Wednesday, 07 January 2009

روزای روشن خداحافظ

کلیپ تبلیغاتی فیلم "سخن از هایده" را که دیدم، دوباره فیلم یاد هندوستان کرد. دو سه بار دیدم. باید کار قشنگی باشد. صدای حاج خانم که دیوانه کننده است. بی صبرانه منتظرم پخش شود و ببینم. بلکه "شب میخونه" را هم داشته باشد این را با ناامیدی نوشتم! در این کلیپ تکه ای از ترانه روزای روشن بود که عجیب توی این فضا شنیدنی است. من هنوز نفهمیدم چنین آثار موسیقایی کجایش مبتذل است؟
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
خداحافظ خداحافظ
روزای خوبت بگو کجا رفت
تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت
انگار که اینجا هیچکی زنده نیست
گریه فراوون وقت خنده نیست
گونه ها خیسه دلا پاییزه
بارون قحطی از ابر میریزه
همه با هم قهر همه از هم دور
روزا مثل شب شبا سوت و کور
روزای روشن خداحافظ

همه عزادار سر به گریبون
مردا سر دار زنا تو زندون
نه تو آسمون نه رو زمینیم
انگار که خوابیم کابوس می بینیم
نوبت میگیریم گیج و بی هدف
واسه مردن هم باید رفت تو صف
روزا و شبا اینجور میگذرن
هرجا که میخوان مارو میبرن
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
خداحافظ خداحافظ

آخه تا به کی آروم بشینیم
حسرت بکشیم گریه ببینیم
ای زن تنها مرد آواره
وطن دل توست شده صدپاره
پاشو کاری کن فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش

Monday, 05 January 2009

سنگسار

سنگسار تنفر برانگیز است. مشارکت فعال افراد در کشتن دیگری است. سه نفر دیگر در ایران سنگسار شدند. این یک بار دیگر نشان داد تا سنگسار از قانون حذف نشود نباید به حذف آن اطمینان داشت. بخشنامه و دستور و رهنمود و این حرف ها تا زمانی که قانون سنگسار را به عنوان یک مجازات شناخته ره به جایی نمی برد. راستی کسی از کاندیداهای انتخابات نظرشان را راجع به سنگسار و اعدام نپرسیده؟

Monday, 22 December 2008

حال ما خوب است اما تو باور نکن

بحمدلله خبرهای خوب پشت سر هم می رسد. آنقدر خبرهای خوش زیاد شده که آدم می ماند کدام را نقل کند.
کبودوند در زندان سکته قلبی کرده بدون اینکه به امکانات پزشکی دسترسی داشته باشد. گفتگوی همسرش را که می خواندم جا خوردم از این همه بن بست: " با توجه به شرایط موجود، من و فرزندانم هیچ مرجعی را داخل کشور برای رسیدگی به درخواستمان سراغ نداریم چون عدالتی نمیبینیم، پس باید در انتظار خبر مرگ ایشان باشیم." البته ما که فعلا مدافع هر کس گیوه و کفش و سنگ و آجر پرت کند هستیم، این خانم هم هر چه می خواهد دل تنگش بگوید به ما چه!
البته دختر این آقا یک مقداری هم بیشتر از کوپنش صحبت کرده و گفته: " پیامم به مردم ایران این است که پدرم نه تنها جرمی مرتکب نشده است بلکه به انسانیت خدمت کرده است و اکنون که به ناحق در زندان مورد غضب قرار گرفته است، نتیجه سکوت شماست، با سکوت خود پدران و فرزندانی دیگر را به زندان نفرستید." عجب آدمهایی پیدا می شوندها، او خیال کرده ما مالیات می دهیم که زندان ساخته بشود و خالی بماند؟ خب از چین و ماچین که نمی تونیم کسی را وارد کنیم بفرستیم زندان.
شکر خدا کانون مدافعان حقوق بشر هم که پلمپ شد و خیال همه راحت شد. خوب عوض وکلای آنجا هم می نشینند مدتی خستگی در می کنند. تازه کنفرانس هم می خواستند بگذارند به مناسبت شصتمین سال تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر، آخه یکی نیست به اینها بگه بشرش کجا بود که حقوق بخواهد؟ یک چیزی تو مایه های مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه.
چند وقت پیش هم باقی را دیدیم که او هم الحمدلله هنوز خوب نشده بود و از زور کمر درد زمان زندان کلافه بود. واقعا خوش حال شدم که حالش هنوز میزان نشده چرا که اگر حالش خوب شود و دوباره فعالیت بخواهد بکند می آید و می گوید چرا حقوق فلان تضییع شده، در صورتی که خبر ندارد فلانی که بشر نیست. حالا بر فرض که بشر هم باشد یکی نیست بگه آخه اگر بروی در نانوایی بگویی من حقوق از فلانی و فلانی و فلانی دفاع کرده ام یک دانه نان مجانی می دهد؟
راستش ما که تا چند وقت پیش شهروند درجه 2 بودیم احساس می کنم با این موج پیشرفت، درجه مان خیلی پیشرفت کرده و ارتقاء درجه یافتیم، مثلا درجه 20 شدیم، فعالان حقوق بشر هم فکر می کنم چنین ارتقاء درجه ای یافته اند به مراتب بیشتر؛ مثلا شده اند شهروند درجه 200 مگرنه؟
حال شهروندان بلند درجه ای مثل ما مگر می تواند بد باشد؟ به قول سید علی صالحی: "حال همه ما خوب است / اما تو باور نکن!"

Friday, 19 December 2008

شب یلدای یک مرجع تقلید

از دست نوشته های فرزند یکی از مراجع تقلید:
اغب دید مردم نسبت به افراد مذهبی خصوصا در مراتب بالای آن دید دیگری است و شاید برخی افراد مراجع را جدای از مردم در برخی موارد بدانند.
آنچه در این مقال خواهم نوشت در مورد توجه یکی از مراجع تقلید (پدرم) به مراسم ملی شب یلداست (البته از سایر مراجع اطلاعی ندارم).
شاید باور نکنید ما نیز همانند همه مردم در شب یلدا با همان رسوم ملی دور هم جمع می شویم. شاید سنتی بودن ما از بقیه نیز عیارش بالاتر باشد در کمتر خانه ای در شب یلدا با توجه به وسایل گرمایشی جدید می توانید کرسی های قدیمی با مجمع های مسی را ببینید اما خانه ما متفاوت است. شب یلدای ما نیز در جمع خانوادگی در کنار کرسی و همراه صرف میوه و آجیل و هندوانه شب یلدا و گرفتن فال حافظ و لطیفه و خنده می گذرد.
نکته بارزی که از نظر پدرم دور نمی ماند شب یلدای سایر دوستان و آشنایان است و تقسیم ملزومات شب یلدا همانند میوه و شیرینی و هندوانه و... چند روز قبل از این شب، رسمی است که این سنت را در خانه های دیگرانی که برخی از آنها شاید امکان این دور هم بودن را از نظر مالی ندارند امکان پذیر می کند. با خودم فکر می کنم چه خوب می شد که هر فردی در خانه خود به دور و اطراف خود نگاه کند، اگر از همسایه و فامیل، کسی این قدرت مالی را ندارد شب یلدای او را نیز با تامین وسایل شب یلدا گرم نماید و چه بهتر که اگر فردی توانایی بیشتر دارد بدون تفاوت در میان کسی که تمکن مالی را دارد و کسی که ندارد این تقسیم را انجام دهد که موجب سرشکستگی افرادی با تمکن مالی کمتر نگردد.
پاسداشت اکثر قریب به اتفاق سنت های ملی با توجه به وسعت نظر اسلامی خصوصا در منظر مذهب تشیع امکان پذیر است. عدم ردع (مانع گشتن) شارع نسبت به سنت های اقوام و رسوم ملل یکی از علل گسترش اسلام و پیوند هر چه بیشتر آن با آنان گشته است.
شاید اگر من مجتهد بودم بیشتر در جهت ایجاد این پیوندها می کوشیدم؛ شاید دید و بازدید شب یلدا را به عنوان صله رحم یکی از مستحبات می دانستم.

Friday, 05 December 2008

لطفی پیاز فروش می شود

چند روز پیش رفتیم ملاقات مجتبی لطفی، نشست به تعریف و قدری هم گفتیم و خندیدیم؛ البته چه خندیدنی، نه او از ته دل می خندید نه ما. زوارش در رفته بود انگار. فکر کنم هنوز توی شوک حکمش بود؛ مثل ما که جا خوردیم، مثل دوستانی که هر کدام می شنیدند لحظاتی هنگ می کردند. اتفاقا چند روز قبلش با دوستی صحبت می کردم و صحبت از رویه ای که دارد باب می شود کردیم یعنی صدور احکام بلند مدت. مثل حکم کبودوند، منصوری، برخی فعالان زن و...
از موارد اتهامی اش گفت که مربوط به نشریه "اطلاع" – نشریه داخلی دفتر آیت الله منتظری – بوده و از حکمش. سر قسمت اولش که حبس تعزیری بود کار نداشتیم، مسئله ما و خودش 5 سال تبعید بود که در همان دیدار مسئله و شبهات را حل کردیم رفت پی کارش. از آنجا که از هر گونه فعالیت فرهنگی، تبلیغی، قلمی و تالیفی و به تبع آن هر گونه فعالیت تحقیقی منع شده ، خبر مسرت بخشی داد که پس از طی دوران زندان به سرش زده برود به دنبال پیاز فروشی! شاید به خاطر اینکه همه مشکلات حل شده و فقط مشکل پیاز وجود دارد، ولی مسئله ای که وجود داشت بحث فاکتور بود که باید با دست و قلم نوشته می شد. ما هم که اصلا برای حل مشکلات مهمه مردم ساخته شدیم راهکارهای موثری بیان فرمودیم که دو مورد را می نویسم تا دیگران هم اگر به چنین موردی برخوردند حساب دستشان باشد. راهکار اول اینکه برای مغازه پیاز فروشی اش یک کامپیوتر بخرد و فاکتور را تایپ کند تا مشکل حقوقی ای ایجاد نشود. راهکار دوم فاکتور را به صورت فایل صوتی صادر کند و روی سی دی برای مشتری رایت کند. راهکار سوم: چون دست به مغز نزدیک تر است با آن ارتباط برقرار می کند و مطالب و چیزهای مهم از طریق دست به قلم می رسد پس بنابراین اگر با پا فاکتور صادر کند مشکل خاصی ندارد.
صحبت زیاد شد، از بیماری اش برونشیت که ظاهرا مزمن شده و از یک بیماری با کلاس به اسم کلاستر؛ این بیماری معلوم نیست چجوریه که هر وقت دچار حمله می شه به چادر (یا شاید هم کیسه) هوا نیاز پیدا می کند.
دیدار خوبی بود، فقط یک مورد حالم گرفته شد و آن اینکه به حکم اعتراض نکرده بود. اگر چه ما توصیه کردیم که هنوز که فرصت باقی است به آن اعتراض کند اما جدای از آنکه نه امیدی به کاهشش داشت و نه حوصله برای دوران بلاتکلیفی؛ یکی از دلایل مهم اش برای عدم اعتراض به حکم نگرانی اش راجع به خانواده اش و برخورداری زودتر از مرخصی برای رسیدگی به وضعیت آنها بود چرا که انگار اگر به حکم اعتراض می کرد باید تا زمان اعلام نظر مرجع بالاتر همچنان در بازداشت می ماند. این چند روز می خواستم بنویسم و مردد بودم در ذکر همین موضوع، این را نوشته بودم و خوشبختانه دیدم احمد منتظری آن را بیان کرده. اما اینچنین گذشتن متهم از حق مسلم خود که البته از روی ناچاری است جای تامل دارد. چرا که زمانی که موارد اتهامی راجع آثاری است که منتشر شده و محاکمه برگزار شده و حکم هم صادر شده چه لزومی است به تمدید بازداشت که متهم ناچار شود برای به مرخصی آمدن از این بدیهی ترین حق خود یعنی اعتراض به حکم بگذرد؟ این از نکاتی است که بد نیست حقوقدانان به آن توجه کنند.
و البته ظاهرا از میان صحبت هایش می شد فهمید که حساسیت هایی هم راجع هم انتشار اخبار وجود داشته. یاد مسئله ای مشابه برای خودم افتادم. قبلا هم نوشتم. چند سال پیش (چون یادم نیست طبق معمول می نویسم سه سال!) خبر دادگاه را ایلنا کار کرده بود. ظاهرا همان شب هم بی بی سی خبر را پخش کرده بود. فردایش که رفتم یک کپی از صورتجلسه دادگاه بگیرم (که البته منشی دادگاه هم چون آدم با حالی بوده هر چی خودش عشقش کشیده بود نوشته بود!) دیدم قاضی پرسید که تو با بی بی سی چه ارتباطی داری؟ گفتم دروغ چرا تا قبر آآآآ. هیچی. بی بی سی که ما را تحویل نمی گیره که ارتباط داشته باشم. بعد پرسید پس برای چی خبر را پخش کرده. گفتم شوخی می کنید. گفت دیشب پخش کرده یعنی تو خبر نداری؟ گفتم اگر خبر داشتم که ضبط می کردم یک نسخه اش را نگه می داشتم یادگاری. جدی انگار پخش کرده بود و توضیح دادم که خبر را خبرگزاری داخلی منتشر کرده و بی بی سی هم به نقل از آنها خوانده. اما او قانع نشد و پافشاری می کرد که خودت تلفن زدی به بی بی سی و خبر را به آنها داده ای. و از او خواستم جهت اطمینان پرینت مکالمالتم را استعلام کند ببیند همچین فرضیه ای درست است یا نه. این گفته ها تاثیری در رای دادگاه نداشت. آن قاضی هم قاضی منصف و محترمی بود و فقط از ساز و کار اطلاع رسانی و فعالیت رسانه ای بی اطلاع بود. صرفا یک شیطنت از سوی یک مغرض می توانست یک حکم سنگین به دنبال داشته باشد. تازه شانس آورده بودم که رسانه های دیگر را نشنیده بود. البته خودم هم چون سر کار بودم هیچکدام را نشنیدم و از طریق دوستان مطلع می شدم. در این مورد حرف هایی دارم که شاید بعدا چیزی بنویسم.
امروز به مدد ابزارهای ارتباطی مختلف و رسانه ها و اینترنت در کوتاهترین زمان ممکن خبر به دست همه می رسد. کافی است یک نفر مطلع شود، دهان به دهان می گردد. اس ام اس، روزنامه، خبرگزاری، رادیو، سایت، تلویزیون همه و همه در گسترش یک خبر نقش دارند. خوشبختانه رسانه ها تا حدودی به اخبار نقض حقوق بشر حساسیت دارند و آن را انعکاس می دهند که توقع این است که این حساسیت بیشتر شود. در کار هم اطلاع رسانی صحت خبر ملاک است و مصالح رسانه در مرحله بعدی قرار می گیرد. وظیفه رسانه هم انتشار اخبار است، البته اخباری که ارزش خبر داشته باشند. نهادهای حقوق بشری هم وظیفه شان دفاع از حقوق تضعیف شده افراد است، برخی از نهادهای حقوق بشری از قشر یا صنف خاصی حمایت می کنند مثل حمایت از کودکان یا نویسندگان و برخی دیگر مثلا راجع به اعدام یا شکنجه و... فعالند و بعضی نیز فعالیت شان همه بندهای اعلامیه جهانی حقوق بشر را شامل می شوند. آنها فعالیتشان را در این راه تعریف کردند که فارغ از رنگ و نژاد و جنس، از آنهایی که حقوقشان تضییع می شود حمایت کنند. به همین سادگی. به همین سادگی هم نیست البته. به نظرم وضعمان زمانی خوب می شود که این موارد صریح را بتوانیم به یک درصد جمعیت کشور بقبولانیم که بعید می دانم میسور باشد.
راستی این مورد دوم هم یکی دیگر از دلایل تاخیر در نوشتن بود. گذاشتم قشنگ خبر محکومیت منتشر شود که احیانا اگر کسی این را خواند احساس نکند باید تقیه کند و بدینسان اخلالی در امر اطلاع رسانی پدید بیاید.