« بیداد | HomePage | ملاقات در سردخانه »
Friday, 20 June 2008
بیداد
ياري اندر كس نمي بينيم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست
خون چكيد از شاخ گل ابر بهاران را چه شد
كس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلي از كان محبت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار
مهرباني كي سر آمد شهر ياران را چه شد
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده اند
كس به ميدان درنمي آيد سواران را چه شد
زهره سازي خوش نمي سازد مگر عودش بسوخت
كس ندارد ذوق مستي مي گساران را چه شد
حافظ اسرار الهي كس نمي داند خموش
از كه مي پرسي كه دور روزگاران را چه شد
شعر : حافظ
اینجا با صدای شجریان بشنوید که در این حال و زمانه شنیدنی است.
04:49 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (1) | Email this





Comments
مشت بر در میکوبم پنجه بر پنجره ها می سایم
من دچار خفقانم خفقان!!
Posted by: اسرار ازل | Saturday, 21 June 2008
Post a comment