجو حلال وارداتی که صد تا مرض بگیرند. حالا درسته نه به نوشته های اینها اطمینانیه نه این اپسیلن الکل روی کسی اثر می گذارد ولی به مصداق انماالاعمال بالنیات، نیت مستی هم همان ثواب مستی را دارد پس آن هم مستوجب اعدام است، نوشتم اگر کسی خواست اعدامم کند بفرماید در خدمتیم.
می بینی بی انصاف ها درهای خونه امید ما را بستند و به این روزمان انداختند وگرنه الان به جای اینکه بنشینیم این اراجیف را بنویسیم می رفتیم لبی تر می کردیم و همه با هم می خوندیم: من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه / صد بار به تو گفتم کم خور دو سه پیمانه

Post a comment