« 2008-02 | HomePage | 2008-04 »
Saturday, 29 March 2008
تانکر
به فکر یک تانکر 200 لیتری ام
یه تانکر از آهن
که باشه تا سقفش پر
برای تو با من
تانکری اندازه صبر من و تو*
که بریم توش یه شیرجه تا ته
تانکری که مست کنه همه سلول های ما
مستی و نیکی بیاره برای پندار و گفتار و کردارهای ما
به فکر یک تانکر 200 لیتری ام
تانکری پر از همه خوبی
تو فکر یک تانکرم...
اگر ایرج جنتی عطایی بفهمه بر وزن ترانه اش این شعر را سروده ام ترانه سرایی را کناری می گذارد و سر به بیابان می گذارد. حال می کنی چطوری با تولد زرتشت قرین شد؟ این ناشی از نبوغ ذاتی – اتفاقی خودمه!
* یکی از دوستان می گفت اگر قرار بود دوباره پیامبری بیاید به خاطر صبر زیاد خیلی ها در این مملکت به پیغمبری می رسیدند مثل ایوب.
04:26 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (5) | Email this
Thursday, 20 March 2008
بهار آمد

اينهم شعر بهار غم انگيز هوشنگ ابتهاج كه بس زيباست:
بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزم آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار
04:26 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (9) | Email this
Friday, 14 March 2008
به کی رای میدم؟
"همه میخواهند بروند توی مجلس. خب به ما چه که میخواهند بروند توی مجلس. یک عده هم خب میخواهند بروند آنجا صندلی راحتی دارد بگیرند بنشینند. من برای چی باید بروم او را انتخاب کنم و او چه تعهدی در برابر من دارد. هیچی! اصلا چنین چیزهایی مطرح نیست توی انتخابات کنونی." این را عباس عبدی گفته در مصاحبه با دویچه وله، مصاحبه اش را حتما گوش کنید.
"عدم شرکت در بازی سياسی حاکميت، يک نافرمانی مدنی و بيان عقيده به شيوه مسالمت آميز می باشد. به عنوان قديمی ترين زندانی وجدان و عقيده در ايران، بر اين باور هستم که اگر نافرمانی مدنی به شيوه قابل فهم برای افکار عمومی جهان صورت گيرد مسير دستيابی به حق تعيين سرنوشت را هموارتر خواهد کرد." این هم گوشه ای از نظرات عباس امیرانتظام است. آن را هم حتما حتما بخوانید.
عبدی جزو دانشجویانی بود که سفارت را اشغال کردند و امیرانتظام هم بازداشتی بود در سفارت که دانشجویان او را افشا می کردند که جاسوس آمریکاست و در صدد ضربه زدن به انقلابشان. اما طنز روزگار کار به جایی رسانده که هر دو هم نظر شده اند و شرکت در انتخابات را بی مورد و بی اثر می دانند.
***
جالبه این چند روزه دوستان که هر کدام دستی به قلم دارند می گفتند موعد انتخابات شده و ما بی خبر از همه جا از آن مطلع. یکی از دوستان پرسید به چه کسی رای می دهی؟ گفتم کسی که نپسندد که در میخانه ها را ببندند و در خانه تزویر و ریا گشوده شود و در برابر آن بایستد. نیشخندی زد و گفت برو بابا دلت خوشه، کوتاه بیا.
می خواستم براش شعر سایه را بخوانم که می گوید: "برسان باده که غم روی نمود ای ساقی" دیدم وقتی نه باده ای هست و نه ساقی ای که غمزدایی کند و به قول معروف تخم باده را انگار ملخ خورده از موضعم کوتاه آمدم و گفتم ما از خیر هر چه آرزو داشتیم و هر چه به دنبالش بودیم گذشتیم شعارمان هم این است: برسان کارتون که غم روی نمود ای ساقی...
چندی است دوباره با تلویزیون آشتی کردم و ظهرها خاله سارا (برنامه خردسالان شبکه پنج) را می بینم توی این اوضاع انگار برنامه حسابی تلویزیون همینه. ذکر یا کارتون یا کارتون شده دعای روز و شبم. به دوستان گفته ام هر کس من را دوست داره برام کارتون بیاره یا کارتون قشنگ معرفی کنه ببینم. یکی از دوستان چند تا آورد. این دو سه شبه داشتم کارتون می دیدم: شرک 2، مورچه ای به نام زی، پلنگ صورتی. آی حال داد. اگر چه پلنگ صورتی اش از این جدیدی ها بود و به مطبوعی پلنگ صورتی قدیم نبود ولی توی این دنیای وانفسای بی کارتون حالا غنیمتی است. تازه رابین هود را هم آورده فردا سر فرصت می بینم. دل همه بسوزه. فقط الان لنگ "سفرهای گالیور" هستم. آخه می دونی اون کاپیتان لینچ که می گه "من می دونم..." کپی خودمه. سقش مثل سق خودم سیاهه. دلم می خواهد بنشینم نگاهش کنم و کیف کنم.
به این دوستم هم گفتم. گفتم من لنگ کارتون سفرهای گالیورم. توی این مملکت فعلا به همین هم راضی شده ام اگر هر کس آن را برایم بیاورد به همان رای می دهم.
04:25 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (2) | Email this
Wednesday, 05 March 2008
در فکر تو بودم که یکی حلقه به در زد
چند ماه پیش بود که اتیوپی برای تحکیم پایه های قدرت خود حکم بر اعدام تعدادی از روزنامه نگاران و مخالفانش راند. اگر چه در نهایت این حکم به حبس ابد تقلیل یافت اما وقتی خبر را دیدم به فکر فرو رفتم. چشم انداز پیش رو در پس این خبر چندان روشن به نظر نمی رسید برای جماعت قلم به دست چرا که بالاخره قلم به دست مزدور اعدام باید گردد. نیاز به یک سنت شکنی بود که اتیوپی پیشرو شد و آن را شکست؛ سنت اعدام نکردن خبرنگاران که باید سنت مزخرفی باشد! پس از این آیا در کشورهایی که خبرنگاران موجودات مزاحمی هستند می توان امید داشت که هر از چندی خبرنگاری حداقل اگر بر دار نشود حکم اعدام را دریافت کند؟ این فکر می تواند عبث باشد اما آنها که درک کرده اند نگاه های نامهربانانه به خبرنگاران را می توانند لختی در آن زمان بیندیشند که اگر دیگران پا جای پای این کشور بگذارند چه خواهد شد؟ وقتی اعدام کردن خبرنگاران رایج نبود لازم بود یکی پیشقدم شود و حال این اتفاق افتاده بود.
کابوس اعدام در منطقه اما، زودتر از آنچه فکرش را بکنی گریبان برخی روزنامه نگاران را گرفت؛ عدنان حسن پور در سنندج، پرویز کامبخش در افغانستان و یعقوب مهرنهاد در زاهدان. اولی گویا با تلاش وکیل و نهادهای حقوق بشری از این حکم رهیده که جای خشنودی دارد اما آن دو دیگر زیر حکمی اند که روح زمان ما نمی پسندد، زمانه ای که تلاش ها معطوف به زندگی است در خور شان انسانی. زمانه ای که مردمش از جنگ بیزاری می جویند، بر فقر می شورند و بر بی عدالتی؛ زمانه ای که انسان را انسان می خواهد نه برده، نه ماشین کشتار و شکنجه؛ زمانه ای که عقلا و دانشمندانش در پی زندگی بهتر انسانی هستند که از حقوق طبیعی اش کرامت انسانی است. زمانه ای که دیگر فرق انسان و حیوان نه قدرت تکلم وی که برخورداری از حقوق بشر است و کرامت انسانی. در این زمانه است که شکنجه و اعدام تبدیل می شود به جنایت و کشورها یکی پس از دیگری از آن تبری می جویند آن هم نه برای فعالان سیاسی که برای تک تک شهروندانشان. در چنین زمانه ای صدور احکام که ماهیت سیاسی دارد برای اهل قلم سخت دلگیر کننده است. اگر چه هنوز روح زمانه در کالبد خشونت زده جامعه ما حلول نکرده اما این اتفاقات فرقی نمی کند کنار گوشمان باشد یا هزاران کیلومتر آن طرف تر. در زاهدان باشد یا افغانستان. تفاوتی ندارد که اتهام ارتداد باشد یا ارتباط با گروهی غیر قانونی در هر دو صورتش سخت است و جگرسوز.
آن یکی پرینت مقاله ای در مورد حجاب و کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت نشانه ارتدادش است و این یکی ارتباط با گروهی غیرقانونی. آن یکی در پس حمایت آمریکا قربانی می شود و این یک در سرزمینی که دشمنش آمریکاست و چه سخت است که هر دو دم از حقوق بشر می زنند اما هیچ خبری از آنکه این دو حتی وکیل داشته اند منتشر نمی شود.
کامبخش در حالی قربانی تعصبات مذهبی در افغانستان می شود که آمریکا نوید آزادی و دموکراسی و رعایت حقوق بشر در این کشور داشت اما انگار افکار دگم و طالبانی می رود که در پس قانون ظاهر شود آن شهروندی که تغییر دین داده بود و حکم بر قتل وی رانده بودند و این روزنامه نگار که مقاله ای در مورد حجاب را خوانده و حتی آن را ننوشته و کتاب ویل دورانت را می خواند و محکوم به اعدام شده گویای این مطلب است.
در این سو مهرنهاد متهم به ارتباط با جندالله است؛ گروهی که دست به ترور می زند. ترور جنایت است و تروریست جنایتکار؛ مهم نیست دین و مذهب و کشورش چه باشد. آنکه آمریکایی را ترور می کند همانقدر جنایتکار است که تروریستی که ایرانی را می کشد. اما در فرض صحت ارتباط داشتن با یک تروریست الزاما به معنای تایید یا حمایت از این حرکت نیست. سلام و علیک روزانه در کوچه و خیابان که ممکن است خیلی از آنها را هم نشناسی هم ارتباط محسوب می شود. حتی ارتباط تشکیلاتی هم نمی تواند چنین حکمی در پی داشته باشد. هر کس پاسخگوی عمل خویش است. قرار نیست اگر رئیس یک اداره مرتکب قتل شد همه کارکنان آن اداره را بر دار کنند. یک خبرنگار چه بخواهد چه نخواهد برای کسب خبر ارتباط گسترده ای با افراد مختلف با دیدگاه های متفاوت دارد که به خاطر این ارتباط نمی توان بر مجرم بودن او صحه گذاشت. اما بر فرض صحت ارتباط او با یک گروه تروریست به جای صدور حکم اعدام برای او باید به این سوال جواب داد که چرا باید اهل قلم به سوی تروریسم کشیده شوند؟ بر این افراد یا افرادی که در آینده چو آنان زیر حکم اعدام قرار می گیرند، چه عاملی سبب شده آنان که ماهیت فعالیتشان ایجاد یک تریبون و میدان دادن به همه افکار و اندیشه ها بوده، به سمت حذف فیزیکی دیگران پیش روند؟
04:21 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this
Monday, 03 March 2008
دار ما را خواهد برد
هر روز خبرهای خوبی می رسد؛ مردیم از این همه خبر خوب یک خرده به اندازه یک سر سوزن خبر بد هم بگذارید به ما برسد. ما هم بالاخره دل داریم!
اعدام ها انگار تمامی ندارد. تازه این در حالی است که بخشی از قضات رعایت می کنند و به آسانی حکم اعدام صادر نمی کنند وگرنه دارها وقت استراحت نداشتند و باید سه شیفت کار می کردند!
چهار نوجوان در آستانه اعدام اند که همگی هنگام وقوع جرم زیر 18 سال سن داشته اند: یکی از 15 سالگی در انتظار دار و سه نوجوان دیگر زیر اعدام
ظاهرا علیرغم تاکیدات مکرر مقامات قضایی که اصرار دارند در ایران نوجوانان زیر 18 سال اعدام نمی شوند قرار نیست این روند اعدام آنان متوقف شود.
این هفته سه زن هم مهمان دار هستند.
در حالی که بسیاری از کشورها اعدام را به عنوان مجازاتی غیر انسانی متوقف کرده اند، هنوز نه تنها عزمی برای این پایان دادن به آن از سوی دستگاه قضایی مشاهده نمی شود که بر شمار اعدام ها هم افزوده شده است.
04:45 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this



