« 2008-04 | HomePage | 2008-06 »
Wednesday, 28 May 2008
صد نفر در صف دار
محمد مصطفایی، وکیل ۲۰ نفر از اطفال محکوم به مرگ:"همانطور که مستحضرید هم اکنون حدود ۱۰۰ نفر، در زندانهای کشورمان در حبس به سر میبرند که سنشان در زمان ارتکاب جرم، زیر ۱۸ سال بوده و با صدور احکام قصاص و اعدام، روز و شب را در بدترین شرایط میگذرانند و منتظر اجرای حکم مرگی هستند که به ناروا گریبانشان را گرفته و آنها به این امید که به دلیل سن کمشان و اینکه اکثر قریب به اتفاق کشورهای دنیا مجازات مرگ را به ویژه برای اطفال از قوانینشان حذف نمودهاند و روزی به زندگی باز خواهند گشت و جبران مافات خواهند کرد بازداشت هستند.
...
متاسفانه معدودی از قضات دادگستری، کسانی را به قصاص نفس واعدام محکوم مینمایند که حتی بعضا طبق نظر پزشکی قانونی در حین ارتکاب جرم فاقد رشد عقلانی و فکری بودهاند (همانند محمد لطیف و حجت حیدری) و بعضا خود مرتکب جرم قتل نشده و جرم را به گردن گرفتهاند و حال مرگ در انتظارشان است (همانند محمدرضا حدادی و دل آرا دارابی). در میان این افراد، اطفالی مشاهده میشوند که بعضا در دفاع از جان خود مرتکب جرم شده ولی در اثبات ادعای خود به گونهای عاجز شده و یا قضات رسیدگی کننده به پرونده، دلایل آنان را نادیده انگاشتهاند (همانند رضا علی نژاد و حسین ترنج) و تمامی آنها بدون قصد و نیت قبلی مرتکب عملی شدهاند که عملشان قتل دیگری را در بر داشته و حال نادم و پشیمان، به امید تغییر رویهای که سالها بر خلاف قانون موجبات صدور احکام مرگ را فراهم نموده، میباشند. دیدار و استماع درد دل این اطفال با در نظر گرفتن انگیزههای کودکانه آنها در ارتکاب جرم نشان میدهد آنها به هیچ عنوان مستحق مجازات مرگ نیستند. آنها تا چشم گشودهاند خود را دستبند به دست و پابند به پا، در پشت میلههای زندان یافته و بی آنکه تصور زیبایی از زندگی داشته باشند، خود را بالای دار یافته و نفس برخی از آنها، از بدن نحیف و ناتوانشان جدا شده است.
...
آیا سزاوار است در جایی که کودک باید با روحیهای پرتفاهم، گذشت، معتقد به دوستی با مردم، صلح و برابری جهانی و با آگاهی کامل بر این توانایی، پرورش یابد، شاهد باشیم که او در محیطی پر تنش و بدون امکانات پرورشی مناسب بزرگ شود، خشونت را از جامعهای که در آن زندگی میکند آموخته و با کم ترین تلنگری به سوی ناهنجاری کشیده شده و در پی آن به دار آویخته شود؟ آیا سزاوار است در جایی که کودک میبایست به دلیل عدم تکامل رشد بدنی و فکری، مورد توجه خاص و مراقبت ویژه قرار گیرد بدون داشتن چنین شرایطی پس از انجام عملی کودکانه و بدون قصد و نیت مجرمانه، وی را به مرگ محکوم نموده و در نهایت جانش را به عمد و با قصد قبلی بستانیم؟ آیا سزاوار است در جایی که میبایست برای کودکان وسایل ضروری آموزش و پرورش فکری، اخلاقی و اجتماعی مهیا کنیم و منافع کودکان را در اولویت قرار دهیم و در محیطی سالم و فضایی پر از مهر و محبت تربیت کنیم بدون توجه به موارد فوق و آگاهی دادن کودکان به نکات یاد شده، آنها را در صورت ارتکاب جرایمی که مجازات آنها سلب حیات است از ادامه زندگی محروم و مجازاتی را برای آنها در نظر گیریم که بر خلاف فلسفه مجازاتها، راهی برای تربیت و بازگشت این عده از افراد به جامعه وجود نداشته باشد؟"
متن کامل نامه این وکیل را اینجا بخوانید
04:40 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (1) | Email this
Sunday, 18 May 2008
از من رمقی به سعی ساقی مانده است
من بی می ناب زیستن نتوانم
بي باده كشيد بار تن نتوانم
من بنده آن دمم كه ساقي گويد
يك جام دگر بگير و من نتوانم
***
ساقی غم من بلند آوازه شده است
سرمستي من برون ز اندازه شدهاست
با موي سپيد سرخوشم از مي تو
پيرانه سرم بهار دل تازه شده است
***
گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولي است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق ومست دوزخي خواهد بود
فرداست بهشت همچون كف دست
***
از مـن رمقی بـه سعی سـاقی مانده است
وز صحبت خلق بی وفایی مانده است
از بـاده دوشــین قــدحی بـيش نــمـاند
از عـمر نـدانم که چه باقی مانده است
***
دوران جهان بی می و ساقی هیچ است
بی زمزمـه نـای عـراقی هیـچ است
هر چند در احــوال جــهان می نگرم
حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است
***
این قافله عمر عجب می گذرد
درياب دمي كه با طرب مي گذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري؟
پيش آر پياله را كه شب ميگذرد
***
ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است
دریـاب که هفته دگـر خـاک شده است
می نـوش و گـلی بچـین کـه تـا در نـگری
گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است
***
چون آمدنم به من نبد روز نخست
وین رفتن بی مراد عزمی ست درست
بر خیز و میان ببند ای ساقی چست
کاندوه جهان به می فرو خواهم شست
***
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
از هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود
كين آمدن و رفتنم از بهر چه بود
***
ابريقِ مي مرا شكستي، ربي
بر من در عيش را ببستي، ربي
من مي خورم و تو مي كني بدمستي
خاكم به دهن مگر كه مستي، ربي
***
امروز روز خیام بود؛ جامش پر می باد که اشعارش مستی فزاست.
04:25 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this
Wednesday, 07 May 2008
دو قدم مانده به دار
دو قدم مانده به دار
در پس یک شب تار
تیره و سرد و خمار
پیرمرد زد بر آن زخمه تار
از تقلب می گفت، از تکبر، نفرت
ناگهان مکثی کرد...
شهر، شهر فرنگه از همه رنگه
توی اون شهر فرنگ با همه آدمای خوش آهنگ
اونجا که خورشید خانوم، گیساشو شونه می کرد
مردمونش همه گرم، همه شاد، همه مست از می ناب
یک نفر بود که بر جان طیور اشک می ریخت
آدما جمع شدند، داد زدند، هستی رو فریاد زدند
پیرمرد آن شب تار زخمه بر تار کشید
دل حضار تپید
باد آرام وزید
سنگ نالان درید
خون به میدان بارید
خنده چون برق جهید:
[...] خوار آدم
***
خوشبختانه زمان اجرای حکم اعدام یک نوجوان به خاطر جرمی که در 17 سالگی انجام داده بود یک ماه به تعویق افتاد وگرنه فردا باید این حکم اجرا می شد.
این خبر هم خواندنش خالی از سوزش بعضی جاهای آدم نیست: تلاش برای تولید گوش آزمایشگاهی برای اینکه انسان برای تامین گوشت مورد نیازش نیاز به کشتن و زجر دادن حیوانات نباشد. آدم این چیزها را می بیند، می شنود و می خواند قاطی می کند.
04:33 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (3) | Email this
Tuesday, 06 May 2008
خرمای آزادی
نذر کرده بودم به مناسبت روز جهانی آزادی مطبوعات و آزادی بیان بین دوستان و همکاران خرما خیرات کنم. امروز بالاخره یادم ماند اما از آنجا که قدمم نحس است و هر چه را اراده کنم نایاب می شود امروز اطرافمان خرما گیر نمی آمد. برای شادی روح آن عزیز سفر کرده اجماعا فاتحه مع الصلوات.
03:56 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this
Friday, 02 May 2008
باز هم اعدام یک نوجوان
یک نوجوان به خاطر جرمی که در سن 17 سالگی مرتکب شده در چند روز آینده به دار آویخته می شود. در بیانیه عفو بین الملل که اشاره ای به گردش کار پرونده اش داشته، به این نکته اشاره کرده که او از داشتن وکیل محروم بوده و شخصا تقاضای تجدید نظر و دادرسی مجدد را کرده است. آدمی همین اخبار منتشره را که می خواند در لابلای اخبار حس می کند چقدر خطا در رسیدگی به چنین پرونده هایی می تواند بالا باشد؛ نوجوانی در اوج رسیدن به بلوغ، بی تجربه و کم عقل که نه با چم و خم زندگی آشناست و نه قانون. همین هفته های گذشته خبر نزدیک شدن به موعد اعدام کودکی منتشر شد که از طرف شریک جرم هایش با وعده های داده شده از سوی آنها پذیرفته بود قتل را به گردن بگیرد و آنها نیز به وی قول داده بودند چون تمکن مالی دارند برای وی وکیل بگیرند چون ظاهرا خانواده اش از وضع مالی خوبی برخوردار نبودند، اما آنها به وعده خود عمل نکرده بودند. به همین راحتی. گوشه ای از اشتباهاتی که در طول رسیدگی پرونده رخ می دهد ناشی از بچگی خود متهمین است. نداشتن وکیل در تمام مراحل قضایی، کم توجهی برخی قضات و اشتباهات دیگری که ممکن است تا زمان اجرای حکم اتفاق بیفتد به راحتی ممکن است کودک بی گناهی را بالای چوبه دار ببرد. مهمترین نکته این است که معمولا برای کودکانی که مرتکب قتل شده اند حکم اعدام صادر می شود اما مگر آنها قاتل بالفطره بوده اند؟ آیا جز مسئولیت ناشناسی خانواده و آموزش و پرورش باعث این مسائل می شود؟ راستی در طول 12 سال آموزش (چه آموزشی چه کشکی؟) چند بار به محصل گفته می شود که قتل و آدمکشی بد است؟ به نظر می رسد خانواده قاتل و افراد دخیل در سیستم آموزشی استحقاق بیشتری دارند که به جای این کودکان قاتل اعدام شوند. این نکته را دو، سه هفته پیش پی بردم. داشتم مقاله ای درباره اعدام می خواندم به فکر فرو رفتم، رفتم به سال های نوجوانی. به یاد ندارم تا سن 18 سالگی کسی به من گفته باشد که قتل بد است. اگر بی حوصلگی اجازه دهد حاشیه هایی که نوشته ام جمع کنم مفصل در این باب خواهم نوشت.
***
راستی امروز روز جهانی کارگر بود. دیشب داشتم می نوشتم که نصفه کاره برق رفت و یادم نمی آید چی می خواستم بنویسم. چی بنویسم که رنگ رخساره نشان می دهد از سر درون. یعنی کسی خبر ندارد وضعیت کارگران را؟ بالاخره هر خانواده ای در نزدیکان خود یک یا چند کارگر دارند. پریشب هم باز می خواستم چیزی بنویسم قطع و وصل لحظه ای برق نگذاشت. چهار بار سیستم را روشن کردم ولی هنوز بالا نیامده برق قطع شد. فکر کنم به طور لحظه ای بیش از 40 بار قطع و وصل شد. یک ربعش را شمردم بیش از 12 بار چنین شد. کاش ساعت به همان ساعت قدیم بر می گشت تا مصرف برق کاهش پیدا می کرد و برق قطع نمی شد. این را جدی می گویم. حرف من نیست مسئولان قبل از کشیدن ساعت به جلو گفتند.
04:31 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (0) | Email this



