« اگر ماندلا ایران بود | HomePage | خون بس »
Thursday, 24 July 2008
اگر ماندلا ایران بود
نمی شود نام ماندلا را آورد و با احترام از او یاد نکرد. انسان دوستی اش، پرهیز از نسل کشی، دوری از قدرت در اوج محبوبیت و استفاده از محبوبیتش در راه فعالیت های انسان دوستانه بزرگورای اش را بیشتر به رخ می کشد.
دوست دارم ماندلا و رفتارهایش را از دید یک ناظر با روحیه ایرانی ببینم با این فرض که او تمام فعالیت هایش را در این کشور انجام می داده و هم بخشی از یک ماندلای ایرانی را به تصویر کشم.
* ایرانی و ماندلا
اگر ماندلا شهروند ایران بود و مبارزات و تلاش هایش را در این کشور تقریبا شبیه آنچه در آفریقای جنوبی کرد، انجام می داد قضاوت های ما مردم هم جالب می شد. می خواهم در ابتدای این نگاه یک جمله اساسی که که بعد از اذان در گوش نوزاد می گویند تا موقع تلقین در قبر همچنان تکرار می شود را چون مطلب به درازا خواهد انجامید، فاکتور بگیرم و آن این جمله معروف "کار کار انگلیسه و برنامه ریزی اش در انگلیس انجام شده" اما خواننده می تواند برای هر جمله آن را اضافه کند.
اگر ماندلا ایرانی بود به این مفتی ها نمی توانست به فعالیت سیاسی و درون احزاب راه پیدا کند چون بچه دماغو هیچ کدام از فامیل هایش فعال سیاسی نبوده اند که سفارشش را کنند، کولی هم که نمی داده پس حتما عامل نفوذی در حزب بوده، فعالیت ها و گفتارش خط گرفته از جای دیگری است. توی حزب هم تازه حرف های سیاسی می زده که می خواهد با دولت آپارتاید مبارزه کند پس یا جاسوس رژیم است یا نفوذی آن طرف آب تا حزب را بپاشاند. فعالیت های بعدی اش نشان می دهد که عروسک نفوذی رژیم آپارتاید بوده، بدون اجازه رفته به کشورهای خارجی، با کشورهای خارجی مذاکره در جهت حمایت از مبارزات کنگره کرده و آموزش چریکی دیده و پول و اسلحه گرفته و برگشته داخل کشور و شاخه نظامی کنگره را علم کرده. این یعنی طبق برنامه دولت پیش رفته وگرنه چرا زنده برگشته؟ تازه بعد از برگشت هم با مطبوعات مصاحبه می کرده و روزنامه ها نظراتش را چاپ می کردند، این هم یک سند زنده دیگر. وقتی صحبت از مبارزه مسلحانه می کرده، می خواسته مردم را به کشتن بدهد و وقتی صحبت از مبارزه عاری از خشونت می کرده می خواسته مخالفان دولت مشخص بشوند تا اینکه بعد سراغ تک تک شان بروند و حسابشان را کف دستشان بگذارند! وقتی درباره نافرمانی مدنی با دوستانش صحبت می کرده همه او را تشویق می کردند اما موقع حضور و نقض آگاهانه قوانین ظالمه پنج، شش نفر بیشتر نمی رفتند که از آن تعداد سه، چهار نفرشان توی رودربایستی گیر کرده بودند. تازه همان کسانی که تشویق کرده بودند، افرادی را که می خواستند شرکت کنند منع می کردند که مگر سرت درد می کنه بگذار ببینیم چه می شود اگر این حرکت تاثیر داشت ما هم از تاثیرش بهره مند می شویم و اگر نداشت بگذار آنها تاوانش را بدهند چرا ما بدهیم؟ (و قبل از آن اینقدر زیر گوش ماندلا چس ناله می کردیم و سعی می کردیم با ننه من غریبم بازی کاری کنیم که از شدت ناراحتی بمب به خودش ببندند برود در دولت تا آنجا را منفجر کند و ما زودتر راحت بشیم.) بعد وقتی او و بقیه را گرفتند یک خرده ناراحت می شویم ولی قضاوت را در این زمان نادرست می دانیم آخه ما که قانون شکن نیستیم او به وظیفه خود عمل کرده دلیل نمی شود که ما قانون را زیر پا بگذاریم! پس منتظر تشکیل دادگاه می شویم. اصلا همان دادگاه نشان می دهد که همه این ها یک بازی بوده برای فریب دادن مردم بینوا. آخه هیچ خری باور می کنه توی دادگاه یک متهم که این همه کار کرده راحت بیاید حرفش را بزند و از خودش دفاع کند و نه یک ساعت و دو ساعت بلکه چند جلسه و دادگاه هم علنی باشد و هر کس بتواند به عنوان تماشاچی بیاید و خبرنگاران هم باشند و رسانه ها هم جریان دادگاه و حکم را منعکس کنند. فکر کردن ما خریم. اگر ندیدی چهار ماه دیگه اومد بیرون... یک سال می گذرد و خبری نیست. بعضی از اخبار از وضعیت ماندلا در زندان منتشر می شود. کم کم بخشی از مردم باور می کنند که او یک عروسک خیمه شب بازی نبوده... همه جا بحث ماندلاست. از مظلومیت هایش می گویند از خباثت های رژیم آپارتاید. منتظرند که یا او در زندان سر به نیست شود و این باعث اتفاقی!! شود و یا آزاد شود و این هم باعث اتفاقی!! شود. هر به چند وقت وضعیت و خاطره او به یادها می آید و از یادها می رود. بیست و شش سال می گذرد. کم کم اخباری از زندان درز می کند: ماندلا با دولت آپارتاید وارد مذاکره شده. چند دقیقه بعد شرح جنایات ماندلا دهان به دهان می گردد. مردم از همدیگر می پرسند اگر او عامل رژیم آپارتاید نبوده پس چرا اعدامش نکردند؟ پس چرا با او مذاکره می کنند؟ چرا تا حالا در زندان سالم مانده و هزارتا چرای دیگر...
موقع آزادی: چند نفر از اعضای خانواده و دو سه تا از دوستان به استقبال از او بعد از 27 سال جلوی زندان رفته اند. او را تا سر و کله کسی پیدا نشده سوار ماشین می کنند می برند. چون شنیدند یک گروهی جلسه ای گذاشته و شعار ماندلا اعدام باید گردد سر می دهند از ترس اینکه آنها بیایند جلوی زندان و ماندلا آنها را ببیند و روحیه اش را کاملا ببازد او را از کوچه پس کوچه ها به خانه اش می رسانند.
دولت به آرامی و بدون اینکه یک قطره خون از دماغ کسی بیاید جابجا می شود، ماندلا مخالفان را برادر خود صدا می زند و به مردم تاکید می کند نباید از همدیگر انتقام بگیرند. فردا صبح در کشور حالت فوق العاده اعلام می شود ماندلا علت را می پرسد به او می گویند همان دیشب یک عده ریخته اند خونه همسایه هایشان ترتیب زن همسایه را داده اند و شوهران بعضی هایشان را کشته اند و بعضی های دیگر هم از ترس چیزی نگفته اند. به پسرها و دخترهای زشت هم دیگه رحم نمی کنند وای به حال قشنگ هایش کسی هم جرات حرف زدن نداره. خیلی ها مشغول تسویه حساب با یکدیگرند. طرف که دو هزار تومان از دیگری طلبکار بوده چاقو را گذاشته بیخ گلویش و بیخ تا بیخ سرش را از بدنش جدا کرده، تازه چاقوش را هم کند انتخاب کرده که بیشتر حال بده. گروه گروه از مردم هم مثل قوم تاتار به خانه ثروتمندان حمله می کنند و اموال آنها را به یغما می برند. تازه از صبح ریختند بر علیه ماندلا شعار که چه عرض کنم فحش خواهر و مادر می دهند که بی لیاقت چرا انتقام ما را نمی گیری چرا ما را از صحنه های زیبا و مشعوف کننده گردن زدن و شکنجه دادن محروم کردی...
* ماندلای ایرانی
آنچه در بالا آمد با نگاه به آنچه از ایرانی امروز می شناسم نوشتم؛ نه با بدبینی که خوشبینانه. مدت هاست که از خودم می ترسم و از خودمان؛ یعنی ما تک تکِ سرنشینانِ این کشتیِ سوراخِ رونده بر رودی مملو از گنداب. که سوراخ فرهنگمان که چه عرض کنم، بی فرهنگیمان هر روز چون لایه اوزون گشادتر می شود!
اگر با این نگاه که چندان دور از واقع هم نیست بخواهم ماندلای ایرانی که 27 سال در زندان بوده و پس از آزادی به قدرت رسیده را (با نگاه به جامعه امروز و نه دیروز و فردا) تصور کنم چنان موجود ترسناکی خواهد شد که جرات به تصویر کشیدنش را ندارم. اولین خصوصیتش اینکه نمی دانم عطش انتقامش کی سیری می پذیرد...
04:45 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (1) | Email this





Comments
سلام
نوشته های شما خیلی جالب .
موفق باشین
Posted by: مسعود | Friday, 08 August 2008
Post a comment