Sunday, 29 March 2009
انگار که خوابیم کابوس می بینیم
پاک مغزم قفل کرده؛ بیداریم و یا داریم کابوس می بینیم؟
به فاصله چند روز بعد از مرگ امیر حشمت ساران، فعال سیاسی در زندان، امروز خبر مرگ امیدرضا میرصیافی، وبلاگ نویس در زندان منتشر شد.
این چند وقته سوال بزرگی مقابلم بوده: چه شده این همه نسبت به هم بی مهر شده ایم. یا شاید بهتر باشد بگویم بی رحم. تقریبا این در جامعه عمومیت یافته. کم کم باید از آدم ها ترسید.
امروز اما یک سوال بزرگ تر برایم پیش آمده؟ وقتی متولی حرمت امامزاده را نگه نمی دارد از دیگران چه انتظاری می توان داشت که اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی، برآورند غلامان درخت از بیخ. وقتی که جان یک انسان در زندان این چنین راحت از دست می رود، در حالی که مسئولیت آن برعهده زندانبان است و زیر ذره بین قرار دارد، نباید از دیگران در جامعه انتظاری داشت. (خبرهای منتشره کوتاهی در رسیدگی پزشکی را علت مرگ دانسته اند) اما این را از زاویه ای دیگر هم می توان دید: انتقال این بی مهری از جامعه به جایی چون زندان. هر کدام که درست شمرده شود، روزگار ترسناکی را در پیش داریم که اگر به فکر پیشگیری از افتادن در دام آن روزگار نباشیم که نیستیم رهیدن از آن بس مشکل است.
این را هم بنویسم که خیلی از ما خودمان هم همچین بهتر از دیگران نیستیم ها. از همان پزشکان زندانی هم که متهمشان می کنیم معلوم نیست دلسوزتر باشیم. بالاخره هر کس می تواند به درون خودش مراجعه کند و جمع و تفریق کند که چقدر جان دیگران برایش ارزش دارد و چقدر به رعایت حقوق دیگران پایبند است؟ و چقدر حاضر است برای آن هزینه کند؟
پیشنهاد می کنم این یادداشت ارزشمند سيدمحمدرضا فقيهي با عنوان زندانبان و حق حيات زنداني را بخوانید.
شاهد از غیب رسید. داشتم می گشتم (می سرچیدم) اتفاقا برخوردم به تلاش های طاقت فرسای ابوذر برای درمان در جریان مجروحیت در یک دزد گیری. اینم لینکش
این را همان روز انتشار خبر نوشته بودم اما وقتی می خواستم بگذارم اینترنت قطع شد. روزهای بعدش هم یا حوصله نبود و یا اینترنت ناز می کرد. بالاخره عیدی ما هم نفله کردن سرعت اینترنت بود. در این یک ماهه اخیر بعضی وقت ها می خواستم توی مدیریت وبلاگم بروم نیم ساعت هی رفرش می کردم بلکه فرجی شود و خب الحمدلله هیچ فرجی هم نمی شد. این را ننوشتم تا مرگ امیدرضا را کوچک جلوه دهم، بلکه منظورم این است کاش اتفاقات دیگر را هم در کنارمان می دیدیم و بی تفاوتی چشم بر آن نمی بستیم یا در پی توجیه آنها بر نمی آمدیم.
04:34 Posted in روز نوشت | Permalink | Comments (2) | Email this
Sunday, 08 March 2009
درنگ
خبر بازداشت رکسانا صابر را که دیدم یاد این شعر افتادم، عین گرامافون که سوزنش گیر می کند این چند روز این شعر را هی خواندم و هی خواندم و جگرم حال آمد. دیدم بیشترش را نادرست می خوانم مراجعه کردم به اصلش و یک شکم سیر گوش دادم.
زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟
ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه؟
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟
من اگر گوشه می خانه نشستم به تو چه؟
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند
تو که خشکی چه به من؟ من که تر هستم به تو چه؟
از اینجا بشنوید شعر را از اینجا بخوانید
این چند روزه هم بارها فیلم کنسرت ملاقات با دوزخیان گروه مستان به خوانندگی همای را دیدم و شنیدم. (ظاهرا این باشد : کنسرت را در دو قسمت اینجا ببینید) کار قشنگی است. ارزش چند بار دیدن را دارد. این هم یک شعر دیگر از آن اجرا:
ای مفتی شهر! از تو بیدارتریم
با این همه مستی ز تو هشیارتریم
تو خون کسان نوشی و ما خون رزان
انصاف بده، کدام خونخوارتریم؟!
از اینجا بشنوید
گفتم پیشنهاد کنم دوستان هم فیضی ببرند.
این را هم به عنوان توضیح بگویم که عمدا از ذکر توضیح راجع به خبر بازداشت این روزنامه نگار گذشتم، چرا که نمی خواستم از یک اثر هنری سوء استفاده کرده باشم و آن را سیاسی کرده باشم و آتش تهیه هنر سوزی را داغ تر کرده باشم. این دو تا شعر را هم که آوردم همه می دانیم که دارای مضامین بلند عرفانی است. آن خبر هم فقط نقطه شروع یادآوری این شعر بود. این چند روزه هم به دلیل افزایش سرعت اینترنت داشتم جستجو می کردم برای یافتن فایل صوتی و تصویری اش! و به دلیل افزایش سرعت نه توانستم آنلاین ببینم و نه بشنوم.
05:02 Permalink | Comments (3) | Email this


