Sunday, 25 January 2009

ماجراهای حضور در مراسم بازرگان

با عرض تاسف و تاثر به اطلاع می رساند مراسم دیروز بزرگداشت بازرگان در قم بدون هیچ درگیری برگزار شد. حیف شد. به دوستان برگزار کننده هم به خاطر این تسلیت گفتم. مراسم خوبی بود اگر چه به کج و کوله شدن ما انجامید ولی داشتیم می مردیم از بی مراسمی!
اتفاقا پنج شنبه یکی از دوستان نهضت آزادی را دیدیم و دیگه حرفی را که از بس مانده بود و داشت تبدیل به سلاطون می شد به شوخی و جدی گفتم که آخه آبتون نبود؟ نونتون نبود؟ آن موقع شما را چه می شد و چه می خواستید که انقلاب کردید؟ بالاخره این آش را شما برایمان پختید، پس حرف های آن موقع تان چیه؟ حرف های الان تان چیه؟ ماها اگه زورمون به بقیه نمی رسه، به شماها که می رسه... آخه ما به چه ساز شماها برقصیم؟
می دانی نهضتی ها تا وقتی آش نپزند خوبند وگرنه دستپختشان تا فیها خالدون را می سوزاند، از ما گفتن از شما نشنیدن.
خلاصه حقیر که به دو دلیل عمده حضور در مراسم سالگرد بازرگان را از فرائض واجب می دانم یکی اش این که بخشی از اعتبار نداشته ام را اینجا مدیون نهضت آزادی هستم، چرا؟ چون اینجا بسکه برخی ارزشمداران تبلیغات کردند که فلانی مامور نهضت آزادی و وابسته به نهضت است و از آنها خط می گیرد خیلی ها باورشان شد. اینجا نهضت آزادی هم تقریبا نزد بعضی ها مثل فحش می ماند، نزد بعضی ها نهضت معادل استکبار جهانی است، بعضی ها نهضت را با سازمان سیای آمریکا، سازمان سیای فرانسه و سازمان سیای کشورهایی غیر بورکینافاسو و امثالهم یکی می دانند. حتی روزنامه ارگان دولت اصلاحات هم باورش شده بود و خبرنگارش تقاضای مصاحبه کرد و از نوع وابستگی به نهضت و پول هایی که از آنجا گرفته ایم و برنامه ها (احتمالا منظورش برنامه های براندازی و خط هایی که می دادند) سوال کرد و البته ما هم که تخصص مان فرار کردن از دست خبرنگار جماعت است و پیچاندن آنها پیچاندیمش تا خودش خسته شد و از خیر مصاحبه با یکی از مزدوران معلوم الحال نهضت برانداز آزادی گذشت. این را هم نوشتم محض اطلاع بعضی دوستان که فکر می کنند ایران الان خاک به سر شده، آن موقع هم همچین تحفه ای نبود!
دومی اش هم اینکه ما هر جا ضد انقلاب ها برنامه داشته باشند می رویم و چون اینجا فقط همین مراسم پاتوقشان است فقط همینجا می رویم!
به همین خاطر هر جور شده می رویم که رفته باشیم. تازه بعد از یک سال دوستان همشهری را هم می بینیم!
خلاصه برنامه ریزی کرده بودم که شب زود بخوابم تا صبح زود، کله سحر ساعت 10 بیدار بشوم برم مراسم. ولی از آنجا که در ممالک اسلامی برنامه ریزی همیشه نتیجه عکس می دهد، شب تا ساعت 2، پیش دوستان بودم، بعد از ماه ها بود که می دیدمشان آخه دوستم یکی دو ساله از اینجا رفته و سالی دو سه بار بیشتر نمی آید. وقتی آمدم گفتم حالا یک دور یک ربعه هم روی اینترنت بزنم که این یک ربع تا چهار طول کشید. گفتم خوب عیب ندارد زود بخوابم که فردا راحت بلند بشوم ولی جای همه خالی تا خوابیدم کمرم چنان تیری کشید که نگو. هی غلتیدم، هی نشستم، هی سعی کردم قولنجم را بشکنم، نشد که نشد. خلاصه یک ساعت و نیمی همینطور سعی در خواب کردن خود داشتم. ولی امان از شانس ما و بی ناموسی برق. این وسط برق رفتن و آمدن فاتحه می خواند به خواب. شاید ده پانزده باری برق رفت و آمد و هر بار هم پیغام گیر به زر زر افتاد. من هم توی خواب و بیداری به خواهر و مادر برق ادای احترام می کردم. چشمت روز بد نبینه تا دوباره چشم هایم گرم شد تلفن زنگ زد، ساعت ده بود، یکی از دوستان بود که می گفت اگر نمی آیی من برگردم. گفتم برو داخل دارم میام. پیش خودم گفتم حالا یک پنج دقیقه ای بخوابم ضرر ندارد، تا آمدم هوشم ببرد دوباره تلفن زنگ زد یکی دیگر از دوستان بود، زنگ زده بود از خواب بیدارم کند. گفتم برو آمدم. دوباره نیت کردم به قصد پنج دقیقه خوابیدن که یکی دیگر از دوستان زنگ زد، گفتم برو داخل من هم راه می افتم می آیم. خلاصه با مقادیری کمر درد و بی خوابی و قیافه ای چپ و چوله، سلانه سلانه راه افتادم و رفتم مراسم.
اواسط سخنرانی دکتر یزدی رسیدم. سخنرانی خوبی بود. اینقدر خوبه آدم سخنرانی گوش بدهد بدون اینکه بنویسد و هول تنظیم کردنش را داشته باشد که نگو. پس از شنیدن چند دقیقه از سخنرانی میرموسوی هم به علت کمر درد و هم مقداری تنفس بیرون رفتم. به سبب احترام به عبدالله نوری باید تا انتهای سخنرانی اش را گوش می دادم اما گفتم ده دقیقه می روم و بر می گردم. بیرون که رفتم دو تا از دوستان روزنامه نگار را دیدم. کاری پیش آمد و مجبور شدم آنجا را برای کمی ترک کنم. رفتم و بر گشتم. اتفاقا می خواستم دفتر آیت الله منتظری هم بروم اما نشد، دوستان آمده بودند و باید با دوستان می بودم. ولی خبر سخنرانی وی که خواندم درود برایش فرستادم. درباره تخریب گورستان (یا به تعبیر دیگری گلزار) خاوران و تلویحا تخریب قبرستان بهائیان موضع گیری کرده.
ما فقط آنجا برای دیدار با دوستان نهضتی نمی رویم بلکه دوستان همشهری و بعضی دیگر از دوستان را هم می بینیم. یکی از دوستان را دیدم و چاق سلامتی کردیم. راجع به برگزار نشدن مراسم در تهران صحبت شد، می خواستم این انتقاد را بکنم که اینجا که مراسم برگزار شد چه ضرری ایجاد کرد که تهران را نگذاشتند، حرف توی حرف آمد یادم رفت. اتفاقا زمان اعدام یعقوب مهرنهاد روزنامه نگار در سیستان و بلوچستان چیزی نوشته بودم و از یکی از این دوستان یادی به میان آورده بودم، از بازداشت ام که سرانجامش معلوم نبود جلوگیری کرد، باید آن مطلب را که فراموش کردم بگذارم پیدا کنم و بگذارم. مخصوصا از او یاد کردم اینجا چرا که یادم باشد کار نیکو فراموش نمی شود.
قبل از مراسم با خودم فکر کردم اگر اینجا اجازه برگزاری مراسم را دادند تشکری کنم به خاطر این و الان جای آن تشکر است. و این سوال را هم مطرح کنم که اگر تهران هم برگزار می شد چیزی از کسی کم می شد؟ کدامیک بیشتر به ضررشان تمام شد؟ اجازه دادن یا ندادن؟ به نظرم دومی.
رفتیم نهار خوردیم و بعدش هم رفتیم رد کارمان.
امروز هم وقتی خبر پشتیبانی نهضت آزادی از کاندیداتوری عبدالله نوری را خواندم خوشحال شدم. اتفاقا به یکی از دوستان نهضت تلویحا یا شاید هم با گوشه به حمایت نکردن نهضت از نوری اشاره کرده بودم. ظاهرا ما خیلی عجولیم!
خبر مراسم را اینجا بخوانید.
این هم مطلب یکی از شرکت کنندگان با اون عکس هاش!

Saturday, 24 January 2009

تشویق به کشتن آدمی

دویچه وله: محمد مصطفایی میگوید هیچ قانون نوشتهای در مورد عدم اجرای حکم اعدام در ماه محرم وجود ندارد و این تنها یک رویه قضایی بوده که اکنون رعایت نمیشود. مصطفایی میگوید برای شتاب قوه قضائیه به اجرای حکم اعدام متهمان نمیتواند دلیل قانعکنندهای پیدا کند، به جز استناد به خبری که او در پی خواستگاه قانونی آن است: «من شنیدم برای هر کسی که اعدامش میکنند مبلغی را به اجرای احکام میدهند. یعنی کسانی که مجری حکم هستند گویا یکصدوپنجاه هزارتومان برای اجرای حکم میگیرند و فکر میکنم اگر این مطلب درست باشد، این میتواند یک انگیزهبالایی باشد برای کسانی که گروه گروه مجرمین را اعدام میکنند، بدون این که کسی پاسخگوی این مسئله باشد. مضافا به این که من اطلاع دارم اصلا وکلای آنها را هم دعوت نمیکنند. خب اگر ۱۰ نفر هم اعدام بشوند، یک میلیون و پانصد تا دومیلیون تومان به حساب دایره اجرای احکام برود. اگر چنین مسئلهای درست باشد، میتواند یکی از انگیزههای خیلی مهمی باشد برای کسانی که این کار را انجام میدهند».
پس جریان قصاص که قابل توقف نیست به خاطر اینه؟ خوب اگر این صحت داشته باشد همین مبلغ پرداخت بشود و کسی هم اعدام نشود، مثلا چه اتفاقی می افتد؟ زمین به آسمان می رود؟ آسمان به زمین می آید؟ اینجوری همه طرف راضی می شوند. ما هم به این انسان دوستی افتخار می کنیم.

Wednesday, 21 January 2009

رویایی در سر دارم

اگر مارتین لوترکینگ رویایش برچیده شدن تبعیض و برابری شهروندان سیاه و سفید آمریکا بود بالاخره به آرزویش رسید و یک رئیس جمهور سیاه پوست به کاخ سفید رفت.
اما،
اگر مارتین های وطنی روزگاری حاکمیت قانون می خواستند و عدالتخانه و بسی در راستای رسیدن به آن تلاش و جانفشانی کردند،
اما،
من اگر مارتین بودم از خیر دستیابی به دموکراسی، رعایت حقوق بشر، آزادی و... می گذشتم، تنها یک رویا داشتم و آن اینکه در کافه ها و کاباره های لاله زار را بگشایند و برای هر کسی که وارد می شود یک بپا هم بگذارند که جم نخورد و فقط نظاره گر آن محیط صمیمی باشد که چگونه "شادی" و "امید" در آن جریان دارد که هر دو از این خانه پر کشیدند. هر چه هم خودمان را به [...] خل گری و دلقک بازی می زنیم این دو عزیز سفر کرده بر شانه هایمان نمی نشینند. من وقتی فیلم های قدیمی وطنی را نگاه می کنم به کافه و کاباره که می رسد حس عجیب و خوبی بهم دست می دهد. حسی که ما تجربه نکرده ایم: امید داشتن و شاد بودن!

Sunday, 18 January 2009

قدم خیر

بین انتخاب دو اسم برای خودم مانده ام. "خوش قدم" و "قدم خیر". اسمم را می خواهم تغییر دهم آخر می گویند اسم با مسما اسمی است که وصف حال صاحبش باشد!
چهارده، پانزده سال پیش یک فیلم سینمایی تلویزیون نشان می داد که شخصیت اصلی اش یک قدم خیر بود. این شخص که از کفش تا کلاهش یک دست سیاه بود چنان دم مسیحایی داشت که راجع به هر کس صحبت می کرد در مدت زمان کمی آن کس چپ و چوله می شد یا لوستر روی سرش می افتاد یا زیر پایش چاه سبز می شد یا خانه روی سرش خراب می شد و... خلاصه طرف دچار نحوست ذاتی بود انگار.
حال حکایت بعضی ها از جمله خودم همین است انگار. هر کاری می خواهی بکنی یا حتی فکر بعضی کارها را می کنی، آن کار دچار انفجار میشه. مثلا نمونه اخیرش کانون مدافعان حقوق بشر بود. شب قبل از اینکه دفترش را پلمپ کنند داشتم فکر می کردم که خیلی وقت است به برخی از دوستان آنجا سری نزدم. تصمیم گرفته بودم یک روز بروم تهران یا حداقل زنگی بزنم. فردا وقتی خبر پلمپ را خواندم می دانی چه حالی شدم؟
خلاصه اگر جایی نمی روم، چیزی نمی نویسم و حرفی نمی زنم یک علتش ترس از قدم خیری باشد!

Tuesday, 13 January 2009

هر آن کس که دندان دهد

بعضی وقت ها نیاز به زیاده گویی نیست، یک خط یا یک عکس یا ترکیب آن دو اثرش از هزاران صفحه نوشتن بیشتر است. مثل این. به نظرم ترکیب تیتر با عکس محشر است و در عین حال تکان دهنده. نمی شود به سادگی از کنارش گذشت.
پس نوشت: از آنجا که الحافظه مع الموفقون یعنی وضع حافظه هر روز دارد بهتر می شود چرا که دیشب می خواستم لینک سایت برنامه تامین غذای سازمان ملل را بگذارم که به ازای هر کلیک بر روی دکمه زرد رنگ یک وعده غذای رایگان برای کودکان گرسنه یا یک کتاب برای آنها تامین می شود. شاید بد نباشد به جای دل سوزاندن هر روز چنین کنیم.