« 2008-01 | HomePage | 2008-03 »

Thursday, 21 February 2008

خانه ام آتش گرفتست، زیر یک مشت سنگ

206bc6d841a2fb14d32339af6256ff6d.jpgفریادی است در گلو خفه شده، نه خفه نشده، بیرون آمده اما در میان هیاهوها گم شده؛ فریاد که نه فریادهای خسته از خشونت، خسته از بیدادگری که صاحب فریاد "به هر سو می دود گریان" و "از این بیدادگری می کند فریاد" اما...
خشونت انگار در جامعه روز به روز بیشتر می شود، بخشی از آن در خبرهای حوادثی که بخشی از آنها در روزنامه ها منتشر می شود نمایان می شود که اخبار قتل و آدمکشی هم بحمدلله فراوان است. گاه به صورت دعوا و مشاجرات لفظی درگیری در کوچه و خیابان نمود پیدا کند و آرامترین آن در فحش و ناسزا خود را نمایان می کند.
این خشونت مگر ریشه در کجا داد؟ از آسمان که نازل نشده اگر چه بخشی از آن ناشی از تاثیرات روانی حاصل از جنگ و موشک ها و بمب هایی که از آسمان آمده می باشد، اما مروجین آن مگر جز تلویزیون است و مجریان قانون؟ تلویزیون اما در مرحله بعدی است چرا که به هر حال تصویر است و فیلم اما مگر غیر از این است که به نمایش گذاشتن یک جریان مثل کشتن آدم می تواند قبح آن را در میان تماشا کنندگان و شنوندگان بریزد؟ قبح آدم کشتن را چه می ریزد جز کشتن آدم و مهمتر از همه تبلیغ آن؟ همان طور که سر بریدن حیوان چنین است، تا وقتی کسی ندیده باشد دردناک است اما پس از یک بار دیدن عادی می شود عین پیاز پوست کندن. سنگسار نیز چنین است. وقتی سنگسار با افتخار اجرا می شود، آن پدر غیرتمند نیز به خود اجازه می دهد که به خاطر شکش وحشیانه دخترک 14 ساله اش را سنگسار کند. دیگر اینجا بحث کشتن غریبه ای که احساسی به آن نداری، نیست باید بررسی شود چه عواملی باعث می شود که این چنین وحشیانه نفرت از پاره تنش او را در بر گیرد و وی را زجرکش کند؟ آیا چیزی غیر از یک مشت خرافه است که به گوش او خوانده اند؟ ببینید چقدر سر دو تار موی زن صحبت می شود، همین چند روز پیش چند لحظه تلویزیون را روشن کردم داشت صحبت می کرد که زن از نظر شرعی اجازه دارد گردی صورت را بپوشاند اما چون ممکن است عیان بودن همین گردی صورت باعث شهوت شود بهتر است همین گردی را هم بپوشاند. من نمی دانم چرا این مردم شهوتی که زن اگر جای کفش مرد را ببیند شهوتی می شود و مرد اگر جای پاشنه کفش زن را ببیند شهوتی می شود این همه فیلم خارجی با آن همه زنان و مردان خوش قیافه و زیبا رو را می بینند شهوتی نمی شوند، ما که در قید دو تار موییم این سوال برایمان ایجاد نشده که خارجی ها که همه تارهای مویشان بیرون است چرا لحظه به لحظه شهوتی نمی شوند و عین آدم زندگی می کنند؟ با این افراط گری در بیان اجباری این مسائل، یک مشت بیمار روانی – جنسی پرورش داده ایم که تنها بخشی از دستاوردهای آن را در صفحه حوادث روزنامه ها می بینیم. بیا دستت را بگیرم و ببرم مغازه مانتو فروشی را نشانت بدهم که با چسباندن چسب مات محل قرار گرفتن سینه (آن هم زیر مانتو) را مات کرده اند تا کسی به فساد کشیده نشود، اینها مگر غیر از این است که آدم را حساس تر می کند و از نظر روانی به مسئله ای که نسبت به آن حساسیتی نداشته، حساس تر می کند؟ وقتی یک مانتو این چنین حساسیتی ایجاد می کند طبیعی است انسان کم کم به هر چه مانتو پوش است بدبین می شود و همه آنها را به تعبیر برخی فاسد می داند. وقتی دو تار مو مبین فساد طرف است، هر که دو تار مویش بیرون باشد قابل شک؛ آن پدر سنگدل حق داشت که به دخترش مشکوک شده بود چرا که انسان در جامعه ما مجرم است مگر اینکه عکسش ثابت شود، اکثر شهروندان ما چنین دیدگاهی دارند. سالم و صادق ترین انسان ها را در نشست و برخاست های خود تبدیل به ناسالم و ناصادق و کثیف ترین انسان ها می کنند بدون اینکه آن شخص روحش از چیزی خبر داشته باشد و بتواند از خود دفاع کند. اگر یک دختر خوشگل باشد صد در صد یک فاحشه تمام عیار است چرا که مگر می توان زیبایی داشت و در جامعه بود و تن به کاری نداد. اگر زشت هم باشد که باز هم یک فاحشه تمام عیار است چرا که عقده حاصل از زشت بودن باعث می شود با تن دادن به هر کاری نبود زیبایی را جبران کند. اگر پولدار باشد از زور شکم سیری و برای تفریح تن به عشقبازی با مردان ناآشنا می دهد و اگر فقیر باشد برای سیر کردن شکم چنین می کند. اگر لامذهب باشد یک فاحشه تمام عیار است چون هیچ قید و بندی ندارد و اگر مذهبی باشد به کلاه شرعی تن به فحشا می دهد. اگر آرایش کند که صد در صد اینکاره است و اگر آرایش نکند ناشی از رد گم کردن اوست که کسی به وی شک نکند. اگر بلند قد باشد یک توجیه و اگر کوتاه قد باشد یک توجیه دیگر. پس می بینی به چه راحتی مفتخرانه دیگری را متهم می کنیم، و چه با افتخار رگ غیرت کلفت می کنیم که این لکه ننگی که در ذهن ساخته و پرداخته ایم طوری پاک کنیم. می بینی چه قهرمانانه در به گه کشیدن شخصیت دیگران کوشاییم؟ آنگاه می خواهی به آن پدر حق ندهی که دخترش را سنگسار کرده؟ ما هر روز چنین می کنیم، ما هر روز چاله هایی برای سنگسار کردن دیگران می کنیم و با حسرت منتظریم که کسی در آن قرار گیرد تا با افتخار بر او سنگ زنیم. ماها یک مشت قاتل بالفطره ایم، ماها یک مشت خون آشامیم که به دیدن چنین صحنه های دلخراشی دلخوشیم و اگر یک خرده دل نازک باشیم بعد از آن یک "آخی طفلکی" می گوییم...
خانه ام آتش گرفتست (اینجا بشنوید)
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد
اخوان ثالث

Saturday, 16 February 2008

کاش هر روز تعطیل بود

اول از همه یک نوجوان به خاطر جرمی که در 15 سالگی انجام داده قرار است اعدام شود. فدراسيون بين المللی جامعه های حقوق بشر و جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران بیانیه داده و ابراز نگرانی کرده. نمی دانم چگونه می شود بر این اسب سرکش اعدام مهار زد اما آنچه مسلم است باید تلاش کرد جلوی آن را گرفت آن هم در حالی که درصد خطا در رسیدگی به پرونده ها بالاست و این از میان اخباری که هر از چندی منتشر می شود کاملا نمایان است.
***
در ایام بارش برف و تعطیلات آن کسی دقت کرده که نه اینترنت با مشکلی مواجه شد و نه موبایل ها که ظاهرا در همه حال جفتک می اندازند!
اما از وقتی که تعطیلات تمام شد و مهندسان به سر کار خود برگشتند مصیبت ها هم شروع شد تا الان که من یکی کم مانده گریه ام بگیرد از دست این اینترنت.
زنگ زدم پشتیبانی می گوید خطت نویز دارد. می گویم نویز گیر دارم. می گوید خط تلفن ات قطعه. میگم لامصب آخه مگه میشه خط قطع باشه و بشه با آن زنگ زد و تلفن کرد میگه آره از این موارد زیاد داشتیم و من به توصیه آن کارشناس حیران از معجزاتی این چنین که هر روزه به چشم می بینیم با خط تلفنی که در عین قطعی وصل است و در عین وصلی قطع زنگ زدم خرابی تلفن... و روز به روز هم بدتر میشه دو صفحه باز می کنم ده دقیقه خط می خوابه یا قطع میشه.
من هرج و مرج طلب نیستم اما خیلی دلم می خواست هر روز تعطیل بود، یا حداقل به جای مهندس و متخصص یک عده آدم بی سواد و نامتخصص را در ادارات و شرکت ها به کار می گماشتند اینجوری بهتر پیش می رفت.

Saturday, 09 February 2008

اقرار

خبر تبرئه یک زن از اتهام قتل شوهرش پس از سه سال و به تبع آن نجات او از قصاص و چوبه دار به راحتی می تواند در بین خبرها گم شود یا حتی خوشحالی کمی بر بیانگیزد اما در حین خواندن خبر به چند چیز فکر می کنم.
1- اگر پرونده به این بازپرس ارجاع نمی شد یا احیانا بازپرس حوصله سخت گیری در این زمینه را نداشت و این زن به جرم قتل قصاص می شد، عرش خدا نمی لرزید اما بیرون بودن دو تار موی دختری به گمان برخی عرش خدا را می لرزاند.
2- بر طبق این گزارش هیچ ذکری از ابتلا به بیماری روانی یا جنون در متهم نبوده پس دلیلی وجود نداشته که چند بار قتل را برگردن بگیرد و آن را تکذیب کند. او اولین و آخرین کسی نیست که چنین اقرار کرده و می کند و حداقل اگر به اخبار حوادث نظری افکنده باشی کثرت آن را مشاهده می کنی که در محاکم بعضی از این تکذیب ها پذیرفته می شود و بعضی نه. حال سوال این است که از متهم که نه نامی داشته و نه رسمی و احیانا توی هفت تا آسمون یک ستاره هم نداشته و رسانه ها هم علاقه چندانی به پیگیری وضعیت او و امثال او ندارند، تحت چه شرایطی اقرار گرفته شده و اصولا چه دلیلی می تواند وجود داشته باشد که هر که مورد ظن قرار می گیرد باید اقرار کند؟ آیا بالاخره این شهروندان درجه دهم توی این مملکت حقوقی دارند یا نه؟ اگر دارند چرا نسبت به فعالینی که برای ارتقای حقوق بشر فعالیت می کنند حساسیت وجود دارد و اگر ندارند که دیگر این همه اسراف در بیت المال و تشکیل دستگاه عریض و طویل قضایی و ضابطان آن معنایی ندارد. مظنون را می توان همانجا به سزای عملش رساند و هزینه هم به بیت المال تحمیل نکرد! اصلا قدیم هم همینجوری بود فوقش یک ریش سفید بود که قضاوت می کرد و حکم می داد وگرنه هر قبیله هر کس را که مجرم می دانست و یا به آن مظنون بود بدون آنکه اجازه دهد حتی از خود دفاع کند به سزای عملش می رساند.
3- آیا زمان آن نرسیده است که به جای بازجویی فنی، بازجویی منطقی و با کنار هم گذاشتن مستندات و سرنخ ها انجام شود نه فشار و زور. فشار هم الزاما فیزیکی نیست؛ آنچه مسلم است هیچ آدم عاقلی به طور طبیعی نمی آید با اقراری خود را تا پای چوبه دار ببرد که بعد بیاید آن را تکذیب کند.

Wednesday, 06 February 2008

بد مستی در محرم

خبر مسرت بخش یک اعدام دیگر رسید. یکی می گفت تازگی ها این تصور به او دست داده که به هر طریقی می خواهند یقه آدم را بگیرند و آویزانش کنند. خوشبختانه این کابوس دارد همه گیر می شود. طرف نشسته دو پک عرق زده گرفتندش می خواهند دارش بزنند، به چه جرمی؟ اینکه عرق خورده؟ نه که هیچکس تو این مملکت عرق خور نیست و مست نمی کند. با این آماری که منتشر می شود از کشف مشروبات الکلی و حتی میزان بالای فروش الکل قطعا مصرف کنندگان مشروبات الکلی تعداد فراوانی را در بر می گیرند و مهمتر از همه اینکه تعداد زیادی از هموطنان ما تا سی سال پیش عرق خور بوده اند، آماری نمی توان داد اما قطعا دایره وسیعی از مردم را در بر می گیرد. این یعنی همه اینها را هم می شود اعدام کرد. بد هم نیست سر هر کوچه ای یک چوبه دار علم بشه.
***
فکر کنم پارسال بود، دوازده یک شب. یکی از دوستان زنگ زد بپوش بریم بیرون یک دوری بزنیم. توی محرم بود، نمی دانم کی بود، دهه اول بود، دوم بود، سوم بود، عاشورا یا تاسوعا. گفتم بی خیال، گفت می خواهیم بریم بد مستی باید بیایی. خلاصه از من انکار و از او اصرار. به اتفاق یکی دیگر از دوستان با ماشین آمدند. یک پیکان قراضه بود به نظرم. تو خیابون که افتاد سر یک قوطی را نشان داد: "که امشب شب عشقه همین امشبو داریم..." مثل قوطی آبجو بود ولی خوب طرف اینکاره نبود زیر صفر درصد احتمال داشت که چنین چیزی رو کند؛ گفتم من این آشغال ها را نمی خورم رفتی پپسی خریدی می خواهی جای آبجو غالب کنی؟ حالا درسته آی کیوی من از آی کیوی یک صندلی بالاتره ولی ما را هم می خواهی سیاه کنی؟ دوباره تو ماشین تیلو تیلو خورد و یک خرده چرت و پرت گفت: نخوری از جیبت میره ها، قلابی نیست. از این قلابی ها نیست الکل داره ها. سه تا بود، ترتیب یکی را داده بودند. دومی را هم باز کرد گرفت جلوی دماغ من. بوی خاصی می داد شاید یک ته رگ بوی الکل هم توش بود (بعدا فهمیدم بوی اسانس بود). زدم کنار گفتم مردی اصلش را رو کن؛ گفت ببین امشب نرین تو حالمون. بعد گرفت اون پایین قوطی را نشان داد زده بود 05/0 الکل، گفت ببین الکل داره از مغازه خریدیم. امشب می خواهیم کم ظرفیت بازی در بیاریم مست کنیم! ضد حال نزن. خلاصه نه جامی بود نه چیزی، ماشین نیروی انتظامی هم داشت از آن طرف می آمد، آن قوطی را هم باز کردیم، به سلامتی جمع [...] غم گفتم و در همانجا در حالی که نور چراغ گردون ماشین پلیس تو چشمان می خورد قوطی ها را به هم زدیم و رفتیم بالا! نگو یحتمل یک جرعه بهشتی فرو دادیم. همان اپسیلون درصد گرفت؛ سیگاری گیراندیم. حمیرا داشت می خواند، همانی که در مورد قناعت خوانده: شاهان همه رفتند.... یک حال اساسی با آهنگ حمیرا کردیم و در حالی که همانطور نشسته روی صندلی تیلو تیلو می خوردم با این صدای انکر الاصواتم زدم زیر آواز:
ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه / دست غم کوتاهه از دل کنج میخونه / آنقدر مستم بکن تا من ببینم باز / هر چه عاقل مثل خود دیوونه می مونه / ساقی از گوشه میخونه نرونم / خونه امیدمه بذار بمونم / چلچراغ میخونه ات روشن بمونه / زنده باشی من زیر سایه ات بمونم / بقیه اش را یادم نیست الان آن موقع را نمی دانم.
خلاصه برای اینکه روی دوستان را زمین نیندازیم "مست نما" شدیم و قرار شد بریم یک کافه را به هم بریزیم. پیشنهادهای بقیه پیشنهاد نبود، خودم پیشنهاد کردم بریم مدرسه فیضیه را به هم بریزیم؛ ملت یکهو فیوزشون پرید. گفتم بهترین جا همون جاست چون تعطیله و هیچ راه نفوذی نداره پس اون موقع شب به هیچ عنوان نمی شه رفت داخلش که بخواهی به هم بریزیش (تدبیر و دور اندیشی را می بینی؟ ما نیت کردیم وقتی نمیشه عذرمان خواسته است دیگه) خلاصه دوری زدیم و کمی بدمستی کردیم و بعد دو سه ساعت برگشتیم.
حالا تازه دردسر شروع شده بود، چون برای اینکه مزه آبجو بدهد (ما که البته نمی دونیم چه مزه ایه) و سر خلق الله را شیره بمالند اینقدر اسانس بهش زده بودند که تا یک هفته گلوی من درد می کرد و توش می سوخت که بعضی وقت ها نمی توانستم حتی حرف بزنم. با خودم گفتم می بینی بی انصاف ها درهای میخونه را بستند و این آشغال ها را ریختند توی دست و بال مردم به اسم آبجو حلال وارداتی که صد تا مرض بگیرند. حالا درسته نه به نوشته های اینها اطمینانیه نه این اپسیلن الکل روی کسی اثر می گذارد ولی به مصداق انماالاعمال بالنیات، نیت مستی هم همان ثواب مستی را دارد پس آن هم مستوجب اعدام است، نوشتم اگر کسی خواست اعدامم کند بفرماید در خدمتیم.
می بینی بی انصاف ها درهای خونه امید ما را بستند و به این روزمان انداختند وگرنه الان به جای اینکه بنشینیم این اراجیف را بنویسیم می رفتیم لبی تر می کردیم و همه با هم می خوندیم: من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه / صد بار به تو گفتم کم خور دو سه پیمانه

Monday, 04 February 2008

مسابقه سنگسار

قولی داده بودم در سالیان پیش در برابر برخی توصیه کنندگان به پرهیز از انتقاد و جایگزینی پیشنهاد چرا که برخی آنان عقیده داشتند بالادستان تنها می توانند بر زیر دست انتقاد کنند و مهمتر از همه زمانی که کسانی که از آنان انتقاد شده، از آن باخبر نمی شوند (چون شانشان بالاتر از این حرف هاست!) پس از نظر شرعی جایز نیست و استدلالاتی مشابه این. با استناد به این ضرب المثل قدیمی که در فعل حرام لذتی است که در غیر آن نیست، گه گاه لبی تر می کردم به فعل حرام (منظور همان انتقاد)! تا اینکه تصمیم گرفتم دست از حرامگویی برداشته به فعل حلال بپردازم و پیشنهاد دهم شاید عاقبت به خیر شوم. مدتهاست به این تغییر روش و دست شستن از حرامفکری، اندیشه می کنم تا امروز تصمیم گرفتم. برخلاف بسیاری از نوشته هایم که ته مایه طنز دارند این پیشنهادات کاملا جدی است. شاید اصلا یک موضوع جدید برایش باز کردم با عنوان پیشنهادهای سازنده، البته اولش قرار بود سوزنده باشد ولی بعد سازنده شد!
یک زمانی تصور می کردم سنگسار مجازاتی خشن و غیر انسانی است و با نفرت عامه همراه است. تصور می کردم که تاثیر روحی روانی ناخوشایندی بر بیننده و حتی شنونده داشته باشد. فکر می کردم در دنیای امروز که به سمت انسانی تر شدن در حرکت است چنین مجازات هایی چهره کشور را در افکار عمومی دنیا خراب می کند. فکر می کردم سنگسار خشونت به دنبال خود دارد و بدتر از همه می پنداشتم بیننده آن آموزش کشتن فرا می گیرد و چنین افکار باطلی.
امروز اما عینکم را عوض کردم و حتی از جای خود حرکت کردم رفتم آن طرف تر ایستادم تا آن نقطه مرا یادآور خاطرات آن تفکرات نه چندان درست نباشد. امروز که خشونت از سر و کله مان بالا می رود احساس می کنم که سنگسار دیگر خشن نیست، سنگسار یک چیزی در حد ناز کردن طرف است. شوخی نمی کنم به شیوه های آدم کشی فکر کنید، به مثله کردن مقتولین، به انواع و اقسام فرزندکشی، خواهر کشی، دختر کشی، اصلا همه قتل های خانوادگی فکر کنید و به همه خشونت هایی که در کوچه و خیابان می بینید. غیر انسانی هم نیست. اصلا انسانی که قرار باشد با کشتن و کشته شدن همدم نباشد انسان نیست، حیوان است که تنها موقع گرسنگی شکار می کند. نفرت عامه هم به دنبال ندارد این را می توان از محتویات گوشی های موبایل دریافت که پر است از فیلم سنگسار و اعدام و تجاوز به عنف. اتفاقا استقبال عامه مردم را هم به دنبال دارد چنین موضوعاتی. تازه نه تنها تاثیر ناخوشایندی ندارد که باعث انبساط خاطر می شود. جدای از این اگر این مسائل باعث تخریب جایگاه کشور می شد مدتها پیش دست از آن شسته بودند اما چون چنین نیست پس این سخن نیز به گزاف است (سخن به گزاف یعنی مخالفان حرف زیادی می زنند). و مهمتر از همه وقتی بچه از بچگی همه اش حرف از کشتن و کشته شدن می شنود و این همه خشونت را که از لامپ تصویر تلویزیون به سمت مخاطب شلیک می شود می بیند و در کوچه و خیابان مشاهده می کند معلوم می شود از بچگی اینکاره است و دیدن سنگسار هیچ چیز جدیدی به او یاد نمی دهد. بچه چهار، پنج ساله ای که با افتخار قمه به دست می گیرد آینده اش معلوم تر از آن است که دیدن صحنه سنگسار تغییری در آن دهد. چون تا اینجا اثبات شد هر چه فکر می کردم لغو و بیهوده بوده پیشنهادی به ذهنم رسید: برگزاری مسابقه سنگسار.
این مسابقه که در حوزه ورزش می تواند گنجانده شود فواید بسیاری دارد و مهمتر از همه جنبه سرگرمی آن. وقتی این همه طالب سنگسار هست اگر به صورت مسابقه و در استادیوم برگزار شود می تواند تعداد زیادی از مردم را به آنجا بکشاند و از طریق فروش بلیط درآمدی کسب کند. فرض کنید طرف به جای اینکه برود سینما و پولش را حرام کند، یک سیر تخمه می خرد و می آید عین بچه آدمیزاد می نشیند سنگسار تماشا می کند و لذتش را می برد. عده ای هم می توانند غیر رسمی بساط شرط بندی علم کنند و چیزی به جیب بزنند. با پخش زنده آن از تلویزیون تعداد زیادی از مردم را جلوی تلویزیون کشاند و همه را در این سرگرمی شریک کرد و آگهی جذب کرد. سنگسار شونده را هم می توان از طریق قرعه کشی انتخاب کرد. بعد فروش فیلم و سی دی آن هم درآمد زیادی را به دنبال خواهد داشت. و مهمتر از همه یک روز شاد و بانشاط که تاثیر خوبی در روحیه بخشی به مردم دارد خلق کرد و گسترش این ورزش خود باعث کم شدن خشونت در جامعه خواهد شد.
بالاخره چیزی که بازار دارد باید زودتر به فکر عرضه اش بود مخصوصا وقتی با استقبال عامه همراه است. وقتی چیزی بد نیست خوب در دسترس همه قرار داده شود چه عیب دارد؟

All the posts