Tuesday, 19 August 2008

زمان دستیابی به حقوق بشر

الان دو خبر را دیدم که به فکر فرو رفتم: اولی اش وضعیت عماد الدین باقی بود که به علت شرایط زندان و در حین بازجویی دچار حمله مجدد و بیهوشی شده و به بهداری منتقل شده و پزشکان بهداری وضعیت او را خطرناک اعلام کرده اند و دومی خبری که دبیر علمی همایش انجمن داروسازان ایران داده و اعلام کرده متوسط زمان دسترسی به مواد مخدر در کشور نیم ساعت است.
خبر دومی البته افتخار آفرین است!!!! و در کنار اولی قرار بگیرد افتخار آفرین تر هم می شود.
همه می دانیم مواد مخدر چه بلایی سر مصرف کننده می آورد، البته این را هم می دانیم که از این خیل مصرف کنندگان تعداد کمی برای تسکین درد و یا جلوگیری از شدت گرفتن بیماری خود استفاده می کنند. همه آنها هم که مصرف می کنند از مضرات آن آگاهند و هر کدام می توانند ساعت ها در این باره سخن سرایی کنند، اما با این وجود مصرف می کنند و جامعه نیز نه تنها هیچ حساسیتی نسبت به پیشگیری از مصرف آن ندارد بلکه در بعضی موارد با رفتارها و عملکرد خود این مصرف را تشویق می کند، مثلا کمتر کسی را دیده ام که آن را برای مواقع همبستری تجویز نکند، یا برای مواقعی که نیاز به بیدار ماندن است و... این از گفتاری و عملکرد و رفتاری نیز بماند برای بعد.
یادم می آید قبل از بازداشت باقی در مهرماه سال گذشته و رفتن او به زندان جمله ای گفت به این مضمون که اگر بازداشت شدم، از آن فرصت استفاده می کنم برای تاکید بر رعایت حقوق بشر و حقوق زندانیان. الان ده ماهی از آن گفته می گذرد و رئیس انجمن دفاع از حقوق زندانیان که خود در بیرون از زندان به عنوان یک فعال حقوق بشر بر رعایت حقوق زندانیان تاکید می کرد، رفته رفته حقوقش را از دست می دهد تا این نکته تاکید شود که زندانی فی حد نفسه از حقوقی برخوردار نیست و نه فقط زندانی که یک انسان هم به عنوان شهروند این سرزمین.
خوشبختانه در سطح جامعه هم جز عده ای اندک همه پذیرفته اند که از هیچ حقی برخوردار نیستند و اگر چیزی به آنان ارزانی شود از لطف حاکمان است. با این حساب می توان حدس زد که زمان دستیابی به حقوق بشر در سرزمینی به نام ایران که کسی تمایل چندانی به برخورداری از آن ندارد، نه ده ها و صدها و هزاران سال که به بی نهایت میل می کند این در حالی است که در برخورداری و رعایت حقوق بشر هیچ کس ضرر نمی کند نه مردم و نه مسئولان.
اصولا ما ایرانی ها انگار یک خصیصه مثبت داریم: همیشه به چیزی که به ضررمان است بیشتر علاقه داریم تا آنچه به سودمان تمام می شود.

Friday, 15 August 2008

نقش گمشده هنرمندان

پریروز که خبر پیشقدم شدن عزت الله انتظامی برای جلوگیری از اعدام نوجوانی زیر 18 سال را دیدم کمی جا خوردم، چرا که در زمانه ای چنین فعالیت هایی می شود که هیچ چیز جای خودش نیست؛ هنرمندی کار غیر متعارف انجام دادن است چرا که اغلب هنرمندانش جربزه هنرمند شدن را ندارند پس گاه کاری می کنند که به عقل جن هم نمی رسد و همین رمز ترقی شان می شود. ممکن است با فحش کشیدن هنرمندان بزرگ برای خود یارگیری کنند، با خرید برخی افراد تبلیغات به راه بیندازند و یا هر کاری بکنند که در میان مردم جو زده محبوبیت کسب کنند. خط شکن نامیده شوند. فلانی از آلن دولن خوش قیافه تر است، فلان نویسنده تحولی در داستان نویسی دنیا ایجاد کرده، فلان خواننده دستگاه موسیقی را متحول کرده و قس علیهذا!
اما مقیاس و میزان خط شکن بودن در مردم هنر دوست!! ایران چیست؟ تخریب هنرمندان بزرگ، حرف های بی سر ته زدن چرا که حرف هایی که کسی نفهمد نشانه دانایی فوق العاده گوینده است، بی توجهی به روح هنر در ارائه اثر و...
اما از سوی دیگر از قدیم گفته اند که هنر نزد ایرانیان است و بس، همه مردم هم هنر دارند و هم هنر شناسند؛ پر فروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران را یادتان نیست؟ فیلم همبستری آن بازیگر سینما که می گویند چهار میلیارد گردش مالی داشت. (بدون آنکه بخواهم بر او خرده ای بگیرم اعضای بدنش بوده اختیارش را داشته این از خصوصیات زشت ما ایرانی هاست که به خصوصی ترین لحظه های هم سرک بکشیم و همان را چماق کنیم و توی سر همدیگر بکوبیم). گاهی می بینیم که از مسخره ترین فیلم، موسیقی، داستان استقبال می شود آن هم به اسم نیاز نسل امروز؛ برخی کارها که ارتباط برقرار کردن با آنها واقعا سخت است و حتی مشتاقان آن هم نمی فهمند که چه می گوید و آن را از دیگران نقل قول می کنند که می گویند منظور این است.
این هنرمندان البته الگو هم می شوند: مدل مویشان، نوع آرایششان، لباس پوشیدنشان، نوع حرف زدنشان یا تکیه کلام های بی معنی شان.
در این زمانه ناجور، جای تعجب دارد که هنرمندی پا پیش می گذارد و کاری انسانی می کند در ملاء عام تا همه او را دیوانه خطاب کنند! نه که مستقیم بگویند؛ پشت سرش می گویند چرا که مردمی که از خشونت لذت می برند شاید حتی این حرکت او را غیر قابل بخشش بدانند و اصولا جان انسان (حتی خودشان) برایشان بی ارزش باشد. در زمانه ای که نه کسب مادیات، که کسب مادیات از راه های غیر انسانی و غیر اخلاقی تبدیل به ارزش شده، چنین حرکت هایی دیوانگی می نماید. اما وظیفه یک هنرمند در این میان چیست؟ آیا یک هنرمند که محبوبیت فراوانی نیز دارد چقدر می تواند به دور و اطراف خود بی تفاوت بماند؟ مگر همین هنرمند در این جامعه زندگی نمی کند؟ مگر همه لحظه های عمرش را می تواند بدور از دیگران زندگی کند؟ اگر کسی بتواند چنین تنها زندگی کند کار بسیار پسندیده ای کرده اما چون نمی تواند لازم است برای انسانی تر شدن جامعه اش تلاش کند. قرار نیست هنرمندان اسلحه به دست بگیرند و یا فعالیت های رادیکال سیاسی انجام دهند اما هر بار می توانند تلنگری بر وجود خفته جامعه بزنند. ممکن است کسی بگوید فلان هنرمند با این عملش دیوانه است اما همین شخص هم برای لحظاتی به آن عمل و چرایی آن فکر می کند.
حرکت عزت الله انتظامی در سومین روز کنسرت شهرام ناظری قابل ستایش بود. این که به همراه کیومرث پور احمد و پرویز پرستویی برای نجات یک نوجوان از اعدام حرکت کرده اند و همینطور انتخاب کنسرت موسیقی که قرار است نوای صلح و زندگی را بنوازد و چراغ سبز شهرام ناظری نشان از این دارد که هنرمندانی هستند که برای انسان و انسانیت ارزش قائلند و البته مردمی که با تلنگری می تواند روحشان بیدار شود.
افزایش خشونت و جرایم نشان از این دارد که اعدام حتی مسکن کوتاه مدت نیز نیست؛ انجام قتل خانوادگی شش روز پس از اعدام قاتلان قتل خانوادگی قبلی در محله مارالان تبریز نشان داد که این مجازات هیچ تاثیری در پیشگیری از جرایم ندارد.
اعدام کودکان به سبب نرسیدن آنان به بلوغ فکری، بی پناهی و عدم تجربه حداقلی در کنار سیستم آموزشی غلط در خانه و مدرسه و جامعه عملی غیر انسانی است.
همیشه فکر می کردم اگر چنین مواردی اتفاق افتد، رسانه ها آن را در بوق و کرنا خواهند کرد که دیدید این حرکت انسان دوستانه هنرمندان ماست. آن را در بوق و کرنا می کردند تا دیگرانی هم که مرددند بر تردید خود غلبه کنند اما دریغ از یک اطلاع رسانی درست و حسابی. شاید عمل رسانه ها درست است و چنین مواردی ارزش خبری ندارد.
اما من از این جا به عنوان یک شهروند می خواهم از همه این هنرمندان به خاطر حرکت بزرگشان سپاسگزاری کنم و از راه دور دستشان را ببوسم اظهار امیدواری کنم این حرکات با تاکید بر حق حیات ادامه یابد و البته وظیفه تک تک ماست که بر استمرار آن تاکید کنیم.

Sunday, 10 August 2008

"بی" من برون ز اندازه شدست!

اگر همه "با" شان برون ز اندازه شدست من "بی" ام چنین شدست؛ مثلا:
بی برقی من برون ز اندازه شدست
بی اینترنتی من برون ز اندازه شدست
بی شانسی من برون ز اندازه شدست
بی حالی من برون ز اندازه شدست
بی حوصلگی من برون ز اندازه شدست و...
بالاخره بعد از چند روز اینترنت وصل شد یکی نیست بگه آخه همه چیز دار، با همه کس، با ناموس چرا اینترنت را قطع می کنی. امروز تلافی چند روز را در آوردم چند تا آهنگ شاد از هایده آنلاین گوش کردم مثلا: امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا... جگرم حال اومد بعد یک چرخ توی سایت های خبری زدم بعد همه شادی ها پرید؛ چون هی رفتم سراغ خبرهای غمگین اینجاست که شاعر میگه: بی عقلی من برون ز اندازه شدست
بعدش هم یک چیزی می خواستم بنویسم یادم رفت. مثل همیشه که هر روز راجع به چیزی می خواهم بنویسم بعضی وقت ها هم قبلش زیاد فکر می کنم ولی یا یادم می ره یا بسکه اینترنت درپیته انقدر فحش می دم که اصلا یادم می ره چیزی می خواستم بنویسم.
***
ساقي غم من بلند آوازه شدست
سرمستي من برون ز اندازه شدست
با موي سپيد سر خوشم كز خط نو
پيرانه سرم بهار دل تازه شدست
کاشکی منم جای خیام بودم.

Monday, 04 August 2008

خوش به حال دیوونه

هر شب و روز که خبرها را می خوانی یا سر می گردانی و از دور و برت با خبر می شوی فقط می توانی یک آرزو کنی؛ خوش به حال دیوونه که همیشه خندونه...
نمی دانم ترانه اش را چه کسی گفته؛ ترانه قشنگی است و سوسن هم قشنگ اجرا کرده. مخصوصا در این روزگار خیلی به دل می نشیند.
نکته: قول بدهید در این آرزو و گوش دادن به آن افراط نکنید چون این جوری که هر روز در حال پیشرفتیم، دم به دم بر این آرزویمان افزوده می شود، یعنی باید امشب یک بار آرزو کنیم و گوش دهیم، فردا دوبار، پس فردا سه بار و...!

Sunday, 27 July 2008

خون بس

"خون بس" نام پرمعنایی است بر توقف اعدام به هر دست آویزی که باشد. اما این نام در مقابل همه کسانی که با اشتیاق به دیدن مراسم احتمالا لذت بخش مراسم اعدام می روند و قهقهه مستانه سر می دهند شاید بی معنا باشد. لبخندهای پرمعنای تماشاچیان را در عکس های اعدام ندیده اید؟ انگار لذتی که در آدم کشی هست در هیچ چیز دیگر نیست. در معنای لذت هم مانده ام.
گفتگو با محمد مصطفایی که از مراسم خون بس گفته
گزارشی از مراسم خون بس
این هم شعری بند تنبانی در دفاع از خون نه بس!
خون به خون شستن درست آید به کار
تو بکش تا با صواب آیی کنار*
تو بکش تا من کُشم از کشته ات یک کشته ای
پشته ای از کُشتگان مُشته ای
* به جای صواب، واژه ثواب هم می تواند به کار رود