Friday, 31 July 2009

اشک من خودتو نگهدار منو رسوا می کنی

گویی چهل روز گذشته، آهسته و سریع. مثل چهل سال و عین چهل ساعت. مثل خیلی های دیگر از روند پر شتاب اتفاقات هاج و واج می شوی، انگار که خوابی، کابوس می بینی. وقتی بیداری آرزو می کنی که کاش خواب بودی و این اتفاقات را نمی دیدی و وقتی می خوابی آرزو می کنی کاش بیدار بودی تا کابوس ها دست از سرت بردارند. به این می گویند زندگی پر از لذت توام با آرامش و غیره.

با چشمان باباقوری شده توی این سایت ها و وبلاگ ها، خبرها و یادداشت ها و گزارش ها به دنبال چیزی می گردی و نمی یابی، راهی که به امید، به سپیدی، به خوش روزی ختم شود اما جز ناامیدی و سیاهی و بدفرجامی نمی یابی. گاه عین پیرمردان و پیرزنان تنها امکانت ناله و نفرین کردن است و گاه فحش و فضیحت کشیدن به جان خود که چرا مثل خیلی از مردم بی خیال اطراف نمی شوی.

وقتی زورت به خزعبلات دیگران نمی رسد، با خودت کلنجار می روی، دهن به دهن می شوی و به نتیجه هم نمی رسد، نیروهای داخلی هم گهگیجه گرفته اند و در حین مشاجره جاده خاکی می روند و منطق بازی و مشاجره را رعایت نمی کنند و معلوم نیست کدام پیروز میدان شده، هیچ گونه قضاوت منطقی درباره این مشاجرات و درگیری های داخلی نمی توان کرد چون برای گتره ای بحث کردن تربیت شده اند!

داشتم می گفتم که مثل دیگران چهل روز بر این فجایع انسانی می نگرم، بر علت به وجود آمدن آن فکر می کنم و به دنبال راهکاری برای جلوگیری از تکرارش می گردم اما هیچ نمی یابم جز اصلاح قانون اساسی و سکولار شدن حکومت.

امروز که جریان عزاداری مادر ندا را دیدم جگرم آتش گرفت، یاد مادرانی افتادم که روزگاری نه چندان دور چنین بر جگر گوشه هایشان عزاداری می کردند. راستی چند تا دیگر از این مادران و برای چند سال دیگر باید ببینم به این شیوه عزاداری می کنند؟ کی می خواهیم قبول کنیم که انسان بودن به فقط حرف زدن نیست، به برخورداری از حقوق انسانی و رعایت آن است؟

اشک من خودتو نگه دار

نیا پایین منو رسوا می کنی

آخه غم تو میون جمعی

چرا تنها منو پیدا می کنی

 

Monday, 20 July 2009

اصلاح اعلامیه جهانی حقوق بشر

این جدی ترین مطلب طنزی است که تا کنون دیده ام. ملموس، منطقی و محشر.

از صدها کتاب و مقاله و گزارش بیشتر حرف در خودش دارد.

اصلاح اعلامیه جهانی حقوق بشر را از اینجا بخوانید