« در فکر تو بودم که یکی حلقه به در زد | HomePage | به کی رای میدم؟ »

Wednesday, 05 March 2008

در فکر تو بودم که یکی حلقه به در زد

چند ماه پیش بود که اتیوپی برای تحکیم پایه های قدرت خود حکم بر اعدام تعدادی از روزنامه نگاران و مخالفانش راند. اگر چه در نهایت این حکم به حبس ابد تقلیل یافت اما وقتی خبر را دیدم به فکر فرو رفتم. چشم انداز پیش رو در پس این خبر چندان روشن به نظر نمی رسید برای جماعت قلم به دست چرا که بالاخره قلم به دست مزدور اعدام باید گردد. نیاز به یک سنت شکنی بود که اتیوپی پیشرو شد و آن را شکست؛ سنت اعدام نکردن خبرنگاران که باید سنت مزخرفی باشد! پس از این آیا در کشورهایی که خبرنگاران موجودات مزاحمی هستند می توان امید داشت که هر از چندی خبرنگاری حداقل اگر بر دار نشود حکم اعدام را دریافت کند؟ این فکر می تواند عبث باشد اما آنها که درک کرده اند نگاه های نامهربانانه به خبرنگاران را می توانند لختی در آن زمان بیندیشند که اگر دیگران پا جای پای این کشور بگذارند چه خواهد شد؟ وقتی اعدام کردن خبرنگاران رایج نبود لازم بود یکی پیشقدم شود و حال این اتفاق افتاده بود.
کابوس اعدام در منطقه اما، زودتر از آنچه فکرش را بکنی گریبان برخی روزنامه نگاران را گرفت؛ عدنان حسن پور در سنندج، پرویز کامبخش در افغانستان و یعقوب مهرنهاد در زاهدان. اولی گویا با تلاش وکیل و نهادهای حقوق بشری از این حکم رهیده که جای خشنودی دارد اما آن دو دیگر زیر حکمی اند که روح زمان ما نمی پسندد، زمانه ای که تلاش ها معطوف به زندگی است در خور شان انسانی. زمانه ای که مردمش از جنگ بیزاری می جویند، بر فقر می شورند و بر بی عدالتی؛ زمانه ای که انسان را انسان می خواهد نه برده، نه ماشین کشتار و شکنجه؛ زمانه ای که عقلا و دانشمندانش در پی زندگی بهتر انسانی هستند که از حقوق طبیعی اش کرامت انسانی است. زمانه ای که دیگر فرق انسان و حیوان نه قدرت تکلم وی که برخورداری از حقوق بشر است و کرامت انسانی. در این زمانه است که شکنجه و اعدام تبدیل می شود به جنایت و کشورها یکی پس از دیگری از آن تبری می جویند آن هم نه برای فعالان سیاسی که برای تک تک شهروندانشان. در چنین زمانه ای صدور احکام که ماهیت سیاسی دارد برای اهل قلم سخت دلگیر کننده است. اگر چه هنوز روح زمانه در کالبد خشونت زده جامعه ما حلول نکرده اما این اتفاقات فرقی نمی کند کنار گوشمان باشد یا هزاران کیلومتر آن طرف تر. در زاهدان باشد یا افغانستان. تفاوتی ندارد که اتهام ارتداد باشد یا ارتباط با گروهی غیر قانونی در هر دو صورتش سخت است و جگرسوز.
آن یکی پرینت مقاله ای در مورد حجاب و کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت نشانه ارتدادش است و این یکی ارتباط با گروهی غیرقانونی. آن یکی در پس حمایت آمریکا قربانی می شود و این یک در سرزمینی که دشمنش آمریکاست و چه سخت است که هر دو دم از حقوق بشر می زنند اما هیچ خبری از آنکه این دو حتی وکیل داشته اند منتشر نمی شود.
کامبخش در حالی قربانی تعصبات مذهبی در افغانستان می شود که آمریکا نوید آزادی و دموکراسی و رعایت حقوق بشر در این کشور داشت اما انگار افکار دگم و طالبانی می رود که در پس قانون ظاهر شود آن شهروندی که تغییر دین داده بود و حکم بر قتل وی رانده بودند و این روزنامه نگار که مقاله ای در مورد حجاب را خوانده و حتی آن را ننوشته و کتاب ویل دورانت را می خواند و محکوم به اعدام شده گویای این مطلب است.
در این سو مهرنهاد متهم به ارتباط با جندالله است؛ گروهی که دست به ترور می زند. ترور جنایت است و تروریست جنایتکار؛ مهم نیست دین و مذهب و کشورش چه باشد. آنکه آمریکایی را ترور می کند همانقدر جنایتکار است که تروریستی که ایرانی را می کشد. اما در فرض صحت ارتباط داشتن با یک تروریست الزاما به معنای تایید یا حمایت از این حرکت نیست. سلام و علیک روزانه در کوچه و خیابان که ممکن است خیلی از آنها را هم نشناسی هم ارتباط محسوب می شود. حتی ارتباط تشکیلاتی هم نمی تواند چنین حکمی در پی داشته باشد. هر کس پاسخگوی عمل خویش است. قرار نیست اگر رئیس یک اداره مرتکب قتل شد همه کارکنان آن اداره را بر دار کنند. یک خبرنگار چه بخواهد چه نخواهد برای کسب خبر ارتباط گسترده ای با افراد مختلف با دیدگاه های متفاوت دارد که به خاطر این ارتباط نمی توان بر مجرم بودن او صحه گذاشت. اما بر فرض صحت ارتباط او با یک گروه تروریست به جای صدور حکم اعدام برای او باید به این سوال جواب داد که چرا باید اهل قلم به سوی تروریسم کشیده شوند؟ بر این افراد یا افرادی که در آینده چو آنان زیر حکم اعدام قرار می گیرند، چه عاملی سبب شده آنان که ماهیت فعالیتشان ایجاد یک تریبون و میدان دادن به همه افکار و اندیشه ها بوده، به سمت حذف فیزیکی دیگران پیش روند؟

Post a comment